بیخبر شو که خبر هاست درین بیخبری !
روزت مبارک خبرنگار عرصه ی رسانه های خبری
..............................
از وبلاگ
باچشم دل سخن دل را بخوان
بیخبر شو که خبر هاست درین بیخبری !
روزت مبارک خبرنگار عرصه ی رسانه های خبری
..............................
از وبلاگ
باچشم دل سخن دل را بخوان
چاغونه نه سوخ گئتروده آسمانه سپرده
خزان بلند کئنه ینه یلدایه گیدررده
جای جولنه یقوده یو کئنه کنه گئدرده
غار پلته پلته نازه نن اوکوچه ده یئنرده
بئلنه باغلوده کئده قلفت ده های اوینرده
چغندرم بیشوده یو کنده هلو چکرده
ذله لقه جانه آلوده گل بی بی م بیلرده
گلی گلی چرقد اوگیجه بی بی مه نه گلرده
گم لره او نارله کمن قرمزه ده گیلرده
یقلو ونه قویوده او اوت ده یو های گئزرده
بوقدی لره قورقه ائدوده مجمه یه تئکرده
کئچه او ساره یاقه نن سه پلته ده بیشرده
موطبخ آشاقه یه ده او زینه دن دیشرده
ذغال لره منقال ده تاشدررده یو پفلیرده
گل قرمزی چینی قوری ده چایه نه دم لیرده
لامپا لره رف ده قویوده پلته نه یاخرده
گابیر گنم دروازه ننگ لاین نن اوباخرده
کادان ده که قرپوزلره آشاقه یئندررده
خرللترده حوضه چن سوچایه نن یوورده
ایزم لره قند نخه یه دیزوده او ایزرده
بهی یه ده چله کمن بارو یوخه دیزرده
گودشه یه کیشمیش و قوز انجیره چن تاپرده
قطاب وشیرین قتلمه تتدرنه یاپرده
ساچلرنه ائررده یو " تافته بالاخ" گیئرده
اله ننگ او چین چینه نه گیزگی ده های گئررده
گئچن که او چله لره بئرماقئی نن سانئرده
هرایل گئزه بالا لری چن که یوله باخرده
کرسه سننگ عشقنه که گئزلرنه چکرده
هر کاره ده ائرته یه نن آبگوشته نه آسرده
بیر سوزنی کرسه سه ننگ استنده او سرر ده
"قابله "سه یم طیاره ده "یخنی " یو یاغله قئرمه
"شوله ماش " و "قلیه له آش " خلته ده که "قو ورمه "
یئرده لن و یئرده یو او گیلرده دانشرده
بلندگیجه قسقه اولرده بی بی یه گئچرده-
......................................................................
بوگیجه دیره ساخله دی چله قشنگ سنته
بو یادگاره یلدانه جانه قونن نعمته
سفره مزنگ قراقه نه مهره اگر اوترتئی
آینده یه گئرساتئی یو یول و یولاغ ائرگئتی

ترجمه ........
ماه با زمستان چه زیبا هم پا شده بود و چله را میبوسید
سرمای شدید آورده بود و در آسمان می پاشید
پاییز لباس بلندش را به تن "یلدا " می پوشانید
و رختخواب و وسایلش را جمع کرده بود و به شهر کهنه میرفت
برف گلوله گلوله و با ناز در کوچه مینشست
کدو هم کمر بسته بود و در داخل دیگ رقصان بود
لبو پخته بود و هیزم شعله میکشید
مادر بزرگم میدانست که خستگی را به جان خریده است
روسری گلی گلیش چقدر زیبنده اش بود
لپ های او به قرمزی انار و چه زیبا میخندید
تابه ای سیاه و بزرگ مسی اش را بر روی آتش نهاده و میگشت....
