گودبای مانتی موقت من - goodbye mounty

عنوان پست رو از خودم در آوردمgoodbye mounty  (هم وزن گودبای پارتی) به معنی خداحافظی موقت با کوه و کوهنوردی

قرار بود خاطره آگاهی از باداری رو براتون بگم، البته یه مقدمه چینی میکنم و ادامه میدم...

زمانی که با همسر قرار گذاشتیم برای بچه دار شدن قرار شد چون تاریخ عقد و عروسی ام تو اردیبهشته و منم متولد اردیبهشتم، بچه هم اردیبهشتی بشه

بنده خدا همسرم که دارم براش پکیج اردیبهشتی می سازم، البته یه خوبی هم براش داره از حق نگذریم که یک ماه از سال درگیر میشه و زیاد هم لازم نیست هر بار تاریخ های مربوط به هر ماه را یادش باشه!

خلاصه با این پیش فرض ذهنی که ان شا الله بعد 4 سال زندگی مشترک همون تصمیم اول برای باداری جواب بده و مشکلاتی سر راهمون پیش نیاد توکل کردیم به خدا و تصمیم نهایی رو با هم گرفتیم

برای مراسم خداحافظی موقت من با کوه و کوهنوردی دو تا برنامه قشنگ قبلش رفتیم، یکی دریاچه نئور و سوباتان (3 روز ) و دومی هم صعود به ارتفاعات دنا بود(4 روز)

دریاچه نئور و سوباتان که مثل بهشت بود خیلی برنامه زیبایی بود البته از اون برنامه گشت و گذار سه روزه تو دامنه دماوند بهتر نبود ولی خب اونم برای خودش قشنگی های خودش رو داشت.

دنا رو تا پناهگاه رفتم چون اونجا متوجه شدیم هفته پیش یه جوان موقع پایین اومدن روی یخچال ها سر خورده بود و زیر آنها گیر افتاده و متأسفانه فوت کرده بود. منم برنامه آخرم بود دیگه گفتم تفریحی اش کنیم قله نریم.

بنده خدا همسرم هم پاسوز من شد و بالا نرفت و منو تنها نذاشت برای اینکه به منم فشار نیاد همون توی دامنه تابیدیم. برنامه دنا رو دوست داشتم. دیگه «گودبای مانتی» منم هم بود.

فقط بخاطر حمل نادرست کوله پشتی سنگینم، بندها را روی شانه آزاد کرده بودم و با کمر کوله رو کشیده بودم و همچنین شرایط سرمای شدید آب ناشی از آب شدن برف ها برای دستشویی رفتن هم دچار مشکل بودم، متأسفانه رسیدم خونه دچار بواسیر بدی شدم که خدا رو شکر درمان شد(خودم رو بسته بودم به آلو خوردن زود خوب بشم).

دیگه نزدیک های تصمیم گیری بود... در ادامه جواب مثبت باداری ام رو براتون میگم...

https://i2.tnews.ir/2016/12/08/75631356_83396679ecaab.jpg

تصمیم به بارداری و شرایط شغلی


سلام بر همه دوستان عزیزم
اون میل همیشگی من برای وبلاگ نویسی بازم تشویقم کرد بیام و باز بنویسم


بعد از این همه وقت باز بیای و بنویسی خیلی هیجان داره، هیچی وب نویسی نمیشه! اینستاگرام، تلگرام، توئیتر، فیس بوک هیچکدوم به اندازه این وب نویسی و این گمنام نوشتن ها به آدم لذت نمیده
حس میکنم ادبیات نوشتاری ام کمی عوض شده و مثل اون روزها شاید نتونم بنویسم، ولی خب شروع میکنم:

به نام مهندسی هستی...
دیگه 4 سال بود که زندگی مشترکمون شروع شده بود با همه خوبی ها و خوشی هاش، واقعا نیازی به وجود بچه حس نمیشد، لااقل از سمت من حس نمیشد، همسرم هم میگفت تا خودت نخوای بچه­ دار شیم منم حرفی ندارم. آخه کوهنوردی های گاه و بی گاهمون سرجاش بود، کار و عشقمون سرجاش بود، کلا همه چی خوب خوب بود...
 خلاصه سال 95  با توجه به فاکتورهای زمانی و ... برنامه ریزی کردیم که بچه دار شیم، البته فقط در حد حرف بود، من هنوز دلم نمیخواست، همسرم هم مشخص بود از لحاظ فکری آماده نبود.
اردیبهشت یه ماه خاصه برای ما، سالگرد عقد و عروسی و تولد من و ... همه تو اردیبهشته، برای همین دوست داشتم نی نی امون هم اردیبهشتی بشه، پس برای اقدام مرداد 95 ماه مناسبی بود.


