دیروز پنجشنبه بود. اولین سالگرد عقدمون.
بهت چیزی نگفتم که ببینم یادت می مونده یا نه....
از صبح با اینکه پ شده بودم بلند شدم و تمام کارای خونه رو کردم و در حین کار کردن , تمام لحظه های پارسال رو با خودم مرور کردم.....
مرور کردم صبح پارسالی که رفتم آرایشگاه و شما رفتی دنبال لباس و کارای دیگه. توی آرایشگاه چقد ریلکس نشسته بودم و اصلا انگار که نه انگار عروسیمه. آروم بودم و خانم ارایشگر آرایشم می کرد.
مرور کردم موقع نماز ظهر و که خانم آرایشگر بهم گفت :"بلند شو نمازمونو بخونیم , بعد ادامه ارایش" و من بهش گفتم :" نمی تونم" فهمید و با تعجب گفت :"پ هستی؟!" منم با خنده و خجالت گفتم :" آره" .اونم با جدیت تمام گفت :" بخدا خوشبخت می شی!"
یاد حرفش افتادمو با ذوق بیشتر و بدون توجه به دل دردم کارای خونه رو می کردم.
یاد اون لحظه ای افتادم که می خواستی بیای دنبالم و تازه استرس گرفته بودم که نمی تونستم لباسمو بپوشم که مامان گلم و خانم آرایشگر کمکم کردن تا پوشیدم.
وقتی اومدی دوس داشتم ازم تعریف کنی چیزی بگی , ولی هیچی نگفتی. رفتیم آتیله و چقد ازمون عکس گرفتن. چقد من مث دخمل ندیده ها می خندیدم که خانم عکاس , همونی که بهم می گفت " عروس قشنگه " , بهم گفت :"ماشاالله چه عروس خوش خنده ای"
خب معلومه! می خندیدم چون بزرگترین و بهترین و زیباترین شب زندگیم بود. چون فک می کردم دوران عقد بد و زیر یه سقف بودن خیلی خوبه , ولی .....
رفتیم تالار و چقد الکی می رقصیدی, البته رقص که چه عرض کنم , قر کمر! تازه خوبه ساز و دهلی در کار نبود!
تو تالار بهت گفتم :"خوشگل شدم ؟" گفتی :"اره". از دستت ناراحت نشدم چون گفتم الان فکرت هزار جا هس.
چقد موقع شام منتظرت شدم که بیای از قسمت مردا , آخه صبحانه , ناهارم فقط یه لقمه نون و پنیر بود! ولی تو خودت که ناهار کباب ترکی زده بودی به بدن , دیگه فکر منو نمی کردی.
به مامانت گفتم :" بگین آقا جواد بیاد!" گفت :"بذار یکم , میاد" تو اتاق تنها نشستم که بیای....
اومدی و 2 قاشق از غذایی که همیشه مزش زیر دندونمه, خوردیم و رفتیم....
اومدیم خونمون و من چقد خسته بودم ولی با این حال برا همه کس و همه چیز دعا کردم.
یاد تمام اون روز افتادم, همون روز خوب. خونه رو مرتب کردم و شام و کیک رو آماده.
اومدی و خستگی هاتو آوردی و انگار یادت رفته بود چه خبر؟!
بحثو با تابلو هام که زده بودم تو پذیرایی شروع کردی و من چه کار اشتباهی کردم که کوتاه نیومدم. آخه دلم از دستت پر بود که با این زحمت از صبح کار کردم اونوقت خستگی هاتو آوردی؟!
بعد رفتی خوابیدی.... منم میز و آماده کردمو بیدارت کردم و گفتی :" می دونم چه روزی!"
گفتم:" تازه می دونستی و تمام خستگی رو تو تنم گذاشتی؟"
بعدش عکس گرفتیم و مثلا خوش بودیم.
اصلا از کادویی که بهت دادم خوشحال نشدی, مطمئنم! این دقیقا همون چیزی بود که چند وقت پیش گفتی :"انقد ازینا دوس دارم!"
امروز جمعه , نرفتی سرکار تا بریم بیرون بعد از 3 ماه! اما نرفتیم....
نه تنها نرفتیم بلکه اشکمم در آوردی که تا همین الان گریه می کردم و هنوز نخوابیدم.
پیامای تو دوران عقدی که بهم داده بودی رو می خوندمو دعا کردم کاش مث اون روزا باشی....
شوهری جون !
موقع نماز صبح, بیدار شو.