وبلاگ قبلیشو نشونم داد و گفت حذفش کرده می دونستم یه وبلاگ دیگه ساخته اما هیچی ازش
نپرسیدم تا راحت باشه.
اما دیشب بهش گفتم از بچه های وبلاگ کسی میدونه تو چطوری خیلی راحت گفت آره بهشون گفتم.
گفتم وبلاگ جدید ساختی گفت آره گفتم آدرسشو به من میدی گفت آره اینه آدرسش
صبحی اومدم خوندم و دیدم شاید کسی که میاد به مینای من دلداری میده خودش هزار و یک مشکل
داره ولی حتی شده دو دقیقه وقت میذاره و حرفی میزنه که شاید بتونه کمی مینای منو آروم کنه.
شما شاید مینا رو 4 یا 5 ماهه میشناسید اما من 6 ساله میشناسمش . من خیلی چیزها رو با مینا
برای اولین بار تجربه کردم
من تو این 6 سال زیباترین پارادوکس های زندگیم رو دیدم.
با گذشت ترین و صبورترین دختری که همه میگفتن خودخواه و مغروره.
جنگجو اما مهربون
اخمالویی که زیر ابروهای گره خورده اش چشمای شوخش بهت چشمک میزنه
زبون درازی که تا چیزی نگی حرف نمیزنه.
خوابالویی که میتونه 10 ساعت بی وقفه همه خونه رو تمیز کنه.
دختری که یک هفته شام جلوت حاضری میزاره ولی جمعه با یه ته چین فوق العاده غافل گیرت میکنه
دختری که چند ساعت وقت میزاره ژله رنگین کمون درست کنه اما وقتی شیشه آینه شمعدون درست
تمیز نمیشه دستمال رو پرت میکنه و دو تا حرف بار خودش میکنه میره سراغ کار دیگه
دختری که عشقش سک سک خریدنه.
دختری که ظهرای 5 شنبه باید حتما براش سمبوسه بخرم اونم از یه محله پایین شهر چون میگه بیشتر
بهم میچسبه و اول اونو میخوره بعد ناهارشو و منم هر 5 شنبه تکرار میکنم آشغال خوری
دختری که سناریو هر شبش اینه که بگه خدایا الان اونایی که تو سرما باید بخوابن چکار میکنن ؟
خدایا جوونایی که میخوان ازدواج کنن با این شرایط چطوری ازدواج میکنن؟
و هزار و یک فکر دیگه
دختری که هر شب تا واسه ما 6 نفر (من و مامان و باباش و خواهراش و برادرش ) آیه الکرسی نخونه
نمی خوابه.
دختری که هر شب سوره زلزال رو میخونه و فوت میکنه تو صورتم میگه راحت بخواب که تا صبح از زلزله
در امانی و بعد میره در واحد باباش اینا رو باز میکنه یه فوت میکنه تو خونه اونا و همه از کار هر شبش
دوباره میخندن ولی نمی دونن واسه اونا هم زلزال رو خونده
دختری که مادر ۳ تا بچه هست اما الان ۳ تا بچه اش سه هفته هست هرچی بهش زنگ میزنن جواب
نمیده (مینای من اینجا کسی تو رو نمیشناسه پس این موضوع هنوز راز تو هست)
حالا همین دختر 3 هفته هست با من حرف نمیزنه. 3 هفته هست نمیخنده
3 هفته هست که تو زندگیم نور نیست
3 هفته هست که همه تو گوشش میخونیم این مریضی دیگه شده مثل سرماخوردگی اما فقط نگاه
میکنه.
3 هفته هست باهام دعوا نکرده.
دلم واسه اینکه وسط سالن وایسته مستقیم تو چشمام نگاه کنه و با صدای بلند بگه " دیگه تموم شد
امیر خان من خر اشتباه کردم با تو ازدواج کردم " و بعد سریع بره تو اتاق و در رو محکم ببنده و من بشینم
رو مبل و خواهرش اس بده دوباره گرفتش ؟ و آیکون خنده بذاره و منم بگم
دوبارهههههههههه و شب که میخوایم بخوابیم بالشتشو برمیداره به همراه لحافش میره وسط سالن
میخوابه و قبل از اون حتما نور مخفی های آشپزخونه رو روشن میکنه چون از تاریکی می ترسه
اما اینو مطمئنم که این دختر هفته دیگه ، دو هفته اصلا یکماه دیگه میشه همون مینای سابق.
مینا تو هرجور رفتار کنی بازم واسه من تازگی داری
دیشب بهت گفتم چه کنم که خوب بشی جواب ندادی اما امروز خودم جوابمو پیدا کردم