من و همسرم قبل ازدواج در یک مجموعه کار میکردیم و البته کارهامون ربطی به هم نداشت و در دو قسمت کاملاً جدا از هم و البته دور از هم بودیم. در واقع ازدواج ما و اشنایی ما هم مربوط به همین بود. البته الانم همکاریم.

متاسفانه اردیبهشت 95 قسمتی که من توش کار میکردم با سوء مدیریت رئیس مجموعه با بحران مالی مواجه شد و نیروهای قراردادی اش رو تعدیل کرد و با همه بالا پایین پریدن های من و به قول خودشون نیروی خوبشون بودم ولی بخاطر خانم بودنم و البته درگیر شدنم با رئیس مجموعه برای دفاع از حقم، زودتر همه اقدام به تعدیل من کردند.(البته مدتی بود با رئیس مجموعه مشکل پیدا کرده بودم چون فکر میکرد نیروها برده هاش هستند و حق انتخاب ندارند و هر چی گفت باید بقیه بگند چشم قربان!!! به قول معروف خب من اینطور نبودم نه پاچه خوار بودم و نه بله قربان بگوی رئیس..!! و البته رک گویی من هم دردسری شده بود برام، نمیتونستم مشکلات و انتقاداتم رو کادو پیچ کنم و به رئیسم منتقل کنم که شاید بفهمه، برای اینکه به طرف مقابل دردسر تفهیم ندم، رک صحبت میکنم، خب بعضی ها جنبه این اخلاق منو دارند و بعضی هم نه!!!)

Related image
خلاصه اون قضیه برام یه بحران بود،میدونستم افسرده میشم، حس شکست داشتم، چون فکر میکردم نیروی خوب کاری معمولاً همیشه تو اولویته برای نگهداشت ، ولی کاملاً اشتباه فکر میکردم. (در مورد یک مدیر مستبد یک نیروی بله قربان بگوی پاچه خوار همیشه تو اولویته و این برای یک مدیر فاجعه مدیریتیه چون هیچ وقت نمیفهمه چه مشکلاتی سر راهش هست)
اون زمان چند بار به اداره بیمه مراجعه کردم و پیش مشاورش رفتم، اونا هم گفتند هر وقت نامه رسمی دستت دادند بیا اینجا تا قبل نامه شما نیروی آنها محسوب میشی و باید بری سرکار، منم همین کار رو میکردم، رئیس مجموعه هم کمر همت بسته بود هم منو تعدیل کنه هم سندی دست من نده که بتونم باهاش برم شکایت کنم.
بلاخره با یه نامه منو به کارگزینی ارجاع دادند و گفتند نامه رو برو از اونا بگیر. موقع مراجعه به کارگزینی که چون قراردادی بودم در واقع قرارداد با شرکت محسوب میشد و باید به کارگزینی اونا مراجعه میکردم در کمال تعجب بهم گفتند همینجا توی بخش اداری شرکت مشغول به کار بشید چون نیرو نیاز داریم.

خیلی خوشحال شدم، هر کی سفارش منو به اینا کرده بود خدا خیرش بده چون واقعا میدونستم حس شکست برام چقدر عذاب آور بود.
همسرم هم همه چی رو گذاشته بود به عهده خودم، اون بنده خدا هم میدونستم کاملاً میشد بهش تکیه کرد و از پس هزینه ها برمیاد ولی من بخاطر نیاز مالی سرکار نمیرفتم که الان بگم دیگه نمیرم. حتی زمان مجردی ام هم پدرم از لحاظ مالی مشکلی نداشت ولی گاهی در جایگاه یک انسان حس مفید بودن برای هر شخص یه تعریفی داره.


در نهایت با استرس های ایجاد شده برای من و نابسامانی ایجاد شده قید بچه دار شدن اون سال رو زدیم. نمیتونستم وسط اون استرس ها بادار بشم.


