
در پی سکتهی بلاگفا آرشیو 93-94 ـم پرید ، که بعد از مدتی آرشیو 94 برگشت و من دونه به دونه آرشیو 93 رو برگردوندم سر جای خود ِ خود ِ خودش . از این به بعد اینجام : 1ta414 دات بلاگ دات آی آر

در پی سکتهی بلاگفا آرشیو 93-94 ـم پرید ، که بعد از مدتی آرشیو 94 برگشت و من دونه به دونه آرشیو 93 رو برگردوندم سر جای خود ِ خود ِ خودش . از این به بعد اینجام : 1ta414 دات بلاگ دات آی آر
"انقباض فضا" و "اتساع زمان" دو مورد از مفاهیم اساسی فیزیک نسبیت هستند که با یک سری فرمولهای زُمخت به شما میقبولانند که ؛ قطعیترین چیزهایی که باورشان دارید ، هیچ قطعیتی ندارند. به واقع همه چیز به طور مشمئز کنندهای نسبی ـست. و من این موضوع را بسط میدهم به واژهها و کلماتی که نسبت به اینکه از زبان چه کسی و با چه پارامترهای وجودی بیان میشود عمق ِ معنایی پیدا میکنند. مثلاً یک فرد خرپول (!) که همیشه لباسهای مارک فلان میپوشد n تومان ، قناعت برایش یعنی لباس مارک بهمان بپوشد n-5 تومان ! یا مثلاً قناعت برای یک فرد آسمان جُل (!) یعنی همین لباس چند ده ساله را یک دههی دیگر باز هم وصله وصله کند ! واقعیت انکار ناپذیری ـست که هر کدام به سهم خودشان قناعت پیشه میکنند. و من و شما به عنوان یک ناظر بیرونی ، متناسب با شرایط و وضعیت و پارامترهای متغییر ِ خودمان و محیط و اجتماع اطرافمان ، قناعت را چطور برای خود و این دو نفر معنا میکنیم. با این تفاسیر به من حق میدهید که هی بروم فرهنگ لغات را روی میز پهن کنم و دنبال ِ معنی ِ لغات ِ بدیهی بگردم که چندان هم بدیهی نیستند ؟!
[1]
برای آزادی واژههایم وثیقه آوردهام .
سید علی صالحی

+ عنوان از مولوی .
یکی از لذت بخشترین تجربیاتم مربوط میشود به دو روز پیش که یک عدد دختربچهی 16 ماههی مو فرفری ِ خوشخنده 4-5 ساعتی به من پناهنده شده و مهمان نازنین من بود. گوش ـتان را بیاورید نزدیکتر ، در واقع مال خود ِ خودم شده بود ؛) خلاصهی کشفیات من در این 4-5 ساعت به شرح زیر است :
1. فهمیدم اولین تجربهی یک مزهی جدید چقدر میتواند برایش شعفانگیز باشد و از ترکیب سیب قرمز رنده شده و عسل ملچ مولوچی راه بیاندازد دیدنی و صد البته شنیدنی !
2. به عنوان یک مادر ، همیشه باید موهایت را یک جایی یک جوری بالای سرت جمع کنی ! هر گونه احتمال پخش ُ پلا بودن ِ موها ، کشیده شدن را به دنبال خواهد داشت.
3. ممکن است این وروجک از لگد زدن به پهلویت ذوق کند ! و هی بار ها و بار ها با این پا ، با اون پا و با هر دوتا پا بخواهد این عمل را تکرار کند و قاه قاه بزند زیر خنده :|
4. فرقی نمیکند وسط پلهها باشی یا زیر میز یا حتی وسط ارتفاع تخت و زمین ! یک مادر باید همیشهی همیشه آغوشش باز باشد برای پریدن یک عدد کوچکولو ، بوسیدن و ناز و نوازشش. ( تاکید میکنم همیشه و در هر حالتی )
5. بامزهترین قسمت ، حدس زدن آواهایی ـست که به عنوان فعل و کلمه از زبان مو فرفری میشنوی [ بَس ( بسه دیگه ! کافیه ! داری شورشو درمیاری ! ) - ن ِ خااا ( نمیخوام ، خودتی ! من گول نمیخورم هاهاها ) - باااز ( بازش کن : کمد ، کشو ، کابینت ، یخچال ، در شیشه ای کتابخونه ، کیف ، آدامس ، شکلات و عملاً هر چیزی که قابلیت باز شدن داشته باشد.) - بوپ ( توپ ) - دَل ( دالی ) - تاااب ( شعر کامل تاب تاب عباسی ! ) ]
6. ممکن است اصلاً کوچولوی صبوری نباشد و سریعاً بعد از لاک زدن بخواهد روی تخت غلت بزند و در مواجهه با کسی که مثل نگرانی جواد رضویان ِ در حاشیه به سر و صورت میزند ، غش غش بزند زیر خنده و اصلاً عین خیالش نباشد که رو تختی رنگ روشن من را پُر از لکه های لاک ِ بنفش کرده است !
7. یاد دادن یک لغت جدید به این کوچولو که دیگر معرکه ـست ! طی تکرار واژه " بچسبونش " ( منظور همان ماسماسکی ـست که به شیشه و فلزات میچسبد و روی بعضی عروسکها هست ! ) شنیدن هر گونه چ س ب ، حتی اگر کاملاً بیمعنی هم باشد ، بسیار فوقالعاده ـست .
8. یک جای کشف نشده ، یک جایی ته ِ ته ِ اعماق قلبم ، یک مادر ناشناخته در من زندگی میکند که میتواند از در آغوش گرفتن یک کوچولو و بوس مالی کردنش مست ِ مست شود.

