درسته امام نیست اما ...........

«امام خمینی(ره) در 8 اردیبهشت‌ماه 1365 خطاب به خانواده شهدا و ایثارگران فرمودند:


«نور چشمان عزیزم، فرزندان محترم شهدا، جانبازان، اسرا و مفقودین من به شما سلام و درود می‌فرستم و به وجود شما مباهات و افتخار می‌کنم و چه افتخاری بالاتر از اینکه ما در تداوم انقلاب‌مان ذخیره‌های عظیمی همچون شما عزیزان را داریم».

خانم فلانی برو دام خود را جای دگرنه .....................................


آزاده هم پرید.......

وقتی تو حرم آقا علی بن موسی الرضا (ع) بودم، به آزاده زنگ زدم، گفتم: روبروی ضریح هستم، بخواه اون چیزی که می خوای.... خلاصه آزاده قطع کرد و خواهرش در جا پیام داد: التماس دعا دارم و منم میخوام بیام زیارت...  حالا اینو داشته باشید که امروز آزاده زنگ زد و گفت: داریم میرم مشهد! گفتم چی؟ واقعاً!!! گفت: آره... خوشبحالش چقدر زود حاجتش روا شد. تو کتاب کرامات امام رضا خوندم که مامون لعین بچه دار نمیشد، اومد پیش امام رضا (ع) طلب حاجت کرد و به حاجتش رسید. یا ضامن آهو حاجت منم روا کن دلم میخواد برم کربلا، همین امسال، دیگه طاقت ندارم. شنیدم اذن دخول کربلا رو باید از شما بگیرم.


اگر یادتان بود و باران گرفت، دعایی به حال بیابان کنید.


بالاخره قسمت ما هم شد که بریم زیارت..

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا (ع)

b4sdr1fe4qkvp50f6mu6.jpg

عیدتون مبارک

من دیگه طاقتم تموم شده آقا اصلاً از همین الان عیدتون مبارک


دلم وحشتناک هوای زیارت کرده، خدایا پس کی نوبت من میشه!!!

دو ماه از دو افق در دو شب تجلّي کرد / يکي شهنشه دوران، يکي امير سپاهش
دو گوهر از دو صدف از دو بحر گشت نمايان / يکي چراغ هدايت، يکي معين و گواهش
يکي حسين و يکي ناصر حسين، ابوالفضل / که جان خويش به کربلا بداد به راهش

به کی بریم بگیم که!!


بچه ها فکرشو کنید خانم آزاد اومده 1000 سی سی محلول کلروفنل پگاه رو ریخته تو روشویی!!!! یادتون استاد امرالهی چه داد و فریادی راه انداخته بود فقط بخاطر بوی این ماده!!!! حالا کجاست بیاد ببینه که متصدیا........ ؟! وایییییییییییییییییییییییییی تمام آزمایشگاه رازی بو گرفته!!!

آخه چرا؟

هفته پیش نتایجم رو نشون استاد دادم دید و پسندید، با اینکه دلم خیلی خیلی واسه خونه تنگ شده بود با خودم گفتم: خوب کارمو ادامه میدم یخورده دیرتر میرم کرج. از روزی که بلیطمو کنسل کردم تا الان همش دارم بدبیاری میارم. امروز ساعت 7 صبح اومدم که شروع به کار کنم، تمام موادم ریخت، هیچ ماده ای واسه آزمایش نداشتم، دلم می خواست گریه کنم، جیغ بکشم، سرمو بکوبم تو دیوار!!! دریغ از یه قطره اشک ... حس می کردم تمام اشکام پشت چشمم گیر کردن اما از گریه خبری نیست. آخه چرا؟

ای بابا آدم حسابی!!


دیدی بعضی آدمها وقتی کارت دارن تند تند سراغت رو میگیرن و وقتی کارت ندارن از کنارت رد میشن و حتی نیم نگاهیم بهت نمیندازن!!! تا کارشون گیر میوفته دورت میچرخن و بعدم که انجام وظیفه کردی تا چشم باز میکنی میبینی رفته؟!!! انگار از اول حکم این بوده که تو در خدمتشون باشی! این روزا با اینجور آدما زیاد برخورد دارم. بهتره گاهی وقتا یادمون باشه همه تو زندگیشون مشکل دارن نباید بار مشکلاتت رو با داد و فریاد  یا با تیکه متلک سر بقیه خالی کنی؟!!!

من یادم میمونه امیدوارم تو هم یادت بمونه.

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.


تقدیم به مادر مهربانم

مادری

دنیا فدای موهای از غصه روزگار سفید شدت. دلم واست یه ذره شده دلم میخواست بودم و میبوسیدمت اما نمیشه بقول عموم از دور میبوسمت. مامانی دلم واسه دست پختت تنگ شده اینقدر که اومدم کرج با سر میرم تو بشقاب!!!

به جان زهرا اینارو گفتم که بگم دوستت دارم نه گرسنم!!!

معجزه!!!

وقتی داداشم رفت دوست خوبم mbf گفت: سوره حمد رو 70 مرتبه بخوون بعدش معجزه میبینی؟!!! بهش گفتم یعنی داداشم برمی گرده؟؟ گفت: تو انجام بده. منم خوندم ولی مایوس بودم از بازگشت دوبارش. الان بعد از دو سال پسر داداشم شده کپی برابر اصل باباش. داداشم راه میرفتو منو صدا میکرد و سر به سرم میزاشت، پسرشم راه میره و دور من می چرخه و عمه عمه میکنه، مثل داداشم میشینه میخوابه و میخنده. مثل اینکه داداشم برگشته. خدایا از این نعمتی که بهم دادی سپاسگزارم.

«این یعنی معجزه»

روز دفاع خودمم این قدر خسته نبودم...

چهارشنبه گذشته پروانه و مینا دفاع کردن دو هفته ای می شد که دمار از روزگار من درآورده بودن! اینقدر پت و مت بازی درآورده بودن که استاد از هر چند تا تماس یکی رو جواب میداد به استثنای دو سه روز آخر که همه رو مجبور بود جواب بده!!! از بس بهشون روحیه دادم مقاله مرتب کردم، پایان نامه ویرایش کردم، ایراد گرفتم و تهش نشستم پاورپوینت درست کردم، مردم. ساعت 5 صبح بخواب و 9 پاشو تا کارشون برسه به دفاع!!!! هر چی استراحت میکنم انگار هنوزم کمبوداتم جبران نمیشه!!!!!!!!!!! ای خدا نصیب گرگ بیابونشون نکن! آخه آقا گرگه گناه داره..  روز دفاع دیر شده بود به استاد زنگ زدم ببینم کجاست؟!، گفتم: سلامون علیکم. ایشونم گفتن: سلامون علیکم حاج خانوم. گفتم: ناهار در خدمت شما هستیم دیگه؟ (ترجمه: یعنی استاد من ناهار نخوردم ناهار دعوتم کن!!!) استادم نامردی نکرد و گفت: بله من ناهار نخوردم، سه تا هم مهمان دارم زحمت ناهار رو بکشید؟!!! چی؟ ناهار؟ به بچه ها که گفتم یه عالمه غر زدن و تهش مینا رفت و ناهار گرفت و آورد و بعد از دفاع استاد گفت: من ناهار خورده بودم بعدم من به ایشون گفتم ناهار بگیره!!! مینا رو چاقو میزدی خونش نمیومد بیرون!!! یه عالمه ناهار رو دستش موند...

«وای خدایا چقدر خودمو دوس دارم همه جا هم خرابکاری میکنم»

اللهم ارزقنا زیارت الحسین

آقاجان خوشا به حال ضریح جدیدت! اما! چگونه دل بکند از تو آن ضریح قدیمی...



