دلتنگی

دلتنگی یعنی
هیچ چیز این روزگار
دوست داشتنی نیست
جز تو
تو هم که نیستی
«امیر وجود»

دل‌تنگ نباش
بیا با هم قصه‌ای بسازیم
و در آن

به جای هم، درخت بکاریم
زیر سایهٔ هم با نسیم بوزیم
با برگها برقصیم
و مثل پروانه‌ها فقط یک روز بمانیم

تا دلتنگ نمانیم

«زهره موسوی»

تلخ

تلخ است ولی در این هوا می چسبد

سردیش به قلب داغ ما می چسبد

 

این چای که از دهان تو افتاده 

با طعم گس خاطره ها می چسبد! 

 

 

 

این سینه ی صد پاره رفو می خواهد

این بغض، رهایی از گلو می خواهد


ای دوست ! به دادمان  "کسی" را برسان

دنیای مچاله مان اتو می خواهد!

سوغات کربلا

سالها دل حسرت پابوسی عباس (ع) داشت

شوقها با عطر جان افزای این احساس داشت

پر زد و راهی شد و آخر رسید اما دریغ

این سفر عمری به کوتاهی عمر یاس داشت

(این غزل طولی به کوتاهی عمر یاس داشت)


بیتهای میانی این غزل بلند ، قطره قطره چکید و در حرارت  حسرت محو شد ....

.....................................

وبیت زیبایی که جناب سید محمدرضا هاشمی زاده به ساحت مقدس علمدار کربلا تقدیم نموده  و به واسطه ی آن کلام بی جان ماراهم آب و رنگی خوش بخشیده اند:

با همان دست رشیدش..حـــــرمت دین خـــدا

در کمال عشق وایمان باشهادت پاس داشت


خدایا

 

یا ذاالجلال والاکرام   یا ذاالنعماء والجود    یا ذاالمن و الطول  

                          حرم شیبتی علی النار

قصه ی شیدایی

 

از من نگیر ای مهربان لالایی ات را

آن نغمه های دلکش و رویایی ات را


بر ساحل تبدار شبهایم  بباران

شب گویه های آبی و دریایی ات را

 

بگذار مثل کودکی تشنه بنوشم

یک جرعه از آرامش سودایی ات را

 

بر من بپوشان با نگاه عیب پوشت

تفسیرهای ساده از زیبایی ات را

 

دلواپسی ها را بران بردل برویان

نیلوفران مست بی پروایی ات را

 

نجوا کنان با من بگو از شور از عشق

من دوست دارم قصه ی شیدایی ات را

 

بگذار تنها من بدانم   من بدانم

اسرارمعصومانه ی  تنهایی ات را

 

یا مولاتی یا فاطمه الزهرا اغیثینی

وقتی بهار با فصل پژمردن یاس کبود باغ رسول (ص)  مصادف می شود...


امسال چه نوبهار سردی داریم

با این همه سبزه ، فصل زردی داریم

بر سفره ی بی رونق نوروزی مان

جای گل و سکه ،  کهنه دردی داریم

......................


و کارناقابلی از گذشته ها  تقدیم به روح آبی و آسمانی اش...


وقتی که بند بند وجود تو را خدا

از عشق آفرید و به خود افتخار کرد

یک باره از حرارت تو مست شد جهان

شیطان میان شعله ی خشم انتحار کرد

 

شمشیر بخل را به کمر بست و روی آن

پوشید جامه ای که به رنگ نفاق بود

بر چهره اش نقاب رفاقت نشاند و سخت

در انتظاریک شب و یک اتفاق بود

 

آن شب رسید و داغ عظیمش تورا شکست

دردانه ی پدر! جگرت  مادرانه سوخت

خورشید آسمان رسالت غروب کرد

چشم امید را به طلوع ستاره دوخت

 

شیطان رسید با شتری  لنگ و نیمه جان*

رقصان و فاتحانه به پشتش سوار بود

این بار آشنا تر و بر روی بی حیاش

جای نقاب، صورتک یارغار بود!

