دوستی

دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه‌ایست. هول هولکی و دم دستی. این دوستی‌ها برای رفع تکلیف خوبند. اما خستگی‌ات را رفع نمی‌کنند. این چای خوردن‌ها دل آدم را باز نمی‌کند. خاطره نمی‌شود. فقط از سر اجبار می‌خوریشان که چای خورده باشی به بعدش هم فکر نمی‌کنی.
دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است. پر از رنگ و بو. این دوستی‌ها جان می‌دهد برای مهمان‌بازی برای تعریف کردن لطیفه‌های خنده‌دار. برای فرستادن اس ام اس‌های صد تا یک غاز. برای خاطره‌های دمِ دستی. اولش هم حس خوبی به تو می‌دهند. این چای زود دم خارجی را می‌ریزی در فنجان بزرگ. می‌نشینی با شکلات فندقی می‌خوری و فکر می‌کنی خوشحال‌ترین آدم روی زمینی. فقط نمی‌دانی چرا باقی چای که مانده در فنجان بعد از یکی دو ساعت می‌شود رنگ قیر. یک مایع سیاه و بد بو که چنان به دیواره فنجان رنگ می‌دهد که انگار در آن مرکب چین ریخته بودی نه چای.
دوستی با بعضی آدم‌ها مثل نوشیدن چای سرگل لاهیجان است. باید نرم دم بکشد. باید انتظارش را بکشی. باید برای عطر و رنگش منتظر بمانی. باید صبر کنی. آرام باشی و مقدماتش را فراهم کنی. باید آن را بریزی در یک استکان کوچک کمر باریک. خوب نگاهش کنی. عطر ملایمش را احساس کنی و آهسته، جرعه جرعه بنوشی‌اش و زندگی کنی


اگر...

اگر گناه وزن داشت؛

 

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

 

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

 

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم...

خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است 

و روزه فزون داشتن، صرفه ی  نان است 

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است..


وقتي همه با من هم عقيده مي شوند ،

تازه احساس مي کنم که اشتباه کرده ام!!!

اسکار وايلد

خالق من «بهشتی» دارد، نزدیک، زیبا و بزرگ؛

و «دوزخی» دارد، به گمانم کوچک و بعید؛

و در پی دلیلیست که ببخشد ما را ...

«دکتر علی شریعتی»


امروز كه از خواب بيدار شدم از خودم پرسيدم :
زندگی چه می گويد؟
جواب را در اتاقم پيدا كردم،
سقف گفت : اهداف بلند داشته باش!
پنجره گفت : دنيا را بنگر!
... ... ساعت گفت : هر ثانيه با ارزش است!
آيينه گفت : قبل از هر كاری به بازتاب آن بينديش!
تقويم گفت : به روز باش!
در گفت : در راه هدف هايت سختی ها را هُل بده و كنار بزن!
زمين گفت : با فروتنی نيايش كن!
و در آخر، تخت خواب گفت : ولش کن بابا بگیر بخواب !!!!!!


منم اون غریبه اشنا
 
اونی که عادت کرده به نگاهت
 
اونی که عاشق شده به صدات
 
من برای تو غریبه و تو برای من نا اشنا

 
ولی من عاشق این اشنای غریبم به خدا


رفیــق لحظه های عاشقــونـه

ببر با خود منـو از این زمونـه

ببر با خود منو شاید رها شــم

از این دنیای بی نام و نشونــه

*****

دلـم تنگـه برای گریه کردن

تو رو می خوام که باشی همدم من

دلم بی تو نمیخواد این بهارو

تویی تنهـاترین تنهـا بهـار مـن

*****

من آرومم چو هستی در کنارم

من عاشق تر از این بید و بهارم

نذار تنها منو تو این زمونه

تو رو من عاشقونه دوست دارم

                                                                 با تشکر از تنهای عاشق


نیست جز مرگ مرا تسلیتی

عشق ناکام همین عشق من است

دلم از غصه به جان آمد و جان

باز زندانی زندان تن است

بی گمان قصه ی جان کندن من

قصه ی عشق همان کوه کن است

که تو شیرین به مزارم گویی:

این همان شاعر شیرین سخن است

وین منم تیشه به جانش زده ام

(فریدون مشیری)

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده‏ام                      همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

 
شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد                  گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بوَد                            تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده‏ام

تا به کنار من بدی ¸ بود به جان قرار دل                     رفتی و رفت راحت از خاطره آرمیده ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون                   ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام

تا تو مراد من دهی ¸ کشته مرا فراغ تو                      تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام