نویسنده این مطلب امروز مینای من یا پارمین شما نیست

وبلاگ قبلیشو نشونم داد و گفت حذفش کرده می دونستم یه وبلاگ دیگه ساخته اما هیچی ازش

نپرسیدم تا راحت باشه.

اما دیشب بهش گفتم از بچه های وبلاگ کسی میدونه تو چطوری خیلی راحت گفت آره بهشون گفتم.

گفتم وبلاگ جدید ساختی گفت آره گفتم آدرسشو به من میدی گفت آره اینه آدرسش

صبحی اومدم خوندم و دیدم شاید کسی که میاد به مینای  من دلداری میده خودش هزار و یک مشکل

داره ولی حتی شده دو دقیقه وقت میذاره و حرفی میزنه که شاید بتونه کمی مینای منو آروم کنه.

شما شاید مینا رو 4 یا 5 ماهه میشناسید اما من 6 ساله میشناسمش . من خیلی چیزها رو با مینا

برای اولین بار تجربه کردم

من تو این 6 سال زیباترین پارادوکس های زندگیم رو دیدم.

با گذشت ترین و صبورترین دختری که همه میگفتن خودخواه و مغروره.

جنگجو اما مهربون

اخمالویی که زیر ابروهای گره خورده اش چشمای شوخش بهت چشمک میزنه

زبون درازی که تا چیزی نگی حرف نمیزنه.

خوابالویی که میتونه 10 ساعت بی وقفه همه خونه رو تمیز کنه.

دختری که یک هفته شام جلوت حاضری میزاره ولی جمعه با یه ته چین فوق العاده غافل گیرت میکنه

دختری که چند ساعت وقت میزاره ژله رنگین کمون درست کنه اما وقتی شیشه آینه شمعدون درست

تمیز نمیشه دستمال رو پرت میکنه و دو تا حرف بار خودش میکنه میره سراغ کار دیگه

دختری که عشقش سک سک خریدنه.

دختری که ظهرای 5 شنبه باید حتما براش سمبوسه بخرم اونم از یه محله پایین شهر چون میگه بیشتر

بهم میچسبه و اول اونو میخوره بعد ناهارشو و منم هر 5 شنبه تکرار میکنم آشغال خوری

دختری که سناریو هر شبش اینه که بگه خدایا الان اونایی که تو سرما باید بخوابن چکار میکنن ؟

خدایا جوونایی که میخوان ازدواج کنن با این شرایط چطوری ازدواج میکنن؟

و هزار و یک فکر دیگه

دختری که هر شب تا واسه ما 6 نفر (من و مامان و باباش و خواهراش و برادرش ) آیه الکرسی نخونه

نمی خوابه.

دختری که هر شب  سوره زلزال رو میخونه و فوت میکنه تو صورتم میگه راحت بخواب که تا صبح از زلزله

در امانی و بعد میره در واحد باباش اینا رو باز میکنه یه فوت میکنه تو خونه اونا و همه از کار هر شبش

دوباره میخندن ولی نمی دونن واسه اونا هم زلزال رو خونده

دختری که مادر ۳ تا بچه هست اما الان ۳ تا بچه اش سه هفته هست هرچی بهش زنگ میزنن جواب

نمیده (مینای من اینجا کسی تو رو نمیشناسه پس این موضوع هنوز راز تو هست)

حالا همین دختر 3 هفته هست با من حرف نمیزنه. 3 هفته هست نمیخنده

3 هفته هست که تو زندگیم نور نیست

3 هفته هست که همه تو گوشش میخونیم این مریضی دیگه شده مثل سرماخوردگی اما فقط نگاه

میکنه.

3 هفته هست باهام دعوا نکرده.

دلم واسه اینکه وسط سالن وایسته مستقیم تو چشمام نگاه کنه و با صدای بلند بگه " دیگه تموم شد

امیر خان من خر اشتباه کردم با تو ازدواج کردم " و بعد سریع بره تو اتاق و در رو محکم ببنده و من بشینم

رو مبل و خواهرش اس بده دوباره گرفتش ؟ و آیکون خنده بذاره و منم بگم

 

دوبارهههههههههه و شب که میخوایم بخوابیم بالشتشو برمیداره به همراه لحافش میره وسط سالن

میخوابه و قبل از اون حتما نور مخفی های آشپزخونه رو روشن میکنه چون از تاریکی می ترسه

اما اینو مطمئنم که این دختر هفته دیگه ، دو هفته اصلا یکماه دیگه میشه همون مینای سابق.

 مینا تو هرجور رفتار کنی بازم واسه من تازگی داری

دیشب بهت گفتم چه کنم که خوب بشی جواب ندادی اما امروز خودم جوابمو پیدا کردم

من

حس بدیه که بفهمی مریضی و از اون بدتر برات ثابت بشه که عامل اصلی این مریضی خودتی.

حس بدیه که تا دیروز وقتی لیوان آب تو دستت میفتاد و میشکست حرص بخوری که سرویست تاق شد

و به خودت هزار تا بد و بیراه بگی و امروز وقتی لیوان از دستت میفته با خودت بگی خدایا حاضرم میلیون

ها تومن خرج کنم ولی خوب بشم بشم مثل روز اولم..

حس بدیه که مدام عرق کنی و اصلا توان اینو که بخوای بری حمام نداشته باشی.

حس بدیه که فقط بخوای خودت باشی. حتی نخوای مردی که 6 ساله با هوای اون نفس میکشی نباشه

کنارت.

حس بدیه وقتی همه میگن قوی باش اینکه چیزی نیست و تو همون موقع دست و پاهات داره مور مور

میشه و ته دلت میگی این آیا نشونه پیشرفت بیماریه؟؟؟؟

حس بدیه وقتی میبینی مامانت یواشکی و نگران از دکتر میپرسه میتونه حامله بشه؟؟؟؟؟//

حس بدیه وقتی شوهرت از دکتر میخواد بیناییتو بررسی کنه. و با نگرانی ازت میخواد که الکی نگی

حس بدیه وقتی با تلقین فکر میکنی داری تار میبینی؟

حس بدیه وقتی از ساعت 10 داری این مطلب رو می نویسی و به زور به خودت میقبولونی عادیه این

یاری نکردن دستها.مثل سابق

حس بدیه که نمی تونی جواب کامنتها رو بدی

حس بدیه وقتی تا یکی بهت زنگ میزنه اشکت سرازیر میشه و همه می فهمن که تو خیلی ترسیدی

اما منیت من اینو بدون که من هنوز خیلی کار دارم که باید انجام بدم.

مهمترین کار من اینه که بخندم به چیزایی که منو اسیر تو کرد

زندگی

سلام
ادامه نوشته

التماس دعا

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟

خواهش میکنم منو بیشتر از این شرمنده نکنید.

من خوبم و همتونو دوست دارم.

این یک هفته من دنبال یکسری کارهای پزشکیم بودم.

و فقط برام دعا کنید.

و از همه مهمتر اینکه مواظب خودتون باشید

خداحافظی

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

متاسفانه دیگه نمی خوام بنویسم.

وبلاگ رو حذف نمی کنم تا دوباره یکی هوس نکنه بیاد جای من بنویسه.

حالم خوبه.

با اینکه دعوای سختی دیشب با امیر داشتم.

ولی خوبم.

باااااااااااااااااااااااااااااااااااای

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

منم خوبم.

با امیر قهرم.

یعنی حرف میزنیم ولی من محلش نمیدم. روز 5 شنبه هفتم شوهر خاله ام بود. البته چهار شنبه بود

ولی انداختن 5 شنبه که مردم راحتتر باشن.

منم 5 شنبه تا ناهارمو خوردم آماده شدم رفتم کمک.

وقتی رفتم دختر خاله ام گفت والا ما همه کارها رو کردیم تو زحمت نکش خسته میشی.

