وقتی بهار با فصل پژمردن یاس کبود باغ رسول (ص) مصادف می شود...
امسال چه نوبهار سردی داریم
با این همه سبزه ، فصل زردی داریم
بر سفره ی بی رونق نوروزی مان
جای گل و سکه ، کهنه دردی داریم
......................
و کارناقابلی از گذشته ها تقدیم به روح آبی و آسمانی اش...
وقتی که بند بند وجود تو را خدا
از عشق آفرید و به خود افتخار کرد
یک باره از حرارت تو مست شد جهان
شیطان میان شعله ی خشم انتحار کرد
شمشیر بخل را به کمر بست و روی آن
پوشید جامه ای که به رنگ نفاق بود
بر چهره اش نقاب رفاقت نشاند و سخت
در انتظاریک شب و یک اتفاق بود
آن شب رسید و داغ عظیمش تورا شکست
دردانه ی پدر! جگرت مادرانه سوخت
خورشید آسمان رسالت غروب کرد
چشم امید را به طلوع ستاره دوخت
شیطان رسید با شتری لنگ و نیمه جان*
رقصان و فاتحانه به پشتش سوار بود
این بار آشنا تر و بر روی بی حیاش
جای نقاب، صورتک یارغار بود!
گفتی مبارک است بر اندامتان چنین...
پیراهنی گشاد و پر از لکه های ننگ
این لقمه ی حرام گوارای جانتان
ای قوم بی وفا و بخیل و هزار رنگ!
درد فراق، روح تو را سخت می فشرد
داغی عمیق بر دل و جانت نشانده بود
سوگ پدر ، غریبی همسر ،سکوت خلق
از خانه ات امید و امان را ستانده بود!
آن خانه ای که جای نزول فرشته بود
اکنون درش به روی سگان باز می شود
دستی پلید برتن تو زخم می زند
فصل جدید حق کشی آغاز می شود
.
.
.
.
.
حالا صدای هق هقی از دور می رسد
مردی بزرگ ... ناله و زاری بی امان!
از بین نخلهای بلند مدینه است :
بانوی من! تورا به خدا بیشتر بمان!
* بخشی از خطبه ی فدکیه
اَلا،
وَ قَدْ قُلْتُ ما قُلْتُ هذا عَلى مَعْرِفَةٍ مِنّي بِالْخِذْلَةِ الَّتي
خامَرْتُكُمْ، وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْها قُلُوبُكُمْ، وَ
لكِنَّها فَيْضَةُ النَّفْسِ، وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ، وَ حَوَزُ الْقَناةِ،
وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ، وَ تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ، فَدُونَكُمُوها
فَاحْتَقِبُوها دَبِرَةَ الظَّهْرِ، نَقِبَةَ الْخُفِّ، باقِيَةَ الْعارِ،
مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنارِ الْاَبَدِ، مَوْصُولَةً بِنارِ
اللَّهِ الْمُوقَدَةِ الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى الْاَفْئِدَةِ.
... پس خلافت را بگيريد، ولى بدانيد كه پشت اين شتر خلافت زخم است، و پاى آن
سوراخ و تاولدار، عار و ننگش باقى و نشان از غضب خدا و ننگ ابدى دارد، و
به آتش شعلهور خدا كه بر قلبها احاطه مىيابد متصل است.