گندمهارا " گندم بریانک " درست کرده بود و در سینی مسی میریخت
کاچی و روغن حیوانی روی سه فتیله ای در حال پختن بود
آشپزخانه....در پایین ساختمان بود و از پله ها پایین و بالا میرفت
ذغال منتقل کرسی را فوت میکرد و میافروخت
چایی را در قوری چینی گل قرمزی دم میکرد
لامپا هارا که برروی طاقچه ها چیده بود روشن میکرد
و گاهی از لای در حیاط به کوچه مینگریست
هندوانه هایی را که در کاهدان پنهان کرده بود پایین میآورد
و تا لب حوض رو ی زمین میغلتاند و با آب چاه میشست
انگورهایی را که به نخ رشته بود از نخها جدا میکرد
مادر بزرگ مانند چله بزرگبود وبا کم و کاست زندگیش میساخت
ظرف بزرگ مسی را برای کشمش و گردو و انجیر میگشت و پیدا میکرد
قطاب و فتیر شیرین در تنورش میپخت
گیسهایش را میبافت و لباس سنتی می پوشید
گاه در ایینه به چینهای پیشانیش خیره میشد و
یلداهایی را که پشت سر گذاشته بود میشمرد
او هرسال شب چله برای بچه هایش چشم براه میماند
و گرمای عاشقانه کرسی اش را به چشم میکشید
از صبح زود آبگوشت را در دیزی سنگی بار میگذاشت
و سوزنی ترمه دوزی زیبایی بر روی کرسی پهن میکرد
قابلی بی بی آماده بود یخنی میپخت و با ته دیگ چرب سر سفره میگذاشت
آش ماش و آش قلیه بی بی با قورمه های گوشت که داخل کیسه نگه میداشت
میخوردند و میخورد و میگفتند و میخندیدند
آن شب بلند چه کوتاه میگذشت
.............................
امشب این سنت زیبا را پاس داشتیم
این یلدا یادگار مام وطن
بر سر سفره هامان اگر مهر بنشانیم
به آیندگان و به فرزاندانمان ...این شیوه را آموزش خواهیم داد
"تافته بالاخ"لباس سنتی پوشش زنان بجنورد قدیم
"شوله ماش " قلیله آش" "قوورمه" کچه " یخنی" قابلی" از غذاهای سنتی بجنورد
یلدا مبارک
دوداقلره سوسوقه ده حسینه یاد ائدرده
اوانه ننگ ائتی نه که چاغالق ده توترده
غریب لقنگ نقله نه تا که دسته ده گئررده
یا آته ننگ زنجیره نه گا باشنه دئیرده
انه سننگ گئزلرنه روضه ده قان یقلرده
بغضه نه او یوترده یو یاشنه یاشررده
اما حسیننگ عشقنه گئنسنه تاپشررده
بهی که اولده گئده که شاید سفینه اولسن
ابوالفضنگ مشکه نه اوقفس ده پینه وورسن
قفس اولوده بانه که او ایچسن
بیلمسده که قنط سنق کفتر گئری قئیت سن
گئده گئترسن علمه که قالمسن اورتده
یادن چخارتده باشنه قالوده او کلته ده
گئده که لالا دئسن و اصغرنه یاترتسن
یا یوسفنگ کئنه ینه یعقوبه تئز یئترسن
گلده یو گئردی بیرقه سبزه ده او النده
نقد ایری معطله ده اوننگ ایشق یولنده
گلده یو گئردی توک لره گیمیش کمن آغارده
ایاق و قول قویوده یو بی گئز گنم ایشارده
او گلده یو بئز ینگه دن او یول لره باخمدی
گئجه مزم ایشق اولوده که چراغ یاخمدی
او گلده یو اوگیجه نه بی آته بئز یاتمدی
ائرتنگ او هواسنه هئچ دمه یه ساتمدی
گئدوده شاید که سفینه اولسن
ابولفضنگ مشکنه او قفس ده پینه وورسن
ترجمه فارسی
شلمچه چه غریب بود و به نینوا میمانست
لبهای عطشناکش که حسین را یاد میکرد
وقتی که در کودکی دامن مادرش را میگرفت
و قصه غریبی را در دسته های عزاداری میدید
یا زنجیر پدر را که به سرش اصابت میکرد
یا چشمان مادر را که در روضه امام حسین خون رنگ میشد
بغضش را فرو میبرد و اشکهایش را پنهان میکرد
ام عشق حسین را در سینه اش می پرورانید
بزرگ که شد رفت شاید سفینه نجات باشد
و مشک ابوالفضل را در قفس وصله کند
قفس بهانه پریدن اوشد
اما نمیدانست که همچون کبوتر بال شکسته ای بر میگردد
رفته بود تا علم دینش بر زمین نماند
یادش رفته بود سرش را که در کلاه جا مانده بود
رفته بود که با لالا یی اصغر را خواب کند
و شاید پیرهن یوسف را زودتر به یعقوب بساند
امد و دیدیم بیرقی سبز در دست دارد
و چه دلهایی به انتظار چشم در راه روشنش دارند
امد و دیدیم که موهایش بمانند نقره سفید شده بود
دست و پایش جامانده بود و بدون چشم چه زیبا او میدرخشید
او امد و ما دیگر به انظارش به را خیره نماندیم
شبمان نورانی بود و نیازی به چراغ نداشتیم
او آمد و آنشب بی پدر نخوابیدیم و...
