حسرت بی پایان

 

یا هو

 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

 

شما اسمش را بگذارید بهانه

                             بهانه ای برای به روز کردن

حتما می گویید

            این به خودزنی شبیه ترست تا به روز کردن

این جا که

         فرصتی بود برای خواندن و نوشتن

چندی ست

         تار تنهایی بر چهره اش تنیده شده است

و نگارنده ...

بگذریم

البته اگر بتوان

           از آن چه که

           در این سال های سخت

                                 به روز ادبیات مان آوردند،

                                                       گذشت!

هر چه هست بفرمایید:

()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()

چند روز پیش در این گیرودارها گنجینه ی ادبیات ایران نوبرانه ای

 داشت که نوع رویارویی اصحاب رسانه با آن به نوشتنم واداشت:

            

چهارعنصر بیدل دهلوی با بازنویسی

                                سید ضیاءالدین شفیعی

 

      از دیرباز هر قوم و ملتی، تکیه بر داشته های خود را غنیمت

شمرده اند و در گیرودارها، با تکیه بر آن ها از گردنه های سخت

عبور کرده اند و یا دست کم آن ها را بارقه ی امیدی برای روزهای

سخت خود قلمداد کرده اند.

بی گمان!تکیه گاه هایی ازاین دست آن قدر فراوان نیست که بتوان

به بهانه هایی خُرد از خیر آن گذشت و به فرصتی دیگر وا گذاشت

چرا که رسیدن به آن فرصت، نه حتمی ست و نه قابل پیش بینی،

پس فرصت سوزی در رویارویی با فرصت هایی این گونه، منطقی

نیست.

البته در همین فرصت ها نیز برخی دیر یافتنی ترند و البته ماناتر

و استوارتر، که بی گمان! تردید در پاسداشت آن ها به هیچ روی

پذیرفتنی نیست. شاید در این میانه تکیه گاه های فرهنگی، از

همه مانایی بیشتری داشته باشند و تاب پابرجایی بیشتری، چرا

که ریشه دارترند وانکارشان ناممکن است والبته مخاطبان بیشتری

در سایه ی جذب شان قرار می گیرند وبه قول امروزی ها آورده ی

بیشتری دارند.

در نگاهی کوتاه به سال های دور و نزدیک می توان تلاش برخی

ملت ها را در مصادره ی تکیه گاه هایی از این دست دید، شاید

واضح ترین آن ها ماجرای مولانا و کشور ترکیه باشد. جالب تر و

البته تاسف انگیزتر آن که در سوی دیگر این ماجرا در برگ هایی

از تاریخ کشورمان نام های سترگی دیده می شوند که در گذار

کشمکش های روزگار از کشورمان کوچانده شده اند و هرچند،

گاهی،  برخی از آن ها به همت علاقمندانی دیگر بازشناسانده

شده اند، جای خالی سال های نبودن شان برای همیشه حس

شده است.

بی گمان مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی در زمره ی افتخارات ادب

فارسی ست وسال های درازی مردم سرزمین مادری اش(ایران)

آشنایی چندانی با او نداشته اند و جز اندکی از اهل ادبیات با او

هم نوا نبوده اند تا آن که در سال های پس از پیروزی انقلاب،

جوان های آن روز اهل ادبیات، پنجره هایی را به سمت شعر او

گشودند؛اندک اندک اهالی ادبیات ایران با لایه هایی از شبکه های

تصویری شعرهایش آشنا شدند و گَرد غربت کمی از چهره ی آن

آثاربرگرفته شد.البته هم چنان نزدیک شدن به شعرهای بیدل برای

خیلی ها ناممکن بوده است و تلاشی بیشتر را می طلبد.

تردیدی نیست که همین مقدار از آشنایی با زبان بیدل، فرصت

میمونی بود تا بسیاری از اهالی شعر و ادبیات امروز ایران در پرتو

تنفس درفضای تازه به دریافت های نو دست یابندوشعر امروز ایران

تحول فراوانی را به خود ببیند.

شاید بتوان بسیاری از نوآوری ها و خطرکردن ها در حوزه ی شعر

امروز ایران را به پای بیدل نوشت و حسرتمند سال هایی بود که

هم داستانی با بیدل در این سرزمین ناممکن بود.

بیدل،به قدری برای فارسی زبان های ایران ناشناخته مانده است

که نسبت دادن اثری منثور ازاو برای خیلی هادوراز ذهن بوده است.

حال در گیر و داری این چنین، تلاش گری دیگر از جامعه ی امروز

ادبیات ایران،که به شهادت آثار فراوان و کارنامه ی درخشانش برای

بسیاری آشناست،دست به کاری بزرگ زده و ده سال تمام،همت

خودرا به کار بسته است تاپنجره ای جدیدبه روی آثار بیدل بگشاید

و فرصتی تازه تر برای اهل ادبیات بیافریند.

سید ضیاءالدین شفیعی که از اهالی گیلان است و تا کنون بیش

از پنجاه اثر را در حوزه ی شعر،نثر و داستان به نام خود ثبت کرده

است وبارها برگزیده شدن در سطح ملی را درکارنامه ی خود دارد،

این بار توانسته است سال ها ممارست و دقت خود را در حوزه ی

ادبیات به کار بگیرد و نسخه ای از چهار عنصر بیدل را به شیوه ی

نگارش امروز ایران، بازنویسی کند و گامی مهم، در دُرست خوانی

این اثر ماندگار بردارد.

چهارعنصر بیدل درنوع خود اگرنگوییم بی نظیر،دست کم،کم همانند

 ست، چرا که این اثر را باید اُتوبیوگرافی بیدل دانست و نمی توان

به راحتی نمونه هایی از این دست را در آن دوره و آن سبک نشان

گرفت،ضمن آن که تاکنون اثری منثور ازسبک هندی رُخ ننموده است

و این خود بخشی دیگر از سختی کار سید ضیاءالدین شفیعی را

می نمایاند.

