هنوز هم برای تو می نویسم...
تویی که هیچ گاه عشقم..احساسم...و بودنم را باور نکردی...
برای تو می نویسم که تمام ثانیه هایم را با تو بودم اما تو...
برای تو که تمام هستی ام بودی و هستی اما من...
هنوز هم برای تو می نویسم...
با دلی شکسته که اگر هزاران بار دیگر هم بشکند
بازهم به عشق تو خواهد تپید...
برای تویی که همچون خون در رگ های تنم جاری هستی
تویی که براحتی از من دل می کنی اما من...
به قیمت جان کندن هم نمی توانم از تو بگذرم...
برای تویی که هرم نفسهایت را از من دریغ میکنی و من
جرعه جرعه از عطش خواستنت رو به زوالم...
برای تویی که می دانی در این روزگار غریب تنها به تو دلخوشم....
برای تو می نویسم تویی که عزیزترینی!!!
تویی که برای ترسیمت در کوچه پس کوچه های ذهنم به دنبال واژه می گردم و
باز هم حیران و پریشان تنها با نامت آرامش می گیرم...
برای تو می نویسم به وسعت تمام تنهایی ام..
برای تو که باور نداری عشق تنها به زبان و کلام نیست....
برای تو که قلبم برای ابد در دستان توست.....
برای تو که باور نداری بی تو چقدر تنها و دلتنگم ...
چقدر دلواپسم...
دلواپس لحظه های تو.... دلواپس تو...
تویی که دلواپسی ام را از نگاهم نفهمیدی...
تویی که شسکستنم را باور نکردی....
گاه با خود می اندیشم مگر دنیا چه ارزشی دارد
تمام دنیایم فدای یک لحظه شادی تو....
بگذار من تنها بمانم...
بگذار من دلتنگ بمانم... بگذار من نباشم....
شاید سهم من از با تو بودن همین است
یا شاید تو می خواهی که اینچنین باشد...
بگذار سهم چشمهای من تا ابد اشک گرمی باشد که از شور عشق تو
گونه هایم را نوازش می دهد...
بگذار سهم من شب بیداری و دلواپسی باشد...
بگذار من بمانم با خاطراتت... با یادگاری هایت...با حسرت هایم...با بی توبودن...
بگذار و بگذر.....
بگذار در شب های بی کسی ام سر بر شانه های تنهایی بگذارم
آنقدر بسوزم تا آهسته آهسته بمیرم....
ناجی لحظه هایم!!! تو را تنها برای خود نمی خواستم تو را برای با هم بودن می خواستم....
می خواستم تو تکیه گاهم باشی و من پناهگاه خستگی هایت....
می خواستم تمام خوبی های دنیا را در کنار تو داشته باشم...
می خواستم با تو در برابر ناملایمات روزگار بایستم تویی که تنها دلگرمی ام بودی
و هنوز هم هستی...
من غریبه ام....
من پناهگاه خستگی هایت نیستم....
من محرم دلتنگی هایت نیستم ....
باشد!!! بگذار تمام خستگی های دنیا برای من بماند...
تا روزی از روزهای خدا با یاد تو بمیرم...
وقتی تو نیستی دیگر چه فرقی می کند که دنیا برویم لبخند بزند یا...
وقتی تو نیستی می خواهم دنیا هم نباشد...
دیگر فرقی ندارد که خورشید از کجا طلوع می کند و یا باران مرا دلتنگ تو می کند...
تو به افق های خوشبختی بنگر ....
برایت دعا میکنم عشق جاودانه ام...
حتی اگر نباشم...حتی اگر تو بخواهی که دیگر من نباشم...
دنیا چه ارزشی دارد
تو به فرداها بنگر....
من....