منم

وااااااااااااااااااای که عاشق روغن جوشی( نون روغنی) هستم. تا بریم مسجد من 5 ، 6 تا خوردم.

نمی دونم من چرا اینقدر دمدمی مزاجم یا به قول خواهرم جو گرفته ام. خوب خوب بودم ولی همینکه

رسیدیم سر مزار تا قبر شوهر خاله مو دیدم بیحال شدمو و افتادم به لکنت. از همون روز هم دست

راستم به شدت تیر میکشه.دخترای متوفی منو داشتن تر و خشک میکردن. امیر هم بعدا سر همین

قضیه گفت از بعضی اداهات تعجب می کنم. گفتم کدوم ادا. گفت همینکه غش میکنی. تو ماشین که بگو بخند داشتی همینکه رسیدی غش میکنی. زشته مردم بد میگن. گفتم واقعا برات متاسفم

 من واقعا حالم بد شد. و بعدش هم باهاش قهر کردم. شب اومده میگه ببخش عزیزم من اشتباه کردم.

گفتم تقصیر تو نیست تقصیر خودمه که اینقدر ادا در آوردم دیگه شدم چوپان دروغگو. میبینید توروخدا.

از اون ور هم هیچکس هیچی بهم نگفت از این وسط زنداییم جلو خاله ام  اومده میگه پارمین ابروهاتو

ایندفعه خوشگل برداشتی. منم گفتم نه عزیزم فرقی با دفعه قبل نداره ایندفعه چشمای تو قشنگتر

میبینی. گفت شاید. گفتم البته اعتباری به چشمای تو هم نیست وقتایی باید ببینه دور از جون کور

میشی ولی الان خوب دیدی. گفت ای بابا تعریف هم نباید ازت کرد. کشیدمش کنار گفتم کور شده شاه

می بخشه تو نمی بخشی.

من با این زنداییم خیلی راحتم ولی بعضی وقتها خیلی لوس میشه. خلاصه با حرف امیر خان و چقلی

زن دایی جان و پذیرایی همه جانبه بنده تعطیلات خوبی رو گذروندم.

به این میگن دانش آمووووووووووووز

پاسخهای جالب این دانش اموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها و جوابها را بخوانید.
درکدام جنگ ناپلئون مرد؟
در اخرین جنگش
 
اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟
در پایین صفحه
  چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟
زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد

 علت اصلی طلاق چیست؟
ازدواج
 
علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟
امتحانات

  چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟
نهار و شام

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟
نیمه دیگر ان سیب

  سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟
خیس خواهد شد
 
یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟
مشکلی نیست شبها می خوابد

  چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟
شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا
 
چه خوهید داشت؟
دستهای خیلی بزرگ

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟
 
هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده

بخوانید

وقتی تخم مرغ به وسیله یک نیرو از خارج می شکند، یک زندگی به پایان می رسد.
و آیا می‌دانید!؟ وقتی تخم مرغ به وسیله نیروئی از داخل می شکند، یک زندگی آغاز می شود.
تغییرات بزرگ همیشه از داخل انسان آغاز می شود!‬

حمید استیلی بعد از خونه نشین شدن :
پسر حمید استیلی : بابا برام توپ میخری ؟
حمید استیلی : نه بچه برو اعصاب ندارم
پسر : نمیخری ؟
حمید استیلی : نه نه نه
پسر حمید استیلی : علیییییییه دایی علیییییییه دایی..‬

خدايا ! ميگم بهتر نبود بجاي دهنم ، جاده ي زندگيم اسفالت ميشد ؟

 

زن به شوهر: اگه من ازت جدا شم چی میشه؟
مرد: دیوونه میشم.
زن: نمیری دوباره زن بگیری؟
مرد: والا به دیوونه اعتباری نیست

 

 