  پوشیده نیست که این بازنویسی را باید گام نخستین و ایستگاه

آغازین در آثار منثور سبک هندی دانست اما بی گمان دشواری

برداشتن همین گام نیزبه قدری زیادبوده است که بسیاری ازبزرگان

ادبیات را از نزدیک شدن به آن برحذر داشته است وبه همین خاطر

است که بزرگی این کار برای سازمان آموزشی،علمی و فرهنگی

سازمان ملل متحد(یونسکو) نمایان بوده است که نماینده خود را به

مراسم رونمایی آن فرستاده است تا ازانجام چنین کاری تقدیر کند.

البته برخی از سازمان های مسئول برای گرفتن عکس یادگاری با

این اثر ماندگار درتاریخ ادبیات ایران تمام همت خود را به کار بستند

اما به راستی اگر موسسه ی انتشاراتی الهُدی وزن این اثر را در

نمی یافت و به انتشار آن همت نمی کرد، سرانجام یک دهه تلاش

بی منت، و طاقت سوز چه می شد؟ اگر بتوان از تلاش بی دریغ

شخصیت های حقیقی در فضای مجازی گذشت، آیا رسانه های

خبری استانی وملی درشناساندن این اثر ملی باری به دوش خود

احساس کردند؟ البته به شهادت شخصیتی که از سید ضیاءالدین

شفیعی سراغ داریم او به توجه هایی از این دست بی اعتناست،

اما به راستی اگر کسانی دیگر،موفقیت هایی به مراتب اندک تر از

این، در حوزه هایی دیگر می یافتند همین رسانه های خُرد و کلان

برای ثبت، آن سَر و دست نمی شکستند؟

آیا از خود پرسیده ایم چند سال دیگر باید بگذرد تا اثری این گونه در

کارنامه ی ادبیات ایران ثبت شود؟

 

 

عاشورا همین جاست

 

یا هو

 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

 

عاشورا رسیده است و امشب خلایق شام غریبان دارند

 

  

       

اما : www.masihemontazer.blogfa.com 

 

      

 

 

 

دارد می آید صبح رستاخیز

 

یا هو

 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

بخشی از سوره ی مبارکه شورِی

بدون شرح :

فَمَا أُوتِيتُم مِّن شَيْءٍ فَمَتَاعُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَ مَا عِندَاللَّهِ خَيْرٌ وَ أَبْقَى لِلَّذِينَ

آمَنُوا وَ عَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ ﴿۳۶﴾

و آن چه به شما داده شده برخوردارى [و كالاى] زندگى دنياست و آن

چه پيش خداست براى كسانى كه گرويده‏اند و به پروردگارشان اعتماد

دارند بهتر و پايدارتر است (۳۶)

وَ الَّذِينَ يَجْتَنِبُونَ كَبَائِرَ الْإِثْمِ وَ الْفَوَاحِشَ وَ إِذَا مَا غَضِبُوا هُمْ يَغْفِرُونَ ﴿۳۷﴾

و كسانى كه از گناهان بزرگ و زشتكاري ها خود را به دور مى‏دارند و

چون به خشم درمى‏آيند درمى‏گذرند (۳۷)

وَ الَّذِينَ اسْتَجَابُوا لِرَبِّهِمْ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ أَمْرُهُمْ شُورَى بَيْنَهُمْ وَ مِمَّا

رَزَقْنَاهُمْ يُنفِقُونَ ﴿۳۸﴾

و كسانى كه [نداى] پروردگارشان را پاسخ [مثبت] داده و نماز برپا

كرده‏اند و كارشان در ميان شان مشورت است و از آن چه روزيشان

داده‏ايم انفاق مى‏كنند (۳۸)

وَ الَّذِينَ إِذَا أَصَابَهُمُ الْبَغْيُ هُمْ يَنتَصِرُونَ ﴿۳۹﴾

و كسانى كه چون ستم بر ايشان رسد يارى مى‏جويند [و به انتقام

بر مى‏خيزند] (۳۹)

وَ جَزَاء سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِّثْلُهَا فَمَنْ عَفَا وَ أَصْلَحَ فَأَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ إِنَّهُ لَا يُحِبُّ

الظَّالِمِينَ ﴿۴۰﴾

و جزاى بدى مانند آن بدى است پس هر كه درگذرد و نيكوكارى كند

پاداش او بر [عهده] خداست به راستى او ستمگران را دوست

نمى‏دارد (۴۰)

وَ لَمَنِ انتَصَرَ بَعْدَ ظُلْمِهِ فَأُوْلَئِكَ مَا عَلَيْهِم مِّن سَبِيلٍ ﴿۴۱﴾

و هر كه پس از ستم [ديدن] خود يارى جويد [و انتقام گيرد] راه

[نكوهشى] بر ايشان نيست (۴۱)

إِنَّمَا السَّبِيلُ عَلَى الَّذِينَ يَظْلِمُونَ النَّاسَ وَ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ

أُوْلَئِكَ لَهُم عَذَابٌ أَلِيمٌ ﴿۴۲﴾

راه [نكوهش] تنها بر كسانى است كه به مردم ستم مى‏كنند و در

[روى] زمين به ناحق سر برمى‏دارند آنان عذابى دردناك [در پيش]

خواهند داشت (۴۲)

وَ لَمَن صَبَرَ وَ غَفَرَ إِنَّ ذَلِكَ لَمِنْ عَزْمِ الْأُمُورِ ﴿۴۳﴾

و هر كه صبر كند و درگذرد مسلما اين [خويشتن دارى حاكى] از

اراده قوى [در] كارهاست (۴۳)

وَ مَن يُضْلِلِ اللَّهُ فَمَا لَهُ مِن وَلِيٍّ مِّن بَعْدِهِ وَ تَرَى الظَّالِمِينَ لَمَّا رَأَوُا الْعَذَابَ

يَقُولُونَ هَلْ إِلَى مَرَدٍّ مِّن سَبِيلٍ ﴿۴۴﴾

و هر كه را خدا بى‏راه گذارد پس از او يار [و ياور]ى نخواهد داشت

و ستمگران را مى‏بينى كه چون عذاب را بنگرند مى‏گويند آيا راهى

براى برگشتن [به دنيا] هست (۴۴)

 

                                      

                   

باشد ! همین جا پشتِ این دیوار می مانم

در زیر ِ بار ِ این همه آوار می مانم

من افتخار ِ نسل ِ هابیلم ، برو ابلیس !

