سلام به همه دوست جونام!

سلام به همه ی دوست جونای با معرفت و بی معرفت

بعد این همه مدت اومدم تا الوعد وفا کرده باشم.

قول داده بودم وبلاگ زدم بیام خبرتون کنم.

اومدم بگم وبلاگ جدید راه اندازی شده. هر کسی دوس داره برام پیام بذاره تا آدرسو بدم. البته فقط به دوست جونام آدرس می دم یعنی همونایی که قبلا لینکشون کردم.

فقط خواهشا آدرس وبلاگ تونو بذارین.

اون وبلاگم مث این نیس! یه جوری شخصی, درد دل یا .... نمی دونم فقط می دونم که مث این وبلاگم نیس.

فعلا.

خداحافظ

سلام به همه دوست جونای با معرفت و گل خودم.

دلم براتون خیلی خیلی تنگ شده.

چند روز پیش اومدم بنویسم , نوشتم ولی پاک کردم.....

ولی الان اومدم ازتون خداحافظی کنم.....

نظرات بدون جواب تایید کردم, ببخشید و البته ممنون.

هنوز مامان نشدم ولی دعا کنین. شاید وقتی بشنوم 3 نفر داریم می شیم, بیام و دوباره بنویسم!

بخدا امروز دلم بد جور هوای همتونو کرده... اینکه بیام بنویسم از خودم , از شوهری و .... و شما هم بهم دلداری بدین , تشویقم کنین و ....

دوست تون دارم چون بهترین دوستام بودین.

خداحافظ.

عیــــــــــــــد پیشاپیش مبـــــــــــــــارک

سلام دوست جونای گل خودم.

پیشاپیش عیدهمتون مبارک. ایشاالله بعد از عید دست پر میام .

یعنی راستش می خوام قالب وبلاگم رو خودم طراحی کنم البته هنوز نمی دونم , که می تونم یا نه! قالب سایتو که تونستم حتی جوملایی که اصلا فکرشو نمی کردم!

یکی دیگه اینکه به احتمال زیاد اسباب کشی می کنم به یه ادرس دیگه. می دونین که چرا!؟ اونجا انشاالله با خیال راحت مطلبامو می نویسم.

"شوهری جون منظورم با شما نیس! به خودت نگیر , آدرس اونجا رو بهت می دم"

 و البته ادرسشو خصوصی برای همه دوست جونای گلم می فرستم.

هر کس اسم پیشنهادی برا وبلاگ جدید داره , خصوصی پیام بده.چون هیچی به ذهنم نمی رسه!

دیگه اینکه الان کلی کار دارم که باید برم انجام بدم. نمازمم هنوز نخوندم!

راستی بابت نظرای خوبی که دادین ممنونم. چشم , دیگه فکرشو نمی کنم و به خود خدا می سپارم. قول شرف که دیگه تو وبلاگم حرفی از موضوع پست قبلی نمی زنم.

خب دیگه من کم کم برم. 

عید همتون مبارک. ما که آخر نفمیدیم چهارشنبه ساعت 2.30 عید یا پنجشنبه ساعت 2.30 ؟؟؟

سر سفره هفت سین همه تونو یاد می کنم و ارزو می کنم همتون به ارزوهای قشنگتون برسین و انشاالله سلامت و خوشبخت باشین.

ببخشید دوست جونا, خیلی بد نوشتم , اصلا نفهمیدم چی نوشتم.


خداجون گلم!

ازت خیییییییییییییییلی خیییییییییییییییییییلی ممنونم. این سال با همه ی خوبی ها و بدی ها(که البته بدی هاش از طرف خودم بود) سال خوبی بود. ازت خیییییییییییییییییییییییلی ممنونم.

ایشاالله امسال هیچ کسی مریض نباشه. هیچ کسی تو بیمارستانا نباشه.

خداجون مهربونم!

بهمون بفهمون که دنیا خیلی کوچیکه و قدر همو بدونیم و با هم قهر نکنیم , کینه ها رو دور کنیم.

خدا جونم!

قد همه ی ستاره های دنیا دوستت دارم.

تولدم

دوست جونا مطلبم رمز دار هست. همون رمز قدیمی. فقط یه خواهش!!!

رمزمو به همدیگه ندین! لطفا هر کسی رمز می خواد فقط فقط از خودم بگیر!

ممنونم از اینکه گوش می کنین.


ادامه نوشته

ماجرای اون روزها و این روزها

سلاااااااااااااااااااام به همه ی دوست جونای گل خودم.

من الان یه دخملی کاری تمیز هستم!

انقد بخدا کار کردم این روزا که نگو, البته هنوز تموم نشده ها!

جمعه امتحان منبت معرقم بود. منبع امتحان نداشتیم!!!!! یعنی کتابی که مربوط به آزمونمون بود, در دست چاپ هس! فک کن!!!!!

یه کتاب + 2 تا جزوه بهمون دادن و گفتن شاید از این بیاد.

چقد خوشحال رفتیم سر جلسه, اما کلا میخ کوب شدیم چون فقط یه سوال از 30 تا سوال رو می دونستیم.

خلاصه این از آزمون گندمون!

از روز جمعه که اومدم چسبیدم به تمیز کردن زندگی. کل خونه رو ریختم بیرونو دارم از اول می شورم , می سابم , می ذارم سر جاش.

خدا کنه زود کارام تموم شه تا برم سراغ سفره هفت سینم. می خوام سنتی بچینم. پارسال که چنگی به دل نزد!

راستی سبزه هم گذاشتم!

من هر سال(حتی اون موقع ها که دخمل خونه بودم) خاکشیر می ذاشتم. اما امسال :

گندم , ماش , عدش گذاشتم و قرار خرفه و خاکشیر هم بذارم!

تازه انشاالله می خوام هفته دیگه شیرینی های عیدمم درست کنم.

تاره می خوام ظرفای هفت سینمم رنگ کنم+ ویترای!

راستی چهارشنبه....

چهارشنبه تولدمه . مامان و خواهری کادوهاشونو زودتر دادن. شوهری جونم هم قول چند تا کادوی کوچولو کوچولو رو داده.دست همشون درد نکنه.(عکسا رو می ذارم بعدا)

دوست جونا دعا کنین یه خبر خوش چهارشنبه بشنوم!

راستشو بخواین خدا جونم , هر سال یه کادویی روز تولدم می ده , امسالم ازش یه چیزی خواستم که دعا کنین با صلاحش بده و بیام بهتون بگم.

