قابل توجه تمامي دوستان گرامي: اينجا يه شاطر نونوا ننشسته كه هي پست بذاره هي بيخيال از كنارش رد شيا!بازم معرفت ميگ ميگ رد ميشد يه بوق ميزد نظر پيش كش قدماتون يه شكلك بذاريد!

مجــــازی هستیم امــــا دلمــــــان مجازی نــــیست

میشکند حواست به نظر دادنت باشــــد!

زين پس سكوتم را فرياد ميكنم مبادا كپي برداري كني كه خانه احساسم را ويران كرده اي !!!!!!!!!خون احساسم را به گردن ميگيري؟؟؟؟؟؟؟؟؟پس فقط بخوان نقد كن !

ﺭﺍﺣﺖ ﻧﻮﺷﺘﯿﻢ : « ﺑﺎﺑﺎ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩ » !

ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﺪﺍﻧﯿﻢ ﺑﺎﺑﺎ ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ، ﺑﺮﺍﯼ ﻧﺎﻥ ﻫﻤﻪ ﺟﻮﺍﻧﯿﺶ ﺭﺍ ﺩﺍﺩ !

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی کسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

که روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

که چه جرمی دارد

دستهایی که تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

که چه عیبی دارد

که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟ 

چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟ 

این تبر مال تو نیست؟ 

دستها آن تو نیست ؟ 

تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق! 

به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!

 آی!

 آرام بزن می شکند عمق سکوت وای آرام بزن تا نکنم آه تو را! 

جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد!

 آتشی بردل من زن که ببینی : عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد

هر گاه در سرزمینی سایه ادم های کوچک بزرگ شد،


بدان آفتاب آن سرزمین در حال غروب است


خواجه عبدالله انصاری فرمود:

بدانکه، نماز زیاده خواندن، کار پیرزنان است

و روزه فزون داشتن، صرفه ی نان است

و حج نمودن، تماشای جهان است.

اما نان دادن، کار مردان است...

 



و جمعه زنی غمگین کنار پنجره است که

آفتاب در چشمان خیس اش غروب می کند،

می دانــــــــــی . . . ؟!

ما رویاهایمان را به خود بدهکاریم . . .!


غروب جمعه با آن سرخی یه وسوسه انگیزش،


زمان مناسبی ست برای رگ بری . . .!


هـــــــــــــی، سالهاست که هیچ کس جز ماه


شاهرگ خوابم را نمی بیند


کاش مهتابی باشد امشب . . . !
 
 

                          تولدم مبارك

 

 

 

باارزوي شاديتون شمعارو فوت كردم          هوووووووووووووووووووووووووف!

 

مهربونا

اپ نيستم يه چند وقت ...

 اگه نظري تاييد نميشه وجواب داده نميشه 

بي معرفت نشدم !



آی آهای آدمکا
دنيا دنيای شماس
جای آدمای خوب
توی شهرتون کجاس؟
آی آهای خوشگلکا
دنیا مال شماها س
جشن مهربونیا
تو کدوم خونه به پاس؟

آی آهای پولدارکا
دنیا دنیای شماس
سر میزای غذا
جای گشنه ها کجاس؟

آی آهای رییسکا
دنیا مال شماهاس
تو اتاقای بزرگ
جای انصاف کجاس؟

آی آهای و آی آهای
سارق عشق کیه؟
آخه ای مسخره ها
اسم این زندگیه؟؟


سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره عشق چه ها می خواهی

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران

خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست؟

یا خدایی است که از روز ازل پنهان است؟

بارها آمد و رفت

بارها انسان شد

وبشر هیچ ندانست که بود

خود اوهم به یقین آگه نیست

چون نمی داند کیست

چون ندانست کجاست چون ندارد خبر از خود که خداست

قیصر امین پور

خوب ميفهميد سهراب ان سپهري كه نوشت 

 

بيخودي ميگويند هيچكس تنها نيست...

چه كسي تنها نيست؟!...

همه از هم دورند...

همه در جمع ولي تنهايند...


          من به آمار زمين مشكوكم...