ادامه نوشته

از کوزه همان برون تراود که در اوست!

وبلاگی با این آدرس پیدا نشد!!!

صبح خیر سرم پاشدم یه پست جدید بزارم، دیدم داداش بهنامم بعد از یکی دو هفته پیداش شده، تا اسمشو دیدم خیلی خوشحال شدم اما خوشیم زیاد دوووم نداشت، آخه نوشته بود:

نمیدونم کی نوروز 91 بهم گفته ساله خوبی داشته باشی، ولی هرکی از ته دلش گفته دمش گرم خدایی ساله خوبی بود. «خدا رو شکر» منم اینجا از ته دل میگم ایشالا 92 و 93 و 94 و الی آخره خوبی داشته باشی و موفق باشی. حقیقتش من دارم میرم آخه لازمه، یعنی حس می کنم لازمه، بالاخره که چی باید یه روزی بلگفارو ول کنیم چه دیر چه زود سه سالی هس اینجاها پرسه می زنم بسه دیگه. خوش باشی خواهره گلم اگه کمو زیادی بود ببخشید به خواهریه خودتون

هر چی بزارم کمه ولی چی کنم که میگه تنها مجاز به ورود 2000حرفید!!!

خداحافظت باشه


رفتم واسش بنویسم داداش کوچیکه انشالله زنده باشی و پاینده دیدم وسط صفحه نوشته شد:

وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

ممکن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد کرده باشید و یا وبلاگ حذف شده باشد

Blog not found

یادم به خواهر کوچیکم افتاد که می گفت چقدر زود دیر شد...

ببینید چطوری با ناخود آگاه ما بازی می کنند؟!!!

امروز ایمیلم رو که باز کردم یه چیز تاسف بار دیدم، جا خوردم!!!

خراب کردن مسجد توسط پرنده های خشمگین

مسجدی که در آن خوکها ماوا کرده اند...

نگاهی به عکسای روی در اتاق هستی انداختم عکسای پرنده خشمگین با رنگای مختلف.... هستی رو صدا کردم و کل عکسا رو بهش نشون دادم و بهش گفتم: آجی خوک تویه دین ما یه حیوونه، هنوز حرفم تموم نشده بود که هستی گفت: تو کتاب حاج آقا مکارم نوشته نجسه، می دونم خودم. گفتم: خوب با این حال با عکسای در اتاق چکنیم میندازیش دور تا منم واست یه برچسب دیگه بخرم. گفت مثلاً؟ گفتم: مثلاً سیندرلا! گفت: اونم که دستکش سفید داره؟ جاخوردم! نمی دونم داریم به کدوم سمت می ریم؟!!! میترسم دو روز دیگه یه ایمیل بیاد و بگه اگر .....

دلم می سوزد از باغی که می سوزد....

چند وقته پیش رفته بودم دیدن داداش بزرگم، یکی اومد شروع کرد به حرف زدن و نصیحت کردن، دید از سنگ صدا درمیاد و از من نه! بیشتر حرف زد، متوجه شدم بدون اینکه به من توجه کنه همینجور داره حرف می زنه پا شدم شروع کردم قدم زدن ولی اون همینجور ادامه می داد بهش نگاه کردم شاید سکوت کنه تا منم چیزی بگم ولی فکر کرده بود سکوتم از سر رضایته و بازم هی گفت و گفت... به خواهرم گفتم: آجی من الان برمی گردم و رفتمو به چندتا از دوستای داداشم سر زدم و برگشتم دیدم نه بابا هنوز داره حرف میزنه تو دلم گفتم: چه چونه خوبی داره واسه عید ببریمش واسه خرید دو برابر پولمون واسمون خرید میکنه... یادم به داداشم افتاد که می گفت: آجی هر کی هر چی گفت بگو راست میگی تا فکر کنه راست میگه با کسی بحث نکن چون باعث میشه عادت کنی به بحث کردن و خودخوری کردن مهم تویی نه دیگران توجه نکن به حرفشون....