درست حدس زدین! در ارتباط با همونه!

انشاالله اگه حل شه, پنجشنبه میامو خبر خوشو میدم.

واااااااااای بچه ها یه خبر ....

یادتون میاد تیر ماه رفته بودم عروسی یکی از دوستای صمیمیم! حالا باردار!خیییییییییییییییییییییلی خوشحال شدم.

الان وبلاگ یکی از دوست جونای گلمو خوندم که شنیدم اونم داره مامان میشه.بازم خیییییییییییییییییییییلی خوشحال شدم.

برای هر دو تاشون ارزو می کنم نی نی هاشون سالم و تپلی به دنیا بیان و حال هر دو تاشونم خوب باشه.

خداجونم!

ازت خیییییییییییییییییییلی ممنونم بابت همه ی نعمت های خوبی که دادی و ندادی.

ممنونم بابت اینکه بازم کمکم کردی.

دوستت دارم خداجونم مهربون و خوب خودم.


پ.ن 1 : اومدم تو وبلاگ بعضی هاتون ولی خدایی نشد پیام بذارم. خطا می داد.

پ.ن 2 : "یه احساس" خوبم, نظراتت نمی دونم کجا بود! جای قبلی نبود!

پ.ن 3 : کسی این خانم و آقا که سوار دوچرخه بودن رو ندیده؟!! انگاری در رفتن!

شب بیداری


ساعت : 4:43 دقیقه بامداد

پ.ن: انشاالله فردا یا پس فردا حتما میام مطلب می ذارم.

شدیدا درگیر خونه تکونی هستم.

خوب!

دوست جونای گلم ممنوووووووووووووونم بابت نظرای خوبتون.الحمدالله حالم خوبه.

یه خبر خوش آوردم براتون....

قربون دلای پاک هموتون که برا مامانی گلم دعا کردین, مامانی رفتن دکتر و دکتر گفت الحمدالله نرمال . اما قرص داد و گفت باید تحت نظر باشن.


پ.ن:اومدم چیزی بنویسم چون همتونو سر اون قضیه ناراحت کرده بودم , واقعا ازتون معذرت می خوام....

ببخشید....

خییییییییییییییییییییلی خداجون دوستم داره که دوستای گلی مث شما رو بهم داده


فقط برای تویی که دیگه مث سابق نیستی....

دیروز پنجشنبه بود. اولین سالگرد عقدمون.

بهت چیزی نگفتم که ببینم یادت می مونده یا نه....

از صبح با اینکه پ شده بودم بلند شدم و تمام کارای خونه رو کردم و در حین کار کردن , تمام لحظه های پارسال رو با خودم مرور کردم.....

مرور کردم صبح پارسالی که رفتم آرایشگاه و شما رفتی دنبال لباس و کارای دیگه. توی آرایشگاه چقد ریلکس نشسته بودم و اصلا انگار که نه انگار عروسیمه. آروم بودم و خانم ارایشگر آرایشم می کرد.

مرور کردم موقع نماز ظهر و که خانم آرایشگر بهم گفت :"بلند شو نمازمونو بخونیم , بعد ادامه ارایش" و من بهش گفتم :" نمی تونم" فهمید و با تعجب گفت :"پ هستی؟!" منم با خنده و خجالت گفتم :" آره" .اونم با جدیت تمام گفت :" بخدا خوشبخت می شی!"

یاد حرفش افتادمو با ذوق بیشتر و بدون توجه به دل دردم کارای خونه رو می کردم.

یاد اون لحظه ای افتادم که می خواستی بیای دنبالم و تازه استرس گرفته بودم که نمی تونستم لباسمو بپوشم که مامان گلم و خانم آرایشگر کمکم کردن تا پوشیدم.

وقتی اومدی دوس داشتم ازم تعریف کنی چیزی بگی , ولی هیچی نگفتی. رفتیم آتیله و چقد ازمون عکس گرفتن. چقد من مث دخمل ندیده ها می خندیدم که خانم عکاس , همونی که بهم می گفت " عروس قشنگه " , بهم گفت :"ماشاالله چه عروس خوش خنده ای"

خب معلومه! می خندیدم چون بزرگترین و بهترین و زیباترین شب زندگیم بود. چون فک می کردم دوران عقد بد و زیر یه سقف بودن خیلی خوبه , ولی .....

رفتیم تالار و چقد الکی می رقصیدی, البته رقص که چه عرض کنم , قر کمر! تازه خوبه ساز و دهلی در کار نبود!

تو تالار بهت گفتم :"خوشگل شدم ؟" گفتی :"اره". از دستت ناراحت نشدم چون گفتم الان فکرت هزار جا هس.

چقد موقع شام منتظرت شدم که بیای از قسمت مردا , آخه صبحانه , ناهارم فقط یه لقمه نون و پنیر بود! ولی تو خودت که ناهار کباب ترکی زده بودی به بدن , دیگه فکر منو نمی کردی.

به مامانت گفتم :" بگین آقا جواد بیاد!" گفت :"بذار یکم , میاد" تو اتاق تنها نشستم که بیای....

 اومدی و 2 قاشق از غذایی که همیشه مزش زیر دندونمه, خوردیم و رفتیم....

اومدیم خونمون و من چقد خسته بودم ولی با این حال برا همه کس و همه چیز دعا کردم.


یاد تمام اون روز  افتادم, همون روز خوب. خونه رو مرتب کردم و شام و کیک رو آماده.

اومدی و خستگی هاتو آوردی و انگار یادت رفته بود چه خبر؟!

بحثو با تابلو هام که زده بودم تو پذیرایی شروع کردی و من چه کار اشتباهی کردم که کوتاه نیومدم. آخه دلم از دستت پر بود که با این زحمت از صبح کار کردم اونوقت خستگی هاتو آوردی؟!

بعد رفتی خوابیدی.... منم میز و آماده کردمو بیدارت کردم و گفتی :" می دونم چه روزی!"

گفتم:" تازه می دونستی و تمام خستگی رو تو تنم گذاشتی؟"

 بعدش عکس گرفتیم و مثلا خوش بودیم.

اصلا از کادویی که بهت دادم خوشحال نشدی, مطمئنم! این دقیقا همون چیزی بود که چند وقت پیش گفتی :"انقد ازینا دوس دارم!" 

امروز جمعه , نرفتی سرکار تا بریم بیرون بعد از 3 ماه! اما نرفتیم....