حس ان صبح زیستن با پدر را باهیچ چیز عوض نکردیم«نفروختیم
رفته بود که شاید سفینه نجات شود
و مشک پاره ابوالفضل را در قفس وصله کند
تقدیم به روح پرفتوح شهدا
وبه پیشگاه مبارک جانبازان و آزادگان سرفراز
بوآی ده که گئز و قولاغ گنالردن ایراق ده
بو آی ده که ایری له تام عاشق ده
سفره له رنگ برنگ ده یو آچق ده
بوآی ده که قره انم دعا ائدر خدایه
حسرته نن آه چکر و باخر گنم بوآیه
بو آی ده که قرآنه گئزده قویدی
آقشامه چن های آج و سوسوق اولدی
بوآی ده که آسمانم آبی ده
بوآی ده که علی گنم ساقی ده
بوآی ده که او یئتشر داده مه
بوآی ده که یتیم گلر یادمه
بو آی ده که علی یه چن سیت گلر
بایده له که شاید او یاشدن دولر
بو آی ده که یتیم له های گئز گئزر
بی آته لق درده گنم تزه لر
بو آی ده که گینم شاید توتولسن
علی علی دئسن و قان یقله سن
بو آی که ایشق آیدنم ییراق ده
یرمه بیرنگ گئجه سه بی چراغ ده
..................
ساقی کوثر
این ماهی که از ماه روشن هم بهترست
این ماهی که چشم و گوش مااز گناه بدور ست
این ماهی که دل ها همه عاشق هستند
سفره ها رنگین و گسترده اند
درین ماهی که مادر پیرم با خدا در راز و نیازست
با آه و حسرت به این ماه مینگرد
درین ماهی که قرآن بر چشم گذاردیم
و تا غروب خورشید گرسنگی و تشنگی را تحمل کردیم
درین ماهی که آسمان هم آبیست
درین ماهی که علی ساقیست
درین ماهی که او به داد من میرسد
درین ماهی که یاد آور بچه های یتیم است
درین ماهی که برای علی شیر خواهد امد
ظرفهای شیر که شاید مملو از اشک باشد
درین ماهی که بچه های یتیم چشم در راهند
و درد بی پدری دوباره تازه میشود
درین ماهی که شاید خورشید هم از درد « گرفته شود »
و با گفتن علی علی خون بگرید
این ماه که از ماه روشن هم بهترست
شب بیست و یکم این ماه بی چراغ و تاریک ست
تسلیت ایام
گئدوگلماق چوخه ده شهرتئکلرده بیر بره
رمضان یولده یده جول و پلاس یو ور دلن
مله مز گیزگی اولرده سفره آغ سرردلن
رمضان بئز چاغالرچن سخته ده خدای لقه
روزه نه دویمسدی فقط گئرردی آج لقه
گئزه مز یولده یده افطار نه وقت اولر گنم
آجه دی سوسوقه دی ذله یده مومن انم
سفره مز ساده یه ده پنیر و سبزی و صفا
نئچه سانه قوشنه شایداون سانه صئغرچاغا
حلیم ننگ ایسه گلرده کوچه ننگ ائولرنه
شایدم قوشنه سننگ دلمه سه دئوری لرنه
گابیرم سنگئی چئری جانه مزه قونرده یو
یا که او یخ دوقرمه سوسوق لقه یوترده یو
افطارنگ یاخن لقه اذان ایترده اورتده