ﺍﯾﺴﺘﻚ ﺧﺮﯾﺪﻡ،ﺩﺭ ﺑﺎﺯ ﻛﻦ ﺭﻭ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﻢ،
ﻣﯿﮕﻪ:ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﺵ ﻛﻨﻢ!!!؟
ﻣﯿﮕﻢ ﻧﻪ!!!ﺭﻭﺵ ﺭﺍﺳﺖ ﻛﻠﯿﻚ ﻛﻦ!ﺍﻭﭘﻦ ﻭﯾﺖ
ﺭﻭ ﺑﺰﻥ!ﺑﺎ ﺍﯾﻨﺘﺮﻧﺖ ﺍﻛﺴﭙﻠﻮﺭ ﺑﺎﺯﺵ ﻛﻦ!!
ﻫﻤﭽﯿﻦ ﻧﮕﺎﻡ ﻣﯿﻜﻨﻪ ﻣﯿﮕﻪ:ﻛﺎﺵ ﻭﯼ ﭘﯽ ﺍﻥ
ﺩﺍﺷﺘﻢ!ﭼﻮﻥ ﺍﮔﻪ ﺍﻟﻜﻞ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻪ ﻓﯿﻠﺘﺮﻩ...‬

اولين سوال دخترا در شروع ترم:
استاد منابع امتحانی چیا هست؟
پسرا از استاد در شروع ترم:
استاد نه ونيمُ ده مي‌دين؟؟

 

 

یادش بخیر
یکی از ترسناک ترین جملات دوران مدرسه این بود که
"یه برگه از کیفتون بیارید بیرون".

 

 

سادگی شخصیت، نتیجه پیچیدگی فکر است. آدمها را از پرسش هایشان بشناس نه از پاسخ هایشان

 

اعصاب چیست؟چیزیست که هیچ کس ندارد و توقع دارند که تو داشته باشی. توقع چیست ؟چیزیست که همه دارند و توقع دارند تو نداشته باشی

از سخنان گهربار امیر خان

دیشب خیلی خوابش میومد هی میگفت بیا بریم بخوابیم.

منم می خواستم بفرمایید شام ببینم میگفتم خب برو بخواب.

اونم هی خودشو لوس میکرد

آخر بار با غیظ گفتم برو بخواب دیگه

یهو گفت

خوابیدنی که توش بوس و بغل و شب بخیر عزیزم نباشه خواب نیست کپه مرگه

منم

دیروز ما

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ما هم خوبیم.

از دیروز براتون بگم که واقعا اوضاعی داشتم.

ظهر رسیدم خونه طبق معمول رفتم خونه مامان اینا که ناهار بخورم. مامان هم داشت نماز میخوند.

نمازش که تموم شد گفتم سلام.

یهو گفت پارمیییییییییییییییییییییییییین.

یعنی ر  ی  د   م. گفتم بله. گفت رفتی آرایشگاه؟ گفتم آره.

پس فردا میخوای همین جوری بیایی؟

آره

ای بمیری تو که هیچ وقت عقل درست و حسابی نداشتی.

حالا مگه چی شده؟

زشته عزیز من. میگن این دختره نمی تونست این 2 روز هم دست رو دلش بذاره

با خودم فکر کردم دیدم خیلی هم بیراه نمیگه ولی واسه اینکه من هیچ وقت میدون رو خالی نمی کنم 

گفتم مامان پیامبر خدا نگفته  به مرده اینگونه احترام بگذارید. اما سفارش اکید کرده که خود را برای

شوهرانتان آراسته کنید زر و زیور به خود بیاویزید. شوهر منم گفت من زن سبیلو نمی خوام من زن ابرو

پاچه بزی نمی خوام. 

مامان دیگه هیچی نگفت.

خوشحال و خندان اومدم بالا. تازه چشمام با خواب ناز گرم شده بود که مامان زنگ زد که مادربزرگ اومده

بیا پایین منم رفتم پایین. مادر بزرگ اولی که منو دید با تعجب نگام کرد ولی هیچی نگفت و تا موقعی که

بود اینقدر بهم چشم غره رفت که حد نداشت.