ظرف خیرات رو جلوش گرفتم گفتم بفرمایید... وقتی رفت تو جواب همه ی حرفای ناحقش رو به آسمون گفتم:


آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم

احساس سوختن به تماشا نمی شود


ای بابا

love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11

یه دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بود، بالاخره یه روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و ازش خواستگاری کرد. اما دختر عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه نه که حراست دانشگاه ..... بی خیال نویسنده میگه دیگه کاریش نمیشه کرد، روزها از پی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر جزوه گرفتو توش نوشت: منم تو رو دوست دارم، منو ببخش اگر اون روز ازم رنجیدی و اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن!!! ولی پسر دانشجو هیچ وقت باهاش حرف نزد، 4 سال گذشت و پسر ازش سراغی نگرفت.

نتیجه ی اخلاقی اینکه:

دانشجوهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمی کنن

love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11

وای خدایا چشام تاب برداشت............

چند روز پيش یه پیام واسم اومد که برو این لینک رو ببین!!! از وقتی دیدمش توهمی شدم، احساس کردم یه چیزیم شده؟!!

«خطای دید بسیار باور نکردنی!!!!»

http://khabarfarsi.com/ext/4465735

22 بهمن خجسته باد

امشبم مثل هر شب پا شدم رفتم پشت بوم، یه هوایی بخوره به سرم. از پله ها که بالا می رفتم سر و صدا شنیدم سریع خودمو رسوندم پشت بوم یهو دیدم آسمون روشن شد.

   

بچه های کوچه فریاد می زدن:

الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر

چقدر قشنگه وقتی همه با هم، هم صدا می شن. دوست داشته بیدم.



اگه به جای کرج، امیدیه بودم می رفتم فرودگاه حتماً الانم مثل هر سال اونجا آتیش بازی دارن. وای منامنا دلم بدجوری خواست...

بهترین ذکر برای رفع گرفتاری؟

عارف گرانقدر، حضرت آیت ا... بهجت می فرمایند:

در شداید و گرفتاری ها، بهترین ذکر این است که از پیامبر (ص) به ما رسیده که فرموده اند:

«امان لا متی من الم لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم، لا ملجاء و لا منجا من ا... الا الیه»

این سخن ایمنی از ناراحتی برای امت من است. هیچ دگرگونی و نیرویی جز به خداوند والا و بزرگ تحقق نمی یابد و هیچ پناهگاه و جایگاه نجاتی از خدا جز به سوی خدا نیست.»

برگرفته از کتاب «نکته های ناب»

ببخشید دیر شد....


love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11

ني ني شكلكني ني شكلك  ني ني شكلك    ني ني شكلك

love heart 11سمیه جان تولدت مبارکlove heart 11

نایت اسکین

ني ني شكلكني ني شكلك  ني ني شكلك    ني ني شكلك

love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11love heart 11

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه امیر المومنین علی بن ابیطالب و الائمه المعصومین علیهم السلا

لحظات آخر عمر پیامبر بود و زهرا سلام الله بر بالینش نشسته بود. پیامبر زیر لب ذکری را بر هوای این دنیا می نگاشت. زهرا سلام الله نزدیک شد تا ذکر را بشنود و تکرار بر زمزمه هایش بود...


"اللهم انی اتقرب الیک بولایت علی بن ابی طالب علیه السلام "

"اللهم انی اتقرب الیک بولایت علی بن ابی طالب علیه السلام "

"اللهم انی اتقرب الیک بولایت علی بن ابی طالب علیه السلام "

"اللهم انی اتقرب الیک بولایت علی بن ابی طالب علیه السلام "

"اللهم انی اتقرب الیک بولایت علی بن ابی طالب علیه السلام "


ای وای یه روز تو زندگیم نگاه کردمو دیدم کسی که داره از پشت خنجر میزنه...