نه تنها نرفتیم بلکه اشکمم در آوردی که تا همین الان گریه می کردم و هنوز نخوابیدم.

پیامای تو دوران عقدی که بهم داده بودی رو می خوندمو دعا کردم کاش مث اون روزا باشی.... 

شوهری جون !

موقع نماز صبح, بیدار شو.

بدقولی و دعا....

سلام به همه ی دوست جونای گلم مخصوصا اون دسته دوست جونایی که با اینکه نبودم ولی بازم حالمو می پرسیدن. دم با معرفتا گرم

شرمنده بخدا ! گفتم آخر بهمن ..... می دونم الان قیافه خیلی هاتون این طوریه

اخه می دونین کلاسامون تاریخشو چند بار عوض کردن و گفتن باید 400 ساعت بگذره و از اونجایی که خیلی ماشاالله نظارت میشه هزار بار تاریخ اتمام کلاسمون عوض شد!

خب ولی راستشو بخواین من بدقولی کردم. چون کلاسمون همون آخرای بهمن تموم شد . ولی هنوز امتحان تئوری و نمایشگاه مون مونده.

تو نمایشگاه قرار کارامونو بذاریم که خیلی از کارام ناقصه و باید کامل کنم ولی هنوز تموم نکردم.

امتحانمون 18 اسفند و نمایشگاه هم بعدش که بازم مشخص نیس!

از همتون معذرت می خوام که نشد بیام پیشتون.

 بعد از نمایشگاه  عکسای کارامو می ذارم و دوباره مث قبلا کلی کلاس می ذارم براتون.

بچه ها جون! دوستای خوبم!

میشه برا مامانم دعا کنین؟!!

مامانم خیلی وقت پیش همینطوری رفتن آزمایش کلی. اونجا مشخص شد که مامان کم کاری تیروئید دارن ولی خیلی کمه و با قرص حل میشه. که دکتر دوباره آزمایش نوشت و دیروز که مامان رفتن جواب ازمایش جدید رو به دکتر نشون دادن گفت :"باید بری MRI"

مامان هم خیلی ترسیدن....

امروز رفتن و شاید فردا جوابشو بدن.

توروخدا دعا کنین مامانیم هیچیش نباشه. من مامانمو خیلی خیلی دوس دارم, حاضر نیستم کوچکترین سرما خوردگی بیاد سراغشون.

تو این چند روزی که دارم با مامان می رم دکتر و ... خیلی خدا رو شکر می کنم بابت سلامتی و خیلی بیشتر از قبل برا مریضا دعا می کنم.

توروخدا دوست جونای گل دعا کنین.


خدا جونم!

خودت می دونی ته قلبم چیه.... توروخدا همه رو شفا بده و مامانی منم خوب خوب کن.

اواخر بهمن ماه.....

سلااااااااااااااااااام دوست جونای گلم.قیافه منو شطرنجی کنین لتفن

آخه چیکار کنم خب وقت نمیشه بیام بخدا!

البته خدایی یه بار اومدم بنویسم که کلی هم نوشتم ولی متاسفانه لپ تاپ قاطی کرد و .....

اینکه وقت نکردنم به این دلیله که صبح کله خروس خون میرم کلاس تا ساعت 2 که وقتی برمی گردم خونه ساعت 3 میشه و تقریبا میشم افقی!بعدشم باید به کارای خونه زندگی برسم و کارای شوهری و واقعا وقت نمیشه!تازه شبا هم انقد دیر می خوابم.

کلاسمون قرار اواخر بهمن ماه تموم شه که قول شرف می دم از اون موقع به بعد می شم خانمی سابق.

از یه طرف خیلی دوس دارم کلاس تموم شه ولی از طرف دیگه دوس ندارم آخه کلاس خیییییییییییییییییییلی بهم خوش می گذره. دوستای خییییییییییییییییییییییییییییلی خوبی دارم مث خود شما. البته استاد مونم خیلی ماه.

روحیه ام از وقتی می رم کلاس خیلی بهتر شده.آخه بخاطر کارای شوهری خیلی وقته که بیرون نرفتیم. تنها بیرون رفتنمون خونه مادر شوهرم+ خونه مامانم! 

پارک, سینما , تفریح و ... هم که هیچ!!!! خیلی وقته رنگشونو ندیدیم....

3-4 روز پیش هی می خواستم بیام بنویسم اما نشد , خیلی خیلی ناراحت بودم و 2 روز فقط گریه می کردم. گفتم بیام بنویسم تا بلکه آروم شم اما نشد. ولی خدا رو هزاران مرتبه شکر که خود خداجونم ارومم کرد.

انقد دلم برا نوشته هاتون تنگ شده! اصلا نمی دونم کدومتون چه کارا کردین؟! از فضولی دارم می میرم. لتفن تا اطلاع ثانوی خودتون آمار خودتونو بیان بدین

اوه ! راستی یه خبر!

وبلاگم گفته بودم که عیدی توسط خاله گرام شوهری لو رفت! حالا نگو جدی جدی لو رفته. من فک می کردم دیگه فراموش شده و نمی خونه اما نگو کلشو خوندن!

خاله جان! اینجا مث دفتر خاطرس برا من! لتفن نخونین!

دوست جونای گل گلاب ببخشید توروخدا که نمی رسم بیام پیشتون.به قول یکی از بچه های دانشگاه( که خیلی خیلی آدم مزخرف و سبکی بود ) "عذرخواهم" (انقد از این کلمه بدم میومد ولی انقد با بچه ها گفتیم و مسخره کردیم که افتاده تو دهنم)

این گل خوشگل تقدیم به دوست جونای خوب و با معرفتم که هنوزم بهم سر مبزنن

اینم یه بوس ابدار خوشگل

خداجون مهربونم!

ازت خیلی ممنونم چون همیشه پیشمی.با اینکه من بی معرفتم و روزای خوشی فراموشت می کنم اما همیشه ی همیشه تو بدترین روزا که تنهای تنها بودم , تنهام نذاشتی. خیییییییییییییییلی دوستت دارم خدا جون مهربونم


پ.ن 1: آهنگو عوض کردم ولی موقتی و حتما همون آهنگ قبلی رو می ذارم.

پ.ن2: نظرات نازتون بدون جواب تایید کردم ایشاالله جوابا باشه برا همون آخر بهمن.

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام به همه ی دوست جونای گل و با معرفت خودم. بخدا دلم برا همتون تنگی شده حسابی.

