گودبای مانتی موقت من - goodbye mounty
قرار بود خاطره آگاهی از باداری رو براتون بگم، البته یه مقدمه چینی میکنم و ادامه میدم...
زمانی که با همسر قرار گذاشتیم برای بچه دار شدن قرار شد چون تاریخ عقد و عروسی ام تو اردیبهشته و منم متولد اردیبهشتم، بچه هم اردیبهشتی بشه
بنده خدا همسرم که دارم براش پکیج اردیبهشتی می سازم، البته یه خوبی هم براش داره از حق نگذریم که یک ماه از سال درگیر میشه و زیاد هم لازم نیست هر بار تاریخ های مربوط به هر ماه را یادش باشه!
خلاصه با این پیش فرض ذهنی که ان شا الله بعد 4 سال زندگی مشترک همون تصمیم اول برای باداری جواب بده
و مشکلاتی سر راهمون پیش نیاد توکل کردیم به خدا و تصمیم نهایی رو با هم گرفتیم
برای مراسم خداحافظی موقت من با کوه و کوهنوردی دو تا برنامه قشنگ قبلش رفتیم، یکی دریاچه نئور و سوباتان
(3 روز ) و دومی هم صعود به ارتفاعات دنا
بود(4 روز)
دریاچه نئور و سوباتان که مثل بهشت بود خیلی برنامه زیبایی بود البته از اون برنامه گشت و گذار سه روزه تو دامنه دماوند بهتر نبود ولی خب اونم برای خودش قشنگی های خودش رو داشت.
دنا رو تا پناهگاه رفتم چون اونجا متوجه شدیم هفته پیش یه جوان موقع پایین اومدن روی یخچال ها سر خورده بود و زیر آنها گیر افتاده و متأسفانه فوت کرده بود. منم برنامه آخرم بود دیگه گفتم تفریحی اش کنیم قله نریم.
بنده خدا همسرم هم پاسوز من شد
و بالا نرفت و منو تنها نذاشت برای اینکه به منم فشار نیاد همون توی دامنه تابیدیم.
برنامه دنا رو دوست داشتم. دیگه «گودبای مانتی» منم هم بود.
فقط بخاطر حمل نادرست کوله پشتی سنگینم، بندها را روی شانه آزاد کرده بودم و با کمر کوله رو کشیده بودم
و همچنین شرایط سرمای شدید آب ناشی از آب شدن برف ها برای دستشویی رفتن
هم دچار مشکل بودم، متأسفانه رسیدم خونه دچار بواسیر بدی شدم
که خدا رو شکر درمان شد(خودم رو بسته بودم به آلو خوردن زود خوب بشم
).
دیگه نزدیک های تصمیم گیری بود... در ادامه جواب مثبت باداری ام رو براتون میگم...

لااقل از سمت من حس نمیشد، همسرم هم میگفت تا خودت نخوای بچه دار شیم منم حرفی ندارم. آخه کوهنوردی های گاه و بی گاهمون سرجاش بود، کار و عشقمون سرجاش بود، کلا همه چی خوب خوب بود... 

و با همه بالا پایین پریدن های من و به قول خودشون نیروی خوبشون بودم ولی بخاطر خانم بودنم و البته درگیر شدنم با رئیس مجموعه برای دفاع از حقم، زودتر همه اقدام به تعدیل من کردند
به قول معروف خب من اینطور نبودم نه پاچه خوار بودم و نه بله قربان بگوی رئیس..!! 
، رئیس مجموعه هم کمر همت بسته بود هم منو تعدیل کنه هم سندی دست من نده که بتونم باهاش برم شکایت کنم. 

ولی تحملش میکردم تا اوضاع مساعدتر بشه و بتونم تو یه مجموعه بهتر جا به جا بشم. از قضا بعد 5 ماه اون مجموعه قبلی که توش کار میکردم بحران مالی اش حل نشد و رئیس مجموعه رو برداشتند.
و من همیشه ارزو داشتم برم اونجا ولی نمیشد،
کلاً جا به جایی در مجموعه ها خیلی دنگ و فنگ داره و اون روز همه چی آسون و راحت طی شد. البته با جک شدن من در کل مجموعه دیگه ملت کارهام رو هم سریع برای جا به جایی من انجام دادند









...






درباره چه من میدانی؟