 

گفتی مبارک است بر اندامتان چنین...

پیراهنی گشاد و پر از لکه های ننگ

این لقمه ی حرام گوارای جانتان

ای قوم بی وفا و بخیل و هزار رنگ!

 

درد فراق، روح تو را سخت می فشرد

داغی عمیق بر دل و جانت نشانده بود

سوگ پدر ، غریبی همسر ،سکوت خلق

از خانه ات امید و امان را ستانده بود!

 

آن خانه ای که جای نزول فرشته بود

اکنون درش به روی سگان باز می شود

دستی پلید برتن تو زخم می زند

فصل جدید حق کشی آغاز می شود

.

.

.

.

.

حالا صدای هق هقی از دور می رسد

مردی بزرگ ... ناله و زاری بی امان!

از بین نخلهای بلند مدینه است :

بانوی من! تورا به خدا   بیشتر بمان!



* بخشی از خطبه ی فدکیه

اَلا، وَ قَدْ قُلْتُ ما قُلْتُ هذا عَلى مَعْرِفَةٍ مِنّي بِالْخِذْلَةِ الَّتي خامَرْتُكُمْ، وَ الْغَدْرَةِ الَّتِي اسْتَشْعَرَتْها قُلُوبُكُمْ، وَ لكِنَّها فَيْضَةُ النَّفْسِ، وَ نَفْثَةُ الْغَيْظِ، وَ حَوَزُ الْقَناةِ، وَ بَثَّةُ الصَّدْرِ، وَ تَقْدِمَةُ الْحُجَّةِ، فَدُونَكُمُوها فَاحْتَقِبُوها دَبِرَةَ الظَّهْرِ، نَقِبَةَ الْخُفِّ، باقِيَةَ الْعارِ، مَوْسُومَةً بِغَضَبِ الْجَبَّارِ وَ شَنارِ الْاَبَدِ، مَوْصُولَةً بِنارِ اللَّهِ الْمُوقَدَةِ الَّتي تَطَّلِعُ عَلَى الْاَفْئِدَةِ.

... پس خلافت را بگيريد، ولى بدانيد كه پشت اين شتر خلافت زخم است، و پاى آن سوراخ و تاول‏دار، عار و ننگش باقى و نشان از غضب خدا و ننگ ابدى دارد، و به آتش شعله‏ور خدا كه بر قلبها احاطه مى‏يابد متصل است.

ا ن ت خ ا ب....

آن روز که انتخابمان شوری داشت 

دلها به حضور گرمتان نوری داشت

امروز تو در حصری و ما در حسرت

این کوره چه بانیان شبکوری داشت!


.......................

هر قدر که خیر و شر رساندید، بس است

ما چشم امیدمان به آن "دادرس"(عج) است

مظلوم نوازان زمان!    گوش کنید

این حرف دل خرمنی از خار و خس است !

................




توضیح  واضحات

خار و خس : همان خس و خاشاک است!

شبکوری :   یک بیماری بینایی است که موجب می‌شود دید فرد شبکور در شب و تاریکی  به صورت غیر عادی مختل شود! و در صورت ادامه ، این اختلال دید در روز روشن هم بروز پیدا می کند!!

......

من ازین پست می خوام یه نتیجه ای بگیرم... 


دردا...

هرسال بساط تکیه برپا کردیم

خود را سر سفره ی شما جا کردیم

در دعوت فرزند غریبت آقا !

دردا  که چقدر نامه امضا کردیم!


*********************************



او چشم به راه لطف و انعام شماست

حق گویی اش آبروی اسلام شماست

دردام  اسیران هوی زندانیست

این سید مظلوم که همنام شماست


(مباد که فراموش کنیم سبز اندیشان در بند را)


معرفی!


این فقط یک نگاه اجمالی است

به "من" این زن که حال او عالی است

....


واپسین روزهای پاییز است

خانه ای غرق شور و خوشحالی است!!