کار جدیدم، زیاد تخصصی نبود و واقعا برام سخت بود، چون پرستیژ کارم پایین اومده بود. ولی تحملش میکردم تا اوضاع مساعدتر بشه و بتونم تو یه مجموعه بهتر جا به جا بشم. از قضا بعد 5 ماه اون مجموعه قبلی که توش کار میکردم بحران مالی اش حل نشد و رئیس مجموعه رو برداشتند. از خوبی یا بدی روزگار در اوج ناباوری ایشون شدند رئیس مجموعه جدیدی که من توش کار میکردم. ایشون در همون بدو ورودش بنده رو مجدد تعدیل کرد. خیلی هم دور از ذهن نبود.
این کار رئیس کینه ای ما باعث شد تو کل مجموعه بزرگ اونجا بنده تبدیل بشم به خنده بقیه، اون مدت از اینور و اونور آدم های کنجکاو  زنگ میزدند بهم از اوضاع و احوال بپرسند و بهم تسلیت بگند که دوباره اون آقا شده رئیس ما.

خلاصه منم شکه شده بودم ولی باز دل به دل ملت فضول میدادم که والا نمیدونم خدا چه نقشه ای واسه ما کشیده که تو این مجموعه به این بزرگی دست گذاشته روی مهره زندگی من، نشون میده چقدر برای خدا من خاصم که همتون رو ول کرده داره با من شطرنج بازی میکنه.


وقتی فهمیدم رئیسمون عوض شده و رئیس قبلی ام داره میاد تو این قسمت واقعا دیگه چاره ای نداشتم و با همسر مشورت کرده بودم که بهتره قید سرکار موندن رو بزنم.البته چند جایی مکاتبه کردم که بتونم جا به جا بشم.
عجب بحرانی بود سال 95 برام، برنامه ریزی زندگی و ذهنی و همه چی ما رو این رئیس یک تنه بهم زده بود. این وسط من کلاً قید بارداری رو زده بودم، با اون استرس و حرص خوردن های درونم اصلا جای یه کوچولو توش نبود.
خلاصه یادمه آذر بود که بنده برای بار دوم توسط همون آقای رئیس باز تعدیل شدم، اینبار همسرم یه رایزنی هایی برام صورت داده بود با رئیس اشون، البته رئیس اونا چند تا بخش زیر دستشه و یکی از بخش ها در واقع مدیریتی و بالای سر کل مجموعه بزرگ اونجاست و من همیشه ارزو داشتم برم اونجا ولی نمیشد، اونها هم از من شناخت داشتند، در نهایت  ظرف یکساعت از تعدیل من توسط رئیس کینه ای مذکور،  در مجموعه ای که همیشه آرزوی رفتن توش رو داشتم مشغول به کار شدم. این بخش لذت بخش ترین قسمت اتفاقات پیش اومده بود. کلاً جا به جایی در مجموعه ها خیلی دنگ و فنگ داره و اون روز همه چی آسون و راحت طی شد. البته با جک شدن من در کل مجموعه دیگه ملت کارهام رو هم سریع برای جا به جایی من انجام دادند و زیاد اذیت نشدم یعنی اصلاً اذیت نشدم. در نهایت قسمتی رفتم که همیشه دوست داشتم برم.


همون موقع باید میرفتم دم در اتاق رئیس قبلی و زبون در میاوردم و میگفتم: میگ ... میگ...

Image result for ‫میگ میگ‬‎

این سیب روزگار البته همیشه چرخ میخوره و چرخ میخوره و هر بار یه طرفش رو به آدمه، امروز که دارم این خاطره رو مینویسم، اون رئیس کذایی باز از مدیریت مجموعه جدید هم برداشته شد و همه پست و مقامش رو ازش گرفتند و تا بازنشستگی اش اونو اتاق نشین کردند.مجموعه ای که تحت مدیریتش بود در نهایت منحل شد و کل نیروهای دو مجموعه آواره شدند.
البته از این روزگار هیچ چیز بعید نیست و این سیب هنوز داره چرخ میخوره.

Image result for ‫افتادن سیب‬‎
بعد از ماجراهای شغلی سال 95 که برام پیش اومد و بیخیال باداری شدم با توجه به شرایط با ثبات کاری ام در مجموعه سومی که دیگه توش مستقر شده بودم و جا افتادم، در مرداد 96 تصمیم به باداری گرفتم و خدا رو شکر الان هم ان شا الله ادیبهشت 97 نی نی امون به دنیا میاد.

ان شالله در قسمت بعدی خاطره آگاهی از باداری و این دوران شیرین رو مینویسم. برای ما و نی نی امون دعا کنید...

Image result for ‫زن باردار کارمند‬‎
 

زندگی مشترک

وقتی خداوند هدیه ای به تو میدهد که آنقدر دوست داشتنی و لذت بخش است گاهی در دل شیون میکنی که نکند بخواهد روزی هدیه اش را پس بگیرد!