حالا قول مردونه می دم که جمعه حتما حتما بیام به وبلاگای همتون سر بزنم.

بخدا دلم انقد تنگ شده. کلی حرف دارم برا گفتن .

این اینترنت فلان شده که انقد زود تموم می شه که نمیشه باهاش کار کرد. آخه شوهری شبا که میاد می شینه پای اینترنت برا کاراش. بعد دلم نمیاد که با این وضع بیام اینترنت. البته فقط این نیس ها! فک نکنین خیلی دختر فهمیده ای ام ها! راستشو بخواین وقت نمی کنم. آخه من دیگه خانمی سابق نیستم بلکه شدم یه خانمی هنرمند!!!!!

بافتنی می کنم و کلاس معرق منبت می رم و کنارش کار هنری هم انجام می دم!

از همه مهمتر اینکه برا شوهری هم کار می کنم!

واقعا خانمی به اکتیوی من دیدین؟

فعلا از نی نی  هم خبری نیس.رفتم دکتر , دکتر گفت:"بدنت ضعیفه, باید خودتو تقویت کنی!" بهم کلی قرص داد!

دیگه خبر چی بود؟!!

آها راستی پام هنوز خوب نشده و می خوام قبل از مامان شدنم برم ع.....م.....ل

خدایی انقد دلم براتون تنگ شده , برا دوست جونای گل و با معرفتی که فراموشم نکردن, برا دوست جونای گلی که درد دل می کردم و خوب گوش می کردن و دلداریم می دادن...

خیلی وقته اذونو گفتن , برم نماز بخونم و کارامو بکنم تا جمعه بیام پیشتون(انشاالله!)

از ته دلم یه بوس گنده و محکم می کنم که بچسبه به لپاتون

باید آمار همتونو بگیرم ببینم که ازدواج کرد ؟ کی مامان شد ؟ که دانشگاه قبول شد ؟ کی خونه دار شد ؟ و هزار تا سوال بی پاسخ دیگه

ممنووووووووووووونم از همتون

سلام به همه ی اون دوست جونای خوب و با معرفتم که هیچ موقع دوست شونو تنها نمی ذارن....

من حالم خوبه الحمدالله.

پامو عمل نکردم , همون دارویی که دکتر طب سنتی گفت می زنم الحمدالله یه ذره کوچولو تر شده از قبل. انشاالله به زودی زود نا پدید می شه.

یه مدتی نمی خوام بیام وبلاگ.....

باور کنین اتفاق خاصی نیوفتاده, مامان هم مونده تا بشم (همون استراحت) ! فقط یه مدتی می خوام استراحت کنم و به کارای شوهری برسم , آخه کارای سایت قبول کرده و من قرار انجام بدم ناسلامتی نرم افزار خوندم دیگه!

قربون همه ی اون دوست جونای گلی بشم که حالمو پرسیدن و برام دعا کردن. 

اگه امام رضا دعوتم کنه امروز , می رم حرم و برا همتون دعا می کنم.بخدا شما ها خیییییییییییییییییلی خوبین , با اینکه  منو نمی شناسین ولی انقد برام دعا می کنین.....

خییییییییییییلی معذرت می خوام ولی نظرات تونو بدون جواب تایید می کنم.....(به علت کمبود وقت)

همتونو دوست دارم و برای همتون آرزوی سلامتی و خوشبختی می کنم.

قول می دم زود بیام دوست جونای مهربونم.

برام دعا کنیــــــــــــــــــــــــــد!

باور کنین منظورم نی نی نیس!

یعنی قرار نیس دیگه در مورد نی نی و مامان شدن اینجا حرفی بزنم که اعصاب و روانتونو بهم بریزم.

البته یه دلیلی داره که شاید بعدا بهتون بگم.....

خیییییییییییییییییییلی وقته که پای سمت راستم یه قلومبه اومده بالا. من اصلا بهش توجه نمی کردم آخه یه کوشولو بود ولی هر موقع که مامان می دیدن بهم گیر می دادن و جوش می زدن که باید بریم دکتر!

تیرماه رفتیم پیش یه دکتر مثلا خوب که شانس ما خول از کار در اومد!

گفت برو عکس بگیر , رفتم گرفتم می گه :"چیزی نیس مال تو این مدلیه!"

آخه یکی نیس بگه دکتر خل! یه بار این مدلی شده!

زورش میومد حرف بزنه ....!

چند شب پیش رفتم یه عطاری که خییییییییییییییییلی معروفه و دکتر طب سنتی هم هس , اون بهم گفت:" زایده استخوانی!"

و دیشب رفتم یه جراح خیییییییییییییییییییییلی خوب که گفت "کیست پا" هس! ترسیدم چون فک کردم از اون کیستاس! مامان با ترس گفتن :"یعنی چی؟" اونم گفت:"هیچی ! یعنی توش آبه! اگه تحمل درد و داری الان فشار بدم , شاید بترکه اگه هم نمی تونی بیا عمل"

تو دلم گفتم نه دل فشار دادنتو دارم نه عمل کردنو!

ولی مامان و شوهری گفتن حتما باید عمل کنی.....

و خدا می دونه که من چقد از عمل می ترسم. حتی با اینکه آشخ بارداری و مامان شدنم ولی وقتی به زایمان و عمل فک می کنم ,وحشتناک می ترسم.

البته این عمل پام , فقط بی حسی ولی کلا از خون و عمل و دکتر و ... می ترسم.

حالا اومدم بهتون بگم که برام دعا کنین.

دستتون درد نکنه دوست جونای خوب و مهربونم که برام دعا می کنین

ایشاالله بعد از اینکه خوب شدم میام به همتون سر می زنم , فقط لطفا و بالاغیرتا!!!! آدرس وبلاگتونو بنویسین. آخه خییییییییییییییییلی از دوست جونام اسماشون شبیه همه! و در نتیجه من اشتباه می کنم ک اینی که الان اینو نوشته کدوم یکی بوده!

ممنونم دوست جونای خوب و مهربونم.


خدا جونم!

دوستت دارم , کمکم کن!دستتم درد نکنه بابت همه چیز

گزارش دیروز و ....

سلاااااااااااااااااااااااام دوست جونای گل و گلاب و مهربون خودم.

کلی اتفاق میوفته اما حس نوشتن ندارم....

ینی راستشو بخواین, استفاده از اینترنت من فقط شباست!مث الان!

