اوهو اوهو .سرفه سرفه گرد و خاک .بزار این ملحفه ها از رو این مبلها بردارم .مثل این فیلمها که طرف از خارجه میاد و همه جای خونه اش رو خاک گرفته و بعد هم میره آینه رو دستمال می کشه و یه دایره اون وسط تشکیل می شه و از اینا ...

آیا چرا من نمی نویسم ؟؟اگر این سوال برای کسی مطرح شده که اصلا هم نشده چون تو کامنتا کسی سراغ ما رو هم نگرفته بود ،بهرحال باید بگم که اول که بلاگفا خراب شد ،بعد لپ تاپ ما خراب شد ،بعد اینترنت لپ تاپ خراب بود و از این صوبتا .

البته قطعا همه می دانید که اینها کلا بهانه است و ما بیشتر در تلگرام و اینستاگرام فعال هستیم :) الان هم خواستیم یک عکس از پسرکمان که پیش دبستانی می روند بگذاریم ،دیدیم باید دو ساعت دنبال سایت آپلود بگردیم و حسش نبود !

علی ای حال ،اگر کسی هنوز هم به اینجا سرکی می زند این آیدی من در اینستاگرام است mrzmes 

  

پیش دبستانی ؟؟؟ نه بابا !!

خب آره من تازه فهمیدم ! یعنی یکهویی خیلی خیلی یک هویی این فهمیدن بر وجودمان عارض شد و ما فهمیدیم ! فهمیدیم که پسرک نه سال بعد ,که همین امسال باید برود پیش دبستانی !! باورتان می شود ؟ من که باورم نمی شود !  

من همچین خوش خوشک نشسته بودم و فکر می کردم حالا کوتا سال بعد که بگردیم و مدرسه ای چیزی برایش پیدا کنیم و بفرستیمش برود قاطی یونیفرم ابی پوش ها و کیف چرخ دارها که ظهرها می بینمشان می روند و میایند, بعد یکهو ,کاملا یکهو دیدیم دوستانی که بچه های هم سن و سال دارند حرف پیدا کردن مدرسه مناسب می زنند و درگیر این قضیه هستند و دوزاریمان تلقی افتاد که ای بابا امسال است همین امسال ! 

فسقلک بزرگ می شود دیگر ...

امسال...

امسال ...خب امسال کمی غمگین بودم و کمی شاد ...حالم شبیه به ...حالم شبیه به زمانی بود که ابرها بین باریدن و رفتن مردد هستند .مثل زمانی که پرنده نمی داند بخواند یا نخواند.. اشک نمی داند بغلطد یا در چشمخانه بخشکد . 

ا مسال خیلی خسته بودم ...جسمم ناسازگار بود ...روحم چموشی می کرد ... دست راست می نوشت : بخند ,دست چپ پاکش می کرد ... 

امسال باران می بارید و نمی بارید فرقی برایم نداشت .بعد از باران نمی رفتم پشت پنجره نفس عمیق بکشم ...دعا نکردم برف ببارد ... 

امسال خیلی خسته بودم ... 

هوای چیزی به سر نداشتم ...هوای سفر نداشتم, هوای مهمانی نداشتم  ...روحم زانوهایش را بغل گرفته بود و یک گوشه نشسته بود و با چشمهای خیره سرش نگاهم می کرد ... 

امسال گاهی صبحها که چشم باز کردم دلم خواست صبح نشده بود, دلم هم نخواست که شب باشد ...دلم هم کره اسب بد لگد نا آرامی شده بود ... 

 

سال بعد ... 

هنوز تصمیم نگرفته ام چگونه باشم ...بستگی دارد به دلم ,روحم و جسمم ...از آنها بپرسید !

هستیممممم

دست به قلممان همچین ضعیف شده است :(

اخر چه بگوییم به مخترعان وایبر و اینستا و لاین و ... که گذاشتندمان سرکار که دیگر وقت وبلاگ نوشتن نمانده برایمان !

البته خب مریض بوده ایم و هستیم و انگار که خواهیم بود !! اولش که یک عدد focal high grade dysplasia در روده مبارکمان داشتیم که عملش کردیم و عفونت کرد و دردسرهای عدیده ای به بار آورد .بعدش هی سرما خوردیم و پسرک سرما خورد و بعد ما سرما خوردیم و دوباره سرما خوردیم و الان هم خوب نمی شویم اصلن !!

بعد هم پسرک سوار سه چرخه اش شد و همچین در هوا به پرواز در امد که سر مبارکش مهمان چهار عدد بخیه شد ....

اون : یادته یه بار رفته بودیم بیرون, حسام و احسان هم بودن ,داشتیم توپ بازی می کردیم ,بعد توپ از دستشون در رفت خورد به دماغ من ,دماغم خون اومد, بعد تو صورتمو با آب بطری شستی ؟

من : آره یادمه !

اون : ولی من یادم نیست !!!

is me ...is you

پسرک علیرغم اینکه صبحها سخت حاضر می شود تا به کلاس زبانش برود  و وسط کلاس هم همیشه به معلمش می گوید خسته شده است و دیگر مشق نمی نویسد ! ظهرها همیشه شاد و سرحال بر می گردد .همیشه هم قصه ای دارد از : -پویا با مدادش زد رو دست پرهام !  یا -هستی همش جیغ می زند و ...

اخیرا هم تمایل پیدا کرده با ما در خانه انگلیسی حرف بزند .در این راستا روش خاصی برای جمله بندی ابداع نموده بسی منحصر به فرد ! این جوری :

is me ,is you ,is TV ,is Yes !!

یعنی بیا تلویزیون ببینیم !

یا :

!! is me ,is you ,is fruit ,  is No

یعنی میوه نمی خورم !!!

خب دیگه فعلن is me ,is you ,is goodbye

شب قبل از خواب 

من با کلى عشق و علاقه مى گم : تو همه ى وجود منى... 

اون بعد از کلى فکر کردن مى گه : تو هم همه ى اسباب بازى هاى منى... 

باربر؟!!!!؟؟؟؟؟؟

من می پرسم : یاسین بزرگ شدی می خوای چی کاره بشی ؟

اون می گه : می خوام تعمیر گاه بشم !!!!

- آهان ! یعنی تعمیر کار ؟خب بد نیست ! می تونی مهندس مکانیک بشی !

اون : نه ! شاید شعبه باز شدم !

من :

اون : نه !  اصلا دلم می خواد بار بر بشم !!!!!!!!

من : ...............

چیه انتظار داشتین من چیزی هم گفته باشم ؟!!! اصلا می تونستم چیزی بگم ؟!!!ها ؟ می تونستم ؟؟؟؟

نه دیگه ! از خنده غش کرده بودم !!! واللللا

من چاقم ؟ ؟؟...لابد چاقم !

بی مقدمه برگشته میگه: برو ورزش کن لاغر بشی !!!!!! بعد هم در جواب چشمای گرد شده و لب و لوچه ی آویزون من یه ده دقیقه ای خندیده ... این شکلی :

کار ندارید من برم رژیم بگیرم !!!!

از لحاظ فنقول بودن