یادم به اون شاعره افتاد که می گفت: «پشت پا خوردم از آن کس که می گفت یار منه/ زانکه دیدم روز و شب در پی آزار منه.» راستی چرا این شعره با لهجه شهر ماست!!!!! یادم افتاد به اون روز که:
 داشتم با استاد حرف می زدم حرصمو در آورد گفتم: مگه من چی گفتمه؟!!! زد زیر خنده و گفت: هِ!!! رفتمه! گفتمه! خودمه! کردمه! .... یکی از بچه های دانشگاهتون گیر داده بود به یکی از استادا هی واسش هدیه می خرید! یارو دید این بدجوری سیریش شده گفت: خانم دست از سر ما بردار. دختره گفت: مگه من چه کردمه!!! بعد بلند زد زیر خنده منو دوستام بهم نگاه کردیم، گفتیم یعنی چی؟ گفت: یعنی اینکه هِ!!!! و باز خندید... تا اینکه چند روز بعد تو مسیر آزمایشگاه دکتر داشت واسمون درباره یکی از مباحث علمی تخیلی دوران عصر...صحبت می کرد، بابا بی خیال فقط می دونم مثل همیشه از بحث علم دانشگاه خارج بود!!! که یه استاد از جفتون رد شدگفت:
مگه: من چه کردمه!!!! تا اینو گفت استاد زد زیر خنده...

ای بابا نگاه کنید من از کجا به کجا رسیدم اصلاً یادم رفت که داشتم می گفتم خیانت... اصلاً بی خیال:
«یارب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان»
«کین همه قلب و دغل در کار داور میکنن»
راستی تنها بچه بابام که می تونه تو غصه خوردن بخنده منم، حتی اشکم با لبخند میریزم فکر کنم یه چیزیم میشه، باید برم پیش دکی حامد درمان بشم.

بابا دمت گرم یعنی اینکه ....

چند وقتی می شد که دنبال یه کتاب بودم، تا اینکه استادم گفت:  دکتر... یه کتاب نوشته پیداش کن اون بدردت می خوره!!! منم سریع لپتاپم رو روشن کردمو شروع کردم سرچ کردنو زوووود پیداش کردم ولی خرید اینترنتی نداشت!!! به استاد که نشونش دادم گفت: شنبه من یه کار دارم اونجا میرم واستون می خرم ولی شما هر 1 ساعت یک بار یادآوری کن! ما هم شنبه هر یک ساعت یک بار یادآوری کردیم! اس! و تک و زنگ!!! فقط خدا می دونه آخراش که گوشی رو بر می داشتم زنگ بزنم یا اس بدم چقدر خجالت می کشیدم... با آزاده که صحبت کردم از اینکه استاد کتاب رو بخره ناامید ناامید شدم. تا اینکه حدود ساعت 13 اگر اشتباه نکنم، بود که استاد پیام داد (دقیقاً جملش یادم نمیاد) ولی مفهومش خریداری شدن کتاب بود، وای یه جیغ کشیدمو بهش اس زدم دمت گرم!!!!!! وااااااااااای وقتی اس ام اس رفت رنگم پرید، چقدر گرمم شده بود... نمی دونستم باید چیکار کنم اون لحظه ای که پیام تحویل داده شد حالم بدترم شد. دقت کردین پیامایی که دوست دارید نرسه زودتر از همیشه می رسه! داشتم به این فکر می کردم که حالا چکار کنم! که از استاد پیام اومد کمی  رسمی تر باش!!!