همسرم یکی از این هدایا در زندگی من است. (که ان شا الله همه دختران مجرد طعم شیرینش خوشبختی را بچشند و این طعم تا ابد پایدار بماند)

آن زمان تک دختر و دست به سیاه و سفید نزده خانه بودم. در گذر روزگار نشسته بودم به درس خواندن و مدرک گرفتن این وسط اقبال هم با ما بود و کار هم پیدا کردیم. بدون بلد بودن یک خط آشپزی شدیم خانم همسر عزیزمان... و باقی ماجرا

همسر در جلسه اول آب پاکی را ریخت روی دستمان. مثل همیشه سرشار اعتماد به نفس گفتم من آشپزی «بلد نیستم» و ایشان فرمودند: «حتی یک تخم مرغ هم جلو من میذارید برام مهمه براش وقت صرف کرده باشید»

الان هنوز املت هایم را میسوزانم، درست کردن ماکارانی برایم دشوار است

اما... قیمه هایم عالی میشود، ماهی شکم پر و قلیه ماهی ام را همسر دوست دارد،کتلت و تاس کباب حاضری روزهای پرمشغله ام شده، مهمان ها از چلو مرغ مجلسی ام راضی اند، برادرم کروکت هایی که برایش درست کردم را دوست دارد، سوفله بادمجانم باب میل پدر است، در سفر شمال میرزاقاسمی ام را به رخ میکشم، کیک های تولدم دست گرمی روزهای شادی من و فامیل شده اند...

عشق صرف کردن معجزه میکند!

سیب زمینی های خانه غالباً قالب خورده سرخ میشوند (قالب ستاره، قلب، موج و ...)

خیار شور و گوجه و فلفل دلمه ای کات شده در کاسه بی نظم نیستند.

زیر ته دیگ سیب زمینی ام در روغن کنجد میپاشم

قالب کیک و ژله ام همیشه در ابعاد و سایز مختلف به راه است

همیشه سعی میکنم با ورود همسری به خانه روی اپن آشپزخانه نوشیدنی یا میوه و یا یک نوعی از خوردنی موجود باشد.(حتی یک برنامه غذایی در ردیف های صبحانه، ناهار/شام، میان وعده به دیوار آشپزخانه چسبانده ام که هر بار کاسه چه کنم دستم گرفتم بروم نگاهش کنم!)

غالباً با لبخند به پیشوازش میرم...آویزان گردنش شده یکهو یاد کیف سنگین دستش می افتم و میگیرمش

دلم که هوایش را میکند، برایش پیامک عاشقانه میزنم

ذهن با ایجاد تنوع و سورپرایزهای ریز همیشه فعال می ماند و دل جوان تر میشود.

بی حوصلگی هایم برایش قابل تحمل تر است اگر بداند در روزهای سرخوشی ام هوایش را دارم

حتی یک تخم مرغ ساده هم نشان میدهد چقدر برایش عشق صرف کرده ایم

Image result

 

زمان

کارهای عقب افتاده از همه ابعاد زندگی بهت هجوم میاره!

ابعادی مثل: کار، درس، خانه، تحکیم ارتباط با افرادی مثل خانواده،دوستان واقعی و مجازی، همکاران،

مسائلی مثل برنامه های عقب افتاده ورزشی، بهداشتی، مالی، مذهبی، آموزشی

و...و...و...

Image result

زمان! وقت! ساعت!

می دانم همه اش را می دانم....

فیزیکی اش می شود: طبیعت تحت سلطه قوانین جاویدان است که از گستره زمان خارج هستند

سینمایی اش می شود: فیلم در میان ستارگان - فیلم نظریه آشوب

اعتقادی اش می شود: برکت کردن زمان

مدیریتی اش می شود: علم مدیریت زمان

اما باز هم .............

تلاش خواهم کرد ... تو نیز ازان من خواهی شد... زمان

كيهان‌ بی‌همتا و واقعیت مفهوم زمان

 

از اینجا به بعد

حس میکنم در حالت گذار هستم

گذار از یک فضا به فضایی دیگر

نه شاید هم گذار از واقعیت به خیال ...

1395 سالی پرتلاطم برای من خواهد بود. این را از آغازش فهمیدم ...

دارم از درون پوست می اندازم ...

Image result

سلام من اومدم

سلام دوستان گلم...