تنقه نگ یخ سووه یم چشمئی ووررده سفره ده
تا که توپ وورردلن سمان دیوارده گئرمدی
لقمه نه یوتردی یو بهی کیچی نه دویمدی
گنم ائنده سئره چن نقشه لردی چکردی بئز
خاورنگ طبله یه نن مطبخه چن قاچردی تئز
طبئلنگ اوله نه اول طبئل...وررده که
یوخه یم گئزلرمزدن نه شیرین قاچرده که
تو پلو بیشر قازانه دیشر وورنده
قرره خئلی قلفته دیشرنده
انم گئدرده خووله بیشرسن
سئره سننگ قابله سنه دم له سن
طبله ووررده هنگه نن کوچه ده
ایشق سپرده بئرماقه گئجه ده
چاغالقنگ یادنه من که دیشدم
آبی کیچه آقشقه نه که آشدم
قوشنه یه ده بیر بایده آش گئترده
ایسه دیئرنگ خدایه چن چکلده
عشقه ده او بایده ده سن گئرردنگ
بوبیر دفه سن مهرنگه ائرتردنگ
ایستیم که من عشقه سپم سفره ده
عاشق لقه گنم اکم روزه ده

ترجمه فارسی
ماه رمضان قدیم
دروازه قبله باز هوای دیگری داشت
برو بیایی و گویا شهر بهم میریخت
ماه رمضان در پیش بود و فرش و لباس میشستند
محله ماهم چو آیینه تمیز میشد و سفره های سفید میگستردند
ماه رمضان برای ما بچه ها مقداری مشکل بود
ازین ماه و روزه چیزی بجز گرسنگی دستگیرمان نمیشد
چشم براه بودیم و در انتظا رسیدن افطار....
ما گرسنه و تشنه و مادر مومن ما خسته از کار روزانه
سفره ساده ای داشتیم پنیر و سبزی و مملو از صفا
گاه مهمان ما چند تایی از همسایه ها بودند و گاه چند طفل بی پدر
بوی حلیم از کوچه به خانه ها نفوذ میکرد
و گاه دلمه همسایه که در بشقابها مینشست
گاه نان سنگگک تازه بر جان مان مینشست
و یا آبدوغ خیار سرد تشنگی را قورت میداد
نزدیکی افطار انگار اذان مغرب این میان گم میشد...
و کوزه کوچک آب یخی که وسط سفره چشمکی میپراند
به محض زدن توپ یا ندیدن کاهگل بر دیوار....(1)
لقمه ها را قورت میدادیم و بزرگ و کوچک هم سرمان نمیشد
بعداز افطار برای سحری نقشه ها میکشیدیم
و با شنیدن صدای طبل حسین خاور تا آشپزخانه میدویدیم
طبل اول را ( اول طبل ) میگفتند و به محض نواختن
خواب شیرین از چشمان ما میگریخت
با نواختن ( پاشو پلو بپز...دیگ را از روی اجاق بردار)
مادرم خواب آلوده میرفت که غذا بپزد
و برای سحری آنشب قابلی را دم بگذارد
حسین با آهنگ مخصوصی در کوچه طبل مینواخت
و گویی انگشتان لاغر و نحیفش روشنایی بر شبها می پاشید
به یاد کودکیم...
پنجره آبی و کوچک را گشودم
همسایه را دیدم که ظرف آشی در دست برایمان میآورد
که توگویی عطرش تا بخدا کشیده بود
تو عشق را درون ظرف میدیدی
و اینبار تومهر برایش میبردی!!
