خلاقیت پسرا :)))

خیلی هم بی راه نمیگن :دی

خیلی هم بی راه نمیگن :دی
ماشاءاللّه لاحول ولا قوة الا باللّه العلی العظیم
کلاس های نقاشی .. قرآن .. ژیمناستیک .. کاراته .. زبان ..والیبال.. adsl ها .. طراحی ..فوتسال .. تئاتر .. شنا .. انجمن شعر .. نقاشی روی بوم ..
به دوم ، سوم دبیرستان که رسید stop شد .. دیگه به هوای درس و مدرسه تابستان ها هم به بطالت تام میگذشت.
تا درست از ترم چهار یا پنجم دانشگاه همان ترم ها که درس ها غول آسا شده بودند...
الکترومغناطیس .. استاد" خ " خوشتیپ، سخت و ناخن خشک ،امتحانی که تا مرز جنون مرا برده بود.
ریاضی فیزیک 2 ..استاد "غ" بانمک با معلومات فوق العاده اش ، معشوقه م شده بود . امتحانی که از 60 نفر 17،18 پاسی داشت.
مکانیک کوانتومی .. استاد "ح " محرک اعصاب ، امتحانی که قبل تصحیح شدن وعده ریزش 70% داده شده بود .
همان موقع بود که من فکر میکردم چقدر دانشجو های هنر آرامش دارند ..
همان موقع بود که آن دختر چاق بانمک گفته بود امتحان گلیم بافی داریم ..
آن موقع ها فکر کردم بعد لیسانس باید رفت دنبال علایق ، دنبال لذت های برده نشده ، دنبال حسرت های مانده به دل ....
ولی فقط یک سال این فکر ها بودن ، فقط یک سال حرفش میان بود با نزدیک شدن به ترم های آخر باز پچ پچ ارشد و وسوسه آینده مانع از عملی شدن این لذت ها میشد ..
تابستان که شد دلم میخواست برم کلاس نقاشی رنگ روغن ، کلاسی که دوم دبیرستان بخاطر نهایی سوم و کنکور گذاشتمش کنار .. برم کلاس زومبا .. برم کلاس خیاطی .
بین اینها تنها کلاس خیاطی عملی شد .. کلاسی که یه عده با شنیدنش قهقه سر دادن .. یه عده اخماشونو کشیدن تو هم گفتن اینم شد کلاس .. یه عده ی دیگه م خیلی محترمانه گفتن من بهش علاقه ی ندارم .
بعضی هام تشویق م کردن و همرام شدن ....
با دوخت های ساده شروع شد .. چادر ، 5 مدل مقنعه ، دامن فون ، دامن راسته، شلوار دامنی ، شلوار غواصی ،شلوار راسته و دمپا .. کمتر از یک ماهه که رسیدیم نیم تنه بالا چیزی که 80% دلیل من برا این کلاس بود ..
اولین مانتو رو با عشق و ذوق با تمام نابلدی هام دوختم.به دومی نرسیده دوباره دانشگاه شروع شد ..
الان که این الکترودینامیک لعنتی وحشتناک شده .. الان که استاد "ق" پیش بینی میکنه با وجود دکتر "خ " بیشتر از 50% ریزش داریم .. الان که سارا میگه سومین باره داره رد میشه اونم با 11 ..
بازم منم و یک مانتو دوخته شده + یک سارافون نیمه کاره + یک پارچه فاستونی مشکی دوخته نشده .. منم و حسرت مانتو چپ و راست .. دکتری .. شالدار .. گره ی .. نیمه تنه دار فون و راسته .. با یقه های قشنگ سورچی ، فرنچی ، مارشال ، ... که بازم باید همه شونو بذارم کنار و به الکترودینامیک بچسبم .
فردا جلسه آخری هست که میرم :(
+ یکی از مباحث فوق العاده ی که الان تو خونه ما برپاست انتخاب اسم هست ..
پیشنهاد من امیر عطا بود که در همون مرحله اول رد شد :|
مامان نی نی معتقده اسم سنگی هست و بابا نی نی با اسم های ترکیبی مخالف هستن ..
چرا همه اونایی که دو اسمه هستن از این اسم ها خوششون نمیاد ؟!!!
بین این چند تا خواهر زاد و برادر زاده ی که دارم فقط اسما پیشنهاد من بود که به نتیجه رسید :)
++
یک نگاه خاص
گاهی ..
تمام شب را بیدار نگهت میدارد ..
مانتو + شلوار [کلیک]
که پشت درهای بسته مانده ایم!
دیر امدیم!
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس میزنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم ...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونه ای دیگر در جریان است
"حسین پناهی"
[1]
خانم ر : فکر کنم دیوانه شدم ،باید به یک روانشناس مراجعه کنم.
خواهرم : دور از شما .. چرا خوب؟؟
خانم ر: شبا که میرم تو تخت خواب تا بخوابم انقدر فکر های ناجور میکنم .صد دفعه همه رو میکشم دفن میکنم ..
خواهرم : یعنی چی؟
خانوم ر: مثلا فکر میکنم فردا برا شوهرم ی اتفاق می افته ،میریم بیمارستان و بعدش میره تو کما میمیره ، بهشت زهرا دفنش میکنیم تا 40 و سالم براش میگیرم ..
