خدا

خدا قابل تشریح نیست، نمی توان در مورد او بحث کرد، قابل قیاس هم نیست و نه می توان در مورد او گفتگو یا درک اش کرد. تنها می توان خداگونه زندگی کرد.

حقیقت آن است که واقعیت را باید درک کرد و الوهیتِ خدا را باید دریافت کرد و به آن عشق ورزید.

هر چه درباره خدا بحث و گفتگو کنید، کمتر او را درک خواهید کرد. بنابراین خدا را دوست بدارید و شایسته خدا شوید.

مهربان شهریار ایرانی

سکوت

از دنیا دوری مکنید، بلکه از خودخواهی که پست ترین صفات است دوری کنید.

از دنیا چشم مپوشانید بلکه از خودخواهی بپرهیزید، برای گوشه گیری و خلوت به هیچ طرفی نروید مگر به درون خود.

در حال سکوت متوجه درون قلب خود شوید و با خدای خود استغاثه کنید و بگویید:

ای یگانه محبوبی که با دل و جانم یکی هستی، خودت را به من آشکار کن.

مهربان شهریار ایرانی

نابغه ی سکوت

دشواری زندگی در آنست که در آن زمان که فردی با عمل یا سخنانش ما را بر آن می دارد تا قلبمان را بر روی مهر و محبت ببندیم چرا که او خود نیز چنین است، پایداری کنیم.دشوار است اما راهی است برای بالندگی. از تند باد این شرایط می گذریم تا با مردمانی همراه شویم که ما را به عشق فرا می خوانند بی آنکه نگران باشیم که جهان چه در پیش رویمان خواهد گذاشت

حلاج

حلاج قبل از به دار آویخته شدن فرمود :

خدایا!

اینها بندگان تو اَند.

به تعصب دین تو ، برای کشتن من

گرد آمده اند و برای تقرب به درگاه تو .

بر ایشان ببخشای!

چرا که اگر تو آنچه را که بر من گشودی

بر ایشان گشوده بودی آنچه که کردند،

نمی کردند..
.

خدایا

خدایا؛ تو را سپاس می گویم که مرا در لطف خویش وارد کردی و دلم را از آلودگی غفلت و بی خبری از خود پاکیزه ساختی. خدایا؛ دلی به من ده که اشتیاقش موجب نزدیکی اش به تو گردد و زبانی که صدق گفتارش بسوی تو پیش آید. خدایا؛ کسی که بوسیله تو شناخته شد، گمنام نیست. کسی که به تو پناهنده شد، خوار نیست و کسی که تو بسویش رو کنی، بنده دیگری نخواهد بود. خدایا؛ به راستی هرکس به تو راه جوید، راهش روشن است و هرکه به تو پناه جوید، پناه دارد و من ای خدا به تو پناه آورده ام، پس مرا در زمره کسانی قرار مده که روی از آنها گرداندی، آنان که غفلتشان مانع از گذشت تو گردیده. خدایا؛ از آنان قرارم ده که بخواندی شان و پاسخت را دادند، آنها که پیوسته به یاد تو هستند و پیمانت را نمی شکنند و از شکر تو غافل نشوند و دستور تو را سبک نشمارند. خدایا؛ مرا برسان به نور درخشان عزتت، تا عارف به ذاتت باشم و از غیر تو روی گردان.

بودنت برای من کافی ست

خدایا.....

بودنت برای من کافی ست
در گذر تنهایی
چقدر وفاداری تو
هنگام بی کسی
راحت بودن من با تو....
پیشم هستی بدون هیچ بهانه ای
گوش می دهی به من
نوازش تو با نسیم دعایم
دلگرمی تو در اوج دردهایم
و گریه هایم...
چقدر با شکوه است
هنگام رحمت تو
هیچ کس نیست
فقط تو
و مناجات من

در گوش آنکه مقابل حق ایستاده موعظه کردن کاریست بیهوده .

خدایا سنت تو بر این است که آنکه خود از حق گریزان شود

تو نیز راه رسیدن به حق را بر او ببندی.

نه قلبی ماند که شیرینی حق را بچشد

نه گوشی که نوای دلنشین‌اش را بشنود

و نه چشمی که زیبایی‌اش را ببیند

و به راستی پند و موعظه

برای چشم و گوش بسته و قلب قفل شده چه سود؟


و چه عذابی دردناک‌تر و سخت‌تر از اینکه

کنار حق باشی و از درک حق محروم بمانی؟



إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُواْ سَوَاءٌ عَلَيْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ

أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ يُؤْمِنُونَ خَتَمَ اللّهُ عَلَى قُلُوبِهمْ

وَعَلَى سَمْعِهِمْ وَعَلَى أَبْصَارِهِمْ غِشَاوَةٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ عظِيمٌ

خداوندا

خداوندا

با تو سخن میگویم ....

تویی که محرم تمام اسرارم بوده و هستی

ميروم و ميروم تند ... اما آرام ميرسم ...

میرسم به آستانه‌ای که سالهاست آنرا گشوده‌ای

تا مرا عبور دهي از خاك به عرش

الهي

از من بگير آنچه تو را از من ميگيرد

خدایا

خدایا تو را شکر می گویم برای دردهای نهانی ام،

وجدانی که به یاری تو گه گاه بیدار است،

خدایا جسمم و جانم توانایی تحمل اینهمه ناسپاسی ها را ندارد،

 خدایا درد و رنج انسان های رنج کشیده و دربند،

 کودکانی که بیگناه کشته می شوند،

گرسنگان و بی نوایان،

ناتوانان مظلومی که در زنجیر ظلم ظالمان درد می کشند،

تبعیض ها و شیطان هایی که در لباس انسان بر انسانیت ظلم می کنند

 طاقتم را طاق می کند و زانوانم را سست می سازد

 و به تو روی می آورم و بر تو شکوه می کنم.

از اینکه گاه نالیده ام که خدایا چرا و چرا خشمت کانون ظالمان را نابود نمی سازد؟


 و از خزینه بی پایان کرمت بر مظلومان عطا نمی کنی شرمنده می شوم

و عذر خواه درگاه تو ام که نمی دانم

 و بر حکمت هایت نا اگاهم ، ناتوانم و قدرتی جز آنچه عطا فرموده ای ندارم.

خدایا به خاطر رنجهای درونی ام که استخوان شکنند از تو سپاسگزارم


خدایا از اینکه در دل شب های تاریک مرا به خلوت خود راه می دهی

و اجازه می دهی با تو به تنهایی رازونیاز کنم،

از دردهایم بگویم و از اینکه سخنان مرا خوب می شنوی و پاسخم را می دهی سپاسگزارم.

خدایا بندگی ام را با تمام کاستیهایش بپذیر


و من و همنشینان من را از لطف و بخشندگی ات محروم نساز


در اولین صبح عروســی ، زن و شوهــر توافق کردند
که در را بر روی هیچکس باز نکنند .
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند .
اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد .

ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند .
زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند .
اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت :
نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر چیزی نگفت ودر را برویشان گشود.

سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد .
پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ،
پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم متعجبانه از او پرسیدند :
علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟
مرد بسادگی جواب داد :
♥ چـــون این همـــون کسیــــه که ، در را برویم باز میکنـه !!