من مادرم....مادر
تو باور نکن...
مادر شدن جادوییست انکار ناپذیر
باکودک در بطنت سخن میگویی می گریی اواز میخوانی درددل میکنی و...
وهمه فکرمیکنند تو...دیوانه شده ای
کاش همه انسانها آدم بودند.....
تو باور نکن...
مادر شدن جادوییست انکار ناپذیر
باکودک در بطنت سخن میگویی می گریی اواز میخوانی درددل میکنی و...
وهمه فکرمیکنند تو...دیوانه شده ای
کاش همه انسانها آدم بودند.....


منتظر هیچ دستی در هیچ جای دنیا نباش
اشکهایت را با دست خودت پاک کن
همه رهگذرند ...
بگذآر سُ _ ک _ و _ تـ قآنون زندگی مَن بآشد...
وَقتی وآژِه هآ دَرد رآ نِمی فَهمند....
سکوتـــــــــــــ .... و دیگر هیچ نمی گویم ....! که این بزرگترین اعتراض دل من استـــــــــ ـسکوت را دوستـــــــــ دارم
به خاطر ابهت بی پایانشـــــــ ....
او کیست؟ که از شرب لبش مست مدامم؟!
بی بهانه ای همنفس تار و ربابم؟
در گوشه هر قسمت موسیقی پرواز/
آزاد ترین رندِ شبِ جامه درانم.
درمانده ام اینجا که از او راز چه خوانم؟
تا بامِ دلم پای لطیفش بکشانم.
خورشید صفت آتشی ازعشق فشانم.
پیداست که بر ابرِ فلک عکس خوشش را
با خون غم هجر، غزلوار کشانم.
این تشنه قلم را،:
پیوسته برانم
دِلَم... نَه عِشقِ آتَشین میخواهَد
نَه دروغ هاےِ قَشَنگ
نَه سُکوتِ تَلخِ شاعِرانه
نَه اِدِعاهاےِ بُزُرگ
دِلَم یِک فِنجان قَهوِه ےِ داغ میخواهَد و یِک دوست...
چگونه است؟!
صبح كه بيدار شدي
كدامين نقاب را بر مي داري؟
فصل نقابهاست...
انگار كسي ما را بي نقاب نمي بيند
اگر روي واقعي داشته باشيم
كسي ما را نمي پسندد
به دنبال لحظه ايم كه تمام نقابها از چهره ها برداشته شود
ايا آن روز هيچ "خودي" باقي خواهد ماند؟

بَرآیتـــــ خوآهَمــ نوشتـــ ...
اَز اِبهــــآمــِـ لَحظِهـــ ـــهـــآ ، اَز تَردیــــد ،
اَز حَجــــ ـمـِــ مــَــــرگــــــ آوَر نَبُودَنتـــ ...
اَز کَسآنے کهـــ رَد میشَوَند وَ بـــوے تـــُو رآ میدَهَنــــد ...
بَرآیتـــ خوآهمـــ نِوشتــ ...
اَز حَدیثــ تَلخـِــ بُغضـــ ـــهـآے تآ اَبد ، اَز قِنآعَتــ بهـــ یکــ خآطِـ ـرهـــ ...
یکـــ یـــآد ، یکـــ شبـــِ مَهتآبـــ ...
اَز صَبــــُـورے مـَــنـــ وَ جآے خآلــے تــُـو ...
بَرآیتـــ خوآهَمـــ نِوشتــ ...
دُوسَتــــــ دآرمـــ....

مهــربانی تـاکــی؟!
بگــذار سخــت باشــم وســــرد!!!
بــــاران کـــه بــارید...چــتر بگیــــرم وچـــکمه!!!
خورشیـــــدکه تــابید...پنجــره ببنـــدم وتـــــاریــک!!!
اشــــک که آمـــد...دستــــمالی بــــردارم وخـــشـــک!!!
اوکــــه رفــــــت...نیشــــــــــخندی بزنـــم و ســـــــــــــوت!!!
بالاخره هم قد شدیم
خدا میداند چه چیزهایى را زیر پاهایم گذاشتم . . .
*
دروغگو آدم بدی نیست , چون میداند حقیقت تلخ است
لذا باعث اوقات تلخی مردم نمی شود !
*
همیشه باید یکی باشه که سه نقطه ی آخر جمله تو بفهمه !
*
شبیه معادلات چند مجهولی شده ام
این روزها
هیچ کس از هیچ راهی مرا نمی فهمد !!!
*
یکی میگفت : باید از کنار مشکلات باسرعت عبور کنی و بگی : "میگ میگ"
اما نمیدونست مشکلات نشستن رومون میگن : "انگوری انگوری" !
***
میتونید عکس دوستان دوره دبیرستانتون رو ببینید.ویا عکس خودتون.
اطلاعات خاصی هم نمی خواد
خوبه خودش تجدید خاطره است...
حالا برید میبینید...
http://worldschoolphotographs.com
نظر یادتون نره ها...

