
عباس معروفی با قلم جادویی و روانشناختیاش، در یک قصهٔ عشق ممنوعهٔ توی کتاب سال بلوا می گوید
آدمها توی زندگی یکبار عاشق
میشوند، یکبار دل میبندند و
باقی عمرشان را با یاد همان یکبار،
سر میکنند. دیگر هرچه هست، یا
عادت است، یا تنهایی پرشده با
یک صدای اضافه؛ اما دل، همانجا
که جا مانده، میماند...
------
منتی بر تو ندارم
اگر تمام قلبم را پای این عشق گذاشتم همهاش انتخاب خودم بود...
تو همه سهم من از عشق بودی
و دلیل عاشق بودنم،
حتی اگر آخر راه، سهم من از تو فقط یک خاطره باشد...

« بعد از چهل و پج سالگی فهمیدم که باید بعضی از آرزو ها را با احترام باید بدرقه کرد
نه چون به آنها نرسیدم، بلکه چون دیگر آدمی که آن آرزو را داشت، نیستم. بعضی آرزوها برای نسخهی ۲۵ سالهی من بودند، نه برای مردی که امروز شدهام.»
«گاهی رها کردن یک آرزو، شکست نیست؛ یعنی پذیرفتهای که خودت تغییر کردهای.»
نوشتم برایت که که عطر بهشتی
خودت قصه ات را برایم نوشتی
نوشتم برایت که باران بگیرد
که این قلب ویران شده جان بگیرد
به یادگار ساعتی بر دستت بسته ام تا یادت نرود چقـــدر زمان باید بگذرد تا یکی مثل من،
دوباره عــاشق یکی مثل تو شود...
روزی می رسد که دلـت برای هـیچ کس به انـدازه من تــنگ نخواهـد شد...
برای نگاه کردنم... خندیدنم... گیـر دادنم... اذیـت کردنم....
برای تمـام لحظاتى که در کنارم داشتـی...
روزی خواهـد رسید که در حسـرت تکرار دوباره من خواهی بـود...
می دانم روزی که نباشـم هیچکس تکـرار من نخواهـد شد …
"شیدا"
*******************************
ســـــلام
شرحی ز حال و حالی ز شرح نیست
"......"
بغض (1)
خسته ام (1)
غریبه (1)
دریغ (1)
وجود تو (1)
يادش به خير (1)
بغض گریه (1)
نمیدانم کجایی (1)
عشق من دلم گرفته (1)
برای ما (1)
یــــه خــــوابـــــــ عـــمیــــــق (1)
شهریور ۱۴۰۵
مرداد ۱۴۰۵
تیر ۱۴۰۵
خرداد ۱۴۰۵
اسفند ۱۴۰۴
بهمن ۱۴۰۴
دی ۱۴۰۴
آذر ۱۴۰۴
آبان ۱۴۰۴
مهر ۱۴۰۴
شهریور ۱۴۰۴
مرداد ۱۴۰۴
تیر ۱۴۰۴
خرداد ۱۴۰۴
اردیبهشت ۱۴۰۴
فروردین ۱۴۰۴
اسفند ۱۴۰۳
بهمن ۱۴۰۳
دی ۱۴۰۳
آذر ۱۴۰۳
آبان ۱۴۰۳
مهر ۱۴۰۳
شهریور ۱۴۰۳
مرداد ۱۴۰۳
خرداد ۱۴۰۳
اردیبهشت ۱۴۰۳
فروردین ۱۴۰۳
اسفند ۱۴۰۲
آذر ۱۴۰۲
آبان ۱۴۰۲
مهر ۱۴۰۲
مرداد ۱۴۰۲
تیر ۱۴۰۲
خرداد ۱۴۰۲
اردیبهشت ۱۴۰۲
آرشيو