بس کن ! برو ! دست از سرم بردار ! می فهمی ؟

تو پیش ِ پای این اِمارت ، سر به زیر افکن

من تا ابد با این سر ِ بردار می مانم

میدان ِ آزادی ، سماع نیزه و قرآن

حتی اگر هفتاد و سه ، این بار می مانم

یک شاخه گل کافی ست تا دنیا شود سرمست

در انتظار ِ غنچه ی دیدار ، می مانم

                            

باشد پسر جان ! می رسد آن صبح ِ رؤیایی

من هم کنار ِ عکس ِ تو بیدار می مانم

*****

بیدار شو ! دارد می آید صبح ِ رستاخیز

بیدار شو ! بیدار شو ! بیدار شو ! برخیز !

 

 

فرصتی برای نوشتن

 

یا هو

 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

 

شما اسمش را بگذارید بهانه

                    بگذارید گریز از نوشتن

                    بگذارید بهانه ای برای به روز کردن

اصلا چرا دروغ ؟ وقتی شعر تا در خانه ات می آید و زیر زیرکی

می رود پی کار خودش ، چه بهانه ای بهتر از این :

کتابی را که دیری ست منتظر بودی ، متولد می شود

و فرصتی به دست می دهد

تا واژه هایی که در ذهن ات پراکنده اند ، ردیف شود  .

حالا هر چه که هست ، بفرمایید :

 

 

 

      تردیدی نیست که در هر دوره از شعر پارسی رد بانوان شاعر را

می توان یافت . گاهی حضور آنان به قدری در عرصه ی شعر پر رنگ

است که در دوره ی خود می شوند یک پای شعر و کسی نمی تواند

در مرور آن دوره از نام آنان بگذرد و بر تاثیر آن ها در شعر آن زمان

انگشت تحسین ننماید .

در این میان آن چه که بیش از هر چیز شعر بانوان را پر رنگ تر می کند

و انگشت اشاره ی اهالی شعر و نقد را به سمت آنان می چرخاند

زبانی از جنس خود آنان است .

در همین چند دهه ی اخیر شعرهای فروغ را که ورق می زنیم ،

سفرهای طاهره صفارزاده را که می خوانیم ،

غزل های سیمین بهبهانی را که زمزمه می کنیم

بیش از هر چیز زبان زنانه ی آن هاست که تمایزی ویژه برای صاحبان

آثار ایجاد می کند .

تردیدی نیست در دهه های اخیر حضور بانوان در حوزه ی شعر ، فزونی

چشمگیری داشته است و بر شمار آن هایی که می توان رو به روی

آثارشان ادای احترام کرد – حال چه از جمع پیش کسوتان با تجربه و چه

از جماعت جوان تر اهل خطر – افزوده شده است اما سایه ی زبان

مردانه بر شعر بسیاری از آنان به قدری سنگین است که حتی

گاهی موفقیت و برجستگی اثرشان در سایه قرار می گیرد و یا

اگر هم برتری به چشم می آید ، از جنس زبان فخیم مردانه است

نه از جنس زبان گرم و گیرای زنانه .

در روزگار تئوری های خلق الساعه و ژست های پر زرق و برق ، به نظر

می رسد بانوانی که جنس زبان شان با جنس خودشان در یک سو قرار

دارد به توفیق نزدیک ترند .

این مقدمه فرصتی شد برای :

1- معرفی کتاب "نقطه چین های زمین" .

2- معرفی وبلاگ "شعر زنان" .

 

 

 

نقطه چین های زمین نام دفتری ست از غزل های زهرا رستمی

بانوی شاعر گیلانی که دور از هیاهوهای رایج روزگار ما ، تجربه های

درونی شده ی خود را می نویسد و هر بار - هر چند اندک - که پا به

جشنواره های منطقه ای گذاشته ، در زمره ی نفرات برگزیده بوده است .

این مجموعه شعر از دفتر شعرهایی ست که با عنوان صدای تازه در

موسسه ی هنر رسانه ی اردی بهشت به تازگی ، چاپ و منتشر

شده است .

و اما نمونه ای از غزل های این دفتر :

می پرسم از خود : آن خبر با من چه خواهد کرد ؟

وقتی بیایی ، شهر در شیون چه خواهد کرد ؟

در شهر ، غیر از آهن و سیمان نمی روید

با جان چون برگ گل ات ، آهن چه خواهد کرد ؟

در خواب و بیداری کسی پرسید : این آتش

با شانه های خسته ات ای زن ! چه خواهد کرد ؟

روزی که چشمان پدر خندید ، می بینید

با چشم های بسته پیراهن چه خواهد کرد !

 

 

 

نخستین بار مهرماه سال 81 بود که

موسسه مطالعات اجتماعی ماه نوشت

با مدیریت سید ضیاءالدین شفیعی

ضرورت برگزاری جشنواره ای ویژه ی شعر زنان را به منظور توجه

اختصاصی به شعر بانوان ثبت کرد و با برگزاری کنگره ی شعر زنان

تهران فصلی تازه را پیش روی بانوان شاعر گشود .