سرم سوت کشید خدا میدونه که چی بهم گذشت. آزاده اگر پیشم بودی!!! خودمو تو رو می کشتم!!! با هزار تا نذر و نیاز و صلوات گوشی رو برداشتم تا صدای استاد رو شنیدم آب شدم. ولی استاد اصلاً به روش نیاورد!!! بهش گفتم: استاد من قصد جسارت نداشتم یه دفعه شد... بعد از اون یه عالمه ایمیل زدم که بابا دمت گرم یعنی زنده باشی!!! ولی خودم می دونم که خرابکاریای من هیچ جوری جمع نمیشه. ماه ها بعد واسه استاد یه جریان رو پیامکی توضیح دادم و استاد در جوابم نوشت:

«دمشون گرم»

هستی خانم جشن تکلیفت مبارک...

bsbrebkziqchg43iyf.jpg


عبارات حک شده روی شمشیر رسول‌الله (ص)

مرحوم شیخ صدوق(ره) نقل کرده است که:

در دستگیره شمشیر رسول اکرم(ص) این چند جمله نوشته شده بود:

«صِلْ مَنْ قطعک و قُلِ الحقَّ و لَوْ عَلیکَ یا علی نَفْسِکَ و أحْسِنْ بِمَنْ أسَاءَ إلیْکَ»

«صِلْ مَنْ قطعک؛ اگر کسی از تو برید، تو به او بپیوند.» «قُلِ الحقَّ و لَوْ عَلیکَ یا عَلی نَفْسِکَ؛ (همیشه و در هر جا) آنچه حق است بگو اگرچه به زیانت تمام شود.» «و أحْسِنْ بِمَنْ أسَاءَ إلیْکَ؛ نیکی کن درباره کسی که به تو بدی کرده است.»  این است کمال و از مکارم اخلاق است. چرا که الگو و اسوه ما رسول‌الله(ص) فرموده‌اند:

«إنی بعثت لأتمم مکارم الاخلاق»

من آمده‌ام تا مکارم اخلاق را به کمال برسانم.

ref: http://www.persianv.com/preview/214428.php


آجی یادت میاد یه عروسک داشتی که یه چشمش آبی بود یه چشمش سبز!

یادش بخیر بچه که بودیم داداش سومیم تابستونا می رفت کار می کرد بعدش همه پولش رو می داد واسه من آبجی کوچیکم زینب عروسک و اسباب بازی می خرید. من اصلاً وسایلم رو خراب نمی کردم، ولی زینب عادت داشت چشم عروسکاش رو با دندونش در بیاره!!! همیشه عروسکاش داغون بودن. یه روز که چشم عروسکش رو گم میکنه تا چشم منو دور میبینه میره سراغ عروسکمو چشمشو در میاره، میزاره واسه عروسک خودش؟!!!

وای وقتی عروسکم رو یه چشی دیدم دنیا واسم تمام شد.... هر کاریش می کردم چشم عروسکم رو نمی داد!!! می گفت: چشم عروسک خودمه؟!!! اینقدر گریه کردم... عروسکمو بهش نشون دادم. گفتم: ببین چشم عروسکمو نیست چشمش آبی بوده!!! الان چشم عروسکتو یکیش سبز یکیش آبی این یعنی... نزاشت حرفم تموم بشه گفت: شاید مال من از همون اول اینجوری بوده!!!!!!!!!! با یه مکافاتی چشم عروسکم رو پس گرفتم اونم با پا در میونی بزرگترا!!!

چند روز پیش پیشش نشسته بودم داشت لباسای دختر نازش رو عوض می کرد. بهش گفتم: یادت میاد یه عروسک داشتی که یه چشمش آبی بود یه چشمش سبز زد زیر خنده با شیطنت بهم نگاه کرد و گفت: چقدر بچه ها سادن! چرا دو تا چشم عروسکت رو در نیاوردم  و زد زیر خنده! منم خندم گرفت...

بسلامتی همه شیــــرها از نوع واقعیش!!!


بعد از چند وقت رفتم سراغ ایمیلی که غنیمت جنگی بود، یکی از اونایی که خیلی ادعاش می شه واسه رفیق توهمیش که فرمانده یه سری نیروهاییه که فقط خودش میبینه ایمیل زده بود.