بعد از این ماجراها رفتیم بالا ببینیم امیر خان چکار میکنن. خسته بود در حد لالیگا. گفت پارمین امشب که پلو میپزی میشه ته چین سیب زمینی بذاری کفش؟

گفتم ببینم چی میشه

الهی بگردم بچه ام عاشق ته چین سیب زمینیه ولی من تا حالا فقط دوبار گذاشتم. خلاصه امیراول زنگ

زد به مامانش. کلی چرت و پرت شنید بعدش هم رفت خوابید و من با خیال راحت به امر خطیر آشپزی

پرداختم. و نمی دونید چه ته چینی درستیدم. امیر همش میگفت خیلی ممنون. فدای دستات بشم.

چه بچه قانعی هست.

امیر موقعی که داشت با مامانش حرف میزد همش ناله میکرد که من 6 صبح میرم 7 شب برمیگردم.

خسته ام. بعد از شام بهش گفتم اینقدر ودتو جلو مردم بدبخت نگیر. همش ناله نکن. شاد و شنگول

خودتو نشون بده. همین پدر و مادرت الان با خودشون میگن چه زندگی نکبتی داره این بچه.

همه مشکل دارن ولی قرار نیست که هی ناله کنی.

بلاخره یه دسر رو اون غذا نیاز بود دیگه

دمش گرم

آشپزی امیر

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

ما هم خدا رو شکر خوبیم.

دیشب با امیر به این نتیجه رسیدیم تا آخر سال امیر میفته پشت میله های زندان.

قرار شد من طلاق غیابی نگیرم.

و قرار دیگه هم این شد که این ۳ ماه نهایت لذت رو از زندگی ببریم. واسه همین من دیروز بعد از ۵۰ روز

رفتم آرایشگاه و باور نمیکنید مو بود که تو هوا پشتک وارو میزد. خانم آرایشگر هم گفت عزیزم چرا اینقدر

دیر به دیر میایی؟ گفتم عزیزم الان هم قاچاقی اومدم. گفت چرا؟ گفتم والا شوهرخاله ام یک هفته ای

هست فوت شدن پس فردا هفتمشون هست.

گفت وااااااااااااااااااااااای چرا اومدی شما بد نمی دونید؟

گفتم فدات شم اگه هر تار سبیل من ثوابی بود برای اون بنده خدا والا من تا یکسال دست رو دلم می

گذاشتم.

اونم گفت نه خانم اینا احترامه

گفتم باشه. همونی شما میگید.

خلاصه رفتیم خونه دیدیم امیر خان هم شش تیغه کردن.

گفتم امیر تو که اینقدر پسر خوبی شدی امشب یه کاری میکنی؟

گفت چه کاری؟

گفتم بریم پیاده روی.

گفت بریم.

رفتیم پیاده روی. و از یمن و برکت پیاده روی امیر خان ناپرهیزی کردن و تصمیم گرفتن مسئولیت خوراک

دهی شب رو انجام بدن.

لازانیا خریدن به همراه ذرت.

و بعد از یکساعت پیاده روی رفتیم منزل و امیر خان مشغول شدن. منم دم به دقیقه می بایست بگم امیر

قاشق رو نذار رو گاز. امیر سر قابلمه رو برعکس بذار. امیر نمکدونو بزار تو کمد. امیر روغن نپاشه.

امیییییییییییییییییییییییییییییر.

اونم آخر بار گفت تا حالا با پشت دست تو دهنت خورده

بلاخره اینجانب ساکت شدم و بچه ام آشپزیشو کرد.

و الحق و الانصاف خوب درستیده بود.

واسه مامان اینا هم پفیلا فرستادیم.

و خوشحالیم که به یمن بادگرفتگی خانواده شوهر فعلا اعصاب مصاب ردیفه

 

وبلاگ پری جون

دوباره سلام.