رفت و آمدهای فرهنگی ، چند سالی این توجه را به محاق کشید تا

آن که دیگر بار با همت همان برگزار کنندگان کنگره ی نخست و نیز به

پشتوانه ی تجربه ی پیشین ، کنگره ی دوم در اسفند ماه سال 87

به بار نشست و این بار از استان های دیگر نیز نمایندگانی در این کنگره

حضور داشتند .

این امید ، چهره گشوده بود که از آن پس هر سال کنگره ی شعر زنان

پا بگیرد و سال به سال گستره ی خود را افزون کند اما دریغ ... ، با این

حال  همت سامان دهندگان این جشنواره چندان هم بی فروغ نماند ،

چرا که پس از برگزاری کنگره دوم و به منظور ایجاد هم اندیشی بیشتر

بانوان شاعر ، پنج شنبه ی آخر هر ماه ، بانوان شاعر گرد هم می آیند

و آثار تازه ی خود را مرور می کنند .

ناگفته نماند که از همان زمان وبلاگی هم

 

به نشانی www.zananpoem.blogfa.com

 

به منظور بازتاب فعالیت های آنان شکل گرفته است .

 

 

کلاغ خانه ندارد

 

یاهو 

 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

 

حتما گناه کبیره ای مرتکب شده ای

سیخی ٬ میخی توی پریز کرده ای

که این گونه شعر

تو را و دفتر و خودکارت را می پیچاند و

می رود حاجی ٬ حاجی ٬ مکه

که این گونه

مجبوری بی شعر بمانی و سماق بمکی .

اما چرا دریغ ؟

صندوقچه ی دلتنگی هایت را که نگرفته اند هنوز :

 

                 

 

اگر چه من بنویسم :

                   کلاغ خانه ندارد

ندیده اید شما ؟

               - کم

                 کلاغ خانه ندارد

از آن غروبِ غم انگیزِ جشنواره ی قابیل

کنارِ خانه ی آدم

                کلاغ خانه ندارد

کبوترانه بگویم :

چه باک اگر که ببینم

کنار چشمه ی زمزم کلاغ خانه ندارد ؟

سه نقطه ،

          کرکس و کفتار و جغد و

                                      باز سه نقطه

به قصد بلبله با هم :

                   کلاغ خانه ندارد

آهای !

      ذهن درختان پر از هجوم سیاهی ست

چگونه باز بگویم :

                  کلاغ خانه ندارد ؟
زمان گذشته عزیزم ! کمی بخند برایم

که جز به کنگره ی غم

                  کلاغ خانه ندارد

قبول ،

     هر چه تو گفتی ،

                  بخند ماه من ! آخر

کنار کلبه ی ما هم کلاغ خانه ندارد

 

طعمی شبیه رطب

 

یاهو 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

گاهی می شود جوری باشی که تا حالا نبوده ای :

این که چرا و چگونه بماند در صندوقچه ی نگارنده

تا شاید روزی سر باز کند و ...

این بار بعد از شعر گفتگوی جام جم را

با سید ضیاءالدین شفیعی

برای تان گذاشته ام

به بهانه ی سالروز درگذشت سلمان هراتی

که ۱۱ آبان چاپ شده بود .

                             

هذیان و رویا که رویید ، نوشید یک باره تب را

آهسته

     آهسته

          گم کرد

در گیسوان تو شب را

ساعت که از ده گذر کرد ،

یک جرعه شربت ،

                  دو تا قرص

با خاطراتی که آورد طعمی شبیه رطب را

چرخید و

        چرخید و

                گم شد ،

در باور آسمان ماه

خندید و

       خندید و

              گم کرد ،

چشمان آیینه تب را

ماه و

    ستاره

         که رفتند ،

                   دور از تماشای خورشید

منشی دوباره بزک کرد ،

                            در ذهن آیینه

                                          لب را

آن سوتر از این هیاهو

                         قرآن

                             در آیینه خندید

در قاب عکسی ادا کرد ،

                          چشمی

                              دو زانو ادب را

                               

گفتگو با سيد ضياءالدين شفيعي ، به بهانه سالروز درگذشت سلمان هراتي
 
سلمان شعر را مي‌ديد نه شاعرش را
 
جام جم آنلاين: سلمان هراتي يكي از شاعران تاثيرگذار دهه نخست انقلاب اسلامي است.
 
زيبايي شعر او را بايد در صداقت و جسارت سروده‌هايش جستجو كرد.
 

اين شاعر كه پيش از هر چيز معلمي پرتلاش هم بود در سال‌هاي پرتلاطم جنگ تحميلي از

شمال سرسبز ايران به محافل شعري پايتخت وارد شد و مورد توجه اهالي ادب قرار گرفت.

زندگي كوتاه و پربار مرحوم هراتي اگرچه در چنين روزهايي در سال 65 و در يك سانحه جاده‌اي

پايان يافت، اما شعر و آثار او به عنوان يكي از نمونه‌هاي واقعي ادبيات انقلاب همچنان در محافل

ادبي و در زبان مردم جاري است.

سالروز درگذشت سلمان هراتي بهانه‌اي شد تا به سراغ سيد ضياءالدين شفيعي ، پژوهشگر و

شاعر برويم كه او هم از نزديكان و دوستان سلمان بوده است و هم آثار متعددي درباره او ازجمله

شناخت‌نامه سلمان هراتي را منتشر كرده است.