بازهم میخواهم بر سفره ها عشق بپاشم
و درین ماه روزه عاشقی بر سفره ها بکارم
(1)دیده نشدن کاه بر دیوار کاهگلی
بزرگان ما برین عقیده بودند که با ندیدن کاه بر دیوار کاهگلی
غروب خورشید و زمان اذان محرز بود
(سفره های سپید دلتان سرشار از مهر و عشق باد)
طاعات قبول
امید اولین پست...مقبول نگاه زیباتان باشد
سوسن
غزل سنم سازنگه چال ایستیم یازم آته دن
آته لرنگ الرننگ پینه سنه من ائپم
نیم تنه سه تورپاق له ده آتمه من گئونم
ایزه یانده گین ده های گئزلرنه ال چکم
آله ننگ او در لرنه بیر عشقه نن آرتم
کوش لره نیم دار ده اگر ایاقنه گل سپم
ارخه اولم من آتمه غصه سنه خط چکم
عصا اولم من النه اولر اونه یار اولم؟
ارخه بئرم ارخه سنه یا اونه یوار اولم؟
اتم شاید سیپوره ده مله ده
تموز ده یو قش ده یو سوخ چله ده
شاید که او سپر گنه چکرده
گیزگی کمن پاکیزه لق دویئرده
آتم شاید نفتی یده کوچه ده
یانماقنه باخردی او اورتده
آتم شاید بقاله ده اوکئنج ده
زحمتنه دویمسدم من بئنج ده
اتم شاید گاری ده یخ ساترده
یخله ترده ایری لره ایری مزه یاخرده
آتم شاید قصابه ده او وخته
کئسرده برماقنه یا پفال ائدرده تخته
آتم شاید چوپانه ده او چئل ده
یاباغبان
رفق لقه گئررده دسته بئل ده
آتم شاید یوک لره بوشاترده
آج قارنه نن دالان لرده یاترده
آتم شاید سبزی ساترده باغ ده
شاید که او تیکان یقرده داغ ده
آتم شاید اوگین لرنگ باشنده
اله یانرده تندر نگ داشنده
اتم شاید ملمه ده او وخته
مونس اونه آغ گژ وقره تخته
آته مزنگ شاید جووه بوشه ده
گیلرده یو ساغ ایریه خوشه ده
آتم شاید قارنه گابیر آجه ده
حرمت له اوباشمزه تاجه ده
دارو ندار آته تفوته یوخده
آته لرنگ حرمته چوخه چوخ ده

ترجمه
میخواهم از پدر بنویسم
قلم خبردار بایست میخواهم از پدر بنویسم
غزل تو هم ساز خود را بنواز میخواهم از پدر بنویسم
بر دستهای پینه بسته پدر بوسه میزنم
کت او خاک آلودست..به پدرم افتخار میکنم
صورتش در آفتاب سوخته ست چشمانش را نوازش کنم
کفشهایش کهنه ومندرس است بر پاهایش گل میریزم
میشود پشت پدر باشم و یار او شوم
میشود پشت به پشتش بدهم و یاورش گردم
پدرم شاید رفتگر محله ای بود
در تابستان و سرمای زمستان و روزهای سرد چله ...
شاید که او جارو میکشید
و بمانند آیینه تمیزی را میفهمید
پدرم شاید در کوچه نفت میفروخت
و ما به سوختن او در کوچه تماشا میکردیم« شاهد ناراحتی او بودیم »
پدرم شاید بقال نه چندان معروفی بود
درگهواره هیچیک از زحمات اورا متوجه نبودم
پدرم شاید با گاری دستی یخ میفروخت
دل دیگران را خنک میکرد و دل ما را میسوزاند
پدرم شاید در آن زمان قصاب بود
یا انگشتش را میبرید یا از تخته گوشت دستانش تاول میزد
پدر م شاید چوپانی در بیابان بود
یا باغبانی
که رفاقت را در دسته بیلی میدید که همیشه در دستانش بود
پدر م شاید بار خالی میکرد
و باشکم گرسنه شبها در راهرو تاریک گاراژها میخوابید
پدرم شاید سبزی فروش باغی بود
یا خارکن کوهی ....
پدرم شاید از صبح خیلی زود
دستانش در سنگهای داغ تنور نانوایی میسوخت
پدرم شاید یک معلم بود
که مونسش گچ سفید و تخته ای سیاه میشد
شاید جیبهای پدرمان خالی بود
اما همیشه بادلی خوش میخندید
شکم پدرم شاید گاهی خالی بود
اما حرمتش را میدانستیم و تاج سرمان بود
«پدر ثروتند و پدر ی که مال و منال نداردباهم فرقی ندارند» هردو پدرند
احترام پدر فراوان فراوان ست
روز کارگر روز معلم روز پدر بر همه پدران تهنیت
قاسم ابادی
کتاب ایریمنگ سئزلره منتشرشد

مرکزفروش :بجنورد- پاساژتاجفر- کتابفروشی گوتنبرگ
کر کره ننگ پروازه ینگ
دولانم دورنگه که پر پره ننگ آوازه ینگ
ائشتم هرگیجه من کاشگا سننگ لای لاینگه
یاغشنگ نم نمننگ سسه بهارنگ سازه ینگ
آبشاره اوخشیر سننگ مهرنگ انم
سن صبرله داغنگ وعاطفه ننگ چشمه سه ینگ
انم او جانم ده یو آیم ده یو هم قنطم
سن قرنقه گئجه منگ شو
رازه ینگ شو رازه ینگ
گیندزم سن گینمنگ هرگینمنگ ائرته سه ینگ
ایریم سن گئزمنگ سن گئزمنگ تیته سه ینگ
آسمان الدوزه ینگ سفره مزنگ سن دوزینگ
شمع کمن یانرنگ و
ایسته مسم سن تیکننگ
قزلنگ سن گیمیشنگ
سن الماسنگ دانه سه ینگ
گئونر خدای سنه بیلم اوننگ احساسه ینگ
سرو انم ...صنوبرنگ...