کجایند آنهایی که می گفتند صبر کن...
کجایند غزلهای حافظ...
کجایند آن همه امیدی که در غزل ها بود؟!...
بیایید وببینید که تنهایی ام را هیچ دست مردانه ای شریک نیست...

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت این غمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

کاش کسی بود تا دراین تیرگیهای ذهن
ذهنش روشن باشد...
کاش ما انسانها انقدر تنها نبودیم...
کاش به سادگی نوشیدن آب
بدون دانستن عمق داستان
به خود اجازه قضاوت نمیدادیم...
کاش سکوت را حمل بر گناه کاریشان نمی دیدیم...
چه ذجرآور است....
درعین وجود عزیزانت در اطرافت...
هیچ گوشی برای شنیدن حرفهایت نیابی...
چه دردناک است
درعین نزدیکی ... از همه دور باشی...
پ.ن:سنگینی باری که روی دوشم،زانوهام سست کرده.دارم زیرش له میشم وهیچکس نمیبینه...نمی فهمه
پ.ن2:خستگی از سرو روم میباره بیزارم از دنیا وآدماش...
پ.ن3:به شدت زیادی ام...............
پ.ن4:محتاج سه روز اعتکافم که داره نزدیک میشه...هفته ی دیگه یکشنبه ساعت 12شب.براش لحظه شماری میکنم...بغض داره بیچارم میکنه...
پ.ن5:برام دعا کنید.جان امام زمان....

ساده اما زیبا...
مهم اما بی خیال...
متواضع اما سر بلند...
مهربان اما جدی...
سبز اما بی ریا...
عاشق اما عاقل...

دلی که
شکستی
را
گچ
چاره نکرد
گل
گرفتمش
.
.
.

چشمانم را که می بندم
سایه های سیاهی دنیایم را در بر میگیرند...
مدتی است که لبانم بهم دوخته شده
وفقط به لبخندی سرد ملبس می شوند...
چه خوب بازیگری ام من...
اما من وقتی منم که راز چشمانم را
شبها از متکایم بپرسی...
آرامش در همین نزدیکی ماست!
هر که هستید و هر کجا زندگی میکنید، آرامش را به زندگی خویش دعوت کنید و آن را در ذهن خود جایگزین سازید. اگر کلام و رفتار شما قرین آرامش باشد بدون شک این ویژگی به دنیای اطراف شما نیز سرایت خواهد کرد. بخاطر داشته باشید، برای رسیدن به این وضعیت، لازم است برخی قابلیتهای ویژه را در خود پرورش دهید و شرایط خاصی را در زندگی خویش ایحاد نمایید. رعایت نکات زیر مقدماتی است که به شما کمک میکند و در این مسیر گام بردارید.
ادامه مطلب...
سردی نفسهایم هنوز هم داغی داغ دلم را یادآورند
دلتنگی هایم نشانه ایست بر آوارگی دلم
سوز ساز های دلم عقل را ویران میکند
دانه های خیسی که روی صورتم به یادگار است
نشانیست بی نشان از برهوت دلم
ناله های شبانه ام ملودی گوش خراشیست
اززخم عمیق روحم
آه چقدر سرد است
واین دستان سرد خودم است که گهگاه
می پیچد به دورم
ونگاهم که هرگاه بسته تر میشود....



گلهای ریز صحرایی هنوز عاشقند
حتی حالا...بعد از له شدن
کیست که بفهمدشان؟؟
حتی شبنم هم رویشان نمینشیند...
عاشق کفشهایی اند که لهشان کرد...
و
هربار صدای خنده شان را میشنود...
حالا که ازشان چیزی نمانده
فقط میتوانند نگاه کنند به عشقشان...
هه!!!
گویی کفشها جفت خود را یافته اند...
حالاهم
حتی شبنم رویشان نمینشیند...
بیچاره گلهای له شده...

دلم اشک میخواهد
زیر باران...
تک وتنها...
خدایـــــــــــــــــــــــــــــــــــا کجایــــــــــــــــــــــی؟؟؟

چقدر این روزهامحتاج نگاهی گرمم
وآغوشی از آن گرمتر
که دربر گیرد تن آرزوهایم را
که التیام بخشد زخم هایم را
کجاست پس؟...
تب تند امیدم به عرق نشسته
ومن بی جان روی تختم به سقفی سپید مبهوتم...