ششمین دختراست و این رخداد*

از خبرهای داغ و جنجالی است


بازهم جای شکر دارد چون

بچه ی  روبه راه و با حالی است!


 حتما این باربعد از او پسر است

وه !عجب  دختر خوش اقبالی است!

....


چرخ گشت و گذشت آن پاییز

تا هم اکنون که سی چهل سالی است


فصل چیدن رسیده اما او

میوه ی نارسیده و کالی است


که به سختی به شاخه چسبیده

بر درختی که خشک و توخالی است


پر شده روزهایش از غفلت

ادعاهاش پوچ و پوشالی است


شوق پرواز در سرش ...اما

درد او درد بی پرو بالی است


نام این مرغ از قفس خسته

زهره ی موسوی خلخالی است!


*به اعتقاد دانشمندان روانشناس و جامعه شناس ،ترتیب تولد و موقعیت یک بچه در خانواده،   شخصیت، رفتار، یادگیری و قدرت کسب معاش او را تحت تأثیر قرار می دهد.

بنابراین برای شناخت دقیق یک فرد ابتدا باید دانست که او فرزند چندم خانواده است .



اوج خیال

دلم می خواد یه شب که از آسمون

ستاره می باره رو دشت مهتاب

چشمامو هم بذارم و برم تا

اوج خیال، اون ور دنیای خواب


تا سرزمین قاصدکها برم

یه گوشه ای پیدا کنم بشینم

تو سایه ی آرزوهای محال

دور و برم فقط تو رو ببینم


دستای سردمو بدم به دستات

سرمای حسرتو  فراموش کنم

موج صدات جاری بشه تو رگهام

من با تمام سلولام گوش کنم


بارون اشک اگر مجالم بده

چشمای خسته مو بهت بدوزم

توباز برام شعرو غزل بخونی

من تو حرارت نگات بسوزم


دلم می خواد خاطره ی اون شبو

قاب قشنگی از طلا بگیرم

خودم بشم شمع و کنار قابم

قطره قطره  ،آب بشم و بمیرم

.

.

.

حالا برو ولی به جان مهتاب

به حرمت دروغایی که گفتی!

قسم بخور هر جا که شمعی دیدی

فقط یه لحظه یاد من بیفتی !





هر روز دریغ از دیروز

هر روز دری به روی ما می بندند

بر چشم به خون نشسته مان می خندند

یک ریز به زخممان نمک می پاشند

غافل که خود از ریشه چنین می گندند!


............


هر روز متاع بهتری می دزدند

از ما و شما و دیگری می دزدند

هم پول ،هم اعتماد و هم ایمان را

هر بار به سبک بدتری می دزدند!


برای رهایی دردمندان دربند دعا کنیم!

وداع با ماه خدا

درود بر تو ای ماه خدا ، ای ماه مسرت و ای عید سعید اولیای خدا.

سلام بر تو ای دوست نازنین

ای بهترین وقتی که در میان اوقات دریافته ایم

و ای شریفترین ماه که طی ساعتها و روزها مارا دریافته ای.

سلام بر تو  ای همدم عزیز که تا با ما بودی قدر تورا شناختیم

و اکنون که ترکمان می گویی از فراقت فاجعه ای عظیم یافته و آزرده شده ایم .

سلام بر تو که زنگ گناهان را از لوح قلبها زدودی و بر خطایا و معاصی پرده رحمت فکندی .

سلام بر تو که زمانت در چشم تیره بختان دراز و خسته کننده بود اما در قلب پارسایان فروغ و حرمتی فراوان داشته ای.

و سلام بر تو و بر آن فضایل که از وجود آن بهره ور نشدیم و بر آن برکات که نصیب ما نشد...

                                                                                    ( از دعای وداع سیدالساجدین علیه السلام)

 

شبهای پر از عطر گل و عود گذشت

قدری که خودش هزار شب بود گذشت

فصلی که بهار را به قرآن آورد

افسوس چقدر ساده و زود گذشت!

روز زن!