اونم تا میام پاش بشینم شوهری می گه:"فردا نمی خواد بیای سر کار"

یعنی با این جملش تمام اعصاب و روانم بهم میریزه. کلا زبونش نیش داره, نمی تونه, بلد نیس یه حرفی رو درست و قشنگ بگه. (پشت این حرف , کلی چیز پنهان شده که نمیشه بگم و شاید شما نیش حرفشو متوجه نشین)

اگه زمانی, خدای نکرده, بخواد ابزار علاقه کنه سعی می کنه حتما از نیش زبونش استفاده کنه!

کلا این مدلی دیگه! یعنی خونوادگی این مدلین!

دیروز خونه جاری گرام دعوت بودیم , که چند تیر زبانی از  سمت خواهر شوهر گرامی و عزیز تر از جان , به سمت بنده شلیک شد!

برا یکیش خیلی ناراحت شدم , همشون فهمیدن که ناراحن شدم.

تازه همشون دورم کردن!

ماجرا از این قرار که ....

من اصلا اهل قرطی بازی نیستم و به خوشگلی خودم ایمان دارم, اصلا دوس ندارم تو کوچه ارایش کنم. آخه میگم مردای هیز(؟!) لذت می برن و من گناه می کنم!

شما که غریبه نیستین! راستشو بخواین , کلا رابطه ی خوبی با آرایش ندارم, می گم گناه داره که ینی فک کنین خیلی مومنم

داشتم می گفتم....

دیروز که خونه جاری گرام بودیم, بعد از صرف شام و ....خانما رفتن تو اتاق, یه باره گفتن :"تو چرا آرایش نمی کنی؟"...(صورتم مث ماست بود برا همین گفتن)

حتی جاریم که مومنه گفت:"یه کرمی چیزی بزن!"

بعد همشون طوریم نگام کردن که با نگاهشون می گفتن: "اَه اَه , خانومی رو!"

و من هم گفتم :"گناه داره آرایش کنم!" 

البته اگه بر فرض من اهل آرایش بودم , می دونم که شوهری اجازه نمیداد! و اگه می خواستیم بریم بیرون و من می گفتم :"شوهری جان ! ببین آرایش کردم , خوشجل شدم؟!"

می گفت :"لازم نکرده زن! برو پاک کن!؟!"

خلاصه که دورم کردن نامردا.

اَه! بچه ها یه چیزی.....

برادرشوهرم که گفتم تازه مزدوج شده , انقد زن ذلیله که نگو! ینی دقیقا اینه 

دیروز جاری جدید برای برادرشوهری می خواست چایی بریزه که قوری چایی نداشت , آب گردوند و همونو بهش داد!

حالا امروز صبح برادر شوهرم داشت برا خودش چایی می ریخت گفت :"هیچ چایی به چایی دیشب خانومم نمی رسه! چقد خوشـــــــرنگ بود!"(هی نگاه می کرد به چایی !)

من :

تازه !!!!! دیشب داشتیم ظرفا رو می شستیم که اومده می گه :"وقت خواب خانمم رسیده! بیا بریم خانم" 

و من : 

واقعا موندم از این همه زن ذلیلی! 

این بود از گزارش دیروز. امیدوارم لذت برده باشین

خب دیگه برم که اذون صبح هم گفتن.

من همچنان در آرزوی  


خداجونم!

دستت در نکنه بابت هه چیز

زیباترین کلیپ دنیا.....

یه کلیپی "حاج خانوم " گلم تو وبلاگش گذاشته که به نظرم قشنگ ترین کلیپی هس که تا حالا دیدم.

منم با اجازش می ذارم اینجا.

فقط لطفا کسایی ببینن که اولا متاهل هستن , ثانیا مث من .....

کلیپ

بی خوابی و دل گرفتگی....

گاهی دلت از سن و سالت می گیــــــرد

می خواهــی کودک باشـی...

کودکـــی به هر بهانـــه ای به آغوش غمخـــواری پناه می برد

و آســـوده اشک می ریـــزد

بزرگ که باشـــی

بایــد بغض های زیــــــــــــــادی را بی صــدا دفن کنی ...



پ.ن 1: هنوز نخوابیدم....

اذون صبحو گفتن و هنوز پشت این نت .... هستم.

پ.ن 2: دلم گرفته .. نمی دونم چه مرگمه که اکثر اوقات این طوری می شم؟!!!!

شالگردن تموم شد!

بالاخره شالگردن تموم شد!البته پریروز تموم شد ولی نتونستم بیام بگم.

آخه شوهری تا 12.5 الی 1 شب پای نت هس و من اصلا دیگه وقت نمی کنم بیام اینجا. آخه من باید 12 شب به بعد بیام....

الانم یواشکی از محل کارمه اگه شوهری بفهمه دعوام می کنه.

حالا قرار امروز کلاه رو شروع کنم.

اگه شب وقت شد و نوبت به منم رسید , حتما عکس شالگردن خوشگلو می ذارم.

راستی بعد از 2 ماه شوهری برام پازلی رو که قول داده بود رو خرید.1000 تیکه ست.

فعلا بای بای دوست جونای گلم.


خداجونم!

ازت خییییییییییییییییییییییییییلی ممنونم بابت همونی که می دونی

دوستت دارم خدای گلم

**************************

بعدا نوشت:

اینم عکسها! نمی دونم خوشگل شده یا نه!!! ولی خودم که راضی ام و شوهری هم خوشش اومد.

فعلا کلاه موکول شد به هفته ی دیگه! دلیلشو بعدا میگم.

یه چیز دیگه !

شوهری چند روز پیش انار گرفته بود , که وقتی داشتم می شستم , اینو دیدم....

نامردا سوراخ کردن , کوفتشون کردن , انداختن قاطی انارای دیگه!


اینم پازل:

بخدا آرزو به دل موندم که یه بار قشنگ یه دل سیر حرف بزنم اما زمان اصلا نیس. واقعا معذرت می خوام بابت نوشته هایی که خودم وقتی می خونم سر درنمیارم که چی نوشتم....



نقاشی روی شیشه

سلام به همه ی دوست جونای عزیز دل.

اول اینکه اینترنتمون قطع شد , خیلی زودتر از موعد و از اونجایی که پول برا شارژ نداشتیم , شوهری یه ذره شارژ کرد برا کاراش و منم دارم از طرح رایگان شبانه استفاده می کنم.پس شرمنده از اینکه نمی تونم این چند روز بیام پیشتون.