             من كه در ترديدم توچطور؟


.//.كوچه هاي قديمي رابه خاطربسپار.فرداكه دلخسته وملول

ازبن بست كوچه هاي پرفريب رنگ ولعاب خورده بازمي گردي

تنهاصميميت وسادگي اين كوچه ها ارامت مي كند.//.


 

دوست خوب من ما بايد مادرانمان را دوست بداريم 

وقتي اخم مي كنند وبي دليل وسايل خانه راهم ميريزند 


بايدبدويم دستشان رابگيريم تامباداخداي نكرده تب كرده باشند 

مابايدپدرانمان رادوست بداريم  


برايشان دمپايي مرغوب بخريم 


وقتي ديديم به نقطه اي خيره مانده اندبرايشان يك استكان چاي بريزيم


پدران..پدران ..پدرانمان رابايددوست بداريم

                                       حسين پناهي

درنيستي دوباره دلت رامروركن       

                   ازغم به هر بهانه ي ممكن عبوركن     

گيرم تمام راه تومسدودشدولي   

                    يك آسمان تازه ويك جاده جوركن


 

قابل توجه اونایی که سر کلاس میگفتن کوووو تا آخر ترم :


الان رسیدیم به همون “ کوووو ” ، پیاده بشید و از مناظر لدت ببرید !


 جاي شامپو لطيفه خاك وخاكستر فراونه ها!

مدام تكرار ميشود در ازدحام افكار شلوغ ذهنم 

چه خوش ميگفتي فروغ:

من از نهایت شب حرف می‌زنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف می‌زنم / اگر به خانه من آمدی برای من /

ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه / که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

من از نهایت شب حرف می‌زنم / من از نهایت تاریکی / و از نهایت شب حرف می‌زنم / اگر به خانه من آمدی برای من /

ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه / که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم

از ان زمان كه دل به قامت توبسته ام 


                       تمام قفل هاي بسته را شكسته ام 

 

 چونور بر  تمام بودنم نشسته اي 

 

                چوگرد بر ضريح خاطرت نشسته ام   

ميلاد با سعادت امام جواد مبارك باد

                                                            Happy Birthday Hammock

تو، همیشه

در صفحه ی اول كتابهایم گم می شوی

و من

تا آخرین خط،

در خیال پیدا كردنت ورق می خورم...

لعنتي !

ساعت را ميگويم !

قلب من شكسته 

پاي ثانيه هاي او لنگ شده است ...

 

           ای سر بیان

                  تو رهایی 

                              درست مثل بی ادعایی باد

                           و من پر از شب های بی ستاره ام 

                                                 پر از روزهای بی تو

                                 پر از جدایی بهار از آسمان 

             چگونه بگیرمت از غبار زرد پنجره ها

      من هر چه ماه رخسارت را می کشم 

باران ابر جادویی نداشتنت پاک می کند

اینجا یک من
        چشم به راه با تو بودن است
 

                 می شود بی خیال من نشوی

                        بهانه ام بمانی

                               برای چند لبخند کوچک

                                        روی رویاهایم قدم بگذاری

                                                    می شود




این روزها
در انتهای آواز چلچله ها
کمی دور تر از تعبیر واژه ها
به دوردست تو می نگرم
آنجا که تنها با لمس خيال تو
امنیت را می فهمم
در این انزوای وصله زده و مرتب
امید را بر ایوان باور تو
قدم می زنم
مگر نه این است
فقط در تبار تو عشق حالتی روحیست
و در غیر آن بخت و اقبال است
اگر چه دور اگر چه دیر

در انتهای باغ انگور
غرق در حریر رویای زندگی
می آیم تا هلهله کنان
به تجزیه لحظه رویش
یاس و نیلوفر بپردازیم
در خواب و بیداری عطر یک کاکوتی
تنهاتر از بال شکسته یک پروانه
درد نبودنت به خورد دلم می رفت
تا حدی که در تنهایی و نبود تو
اتاق را مرتب می کردم
 ولی نبودنت به چشم دلم نمی آمد
می خواهم این بار
از ترتیل آواز جیرجیرکها
تا ترانه های ماندگار تو
پلی بزنم
به آن سوی تپش شوق
تا اوج ذوق چشمانت
که اثری از سکوت خداحافظی
و زندگی نیمه کاره باقی نماند
میدانی
آغوش زندگی پر از کودکی ست
وقتی عشق شط تردید را در هم میشکند