چندیست برایت نسرودم بانو
با یاد تو سرشار نبودم بانو

امروز ولی به یمن میلاد تو   مست...
از رایحه ی یاس کبودم بانو (س)!

___________________________________
**************************************************


و  به مناسبت روز زن!
شاید روایت زن دگی زن ی این گونه باشد ! شاید...




دارد از بین می برد قسمت
روح بی سر پناه یک زن را
گور هم حاضر است، پنهان کن
استخوان پاره های این تن را

دست من را بگیر و امضا کن
پای متنی که غرق نومیدیست
تا گواهی شود که این تاریخ
سال هفتادو مرگ خورشیدیست!

آه ازاینها که خوشدلانه به ما
هدیه ای می دهند و می گذرند
آه ازین لطف های بی معنی
آه ازین سکه ها که دربه درند!

من و تو می شویم همبازی
قصه ای تلخ و روزهایی سخت
و تو مردی که اهل زندگی است
نقش من؟ نوعروس شیرین بخت

ماهرانه بهار می بافند...
دوربین ها... ولی هوا برفیست
راوی راست گوی قصه ی ما
ته قلب شکسته ای مخفیست

خنده ام محو می شود کم کم
پشت آینده ای که پوشالیست
و تو خوش باورانه می گویی
حتما این اشک ، اشک خوشحالیست

ماقرار است تا دم آخر
دل به هم بسپریم و پیر شویم
ما قرار است باتمام وجود
توی زندان هم اسیر شویم

حرفهای نگفته ام پوسید
زیر آوار سقف خانه ی تو

وتو سرگرم و مست آینده

سرمن داغدار شانه ی تو


همه گفتند باید از این پس
توی تورت کبوتری باشم
و نباید به جز کفن هرگز
فکر تن پوش دیگری باشم

همه گفتند النکاحُ ... سنت ماست
شرط تکمیل دین فقط این است
طعم آن با تمام ابهامش
مثل یک هندوانه شیرین است!

همه گفتند و باورم این شد:
زندگی چیست؟ در قفس مرد   ن
مرد  ی و خانه ای و ماشینی
خوردن و خفتن و سپس مرد   ن!

 

از آسمان بگو!

ای عشق آسمانی ام از آسمان بگو

از رنگهای ساده ی رنگین کمان بگو

از یمن لحظه های سرآغاز قصه مان

از ماه و مشتری بگو از کهکشان بگو

از قاصدک ،پرنده و از هر چه می رسد

تا اوج تا ورای زمین و زمان بگو

بامن که بغض کرده ام و دم نمی زنم

از راز شانه هایت و اشکی روان بگو

با این دل تکیده از آسیب روزگار

بی پرده از تولد عشقی جوان بگو

تا غرق در تلاطم حسرت نگشته ام

از رحم باد و کشتی و از بادبان بگو

می خواستم بمانم و با تو.....ولی نشد

تو باش و گاه از من و این داستان بگو

 

 

!بهار منتظر ماست

 

زهی خجسته زمانی که یار باز آید!

یازینب

 

در دشت بلا قحطی ایمان شده است

هر دیو و ددی نماد انسان شده است

مردان همه سر به نیزه ها بخشیدند

سالار زنان بی سرو سامان شده است

!یک سال گذشت

 

باید به افق پنجره ای باز کنیم

شب را پر از اندیشه ی پرواز کنیم

از شوق شکستن خودم لبریزم

ای عشق بیا دوباره آغاز کنیم!

 

چندی است صفای خانه ام کم شده است

هر خار و خسی برایم آدم شده است

از وهم نگاه سرد و بی رحم تبر

سروی شده ام که در خودش خم شده است

 

**********************************

 

یک روز به موی هم قسم می خوردیم...

فرداش نه دل ، که آبرو می بردیم

.

.

ای کاش به جای آن همه لاف و گزاف

یک بار فقط برای هم می مردیم!

...و اما بعد

 

ای حس بلند آسمانی برگرد

تا ماه  گل است و میهمانی برگرد

از این همه فاصله گذشتن  سخت است

اما به خدا تو می توانی ، برگرد!