من (در نقش یک روانشناس ): خب همه اینطورن ، همه فکر و خیال میکنن . منم میکنم برا همین همیشه سعی میکنم تا کاملا خسته نشدم نرم بخوابم شمام همین کارو کنین .
خواهرم : تو به چی فکر میکنی؟!!
من : من که میخوابم ( عادت دارم به سمت راست میخوابم رو به دیوار و پشت به در اتاقم ) دائم حس میکنم الان یکی میاد از پشت دستاشو میذاره رو دهنم خفه م میکنه ...
خواهرم : هییییییی (o.o) تو باز از همه دیوونه تری ....
من : یا مثلا از وقتی مامان بزرگ اون داستان و تعریف کرده هر چی صبح برم حمام تا چشمام و ببندم حس میکنم جن ها ریختم تو حمام سریع چشمامو باز میکنم..
خواهر : مامان ؟؟ یه وقت دکتر برا دخترت بگیر .
من: :|
[2]
دوستان کسی احیانا نمیدونه از چه سایتی میتونم maple 8 دانلود کنم ؟!!همه ی ورژن هاش هست الا هشتش .. هلپ می پلیز 
+ داستان و تو ادامه ست بخونید حتما جالبه ؛)

دلم برایش تنگ شده بود ، این را امروز که دوباره دیدم اش فهمیدم .. امروز که نگاه م در نگاه ِ همیشه اخمالویش گره خورد فهمیدم .مثل تمام این اندی سال در همان مسیر همیشگی با همان پیراهن آبی نفتی اش با همان پاه های همراه نشسته بود ضلع جنوبی بوستان و همچنان ابروانش درهمی خود را حفظ کرده بودند .
نگاه ِمان که گره میخورد باز معذب میشوم ، حس آدم خطاکاری را دارم که نمیداند خطایش چیست ؟؟باز مثل هر بار سلامم بر سر زبانم سنگینی میکند و ترس از نگرفتن جواب و غلیظ تر شدن آن اخم ها مانع میشود . تمام مسیر نگاهم را در عمق آن قهوه ی ها می اندازم انقدر که دیگر نشود ادامه داد .. شاید نگاه توبیخ گرت برای این بی پروایی ام باشد شاید گستاخم بدانی اما نمیتوانم چشم از آن پلک های چروکیده بردارم . .
دوست دارم یکی از این یک بارها بیایم جلو و با یک لبخند عریض سلام بلندی تحویلت بدهم .از تمام چند دقیقه هایی که درگیرم کرده ی بگویم ، تمام وقت هایی که ژنرالی در یک لباس نظامی با تمام ابهت اش تصورت کرده بودم ... میدانم همه اینها را هم بگویم باز سکوت میکنی مثل تمام آن وقت هایی که در برابر گفت و گو های پیر مرد های هم سن و سالت که پاتوقشان چند قدم بالاتر است فقط نگاه میکنی .. مثل وقت هایی که در کرم رنگ باز میشود و آن پیر زن با آن چادر گل گلی اش خارج میشود : حاجی هستی؟ کاری نداری؟ تنها عکس العملت یک نگاه کوتاه یک وری میشود ..........
با همه این ها دوست دارم یکی از این یک بارها بیایم جلو و با یک لبخند عریض سلام بلندی تحویلت بدهم .
+
انگشت اشاره م شماره 3 را لمس کرد ، میخواستیم از طبقه پنجم به سوم برویم . در آسانسور بسته شد .هنوز ثانیه ی از حرکت نگذشته بود که با یک تکان شدید سرعت زیاد شد . داشتم فکر میکردم با این سرعت مگه دو طبقه چقدر طول میکشه ؟؟؟ برگشتم و به صفحه شماره ها نگاه کردم قابل خوندن نبود فقط یه روشنایی قرمز رنگی دیده میشد که تند تند در حال تغییره .در آسانسور با شدت باز و بسته شد سرعت خیلی بالا بود .
یهو یه چیزی تو دلم پاره شد درست مثل همون کابلی که انگاری پاره شده بود. نشستم رو پام پسر بچه 6، 7ساله ی که نمیدونم کی بود و گرفتم تو بغلم.میلرزیدم حس کردم همه چیز تمام شده .. چشمامو بستم زمزمه کردم : اشهد ان لا اله الله .. اشهد ان محمد
و پلکام باز شد ....
++
پاییز من
عزیز غم انگیز برگریز
یک روز می رسم
و تو را می بهارمت
" سید مهدی موسوی"
بعدا نوشت : دوستان مث که بلاگفا چند کامنتی رو بلعیده ، من بی تقصیرم :((
"سید حمیدرضا برقعی"
+ واذ واعدنا موسی اربعین لیله ...