قوجاق قوجاق یاسمننگ

گل ریحانه سننگ
ایری شو پل ده یاسه ینگ
ترجمه
مادرم هستی
مادرم هستی تو مادرم هستی
تو مانند پرواز قاصدک ها
دورت بگردم که به آواز پروانه ها میمانی
کاش هرشب صدای لالایی ترا میشنیدم
صدای تو صدای نم نم باران است و ساز بهاران
مهرتو بمانند آبشارانست
صبر تو همانند کوه و چشمه عاطفه هستی
مادرم جانم بود و ماهم بود و پر پرواز من
تو همان راز شبهای تاریک منی مادرم
روز من ...تو خورشید منی تو صبح هر روزمنی
تو قلب منی ...چشم منی ...وسط وسط چشمم
تو ستاره آسمانی ...نمک سفره مان
مانند شمع میسوزی ...نکند تمام شوی
تو طلایی ...نقره ای یا دانه الماسی
خداوند هم به تو میبالد میدانم که تو احساس خداوندی
مادر چون سرو و صنوبرم تو بغل بغل یاسمنی
تو گل ریحانه هستی... در باغ قلب من تو گل یاسی
« در کوچه جان همیشه مادر باقیست»
«شعریست که تا ابد به دفتر باقیست»
روز مادر و روز زن به تمام بانوان مبارک
خورازاوخیئرده باجمه قارداشمه اویاتدم
یقودلن ایدیش ایاق دونگ نن که اوردئیده
قابلمه یو قلفت و بیر سله دوله بایده یده
فارسنکه یو نئچه قوجاق اودنه ده خلته ده
یئلپه زغال کبریت و بیر نفت دانه ده اورتده
توپه من قوجاقلدم طنف لره چوله دم
گلن لرم بیر بقچه ده نئچه دیگین باغله دم
دروده ایچ درشگه که گئدی مینئی سورسه لن
سیزده بدرچن اوقشنگ یوردمه گئرساتسلن
دایه ..خله..عمه .. قونم قوشنه لره که یقدی
تخل تخل یا تله ول درشگه یه بئز سقدی
ووردی یوله گئدی چغورباغه بیر داغه داشه
کئنه یولدن سرداری ننگ باغنه بش قارداشه
یئتشدی بئز قشنگ باغه ذوق ائدی او سیزده ده
اوتردی بیر قراق ده یو های ایزالدی کئلگه ده
چنارلرنگ کئلگه لره یووا ره نن ال اله
بئرودلن بیر بیره ال گل یاغوده چئل لره
طنف لره باغله دلن اکه قونر درخته
اویان بویان دیگینه ده آستن ده یم بیر تخته
گلوشده یه قئیرتدلن باشه مزم قئزنده
اوینه ماقنگ وخته یده شمال یوتئی که ائنده
قلفته پالچق چکدلن که قویسلن اجاق ده
پلو بیشرسلن او اوت ده توغنه چراغ ده
کندک لره قویودلن آستن ده که قئینه سن
تئکردلن چای جورنه دن بیره آنخ دمله سن
قئزله گئزرده بش دانه داشه بئله یومری
اوغلان له یم وورردلن سئرچه یو سار قمری
اوینیردلن چلی آغاج یا کبدی گا توشله
قله کمان و داشه ده یخئردلن او قوشله
اکه سانه آغاج ایچرده گابیر آسمان ده
دیشرده اوایزاق لره بیرتیرو بیرکمان ده
بیر گوشه ده شلغ پلغ آئینه ده خان توتماغ
یا رسمه ده او گین له یم بوجرادا چوخارتماغ
خان سیبیله تولئیرده یواوتررده بیر تخت ده
قویر دلن قولباشه ده بهی یده او وخت ده
او میر نوروزی یده شاباش بئررده عیده
یئرلره یم سئونجه لئرده رسم لره بئلی ده
بیر پره له دیگین ووردلن اوگین سبزه نه
قازردلن درخت ده بیر بیچاقه نن یازنه
بیر پره له چخردلن داغ لره که یئقسلن