من به تبعیت از سارا مامان درسا وبلاگ یکی از دوستای خوبمو بهتون معرفی میکنم

http://www.aaaaa-aaaaa.blogfa.com/

وبلاگ پری عزیز

 

اندر احوالات من

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید باورتون نشه ولی روز به روز نفرتم از این خانواده شوهر کمتر میشه. چون می فهمم هر کار میکنن

از نفهمیشون هست. دست خودشون نیست. یه پدر و مادر پر توقع و بی ملاحظه. امیر روز جمعه میگفت

پارمین فشار روحی روی من خیلی زیاد شده. میخوام فردا برم خونه بابام اینا و هر چی تو دلمه بهشون

بگم. گفتم چی می خوای بگی. گفت می خوام بگم کجای زندگی دست منو گرفتی. می خوام بگم

چطوری منو حمایت کردی. می خوام بگم تا کی باید جلو خانواده زنم از دست شما خجالت بکشم.

خیلی حرفای دیگه زد که خودتون همشو میدونید. گفتم امیر چه فایده داره گفتن این حرفا. بی خیال عزیز

من. اونا اگه واسشون مهم باشه دارن میبینن که روز به روز داری ازشون دور میشی. پس باید به

خودشون بیان و روششون رو عوض کنن. اگه بری حرفاتو بزنی بابات که اندازه یه بچه 5 ساله منطق نداره

میزنه به دعوا و دوباره چند وقت دیگه خودت مجبوری بری عذرخواهی کنی. پس احترام خودتو حفظ کن و

روش دوری و دوستی رو حفظ کن و اینم بدون که خانواده من مثل داداشم دوست دارن.و مثل پسرشونی 

اصلا هیچی نگفت. روز شنبه بعد از یک هفته زنگ زد به مادرش. اونم اینقدر حرف مفت زد که حد

نداشت. با منم حرف زد و من برخلاف همیشه اصلا هیچی نگفتم. گفت چرا نمیایید پیش ما. گفتم

میاییم. می خواستم بگم عجوزه تا وقتی اون نور چشمیت پیشت هست کاری به ما نداری الان میگی

چرا نمیایی پیش ما.

یعنی تنبل تر و فضول تر و دروغگو تراز این زن فقط خودشه. منم شنبه برای اینکه تا اسفل السافلینش

بسوزه به امیر گفتم بریم خونه عمه جانت. امیر هم فوری قبول کرد. می دونستم عمه زنگ میزنه بهش

میگه. دیروز که پرسه بود از قیافه اش معلوم بود چطوری سوخته. همش می گفت امیر خونه خاله ات هم

برو. همش میگه دلم واسه امیر تنگ شده. منم هیچی نگفتم. امیر خودش گفت سر یه فرصت میریم.

ولی بهتره به جای این حرفا به خانواده ات می گفتی یه زنگ به پارمین بزنن و تسلیت بگن. می دونید

پرررو چی گفت. گفت همه تصمیم گرفتیم که جمعه بیاییم خونه تون برای پرسه.

تو دلم گفتم شما فقط واسه اینکه چترتون رو جایی پهن کنید آفریده شدید. واقعا که. یه زنگ خشک و

خالی نمیزنن. خب سوم و هفتم بلند شید بیایید حتما خانم خانمها باید مراسم خصوصی داشته باشن

که خدایی نکرده کسی این حوری هارو نبینه. همین خانواده خاله نمیگن خانواده شوهر این دختر کجا

هستن. واسه همشون کارت برده امیر.

به قول صبا جون بزن به باسن و کار خودتو بکن. منکه جمعه نیستم میریم خونه خاله . بی عزتی شاخ و

دم که نداره.

نه من کاری به دست اونا دارم نه اونا به دست من. پس سخت نمیگیریم  

مراسم

سلام.

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

یعنی باور نمی کنید من این دو روز چقدر غصه داشتم.

اول اینکه روز ۵ شنبه سر مراسم خاکسپاری بچه های خاله خودشونو هلاک کردن. اینقدر بی تابی کردن

که حد نداشت. الهی بمیرم.