جناب شفيعي شما به عنوان دوست، همشهري و همدوره مرحوم سلمان

هراتي پس از مرگ وي چه آثاري را براي معرفي اين شاعر تاليف كرديد؟

نخستين كتابي كه در مورد سلمان نوشتم، در سال 72 و به فاصله حدود 5 سال از مرگ وي

بود. اين كتاب «سرود مرد غريب» نام داشت و به فراخور شرايط زمان خود، يادنامه ‌اي از مطالب و

شعرهاي موجود پيرامون مرحوم هراتي تا آن زمان را در بر مي‌گرفت. اين كتاب شامل گزيده‌اي از

سروده‌هاي 3 مجموعه شعر وي ، آثاري از ديگر شاعران در وصف يا سوگ اين هنرمند، نقدهايي

كه بر آثار وي نوشته شده بود و همين طور زندگي خودنوشت او بود. به علاوه يك گفت‌وگو با برادر

سلمان و يادداشتي از همسر اين شاعر در اين اثر گنجانده شد. اين كتاب تا سال هاي طولاني

مرجع دوستداران سلمان هراتي درباره او بود. چند سال بعد، زندگينامه داستاني سلمان را در

10 فصل نوشتم . اين كتاب «بيدارتر از صبح» نام داشت . براي نوشتن آن از يادداشت‌هاي وي

استفاده كردم و آن را بارها با محمد هراتي برادر سلمان بازخواني كرديم تا مغايرتي با واقعيت

نداشته باشد.

اين دو كتاب هنوز در بازار وجود دارد؟

نه، متاسفانه هر دو اين آثار به سرعت به فروش رفت و هرگز هم تجديد چاپ نشد و عملا در

زندان سلايق مديران اخير حوزه هنري همچون 6 كتاب ديگر من به حبسي بي‌پايان دچار شد.

البته در سال 79 نيز كاري 600 صفحه‌اي با عنوان «ناگهان بهار» را تهيه كردم كه نام آن را از يكي

از شعرهاي خود سلمان گرفته بودم . اين كتاب با پيشنهاد خانه شاعران تهيه شد و قرار بود در

كنار كتاب مجموعه اشعار سلمان هراتي به كوشش قيصر امين‌پور همزمان به چاپ برسد .

بنده «ناگهان بهار» را به همراه مجموعه اشعار منتشرنشده سلمان به قيصر امين‌پور دادم .

مجموعه اشعار توسط قيصر به چاپ رسيد اما «ناگهان بهار» سرنوشت خوبي پيدا نكرد و پس

از مدتي محتواي آن كتاب با نام ديگر و توسط شخص ديگري منتشر شد. بعد از آن هم جسته

و گريخته كارهايي انجام شد تا سال 87 كه بنده دبير كنگره شعر دفاع مقدس بودم و كتاب «خواب

گل سرخ» را براي يادنامه اين شاعر تهيه كردم .

بعد از «خواب گل سرخ» ديگر به سراغ سلمان نرفتيد؟

حدود 2 سال قبل، از طرف دوست شاعرم جناب اكرامي‌فر طرح بزرگي پيشنهاد شد .

قرار بود كه زندگينامه 30 تن از شاعران درگذشته پس از انقلاب در مجموعه‌اي منتشر شود .

نوشتن كتاب زندگي سلمان به من واگذار شد. اين كتاب بيش از يك سال و نيم است كه آماده

شده، اما چون طرح به سرانجامي نرسيد ترجيح دادم كه كتاب را تحويل ندهم . سلمان آخرين

ساعات زندگي خود را در رودسر، زادگاه پدري من سپري مي‌كرد. اين براي من يك وظيفه است

كه او را به ديگران معرفي كنم .

به عنوان كسي كه با مرحوم سلمان دوست بوده و آثار وي را به صورت

تخصصي بررسي كرده‌ايد، ويژگي‌هاي شعر سلمان و تحول شعري وي

را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ در واقع مي‌خواهم بدانم او چه مسيري را

طي كرد تا سلمان شد.

سلمان به لحاظ ويژگي‌هايي از ديگر شاعران نسل خود متمايز است. به عنوان مثال مي‌بينيم

كساني كه امروز به عنوان شاعران انقلابي و معتقد به نظام مي‌شناسيم، محصول پرورش‌يافتن

در يك كانون مشخص هستند. يعني شخصيت شعري آنها يا انگيزه سرايش اين افراد در حلقه‌هاي

شعري محدود شكل گرفته است. حوزه هنر و انديشه اسلامي مهم‌ترين اين كانون‌هاست و چند

نسل متوالي در اين حوزه رشد يافته‌اند، اما سلمان برخلاف اين بزرگان، جايگاه شعري خود را

مديون حضور در اين كانون‌ها نيست. سلمان پيش از ديدار با شاعران برجسته حوزه هنري شاعر

بوده است. حوالي سال 61 در يكي از جلساتي كه شاعران به شهرستان محل اقامت مرحوم

هراتي مي‌روند، با جواني مواجه مي‌شوند كه در پايان برنامه، بسيار ساده و فروتنانه دفتري را به

آنها مي‌دهد و مي‌خواهد كه اشعارش را مطالعه كنند. اين شاعران بعد از مطالعه متوجه مي‌شوند

كه شعرهاي اين جوان، از سروده‌هاي خودشان چيزي كم ندارد. اعضاي پوياي اين كانون بويژه

مرحوم قيصر امين‌پور و سيدحسن حسيني از سلمان دعوت مي‌كنند براي شركت در جلساتشان

به تهران بيايد .

رابطه ادبي و تاثير و تاثر سلمان هراتي با اين دو عضو پويا چگونه بود؟

مسلما اين سه نفر روي هم تاثير بسيار زيادي داشتند ولي سلمان به دليل اين كه تنها حدود

5 سال در گروه فرصت ارائه اثر پيدا مي‌كند و مرگ او را از اين جمع جدا مي‌كند، كمتر از ديگران

توانست از جريان‌هاي فكري اطراف خود تاثير بگيرد. تجربيات و لحظات مشترك سلمان با ديگر

شاعران هم‌نسلش، به دليل كوتاه بودن عمر او بسيار كم بود. به عنوان مثال مي‌بينيم كه تمركز

سلمان روي كار سپيد، آزاد و غزل است و به نهضت رباعي‌سرايي دوره خود وارد نشده است

اگرچه او فروتنانه در مصاحبه‌اي جهش فكري و شعري خود را به حوزه هنري مديون دانسته است.