در مورد نقاشی روی شیشه پرسیده بودین و باید بگم که من اولین کارم بود و واقعا وارد نیستم , می ترسم چیزی بگم اشتباهی از آب در بیاد!

ولی چیزی که خودم باهاش کارکردم به این صورته که:

رنگ ویترای (که اینجا فقط versai داشت و قیمتشم 8000 ت) , خمیر دور گیری (بازم همون ورسای و قیمت 2000 ت), قلم موی سه صفر(0/3) و 4 (دوتاش 3000), تینر فوری و شیشه!

1- شیشه رو شستم.

2- وقتی خشک شد با تینر تمیز کردم.

3- طرحمو زیر شیشه انداختم (طوری که عکس تون تکون نخوره)

4- با خمیر دور گیری , تمام مرز ها رو , دور گیری کردم.

5- وقتی خشک شد (سریع خشک می شه) رنگ کردم!

یه مقدار رنگ رو با یه ذره تینر مخلوط می کنین. البته هر رنگی رو نباید با تینر مخلوط کرد. ورسای اینطوریه!

مواظب تینر هم باشین چون خطرناکه!

به نظر من باید یکی باشه که کار اولو بهتون یاد بده, آخه دور گیریش یه خورده سخته و تنهایی نمی شه! البته من نتونستم! شک نکنین که شماها می تونین.

و

باور کنین از نی نی خبری نیس! دکتر 3ماه بهم استراحت داده! بعدشم, مامان بشم , شماها اولین نفرین که بهتون می گم.

دوستون دارم خییییییییییییییییلی. برام دعا کنین , هویجوری!

چه شبی بودو چه فرخنده شبی!

سلام به همه ی وست جونای گلم.

تولد... تولد... تولد شوهری گلم مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک.

از صبح یه ریز سرپام.صبح ساعت 7 بیدار شدم. به بهانه اینکه دوست جونم می خواست بیاد خونه, نرفتم سر کار(پیش شوهری کار می کنم)

شالگردن هم , نه اینکه تموم نشد , بلکه به هر کسی نشون دادم گفت:"چقد پهن شده!!"

منم کلا بیخیالش شدم و تصمیم گرفتم دوباره همشو باز کنم. اما شوهری , قدر زحمتی که کشیدم رو دونست و گفت :"این باشه , یکی دیگه بگیر و بباف!"

منم یه کاموای آبی خوشگل گرفتم و مدل جودونه دارم براش می بافم که تا اینجای کار خوشگل شده و البته سریع هم اومده بالا , چون نخش ضخیمه!

خلاصه موندم که کادو به شوهری چی بدم  (دوستانی که الان با خودشون می گن :"خب می رفتی یه چیزی می خریدی" باید عرش کنم خدمتشون که ریالی در جیب مبارک نداشتم)

پس در نتیجه از دوست بهتر از جانم کمک خواستم که بیاد بهم نقاشی روی شیشه و کاشی و خلاصه این غرتی بازی ها رو یاد بده تا بلکه به شوهری نقاشی های زیبامو هدیه بدم.

طفلک ساعت 1 تا 5 بعداز ظهر اینجا بود , بهش ناهار ندادم.

بخدا نشد ! آخر کار رفتم براش سیب زمینی سرخ کردم, حتی تخم مرغ هم نداشتیم که بزنم تنگش!

رو شیشه کار کردیم و به نظرم خییییییییییییییلی ناز شده , خودشم کلی تشویقم کرد که کار اولته ولی قشنگ شده و...

خلاصه تا رفت عین جت رفتم خرید و بعد ,  آشپزخونه!

یه کیک درست کردم که نگو و نپرس!(کیک راه راه!)

و 

کادوهامم آماده کردم و شمع ها رو از دم در چیدم تا دور کیک و کادوهاش. 

انقد ذوق زدم که نگو , دم به دقیقه کنترل می کردم که نرسه.

خلاصه تا زنگ در رو زد , سریع شمع ها رو روشن کردم و چراغا رو خاموش!

کادو ها:

1- یه کارتن (مال آرکوپال هام) رو توش پر بادکنک کردم و تو بادکنک ها پول انداختم.(ایدش از سایت بود فک نکنی مال خودم بود ها!) عکس موجود نمی باشد!

2- همون تابلو خوشگله!

با کادو و خط زیبای خودم

بعد از باز کردن کادو:

3- یه تخم مرغ , سر و تهش رو سوراخ کردم و یه کاغذ گذاشتم توش با یه نوشته خییییییییییییلی زیبا.(بازم ایدش از سایت)همون بالایی که دورشو با تور بستم! همونی که کلی ذوق و هنرمندی به خرج دادم

خوشحال شد!!!!!

فک کن!!!! شوهری من ذوقی شد!!!!!

مدت زمان خوشحالیمون کم بود چون بعدش شوهری اومد پشت سیستم و ... الان هم "خر پف ....خرپف.."

بستنی هم درست کردم (شاپرک گلم یادم داده بود)که الان تازه دادم شوهری خورد و گفت:" از همه ی بستنی هایی که تو عمرم خوردم خوشمزه تر بوده "

و من : 

خدا رو هزاران مرتبه شکر.

امروز جبران همه روزای گند قبلیمون شد.

خدا جونم!

ازت خییییییییییییییییییییییییلی ممنونم.


پ.ن 1:فردا ایشاالله میام و به وبلاگاتون سر می زنم.قول شرف که به همتون میام سر میزنم , نگین بی مرامم!

بوس بوس تقدیم به شما دوست جونای بامرام.

پ.ن 2: شوهری عاشق شنا و استخر ولی تو کل عمرش 2-3 بار بیشتر نرفته

دعا!

انشاالله خدا سایه ی همه ی مامان بابا ها رو, رو سر بچه هاشون حفظ کنه.

انشاالله خدا به بچه ها یه عقلی بده که انقد مایه ی عذاب مامان باباهاشون نشن که وقتی خدای نکرده از دستشون دادن, پشیمون بشن.

انشاالله خدا به همه ی اونایی که نی نی ندارن, نی نی سالم و صالح بده.(اصلا دعا به نغع خودم نبود)

عید شما مبـــــــــــــــــــارک!

سلام به همه ی دوست جونای گلم.

عید دیروزتون مبارک.

- دیشب برادر شوهری , تو حرم , توسط پدر خانمش عقد شد!

و من شدم جاری دار! جاری جدید دختر خاله جاری قدیمه! 