یعنی آدمی که مدت ها دیگه وبلاگ نویسی رو کنار گذاشته و بعد سال 93 یهو آخرای شهریور 95 هوس وبلاگ نویسی باز میزنه به سرش به نظرتون باید پست اولش چه مدلی باشه؟چطوری مقدمه چینی کنم!مدل نوشتم یادم رفته

ازدواج مقوله تنبل آوری هست تو نگه داشتن حواشی مثل وبلاگ نویسی

کلا بی خیال مقدمه چینی

اومدم بگم که من بازم اومدممممممممممممممممممممImage result

روز مرد

پیشاپیش روز مرد رو به

پدران گذشته

پدران حال

و پدران آینده

تبریک میگم

http://uupload.ir/files/khm5_0p9hc88hlgmqv1jdibtr.jpg

بدان که برای من بهترینی

تو همان شقایقی هستی که سهراب در موردش میگفت:

تا تو هستی، زندگی باید کرد

 

 

روش 15-15  - دست کم نصف ماه را زندگی میکنیم

سلام با کلی سرخ و سفید شدن، بعد چند ماه اومدم باز بنویسم

پست قبلی رو با کلی آب و تاب نوشتم که بیام هر هفته آپ کنم. اون خط آخر پست قبلی دیگه روی برگشت برام نذاشته!

خب راستش اولویت های زندگی آدم در بازه های زمانی تغییر میکنند. به قول مدیرمون: «اَهَم و فِلاَهَم» میکنیم.

میدونم کار تمام وقت و خانه داری و شوهرداری و ... بهانه ننوشتن نمیشه! خیلی دوست داشتم خاطراتم رو مینوشتم بخاطر آینده ای که بشه امروز رو واضح و شفاف تر بیاد آورد و سرشار لذت شد.

تو این مدت که ننوشتم متوجه شدم نوشتن به آدم شخصیت متفکر تر و آرام تری رو توی محیط واقعی میده، شاید بخاطر اینکه اینجا خودشو میتونه از تمام آنچه در ذهنش میگذره خالی کنه.

همه چیز خدا رو شکر تا امروز عالی بوده، یه زمانی وقتی کوچیک بودم ، فکر میکردم پدرم بهترین بابای دنیاست وقتی یکی دو سال گذشت دیدم انگار اکثر بچه های توی سن من این حس رو دارند و این که میدیدم هر کس پدر خودش رو بهترین میدونه، دیگه این حس در من ناب نبود. امروز هم فکر میکنم همسرم بهترین همسر دنیاست ولی مطمئنم دور و برم زیاد هستند کسانی که دقیقاً همین فکر رو نسبت به همسرشون دارند.معمولا صفت تفصیلی تنها یک گزینه داره. هر کس به گزینه خودش فکر میکنه.

امروز روز تعطیله و فرصت خوبی بود برای نوشتن.

http://nikmah.persiangig.com/image/images.jpg

توی پست قبل گفتم روش زندگی ما از نظر هزینه مالی روش 15-15 هستش روش شاید ابداعی هم نباشه بلکه یه روش معمول که شاید بعضی هاتون این روش رو دارید استفاده میکنید، این روش ساده به این صورت است که 15 روز اول ماه که حقوق سر برج به حسابه، شما مرفهانه زندگی میکنید و 15 روز دوم ماه که حقوق به ته دیگ میرسه رو میشه صرفه جویانه (فقیرانه)زندگی کرد. قسمت اول هیجان خودش رو داره و قسمت دوم هم انصافاً خالی از هیجان نیست و هنرمندی بیشتری رو طلب میکنه (مدیریت هزینه ها)! هر چند ما اون نصفه دوم ماه رو گاهاً به برکت تلاش همسر گرامی  و زحمت هاش، خدا رو شکر یه کم بالای خط فقریم وضع به  هنرنمایی نمی رسه!

 

این روش زندگی ما اقتباس شده از این حکایته:

هنوز بعد از این همه سال چهره “ویلان” را از یاد نمی برم . در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق باز نشستگی را  دریافت می کنم به یاد ویلان می افتم…. ویلان پتی اف کارمند خانه اداره بود، از مال دنیا جز  حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت. روز اول ماه و هنگامی  که ویلان از بانک به اداره بر می گشت به راحتی میشد بر آمدگی جیب سمت چپ اش را تشخیص داد که تمام حقوق اش را در آن چپانده بود. ویلان از روزی که حقوق می گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می کشید سیگار برگ می کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم . کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی اش را سروسامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟! هیچ وقت یادم نمی رود ، همین که سوءال را پرسیدم به سمت من برگشت و با چهره ای متعجب آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟! بهت زده شدم . همین طور که به او زل زده بودم،بدون این که حرکت کنم ادامه دادم: همین زندگی نصف اشرافی نصف گدایی!ویلان با شنیدن این جمله همان طورکه زل زده بود به من ادامه  داد :تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟! گفتم:نه ! گفت تا حالا تاکسی در بست گرفتی؟ گفتم :نه ! گفت تا حالا به یه کنسرت عالی رفتی ؟! گفتم :نه گفت:تاحالا غذای فرانسوی خوردی؟!گفتم نه ! گفت: تا حالا یک هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟! گفتم: نه! گفت : خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟! با درماندگی گفتم:آره… نه … نمیدونم! ویلان همین طور نگاهم می کرد نگاهی تحقیر آمیز و سنگین … حالا که خوب نگاهش می کردم مردی جذاب بود و سالم … به خودم که آمدم ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد. ویلان پرسید: می دونی تا کی زنده ای؟! جواب دادم: نه! ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی

 

 

عروس پنج ماهه

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه دوستای گلم

بالاخره تک دختر خونه وارد زندگی جدیدی شد. 5 ماهه که زندگی مشترکمون رو شروع کردیم و دیگه در دایره لغاتمان، خونه زمان مجردیمون تبدیل شده به خانه "مامانم اینا"، یک ماهه اول بکار بردن این کلمه برامون سخت بود.

نداشتن تجربه زندگی مشترک، بلد نبودن آشپزی (قبل از ازدواج)، کار تمام وقت، امتحانات دانشگاه همسری و کمی هم توجیه باعث شد خاطرات نابی که این مدت داشتیم رو نشه بیام تو وب ثبت کنم. 

این مدت تب دستورهای مختلف آشپزی و تست کردن غذاهای جدید منو گرفته بود. تا یک ماه و نیم بعد عروسی با خودم شرط کرده بودم غذای تکراری اصلاً درست نکنم تا بتونم دستورهای جدید غذا رو تست کنم، به قول همسرم خیلی عجولم، به جای یادگرفتم اصول کار میخوام همه یافته هام رو سریع امتحان کنم.

قضیه تا حدی پیش رفت که وقتی با دوست قدیمی همسرم و خانومشون رفتیم مسافرت، تو مسافرت خانمش ازم پرسید شوهرت املت رو چطوری دوست داره درست کنیم؟ یه کم فکر کردیم، دیدم 4 ماهه به این بنده خدا یه املت ندادم بخوره، گفتم والا راستش تا حالا براش املت درست نکردم ببینم چطوری دوست داره (خودم بیشتر شاخ درآوردم)، بعد که از مسافرت برگشیم دو سه باری املت درست کردم که یکبارش هم خراب شد.

خلاصه این مدت آشپزی تو خونه ما شده بود سوژه که البته کم کم داره از هایلایت بودن درمیاد.

 پارازیت: روش زندگی ما از نظر هزینه های مالی، روش 15 - 15 است (یه روش ابداعی که حتما براتون مینویسمش شاید همین امروز نوشتم)

 

وای چه دورانیه

سلام عزیزان

سال نو مبارک (ان شا الله برای تک تک همسایه های وبلاگیم سال خوب و شادی باشه)

دلم براتون تنگ شده

دارم آماده عروسی میشم. یه تحول عظیم

به قول یکی از آهنگ های بنیامین:

وای چه دورانیه ، دَوَرانیه ، کورانیه ، هیجانیه

نوسانیه ، جریانیه ، امروزیه ، الانیه ، کهکشانیه، کیهانیه ، طولانیه ، داستانیه

اینچنانیه ، آنچنانیه ، شوکرانیه ، حرف پایانیه

پارتیزانیه ، عصیانیه ، رودخونه وحشی طغیانیه !!

اتفاقا های مهم سال 1392 = ازدواج + اتمام دوره کارشناسی ارشد + شروع آموزش آشپزی + خرید جهیزیه و الان میتونم یه دوره دکوراسیون و راهنمای خرید براتون بذارم (خدا نصیب گرگ بیابون نکنه، جهیزیه خریدن واقعا سخته) + نی نی دار شدن فامیلمون + تکمیل خونمون + قبولی همسرم در دانشگاه و رشته مورد نظرش، چند تا مسافرت خوب با همسرم، صعود کوه و غارنوردی در کنار همسرم، خریدن کفش دو پوش توسط همسرم برای من (هورا)

ثروت یعنی اگر همه پولت رو گم کردی، حالا چقدر می ارزی؟