 

*********************

 

بندی بگشایید و دلی شاد کنید

با دست دعا بنده ای آزاد کنید

در حبس اسیر نا شکیبی شده ام

"والعصر" بخوانید و مرا یاد کنید

 

بسم الله الرحمن الرحیم

والعصر*   ان الانسان لفی خسر *  الا الذین آمنوا و عملواالصالحات وتواصوا بالحق و تواصوا بالصبر

التماس دعا

حرف آخر

 

 

شاید...

   انگار...

         باید...

 

...پس تا بعد...

 

مرور مهربانیها

 

از همان اولین ماههایی که با "راز آفتاب" همراز شدم  تصمیم داشتم از دوستان و همراهان عزیزی که  حق استادی به گردنم داشتند و دارند به نحوی شایسته  تشکری جانانه کنم . مدتها در پی فرصتی مناسب بودم اما نه زمانش را یافتم و نه  کلام نارسایم را لایق بر شمردن لطف بی دریغ دوستان دانستم و هربار امروز را به فردا و فردا را به فرداهایش موکول کردم...

 

امروز اما در آستانه ی دومین سالگرد تولد" راز آفتاب"  با این امید که شاید این طفل نوپا بخواهد کم کم شروع به حرف زدن کند واجب دانستم  تا اولین کلمات معنی داری که  بر زبانش جاری می شود  چیزی نباشد جز تشکری صمیمانه از همه ی عزیزانی که دستش را گرفتند و پابه پایش بردند و تمام  نادانی ها و ناپختگی ها و کودکی هایش را صبورانه تحمل کردند و می کنند .

امروزروز مرور مهربانیهاست  و من امیدوارم زبان الکنم از عهده ی بیان گوشه ای از آن همه برآید.

....

در این که ازین فضا بسیار آموخته ام شکی ندارم و در عین حال هر چه پیش تر می روم بیشتر مطمئن  می شوم که هیچ نمی دانم ، با این حال می خواهم برای تمام اینها ، آموخته ها و نیاموخته ها ، یک جا و یک صدا با راز آفتاب  از کسانی  تشکر کنم که برای انتقال دانسته هایشان به من از هیچ لطفی دریغ نکردند و نسیم محبتشان همیشه نوازشگر گوشه گوشه ی این خانه بود ...

 

از استاد مسلم شعر و ادب جناب دکترترکی بزرگوار که افتخار میزبانی نگاه گرمشان را همیشه

.

 

 

 

ادامه نوشته

السلام علیک یا فاطمه ...بنت حبیب الله

 

دیوارو در وآتش و خون نالیدند

وقتی که تورا فاطمه می نامیدند

انگار درابتدای غمنامه ی عشق

تصویرسیاه نقش خود را دیدند

 

*********************

 

در سینه ی شب قیامتی بر پا بود

از اشک فلک چشم زمین دریا بود

باری که به دوش آسمان زخم نشاند

اندام نحیف  مادر گلها (س) بود

 

بانو مرا ببخش ...

 

 

دزدانه شنیدم که دعا می کردی!

ما خواب و تو آهسته صدا می کردی

دیدم که نگاهت به دلم دوخته شد...

وقتی که خدا  خدا  خدا می کردی

 

.......................

 

من آه کشیدم و تو هی خندیدی

لبخند زدم  ،اشک شدی باریدی

با ضد و نقیض زندگی مانوسم

ای کاش تو هم مرا نمی فهمیدی!

 

..........................

 

یک جرعه از آبروی باران برسان

اسباب پذیرایی ِ مهمان برسان!

او سرزده آمده ست و دستم خالیست

ای عشق ! به سفره ام کمی نان برسان!

 

پنجره

 

لبخند زدی و پنجره جادو شد

نزدیک سحر کوچه  پراز شب بو شد

از عطر نگاهم همه مست اند امروز

بیچاره دلم، چه زود دستش رو شد!