شنگی یو یا چریش وآنخ لره که ساتسلن
اوینردلن توتولی بش داشه و قره گئردمه
گئزردلن گئرمله یئر گئزنمله یوردمه
«اون اکه »گین گئزندلن سیزده بدر که گئشده
ایری لره قونده ایشالا جانلره یاپشده
ترجمه
«به جانها مینشست »
صبح زود که از خواب بیدار شدم
خروس میخواند که خواهر و برادرم را از خواب بیدار کردم
از دیروز ظرف و ظروف را جمع کرده و آنجا بود
قابلمه و دیگ و سبدی پراز کاسه و بشقاب
چراغ فارسنکه و چند بغل هیزم که درون کیسه ای جا داده بودند
باد بزن و زغال و کبریت و نفت دانی که وسط راهرو افتاده بود
توپ را بغل کردم و طناب های بازی را پیچیدم
عروسکم را در پارچه ای پیچیده و گره زدم
سه درشگه ای که داخل کوچه منتظر بود تا سوارمان کند
و برای سیزده بدر جاهای دیدنی شهرم را نشانمان بدهند
دایی و خاله و عمه و همسایه ها را جمع کردیم
و با فشار و بزور داخل درشگه ها جا گرفتیم
براه زدیم برای رفتن به کوه و دشت
از راه کهنه بش قارداش تا به باغ سردار رسیدیم
به آن باغ زیبا که رسیدیدم بسیار ذوق زده بودیم
گوشه ای اوتراق کرده نشستیم و گاه در سایه دراز کشیدیم
چنار هایی که با سایه ها دست بدست هم داده بودند
و انگار در دشتها گل باریده بود
طنابها را به درختهای بزرگ و قوی بستند
دوطرف را دو گره بزرگ و تخته ای برای نشستن تعبیه شده بود
با تاب خوردن سرگرم شدیم
و الان وقت آن بود که باد قورت بدهیم همین حالا !
پشت دیگها را گل مالیدند و روی اجاق گذاشتند
تا برنج را روی آتش بپزند و مرغ را روی چراغ نفتی اماده کنند
کندک ها را روی آتش زیر دیگ گذاشته بودند و میجوشید
چای میریختند و یا کاکوتی دم میکردند
دخترها بدنبال سنگهای گرد میگشتند تا بش داش بازی کنند
و پسرها مشغول زدن سئرچه و سار و قمری بودند
گاهی چلی آغاج یا کبدی و گاهی توله بازی میکردند(1)
و گاه با تیر کمانی پرنده ای به زمین میافتاد
دو چوب در آسمان به پرواز در می آمد (2)
و در دور دستها به زمین میافتاد
در گوشه ای معرکه ای بر پا بود آئین میر نوروزی یا خانگیری
شاید آنزمان این ادا ها سنت محسوب میشد
خان مردی که سبیلش را تابیده بود بر تختی مینشست
او را بر دوش سوار وسط میدان میاوردند
میر نوروزی عید را شادباش میگفت
و اینگونه با رسم و آیین رسیدن بهار را بزمینیان مژده میداد
در گوشه و کنار عده ای سبزه گره میزدند
عده ای به کوه میرفتند
تا سبزی شنگ و چریش و کاکوتی برای فروش جمع کنند
بازی های محلی مانند توتولی و بش داش و قره گردم را بازی کردند (3)
و جاهای زیبا و دیدنی شهرم را گشتند
دوازده روز تفریح بود و گردش
روز سیزده هم بدین سان گذشت
امید که بر دلها و جانها نشسته باشد...
(1)=چلی آغاج بازی اکر دوکر امروزی
(2)=دربازی اکر دوکر دوچوب بهم میخورد و میپرید
(3)= توتولی یا وسط بازی امروز و بش داش و قره گردم
از بازیهای محلی است