خدایی خیلی بهم میان. انشاالله خوشبخت شن.

- دیشب تو حرم برا همتون دعا کردم , آخه بعضی هاتون تو وبلاگاتون نوشته بودین دوست دارین بیان مشهد ولی قسمت نشده و ....

- سه شنبه تولد شوهری و من مطمئنم که شالگردن تموم نمیشه!!!

همش تو این فکرم که چه کارایی می تونم بکنم که خوش بگذره و این روزای گندی که گذشت جبران شه.

یه چیزایی از اینترنت پیدا کردم.

ایشاالله که بتونم خوب عمل کنم و انشاالله هیچ چیز و هیچ کسی اون روزمونو خراب نکنه و ناراحتمون نکنه.

- راستی از وقتی هاردمو عوض کردم , آهنگ وبلاگ هیچ کدومتونو نمی تونم گوش کنم.فقط یه آهنگو تونستم گوش کنم.حالا آهنگ خودمم انگار از کار افتاده!!!!

حتی آدمکامم کار نمی کنه!!!!

خب برم که کلی کار دارم


دلتنگی 2

دلم واقعا گرفته....

کاش می شد همه ی حرفا رو بدون سانسور , بدون ترس اینجا نوشت...

از دیشب تا حالا کلی ناشکری کردم و گریه.

کلا از اون ماجرا به بعد یه جوری شدم , دعواهام با شوهری بیشتر شده , حتی رابطم با خدا هم بهم ریخته....

از اون موقع به بعد دیگه قرآن نخوندم, دلم برا قرآن خوندن تنگ شده.

دلم نی نی می خواد....

هر بچه ای رو می بینم از ته قلبم دعا می کنم که خدا حفظش کنه , بعدم تو صورت معصومش نگاه می کنم و از خدا بچه می خوام....

زندگی مون اصلا مث قبل نیس,سوت و کور..... خیلی زیاد.....اینو شوهری گفت....

از بچه دار شدن می ترسم,حتی همون 3 ماهی که خود دکتر گفته... می ترسم مث دفعه قبل بشه.....

خبر

سلام....

یه چیزی نوشتم ولی پاکش کردم, شاید چند روز دیگه بنویسمش...

اولین خبر:

برادر شوهری داره داماد می شه!

برادر شوهرم الان اینجوریه 

خبر بعدی اینکه :

این روزا مشغول  هستم . برا تبلد شوهری دارم شالگردن می بافم. 

11 مهر تبلدشه, می گم خدا کنه بتونم تموم کنم. آخه می دونین که من مس مسویم

نمی خواستم بفهمه , ولی خب چون فوق العاده ناز داره , ترسیدم رنگشو نپسنده برا همین با خودش رفتم کاموا گرفتم.

خبر بعدی :

بالاخره بعد از یک ماه رفتیم خونه جاری , دیدن نی نیش. البته من بیمارستان رفته بودم و نشون دادم که چقد آدم باحال و مهربون و فهیمی هستم.

خبر بعدی :

شوهری بهم قول داد که وبلاگمو هر 2 ماه یه بار می خونه. و می تونم قبل از 2 ماه هر چی بد در موردش نوشتم رو پاک کنم.

خبر بعدی :

دیشب از وبلاگ دوست جون خوبم "زندگی چه طعمیه!" شکلات صبحانه یاد گرفتم و ساعت 12 شب دست به کار شدم, انقد ذوق کردم که درست کردم. وقتی به شوهری دادم تا یه ذره بخوره گفت :چه شیرینه"و بعد به کارش ادامه داد 

یعنی من موندم که چرا خدا به این مرد یه ذره احساس و ذوق نداده؟!!!

یعنی دیشب انقد ناراحت شدم و باهاش سر سنگین بودم که نگو ولی خب اثری نداره که براش.

بخدا هر روز که می گذره ناامید تر و دلسرد تر می شم بابت کارایی که می کنم....

خداجونم!

اگه می شه یکمی به شوهری من ذوق بده که وقتی براش چیزی درس می کنم مث بقیه اینجوری کنه و تو دلش بگه :"عجب خانمی گیرم اومده"


دلتنگی 1

چرا هر روز صبح ما باید با هم جرو بحث داشته باشیم؟!!!

چی می شه اگه یه ذره بیشتر بخوابم؟!! 

تو که می خوای خانمت سحر خیز باشه پس کاری کن که شبا زودتر بخوابه!


جمعه هایی که نمی ری سر کار , خیلی خیلی خوشحالم... چون می دونم اون روز , یه دل سیر می خوابیم, چون می دونم دیگه اون روز , صبح شو خوب شروع می کنیم.....بدون هیچ نق نق و جرو بحثی.....

اندر احوالات این روزها

سلام به همه ی دوست جونای خوبم.

اول از حالم بگم که دیروز رو به قبله شده بودم....

دیروز برا نماز صبح که بلند شدم حالم بد شد و گلاب به روی همتون , حال تهوع داشتم. فقط دراز کش بودم و نمی تونستم بلند شم چون به محض بلند شدن , دوباره (گلاب به روی ماهتون) مباوردم بالا.....

شوهری طفلک باید می رفت سر کار که به خاطر اینکه حالم بد بود موند خونه و نرفت سرکار(این شوهریمه). مامان جونم هم اومدن و برامون غذا درست کردن و ....

الحمدالله الان حالم خوبه.

خیلی گرسنمه ولی از هر چی غذای حالم بهم می خوره, الان موندم ناهار برا شوهری چی درست کنم؟! از پلو تنفر شدید پیدا کردم.

دیشب مامانی می گن :"نکنه بارداری؟!!!"

منم: 

اوه راستی گفتم باردار!!!!

2 تا از دوست جونای خوب مجازیم دارن مامان می شن

(یکی خانومی گلمه , یکی هم چون بهم پیام خصوصی داد نمی تونم اسمشو بگم.)

بخدا از ته ته قلبم خوشحال شدم و آرزو می کنم که انشاالله بچه هاشون سالم و سلامت به دنیا بیان و مامان جونای گلشون هم عکسای نازشونو تو وبلاگشون بذارن.

و البته ناگفته نماند که.....

دوباره دارم خاله میشم. همون صبا جیگری که عکسشو گذاشته بودم, داره داداش دار یا آبجی دار میشه.

البته خواهرم اصلا نی نی نمی خواستن و زیادم خوشحال نشد از این موضوع. بجاش من از خوشحالی اون شبی که شنیدم خوابم نبرد.

