دوباره

حق با دکمه های پیراهنت است

ـ با گل ها ...با گلدان ها ...

که با انگشتان بی وقفه ی من

کنار نمی آید

چقدر شب فرارسیده است

چقدر " می خواهم "

روی دست های من مانده است ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 نوستالژیک کوچه در کوچه ی بندر

" دل شده یک ..."  نعمت اله آغاسی

 از گرامافون قهوه خانه ی هر روز

سایه ی شکسته می ریخت به دریا

چای هورتی از نمی دانم ِ دلشوره ی مرسوم

گوشه ی دستمال یزدی خسته را کشید به بالا ؛

ـ به ارتفاع شرجی و سنگ و بیابان

(خرماپزان باغ ِ بی انجیر ...

 زنبوری افتاده بر لب ِ ساحل شب بود)

دشداشه های منگ در اسکله ی مرداد

بادبان را به وقت باد می آورد .

تا پسرکی

پا در کفش کودکی من کرد   

از سر ِ سطرهای اول این شعر

برنخاسته هنوزا ...

هنوز .