مي‌شود به طور مشخص از چهره‌هاي شعري پيش از سلمان در شعر نو

سخن بگوييد؟ اشعار سلمان از لحاظ درونمايه از چه كساني وام گرفته

شده است؟

سلمان هراتي در مورد تجربه‌هاي ادبي بسيار بدون تعصب برخورد مي‌كرد. در سال‌هايي كه

بردن نام برخي از شعرا غيرمجاز بود، سلمان از مطالعه آثار و به‌كارگيري تجربيات زباني آنها

ابايي نداشت. از اين چهره‌ها مي‌توان به فروغ فرخزاد، سهراب سپهري و احمد شاملو اشاره

كرد. تاثيرپذيري سلمان از اين افراد پيداست؛ البته نبايد فراموش كرد كه سلمان هوشمندانه

از تجربيات سازماني و ايدئولوژيك اين افراد در مي‌گذرد و از تجربه‌هاي زباني آنها بهره مي‌گيرد.

با اين حال ديني از هيچ‌كس بر گردن سلمان نيست زيرا سلمان، سلمان شده بود وقتي كه

جامعه شعري ايران او را كشف كرد.

به هر حال سلمان يك روشنفكر تام بود و در شرايط سال‌هاي ابتداي انقلاب آثار شعراي ايراني

و غيرايراني را مطالعه مي‌كرد . بايد اين طور نتيجه گرفت كه سلمان همه لوازم شعر خود را از

مردم مي‌گرفت و سروده‌هايش حاصل تماشاي شخصي و زندگي با مردم بود. شعر او اصيل‌ترين

نسخه از عشق‌ها و نفرت‌هاي انساني است. وي هميشه در كنار مردم ماند و تن‌دادنش به

سفر دشوار ميان محل تدريس و منزل در سال‌هاي انتهاي عمر گواه اين مدعاست. در نهايت

هم مي‌بينيم كه او جانش را در راه خانه و مدرسه و به واسطه همين عدم توسل به امتياز

دولتي از دست داد .

سلمان اتفاق بزرگي در شعر سال‌هاي ابتدايي انقلاب بود. تصور مي‌كنيد با

توجه به كوتاه بودن عمر اين شاعر، دامنه تاثيرش در شعراي پس از انقلاب

اسلامي چقدر وسيع است؟

آيا از شعر او پيامي براي ديگر شعرا باقي مانده است؟

مي‌شود گفت سلمان تاثيرگذارترين چهره دهه نخست انقلاب است. مهم‌ترين دليل اين امر،

جسارت زباني شعر اوست. ديگر شعرا، اين جسارت را پس از سلمان تجربه مي‌كنند.

دليل ديگر، جسارت وي در مضمون بود. پرداختن به مضامين اجتماعي، دستاوردهاي بسيار

شگفت‌انگيزي را براي سلمان فراهم مي‌كند. از صداقت و صميميت قابل لمس شعرهاي

سلمان هراتي كه هيچ مخاطبي نمي‌تواند آن را انكار كند نيز نبايد غافل ماند. در ميان چهره‌هاي

شعر پس از انقلاب بسياري شعرا هستند كه هويتشان از هويت شعرشان متمايز است و به

راحتي مي‌توان تضادهايي را ميان اين دو وجهه آنها پيدا كرد، اما اين حكم در مورد سلمان صادق

نيست. سلمان و شعرش برهم منطبق هستند و وي با جسارت بر موضعگيري‌هاي شعرش

مي‌ايستد. اگر سلمان امروز زنده بود در سمتي مي‌ايستاد كه دروغ وجود ندارد و عشق در آن

گسترش دارد .

سلمان در شعرش مي‌خواست چه چيزي به خواننده اشعارش بگويد؟

اصلي‌ترين درونمايه‌هاي شعري او چيست؟

اولا بايد گفت دفاع اين شاعر از مضامين مورد نظرش دفاعي از سر معرفت است و نه فرمانبرداري .

اين حرف را به عنوان كسي مي‌گويم كه شعرهاي سلمان را از پيش از سال‌هاي حضورش در كانون

شاعران ديده است. اين به آن معناست كه وي تعلق خاطر ديگري را تجربه كرده است تا به اين

شناخت نهايي در شعر و تفكرش برسد. اما درباره درونمايه شعر او، بايد گفت سلمان به شهادت

اشعارش، به دنبال گسترش عشق بود. او بارها و بارها در شعرهايش به اين موضوع اشاره

مي‌كند؛ زيرا غايت آمال خود را همه‌گيرشدن عشق مي‌داند. دقيقا در همين زمينه است كه اين

شاعر موضعگيري خود را در برخورد با محيط اطراف اعلام مي‌كند. سلمان بشدت با دروغ و

چاپلوسي مخالف است و اين مخالفت را به تواتر مي‌توان در شعر سلمان پيدا كرد. اينها نكات

مهم و روزآمدي است زيرا دروغ چيزي است كه امروز هم مظاهرش در جامعه ما بشدت وجود دارد .

اين شاعر همچنين در شعرش بارها از مخالفت با اختناق و استبداد سخن مي‌گويد.

به عنوان مثال وي در شعر «هديه» كه براي پابلو نرودا سروده است، مي‌گويد:

«افسوس كه نيستي

اگر نه

يك شاخه گل محمدي به تو مي‌دادم

تا با آن تمام ديكتاتورها را مسموم كني»

عشق موجود در شعر سلمان چه نوع عشقي است؟

هر كجا فضاي روشني در شعر سلمان هست، در تمجيد عشق است. عشق سلمان شرقي

و عفيف است، اما از جهتي وي به هيچ وجه با حبس و به پستو بردن عشق نسبتي ندارد و

جسارتش را دارد كه آن را همه جا فرياد بزند .

به نظر شما بعد از گذشت بيش از 20 سال از شكوفايي اين شاعر رابطه نسل

تازه با وي چگونه است؟

واويلايي كه نسل جوان ما با آن روبروست، منحصر به عدم اقبال شعر سلمان نيست.