و انگاه که با موسی چهل شب وعده کردیم و قرار گذاشتیم ( بقره /51)
چله کلیمیه توصیه میشود .. ( اول ذی القعده تا عرفه)
+[کلیک] منو میگه ؛)
خیلی سال پیش فیلم سینمایی داده بود که بازیگر اولش نابینا بود .اولین باری بود که فهمیده بودم هستن کسایی که بینایی ندارن . چیزی که یادمه دختره قصد داشت نقاش شه برا رنگ ها از گرم بودن یا سرد بودنشون کمک میگرفت .کل فیلم رو این محوریت میچرخید و یا من ازش همین و فهمیده بودم. تصورم این بود که همه یک روز بینایی شونو از دست میدن.
تا مدت ها تمرین نابینا بودن میکردم چشم هامو میبستم راه میرفتم میخواستم ببینم چقدر میتونم مانع ها رو تشخیص بدم و یا خیلی اصرار داشتم گرم بودن قرمز یا سرد بودن آبی رو درک کنم .. به خواهرم میگفتم بدون اینکه من ببینم با سوزن برام رو کاغذ بنویسه تا با انگشت اشاره م بخونمشون .یادمه اول جمله " دوستت دارم" بود . خواهرم بهم داد و رفت تا بعد بیاد و ازم بپرسه .تو همون حرف اول موندم .فکر میکردم یا کار خیلی سخته ی که نمیتونم بخونمش یا کلمه ی رو نوشته که من هنوز بلد نیستم ( تازه خوندن و نوشته یاد گرفته بودم ) غافل از اینکه پشت برگه برعکس شده . برا اینه که نمیتونم تشخیص بدم این خطی عمودی که پیچیده به سمت راست ی گردی هم داره همون " م " هست. بعید میدونم حتی اگه میدونستم هم میتونستم چشم بسته بخونم . بعد اون شده بود یکی از بازی هامون که کی میتونه کلمه ی که فرد مقابل نوشته رو بخونه .. یک بارم مشهد تو بازار بود فکر کنم یکی از عصا های تا شو دیدم . همون جا ایستادم که برام از اینا بخرین .متعجب داشتن کنکاش میکردن دقیقا منظورم چیه ؟ متوجه که شدن ، مامانم پرسید میخوای چکار ؟
من : هر وقت نابینا شدم استفاده کنم :|
اونجا بود که برام توجیه کردن همه قرار نیست نبینن .
همون دوران ابتدایی بود سنجش بینایی و شنوایی داشتیم . بهم گفتن شنواییم مشکل داره و باید برم پیش متخصص .هیچ تصویری از تست شنوایی مدرسه یادم نیست اصلا یادم نمیاد با چه وسیله ی سنجیده بودن . ولی مطب و یادمه .. فرستادنم تو یک اتاق که ازچوب بود فکر کنم . عایق عایق بود . تنها بودم این سکوت هم دلهره مو بیشتر میکرد .دکتره یک دسته ی که شستی داشت گذاشت دستم و یک هدفون هم گذاشت گوشم . گفت من میرم هر وقت صدای بیب شنیدی این شستی رو فشار بده، کلی هم سفارش کرد حواسم جمع باشه . رفت و منم 6 دنگ حواسمو دادم بهش .. مشکلی نبود دکتره میگفت حتما شیطنت کرده والا من یادم نمیاد هنوزم .با وجود اینکه ازم رفع شده بود ولی من این بار تمرین ناشنوایی میکردم . تصویری که برا خودم ساخته بودم دختری که نشسته رو صندلی داره بافتنی میبافه بعد یهو ی چراغ قرمز که بالای آیفون نصب شده بود چشمک زن میشد و من میفهمیدم زنگ زدن و در باز میکردم.
استاد کلاسی که میرم ام اس داره ..تو کل کلاس من چشمم به ایشونه کلی هم نگرانشم . تا میخواد ی صندلی جابه جا کنه دلم میریزه .ندیدم دستاش بلرزه اصلا فقط گاهی که خسته میشه ، کلافه میشه و بچه ها سر وصدا میکنن دستاشو منطبق هم میکنه ( حالت کف زدن ) یک نفس عمیق میکشه. نفساش مثل نفس گیری کسی که تازه شنا یاد گرفته به محض اینکه سرشو میاره بیرون آب سریع و با شدت زیاد نفس میکشه .
الان اصلا دوست ندارم تمرین کنم یا تصورم کنم ولی چشمامو که میبند خودمو میبینم که رنگ به رو ندارم و با دست و پای لمس شده ( بی حس و بی حرکت ) گوشه ی نشسته م :(
[1]گفت و گوی چند فنچ ...
اَ : شما منو اذیت کنین تولد دخترم (عروسکش ) دعوتتون نمیکنم
ع : تولدش هر وقت باشه ما میایم رو پشت بومتون ی دایره بزرگ میگیرم گچ پلاستیکی میذاریم بعد می ایستیم عقب ی ضربه میزنیم بریزه سرتون جشنتون خراب شه
اَ : نمیتونیین اعععععع.. باید برین خونه مردم ..
ع : اگه قرتی بازی در نیاری منم ژله براتون میارم کلرم زیاد میکنم خنک شین .
من :
[2] خواستم چند تا عکس از جاهایی که این مدت رفتیم بذارم که در یک اتفاق نامعلوم و غیر قابل پیش بینی با این صحنه مواجه شدم [ کلیک ]