نوشته بود:
شیـر و رفقـاش نشسته بودن و خوش میگذروندن.....
بین صحبت شیره نگاهی به ساعتش میندازه و میگه: "آُه! اُه! ساعت 11 شده! باید برم! خانم خونه منتظره!"
گاوه پوزخندی میزنه و میگه: "زن ذلیلو نیگا ! ادعاتم میشه سلطان جنگلی!"
شیر لبخند تلخی میزنه و میگه:
"توی خونه یه شیـــر منتظرمه! نه یـه گاوی مثـل تــو!!!!"


کلی خندیدم...
آخه اینا یه گروهن که دائم استرس دارن
، فرمانده اجنه هستن، ناراحتی قلبی دارن  و همیشه عاشق پیشن و ....
خدا هیچ وقت نصیبتون نکنه؟!!!


یادم تو را فراموش...................سیب زمینی افتاد تو آبگوشت

همه ی اهل وبلاگ از قضیه شیطنت های فاطمه آبجی کوچیکه آزاده که تازگیا تاتی تاتی میره کلاس کامپیوتر با خبر هستید!!! جدیدنا شیطنتش گل کرده و واسه من چالش درست میکنه غافل از اینکه بدونه من گرگ بارون دیدم. جوجه اومده وبلاگ طراحی کرده بعد اومده واسه من نظر داده!!! منو دعوت کرده بیا وب رو ببین!!! هی ما هیچی نمی گیم؟!!! هی میاد و هی میره!!! آخه به آلو که غذای مورد علاقه استاده!!! گذاشتی اسمه خودت که چی تابلو!!! واست تو ایمیلت آف گذاشتم!!! یعنی می دونم تویی بازم هی میگی چرا بهت مشکوکم؟ آخه بختم که باهات یار نبود چون مطلبی هم که گذاشتی تو وبت الهام واسم میل کرده بود...

وای چه سفر هیجانی بود!!!

یه روز با منامنا قرار گذاشتیم بریم پیش استاد و داده های آزمایشگاهیمون رو بهش نشون بدیم و چون منامنا همیشه دیر می رسید سر قرار؟!!! قرار شد من بلیط بگیرم، با این حال منامنا دیر اومدو اتوبوس رفت!!! یدفعه یه آقا گفت: کسی مسافر ماهشهر نیست؟ من با خوشحالی تمام ازجام پریدمو گفتم: چرا آقا من هستم. اما دوستم هنوز از دانشگاه نیومده چند دیقیه دیگه میرسه؟!!! زنگ زدم منامنا، این آدم خونسرد، گفت دارم میام... دوباره زدم: دارم میام.....دارم.....میام.

بالاخره بعد از سالها سر و کله خانوم پیدا شد. گفت: کو ماشینی که گرفتی؟ گفتم: نمی دونم! رفتیم پیش راننده بهش گفتم بریم. دستشو برد طرف یه مینی بوس پوکیده گفت: سوار شید! وااااای من که جرات نمی کردم به منامنا نگاه کنم! منامنا گفت با این؟؟؟ خلاصه دست تقدیر ما رو سوار مینی بوس کرد. وسط راه منامنا گفت: این چیه رو مقنعت؟ خار بیابونیه؟!! یدفعه صدای شاگرد راننده در اومد. نگاه کردیم دیدیم یه بوته خار تو گردن رانندس!!! و راننده بی خیال.... هنوز شاگرد خار رو بر نداشته بود که یهو یکی از آخر مینی بوس گفت آخ... برگشتیم دیدیم پرده صندلی پشتی با میلش افتاده! یدفعه یکی از مسافرا داد زد آقای راننده ما هممون جوونیم. به نظرت زنده میرسیم به مقصد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تا اینو گفت: همه زدن زیر خنده اما بعد از اون منامنا هیچ وقت اجازه نداد که من بلیط بگیرم.

یادش بخیر