این را از من قبول کنید ، آدمهای بلند پروازی که جسارت خواستنهای بزرگ را در سر میپرورانند و رویاهای اشباع شدهای را در زبان میچرخانند ، در آینده از جمله آدمهای جذابی خواهند بود که حسودی کل کائنات را برخواهند انگیخت. جذابیت آدمها را میتوان از طرز تفکر و بلند پروازی ایدههایشان کشف کرد. اصلاً رویا باید بیمنطق باشد ، بزرگ باشد ، دور باشد ، حتی در آن مختصات مکان زمانی دست نیافتنی باشد. رویاهای آبکی دست و پایت را به منطق زنجیر میکنند ، رویاهای منطقی فقط دست و پاگیرند و فرصت بلند پروازی را از آدم سلب میکنند ، رویاهای توأم با منطق ، چنگی به دل نمیزنند و عموماً شامل یک روال عادی و معمول میشوند که خاصیت رویا بودنشان را از دست میدهند. رویا باید خاص باشد ، تک باشد ، منحصر به فرد و خواستنی باشد. چیزهای دم دستی ِ معمولی که رویا نمیشود! رویا باید در جاه طلبانهترین شکل ممکن ـش به اوج برسد. اینها را از من قبول کنید ، قبول کنید رویا باید غوغا به پا کند ...
[1]
او یک بار زیر درخت سنجد نشسته بود / گفت من یک رویا دارم / بعد یکباره دیدیم دارد از درخت زیتون ، انار میبارد !
سید علی صالحی

| سر ناهار که داشتم با همون وسواس ِ افراطی ِ سالهای یک رقمی سن ـم ، کشمشهای تهچین رو جدا میکردم که نکنه یه وقت شیرینی ـش زیر دندونام له بشه و من این شکلی :/ بشم ، دیدم هنوزم که هنوزه حواسش به بشقاب غذام هست ! و من هنوزم که هنوزه یه دختر غرغروی غد ِ خودخواهم که هیچی نداره که مامانش بهش افتخار کنه ... ! |
درست پنج سال آزگار است از الف تا ی به واژهها مدیونم ، بدهکارم به سوی نگاههایی که بیهیچ توضیحی ، کنار ِ کامل ِ من سکنی گزیدند . با این همه مگر میشود دوستتان نداشت ؟! مگر میشود خوشبختترین نیمه
سقراطی دنیا نبود ؟!