من تا بگن پخ اشکم در میاد دیگه حساب کنید تو این جمع من چه جوری بودم.

مامانم میگفت تو این اشکا رو از کجا میاری

فرهاد اگه درست بگم ۵ بار غش کرد.

جالبه هر ۵ بار تو بغل امیر غش کرد. و من فهمیدم که این دو تا اصلا تو این وادی ها نیستن.

زن فرهاد هم مثل دختراش اشک میریخت. با خودم فکر میکردم بعد از ۱۲۰ سال پدر شوهرم بمیره من

اصلا اشکی واسش میریزم یا نه؟

و جواب دیگه کاملا معلوم بود.

دخمل فرهاد نفس من بود. کمپوت روحیه من شده بود.

یه جایی زن فرهاد بهم گفت بابا عاشق تو بود پارمین.

گفتم واسه منم کمتر از بابام نبود.

گفت منم دوست داشت اما ..........

منم دیگه هیچی نگفتم.

زن فرهاد واقعا خانمه.

یه پارچه متانت و وقار.

ایشالا خدا برکت و عشق بیشتر و بیشتر بهشون بده.

خلاصه این از ۵ شنبه.

شنبه هم عمه زنگ زد که مادر بزرگم دچار خودادراری شده. من و مامان سریع رفتیم

الهی خدا منو زودتر بکشه که مادربزرگمو تو این وضع نبینم.

مادربزرگ من دختر خان بوده واسه خودش کلی دبدبه و کبکبه اما دیروز جلوی چشمای من پوشکش

میکردن.

این بغض لعنتی نمی ترکید تا راحت شم.

وقتی به خودم اومدم دیدم صورتم خیس خیسه.

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااا

چقدر بچگی خوب بود.

بابابزرگا بودن. و همه فامیل. عموی مرحومم که من عاشقش بودم.

هنوز که هنوزه بعد از ۶ سال از فوت عمو میرم تو حموم و زار میزنم براش.

هرشب موقع فاتحه خوندن برای بابا بزرگا چشمام خیس میشه.

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااا

یلدا

سلام

خوبید؟؟؟؟؟؟؟؟/

یلدای همگی مبارک.

متاسفانه بابای فرهاد دیروز ظهر فوت کرد. خدا رحمتش کنه مرد عزیزی بود. فرهاد اینا با پرواز دیشب

اومدن. امروز صبح تشییع جنازه هست. تا کارای بیمارستان و بهشت زهرا رو انجام بدن و ببرن غسالخونه

میشه 12 الی 1. در واقع یلدای امسال ما یلدای غم انگیزی بود. وقتی به فرهاد جواب منفی دادم. باباش

بهم زنگ زد و گفت آرزو به دل میمیرم. چون آرزوم بود عروسم بشی. هییییییییییییی. دیشب داشتم به

این فکر میکردم که اگه با فرهاد ازدواج کرده بودم الان یه خونه تو قلهک داشتم. نیازی به کار کردن

نداشتم. عوضش درسمو ادامه میدادم و به آرزوم که استادی دانشگاه هست میرسیدم. خانواده شوهرم

عاشقم بودن. شوهرم جونشو واسم میداد. ولی من همیشه چشمم دنبال مردی بود که نبض من با

نفس هاش گره خورده بود. پس مردی رو انتخاب کردم که خونه نداشت ولی با هم تصمیم گرفتیم

بسازیمش. می بایست کار کنم اما بهم انگیزه داد که درسمم بخونم و یه روزی شاید دور اما بلاخره به

آرزوی استاد دانشگاه بودنم برسم..خانواده اش ازم بیزارن اما این بیزاری باعث شد بفهمم مرد من چقدر

هوامو داره و جونشو و اعصابشو گذاشته پای زندگی بامن. و از همه مهمتر اینکه دیگه چشمم دنبال

مردی نیست که یه خونه تو قلهک داری با کلی پول . خدایا شکرت که تو یلدای غم انگیز زندگیم آرزو به

دل نبودم.