خبر بعدی اینکه!

امروز تولد دوست جون خوبم پیچک. که بهش تبریک می گم و انشاالله عمر با عزت و سلامت داشته باشه و همیشه خوب و خوش باشه.

خبر بعدی ...

اگه خدا بخواد می خوایم بریم جمکران. البته چون شوهری کار داره باید خیلی سریع بیایم, یعنی 2 روزه میایم!

ولی انقد خوشحالم که می خوایم بریم که حد نداره, آخه بدجور دلم گرفته....

خلاصه خوبی بدی دیدین, حلال کنین دوست جونای گلم. حالا بیاین بغلم


خدا جونم!

ازت ممنونم بابت تمام اتفاقایی که افتاده و قرار بیوفته. بابت حالمم, ممنون که بهترم کردی.

خدا جون خوبم!

همه ی مریضا رو شفا بده, هیچ کس ناراحت و دلگیر نباشه.


اینم عکسم!

بالاخره عکسمو گذاشتم 


ادامه نوشته

وبلاگم زیر نظر هست!

سلام دوست جونای گلم.

تازگیها خبر دار شدم که شوهری وبلاگمو می خونه. امروز سر صبحانه عین حرفی رو که تو وبلاگم نوشته بودم رو تکرار کرد و من هم دوزاریم جا افتاد و .....

اونم :

گفتم:"پس از این به بعد مطلبامو رمز دار می کنم تا  نخونی!"

اونم گفت :"نه رمز دار نکن دیگه! بذار بخونم"

اصلا دوست نداشتم از وبلاگم خبر دار شه چه برسه به این که بخواد بخونه.....

حالا اگه حرف خصوصی بود رمز دار می کنم.

شوهری جان!

لطفا پاتو از وبلاگ من بکش بیرون

چهارمین اتفاق هم افتاد!

یادتون میاد قبلا گفته بودم که خونه ی بسیار عزیزمان تا حالا 3 تا خرابی داشته؟!!

دستشویی, کولر, کف اتاق و اما چهارمی.....

دیشب شوهری در خواب ناز به سر می برد و من هم در حال کوزتی بودم برای ناهار فردا ظهر(یعنی ناهار الان)

تا اینکه کم کم کار شریفم به پایان  رسیدو رفتم لالا.(تو پذیرایی لالا می کنیم چون اتاق گرمه و احتمال اومدن سوسک از حموم هس. )

تا اومدم بخوابم,صدایی شنیدم که خیییییییییییییلی ترسیدم!

احساس کردم صدای شیر آبه که از حموم میاد(حموم مون تو اتاق خوابه)... فک کردم کسی اونجاس. واقعا ترسیدم... بعد با خودم گفتم:"نه! آدم از کجا رفته! شاید حیوونه" سریع شوهری رو بیدار کردم با ترس.

شوهری شجاع هم رفت تو اتاق خواب, منم پشت سرش,که دیدیم آب داره از سقف دستشویی چیکه می کنه, یعنی چیکه که نه! داشت شر شر می کرد !

منم داد زدم و به شوهری گفتم :"توروخدا یه چیزی بگیر زیرش همجا نجس شد" فک کردم بالایی ها دارن دستشویی می کنن , اون لوله پاره شده و داره میریزه ولی نگو طبقه بالایی مون رفته مسافرت!

سریع رفتم یه لگن بزرگ آوردم و شوهری گرفت زیر اونجایی که اب میومد. وقتی به سقف نگاه کردم دیدم نه بابا کل اون محدوده نم زده ! فهمیدم که این طبقه بالایی گیج, شیر آبشو باز گذاشته که خونه رو آب ور داشته.

خیالم راحت شد که نجس نیس. شوهری خواب آلو هم سریع به صاحب خونه زنگید.

ساعت چند ؟!!!! 2 نصف شب!

صاحب خونه هم رفت در رو شکست و دید خونه شده استخر!سریع شیر رو بست و فرشاشونو آورد تو حیاط و ....

من هم به کار شریف کوزتی دوباره ادامه دادم و آب ها رو جمع کردم و خونه رو تمیز کردم

تمام دیشبو داشتیم می خندیدیم به خاطر شانس قشنگمون.شوهری هم می گفت:"هییییییییییس! " و من دوباره البته خود شوهری هم کلی خندش گرفته بود.

آخه 3 تا مستاجر قبلی هیچ کدوم این ادا اصولا رو نداشتن, همه ی خرابی های این خونه داره در زمان ما انجام میشه.

به شوهری گفتم:"ما رو از این خونه بیرون می کنه , چون هر روز به خرابی های خونه اضافه می شه ".

دیشب واقعا شبی بود بس عجیب.

خدا جونم!

شکرت, دستت درد نکنه بابت همه چیز.

عکس نگرفتم!

الان دقیقا اینطوریم

دلم می خواد دقیقا خودمو  کنم

حالا بگو برا چی؟!!!

امروز کیک درست کردم به چه زیبایی, کیک زنبوری ! ولی یادم رفت عکس بگرفتم!

3 ساعت رفتم از این پلاستیکای حباب دار پیدار کردم و ... می خواستم عکسشو بذارم تو وبلاگ تا کلی کلاس براتون بذارم و همتون بگین :" چی درست کردی خانومی!!!!!"

بعد منم بگم :"نه بابا! اینا که برا من طبیعی ! کاری نداشت که !"

خلاصه اینکه بد جور خورد تو ذوقم تازه روشو عسل ریختم و ....

البته خودمونیم دیگه!

درسته خدایی خوشمزه و خوشگل شده بود ولی دوباره خامه هام مث دفعه قبلی شد و می خواستم یه دونه مو تو سرم نذارم!(البته بدون خنده!)

خداجونم !

ازت ممنونم , واقعا ممنونم به خاطر این روزاها....

دست گلت درد نکنه تا حالا هر چی بهم دادی و ندادی!

هزار تا بوس محکم تقدیم به خداجون مهربون و خوشگل خودم.


پ.ن: وااااااااااااااااااااااااای راستی یه چیزی!!!!

دوست جون گلم داره مامان می شه! با تمام وجود بهش تبریک می گم و انشاالله چند ماه دیگه نی نی کوشولوی ناز و سالمش تو بغلش باشه.خانمی گل تبریک!

همین جوری!


دوست جونای گلم !

موقع نماز برام دعا کنین این روزا, بعدا میام بهتون می گم!

مرسی دوست جونای گلم