آدم مطلقگویی نیستم امّا نودوسه مطلقاً برای من بد بود ! نودوسه پُر از اتفاقهای دومینویی ِ خارج از کنترل ِ اشکدرآر بود که من از مدتها قبل سپر انداخته و این معرکه رو به تماشا نشسته بودم . نودوسه بهم فهموند در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخه ، بهم فهموند زندگی چه موج سینوسی ِ بیانصافی داره ، بهم فهموند با این همه اهن و تولوپ و ادعایی که دارم وسط زندگی چقدر میتونم کم بیارم و تبدیل بشم به یه موجود ضعیف و شکننده ، نودوسه امید ـم رو از ریشه خشکوند ، غرورم رو له کرد و نتیجهی همهی اینها در من ، یک نیاز به تغییر رو شکل داد . خوب یا ید ، درست یا غلط . مهم این نیت تغییر کردن بود که با برهان و دلیل بهش رسیدم . سر سفره هفت سین یک "حول حالنای" اساسی بدهکارم به خودم ، به روزهای پیشرو ، به دور جدید گردش زمین . با تموم گنگ ُ مبهم بودن و غیر قابل پیش بینی بودن ِ نودوچهار ، بهش بدجوری خوش بین ـم ، نشون به نشون " إنّ مع العسر یسراً " ـش خوش بینم ...
[1]
در این روزهای آخر سال / وقتی که خانه ات کلاه سفیدش را / به احترام بنفشه ها / از سر بر می دارد / تو نیز خاکسترهایِ تلخ این زمستان را / از آستین بتکان / و چشم هایِ غبار گرفته اش را / با روزنامه هایِ بد خبر دیروز/ برق بینداز / تا تعبیر خواب هایِ اُردیبهشتی ات / راه زیادی نمانده است ...
عباس صفاری
.: بهارتان سبز سبز سبز سبز :.


تاریخ آخرین حضور ماهی قرمز در خانهی ما مربوط میشود به دقایق پایانی سال هشتاد و هفت که سه ماهی در سه سایز در یک تنگ روی سفره هفت سین ، در حد کُشت به جان هم افتاده بودند و ما از آخرین لحظات سال قدیم تا اولین دقایق سال جدید ، خانوادگی در حال تدارک سه سلول انفرادی برای این ماهیها بودیم ! فردا صبح ـش هم سه تایی آمده بودند روی آب ... از آن سال به بعد مامان هیچ وقت نگذاشت ماهی قرمز بخریم ، هیچ وقت هیچ کس نپرسید چرا ؟ ، هیچ وقت هیچ کس نگفت خرافات است ... ما در تمام آن سال از این دکتر به آن دکتر شوت شده بودیم ، تشخیصها و درمانهای مختلف را شنیده بودیم ، شمارش فلان آزمایش و اکو و آنژیو از دستمان در رفته بود ، ما ساعتها پشت در اتاق عمل به انتظار نشسته بودیم ، معدهدردهای عصبی اَمان ـمان را بریده بود ، از غصه کیلو کیلو وزن کم کرده بویم ، ما خیلی بیشتر از خیلی "امن یجیب" خوانده بودیم و خدا را به عظمتش قسم داده بودیم ... و ما این همـــه را گریسته بودیم ... از آن سال به بعد مامان هیچ وقت نگذاشت ماهی قرمز بخریم ، هیچ وقت هیچ کس نپرسید چرا ؟ ، هیچ وقت هیچ کس نگفت خرافات است ...


شنیدهام ماهی قرمزهای نُقلی لحظهی سال تحویل روی آب میآیند و دهان ـشان را هی باز و بسته میکنند . راست است؟! شما دیده اید؟! میشود سال تحویل کنار سفرهی هفت سین وقتی همه چیز به شماره میافتد ، چشم ـتان که به ماهی قرمز توی تُنگ افتاد سلام مرا به او برسانید و از او بخواهید برای سلامتی همه ـمان دعا کند ؟
| نمیدانم اسم ـش را بگذارم عادتِ مزخرفِ کُشندهی آخر سال یا پس لرزههای کتابخانه تکانی این جانب یا مثلاً سادومازوخیسم ِ حاد ِ اسپشیال ؟! هر چه که هست آخرش ختم میشود به من و این سالنامههایی که روزهای آخر هر سال با ولع ، روز به روز ، صفحه به صفحه ، خط به خط ، واژه به واژه میخوانمشان و به این فکر میکنم که یعنی قرار است هر سال این موقع یک 365 صفحه بیشتر بخوانم ؟! حالا بماند که قرمزیِ سالنامهی نودوچهار ، سفیدی روزهای گنجاده شده و بوی نوی نیامده حسابی آدم را برای آرزوهای خوب خوب وسوسه میکند ...|
[1]
بی بهارم میشه گاهی / خواب نرگس ببینیم / وقت و بی وقت تو خونه / سفره ی هفت سین بچینیم