ای اعجاب لبخند
همه به آیتی ساده متولد می شوند
پایان کار هم ساده تمام می شود
اما می شود
عقل و احساس پشت در نمانند
تا گیجی و بی مهارتی
رشته امور را در دست نگیرند
می شود در عبور از عرض رودخانه
در رقص سنگریزه ها روی پاهایمان
به لهجه محلی باز تو را ببينم
و در سایه برایت افتابي شوم

من همه همهمه های یاس بر دل شقایق را

به جان می خرم


اما مبادا نامت را از من بر داری
که معنای بودن را از دست می دهم

چنان تشنه به دیدارت هستم
که ساقی را بسان خدا می پرستم
می شود در لابه لای گلبرگهای اقاقی
دوباره آوای خنده هایت را بشنوم
من می آیم و سرخوشانه
در چین چین دامن خنده هایت گم می شوم
میدانی باور دارم
شب تابهای این دل گم شده
تو را در هوای نبض پروانه ها می رقصاند
پس باش تا خوش باوری هایم
رها و خیس
تاب بخورد
تا نامت را بار دیگر
به تقویم یک قرن دیکته کنم
که در گذر فصل ها شادی بروید.

زمان آدم هارو دِگرگون میکُنه                                                                               اما تصویری که از آن ها داریم را ثابــــت نگه میدارد                                                                            هیچ چیز دردنــــــاک تر از تضاد میان این دِگرگونی آدم ها                                                                                                     و ثبات خاطـــــــــرات نیست . . .

درس شيدايي

سپاس عشقت را كه برترين معجزه زندگانيم بود درروزگاري كه ديگر هيچ معجزه اي روي نمي دهد         

سپاس عشقت را كه اموزگارم شد و خواندن اموخت مرا ونگاشتن تا از ديبايچه ي عشق درس شيدايي تقرير كنم 

سپاس از اعماق وجودم  چرا كه عشق تو تمام صورتكهاي مبهم قلبم را زدودومرا به ايين پرستش وسجود دراورد

اي زيباترين ساكن شهر غزلهايم اندوه باشكوه عشق تورا به تمام شادي جهان نمي دهم  

زيباترين چهار پاره هاي قلبم را بر لوح پاك نگاه تو مي نگارم كه پاك ترين پيك عشق است

                   

مسافر درياي نگاه توام از همين ابتداي راه عقلم را وانهاده ام چشمانت را كه ميگشايي خاموش ميشوم ...!ديگر حرفي براي گفتن نمي ماند نگاه تو گويا ترين كلام است چشمانت را دوست مي دارم كه از هر نگاهش هزاران راز مي تراودهرچند كه تا قبل از اين از ناشناخته ها مي هراسيدم اري از نگاهت هزاران راز مي تراودو من همه كلمات را به بند كشيده ام  تاراز نگاهت را كشف كنم

از قلب افتابي من سايه برمدار

خودرا به زير سايه عشقت كشيده ام 

                       باور كنيد ثانيه هاي گذشته را

                             من سال هاست به اخر اين خط رسيده ام 

يك قلب زير ضربه مضراب زندگي

يك قلب بي صدا پي عشقت دويده ام 

                       اري دوقلب هست درون وجود من  

                            قلبي درون سينه و قلب نديده ام  

با اين براي زندگي ام نقشه ميكشم  

باان صداي پاي غزل را شنيده ام 

     

پيامبر شب هاي بي ستاره ام باش  

                           كه سال هاست به اعجاز چشمانت ايمان اوردم

امروز با شعراي بابام اپم ...حق پدري جدا... حق استادي به گردنم دارن ..

دستانت شايسته نوازشند وقلمت شايسته ستايش...