نسل امروز اصلا از پيشينه شعر كشورش چيزي نمي‌داند. حتي مي‌توان ادعا كرد كه شاعر جوان

سروده‌هاي شاعر هم كافه‌اي خود را نيز نمي‌خواند. بين ديروز و امروز شعر ما گسيختگي وجود

دارد، اما در اين ميان سلمان از اقبال خوبي برخوردار است. دليل آن را هم بايد در تجربه‌هاي متعدد

سلمان جستجو كرد. زبان غزل سلمان كاملا امروزي است و مي‌توان با آن ارتباط برقرار كرد. در مورد

شعر نيمايي هم همين موضوع صادق است. نيايش‌واره‌هاي سلمان هراتي از اشعار نيمه‌تمام وي

است كه پس از مرگش و در ساك خون‌آلود همراه وي به دست آمده ولي همين اشعار ناتمام از

برجسته‌ترين نمونه‌هاي شعر سپيد است . سلمان انساني بشدت شفاف و بدون لايه بود. حتي

بزرگاني كه سلمان زماني از آنها ياد مي‌گرفت نيز از سلمان چيزهايي آموخته‌اند.

جسارت سلمان هراتي در شعر بعد از مرگ او توسط عده‌اي كپي‌‌برداري شد و اين افراد توانستند

از اين طريق توفيقاتي هم به دست آورند و به نام و نان‌هاي بسياري برسند. رنگ و طعم شعر

سلمان در شعر يكي دو نسل بعد هم قابل مشاهده است.

                                                                                                الناز اسكندري 
                                                                                                       جام‌جم

آسمان نقطه چین

 

یاهو 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

وقتی

شعر تا در خانه ات می آید و در نزده برمی گردد ٬

وقتی 

بی که بدانی روز و شب جای شان را عوض می کنند ٬

وقتی ...

شاید بهتر باشد که به صدوقچه ی دلتنگی هایت سر بزنی

و زمزمه کنی :

 

                   

 

و

   با

     را

       ن

       که بارید

                ذهن زمین نقطه چین شد

زمان آن قدر توسری خورد تا که

                                  زمین شد

زمین سفره ی مهربانی خود را که وا کرد

برای من از هر چه خلد برین بهترین شد

ولی آن قدر دست های مرا منتشر کرد

که من قسمتم از زمین های شالی

همین شد :

که از پشت پرچین نگاهم به صحرا که افتاد

ببینم علف در علف ماند و

شالی وجین شد

و هذیان که بارید بال ملایک به هم خورد

زمین در زمان چرخ زد آسمان هم زمین شد

غزل ٬

      ساعت ده ٬

                 دو تا قرص ٬

                         باران

                         نم

                         نم

سه تا سرفه ٬

         خون ٬

         اسپری ٬

                   ماجرا این چنین شد

من از خط قرمز گذشتم ٬

چرا اشتباهی

نوشتید ؟

کی قسمتم رفتن روی مین شد ؟

غزل در غزل شعرهایم به پایان نیامد

صدا

    در صدا

            برق زد ٬

                     آسمان

                     ن ق ط ه چین شد

                                   

راستی : 

چندی ست وجدان دردهای اداری فرصتم را گرفته است

پس جواب ندادن به کامنت ها را به پای بی معرفتی ام نگذارید ٬

بی تردید نظرهای تان را

- هرچه که باشد -

می خوانم و از تمام شان برای فردایم فرصتی می سازم .

بی دغدغه برایم بنویسید که چشم هایم تشنه ی شنیدنند .

 

ماه نقطه چین

 

یاهو 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

حالا که چندی ست 

هذیان و رویا دل و دماغ را از شعر گرفته است

غزلی از صندوقچه ی رازهای مگو

برای تان باز می نویسم

باشد که باز بخوانید و

برایم باز بنویسید .

                       

بگذار

     در خیال زمین

                ماه بگذرد

برقی شبیه حادثه

                ناگاه بگذرد

تاریخ

    پیش چشم همه

                     ن ق ط ه چ ی ن

                                     شود

فرزین و رخ

           پیاده شود ٬

                     شاه بگذرد

هر روز

     کاروان برود ایستگاه بعد

با آن که تشنه است

                    از این چاه بگذرد

یوسف

      عزیز هم بشود چاه جای اوست

این را خدا نوشته از این راه بگذرد

این را خدا نوشته ٬

              زلیخا بهانه است

حالا چه او کرشمه کند ٬

               خواه بگذرد

شاعر

      مدرن هم بشود

                   توی این غزل

باید

   از این دریچه و درگاه بگذرد

باید

    برای گفتن این چند بیت خود

از خیر ِ زنگ ِ ممتد ِ همراه بگذرد

 

               

 

سفره های سیمین

 

یاهو 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

گاهی دست های خدا آن قدر نزدیک است که

لطافتش را روی سرت حس می کنی

درست مثل همین روزها .

سفره های سیمین

۳۰ برداشت آزاد از دعای روزهای رمضان است

حالا شما مهمان چند تا از همین سفره ها هستید

گوارای تان !

 

سفره ی نوزدهم

اصلا شتاب نکن !

آرام ِ آرام

بگذار شهد ِ شهود

قطره قطره

        در جانت بریزد

و راه ِ رسیدن به او هموار شود ؛

بچش

      همه ی خوبی ها را ؛

حالا

    بهترین بلدـ راه با توست ،

                   مهربان و لطیف .

 

سفره ی بیست و یکم 

چشم هایت را باز کن !

بگذر

   از چهار راه های شیطانی !

راهی

    - آن طرف ِ تشویش ها و کدورت ها -

                                 به خانه ی دوست می رسد .

کا فی ست بخواهی

                 و بنوشی

                       جرعه جرعه

                               از جاری نور .

حالا

   بوی بهشت را می شنوی ،

ریه هایت را سرشار کن

                    از شمیم ِ آن .

 

سفره ی بیست و سوم 

آماده باش !

در زلال ِ رود رها شو !

بگذار

هر چه تباهی و سیاهی

                    از جانت جدا شود .

تردید نکن !

از صافی صمیمی ِ نگاهش رد شو !

مطمئن باش

لرزش های ناگاهت را

ندیده می گیرد .

حالا

- که خطاهایت را پوشانده است -

                                  چقدر زیبا شده ای !

 

سفره ی بیست و هفتم

قدر بدان !

        خودت را

        و شبی را

که اندک است

        هزار ماه برایش !

دل قوی دار !

بیندیش

       به آن طرف این سربالایی های نفسگیر ٬

       به خانه ی دوست .

به مهربانی چشمانش دل ببند !

تردید نکن !

چشم بر همه ی کژی هایت بسته است .

حالا مهربان ترین نگاه ها بر تو می تابد .

 

سفره ی بیست و نهم 

گامی بیش به خانه ی خورشید نمانده است

جانت را بپوشان

          در قطیفه ای از نور و رحمت .

بگذار

    کوله ات از پاکی و پرهیز

                           لبریز شود .

بگذار همه ی تاریکی ها

                  از دلت برود بیرون .

چشم باز کن !

حالا

   یار در سرسرای قرار ایستاده است .

 

سفره ی سی ام 

حالا که سیمرغ شده ای

حالا که رسیده ای

                   به خانه ی خورشید

همه ی رؤیاها را پاس بدار !

به لبخندی راضی باش !

بگذار

این سرخوشی

          در خانه ی خورشید کناره بگیرد .

حالا

گام به گام همه ی رودهای روشن

                            به دریای نور بریز !

 

قابیل نه شیطان

 

یاهو 

اهالی هنر و ادبیات سلام !

گاهی غزل سرش را از آدم بر می گرداند

یا دلش را از آدم می گیرد

اما گاهی هم مهربان و صبور

نفس به نفس راه می افتد و همه ی خواب و بیداری را 

با شاعر قسمت می کند ٬ مثل همین غزل : 

 

               

 

باز شیطان به نام یک قابیل نان گندم به دام می بندد

یک نفر را به نام می گیرد یک نفر را به کام می بندد

وعده ی ری ، امارت پاستور ... یک نفر در سه راهی کوفه

با نشانی به روی پیشانی ، آب را بر امام می بندد

من نمی دانم این چه هذیانی ست ؟ یک نفر خواب را ورق بزند

دارد این راه اندک ریه را سرفه های مدام می بندد

چفیه های برادر و پدرم روی آویز خانه می رقصد

بغض توی گلوم می پیچد راه را بر کلام می بندد

مادرم « اِن یُکاد » می خواند وقت بستن به روی بازویم

پدرم شال سبز آقا را روی سرد چشام می بندد

راه سختی به پیش رو دارم ، صبح اما به کوچه می آید

همسرم صبح زود بعد نماز بقچه ام را برام می بندد

پسرم خواب دیده خورشیدی توی چشمم مدام زل زده است

آخرین مرد هم که سر برسد ، حتما ًً آقا قیام می بندد

 

سلول های خاکستری

 

یاهو     

اهالی هنر و ادبیات سلام ! 

پیش خودم گفتم

شاید بهتر این باشد که با آخرین پست وبلاگ پیشین که

به رحمت خدا رفت شروع کنم ، مخالف که نیستید ؟

حالا دیگر از یک سال گذشته است که :

کسانی هستند - با نام و بی نام - که در فضای عمومی

و خصوصی کامنت ها چیزهایی می نویسند تا عقده ی

دلشان وا شود و البته نگارنده با خودش کنار آمده است

که کاری به کارشان نداشته باشد و به راه خود برود لابد

قرار است صراط مستقیم باشد چرا که به قول خودش

و در آن روز که این معرکه برپا بشود

راست می ماند و چپ ٬ گردن و شمشیر دو دَم

به قول عزیزی

کاش می شد پینه یعنی آبروی دست ها

روی پیشانی ِ آن هایی که می دانم نبود

خدا کند فردا ... .

 

      

سلام

سطر به سطر

           واژه ها را

                      ورق بزن

از پایان

      تا آغاز

شعرت را

          مدرن تر باش

در صفحه ی نخست ِ ِهمین روزی ...

روزی که دل های شما از جنس آهن بود

رویای شیرینی تمام سال ...

یادت باشد به اول شخص بَر نخورد / خورد

طعنه ای بزن

               تنه ای بخورم

چه زندگی راحتی

شاخص

       یعنی همان اول شخص

این کار ِ دست ماست

چرا غصه می خورید ؟

حلاج را به جای شما ...

قار ! قار ! قار !

نان و گندم یکی شده است

و قابیل

         اپیدمی

خداحافظ مطهری

خداحافظ بهشتی

خداحافظ خالد اسلامبولی

سلام سیب ِ مصری

         گلابی چینی

با موز « توگو»  هم

                         دموکراسی ، سِکندری می خورد

کبابِ بوفالو

                با طعم ِ استامبولی

                                   خوشمزه تر است

حتی اگر

          بوی گوشتِ مرده ی برادر بدهد .

کفتار که نباشد

              چیزی ، نیست .

به سلول های خاکستری ات بسپار

زبانم

       که لای همین واژه ها

                              گیر کرده است

سرم را

         پای همین سرو

                          بالا بگیر !

                                        

راستی : به زودی با غزلی تازه به روز می شوم

 

سرآغاز

 

         

سلام

این کلمه چقدر زیباست

چه آهنگ خوشی دارد

یادتان که هست ؟

این ٬ سرآغاز ِ وبلاگِ پیشینم بود که ...

پس ٬ در یادمانِ همان راه

بگذارید نخستین و فرجامین سخن ِ این گفتار باشد :

سلام