*****





عشــــق یعنی سر به دار آویختن
عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق یعنی مستی و دیوانگی
عــشق یعنی با جهان بیگانگی

عشق یعنی سوختن یا ساختن
عشـــــق یعنی زندگی را باختن

عشـــق یعنی دیده بر در دوختن
عشق یعنی در فراقش سوختن




كاش مي شد سرزمين عشق را در ميان گام ها تقسيم كرد
كاش مي شد با نگاه شاپرك عشق را بر آسمان تفهيم كرد
كاش مي شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز كرد
كاش مي شد با پري از برگ ياس تا طلوع سرخ گل پرواز كرد


كاش مي شد با نسيم شا مگاه برگ زرد ياس ها را رنگ كرد
كاش مي شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ كرد
كاش مي شد در سكوت دشت شب ناله ي غمگين باران را شنيد
بعد ، دست قطره ها يش را گرفت تا بها ر آرزوها پر كشيد

كاش مي شد مثل يك حس لطيف لابه لاي آسمان پرنور شد
كاش مي شد چا در شب را كشيد از نقاب شوم ظلمت دور شد
كاش مي شد از ميا ن ژاله ها جرعه اي از مهر با ني را چشيد
در جواب خوبها جان هديه داد سختي و نا مهرباني را شنيد




امروز خورشید درخشانتر است
و آسمان آبیتر
نسیم زندگی را به پرواز میکشد
و پرنده آواز جدید میسراید
امروز بهاری دیگر است
در روز تولد مهربانترین
در میلاد کسی که چشمانم با حضورش بارانی است
امروز را شادتر خواهم بود
و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد
جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد
تمامی گلها و سبزهها در میهمانی ما خواهند سرود
ای مهربانترین
روزهای زندگیت هر روز بهتر از دیروز
تولدت مبارک



این سان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست
من درتو گم گشتم مرا در خود صدا می زن
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست

در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ، ای دوست
گفتی بخوان – خواندم – گرچه گوش نسپردی
حالا که لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست
من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست
یا نه ، تو هم با هر بهانه، شانه خالی کن
از من – من این بر شانه ها بار گران- ای دوست
نا مهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست
آن سان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

سپاس فراوان از افسانه ی عزیز به خاطر طرحهای گرافیکی بی نظیرش



میان خورشید های همیشه زیبائی تو
لنگری ست -خورشیدی که از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند

یکنفر در هـمین نزدیکــی ها
چــیزی به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــاتـنهـا تـــو را بـــــاور دارد .


چــه زیبــاست وقتـی میفهمـی کسـی زیــر ایـن گنبد کبــود انتظــارت را میـکشد
چــه شیــرین است طعــم چنـد کلمــه کــه میگــوید : " کجــایــی" .....؟


تمــــــــــــام دنیـــا در آغوشـــت خــــلاصه شـــــــــده اســـــــــت ...
کـــــــــــودکـــــــــانه پنــــــــــــاه میـبـــــــــــرم ...
بـــــــــه خلاصــــــــــه دنیــــــــــــــــا ...


باران باشد من باشم تو باشی
یک خیابان بی انتها باشد
به دنیا می گویم: خداحافظ


وقتیـــــ نباشیـــــ... فرقیـــــ نمیکند کهـــ شنبهـــ استـــــ ...
یا سهـــــ شنبهـــ ! تمامـــــ روز هاجمعهـــــ استـــــ...
وزنـــدگـــــــــیــــ تعطیـــــــــــــ......


هرگاه شادم یاد تو غمگینم می کند.
هرگاه غمگینم یاد تو شادم می کند
پس هر دو را دوست دارم چون حکایت از تو می کند









وقتی در تنهایی خودم قدم می زنم
خاطرات با تو بودن ارامشم را بر هم می زند
چه پریشانی لذت بخشی است دلتنگ تو بودن
دلم برای شنیدن صدایت تنگ شده
برای دیدنت
دیشب در خواب منتظر امدنت بودم
اما به خوابم هم نیامدی و درد انتظار را در خواب هم حس کردم
دوباره سکوت
دوباره تنهایی
دوباره من ویک دنیا خاطره دوباره تنها شده ام دوباره دلم تنگ است
به اندازه غم یک گل پژمرده
به اندازه سوز تب یک دشت باران نخورده
به اندازه اندوه یک مرغ در قفس
دوباره صورتم نم اشگ را حس کرد
دوباره باران را به انتظار نشسته ام
دوباره درد رابه مداوا نشسته ام
دوباره دلشوره به دل نهفته ام
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم
دوباره دلم هوای تو را کرده
دوباره دلم هوای تو را کرده

به دنبال قشنگ ترین واژه ها و کلمات میگردم
اما هیچ کلمه و واژه ای نمیتواند عظمت حضور تو را در زندگی من وصف کند
فقط میگویم ” دوستت دارم پدر ” روزت مبارک

من از این دنیا چی می خوام؟ دو تا صندلی چوبی
که من و تو رو بشونه واسه ی گفتن خوبــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
من از این دنیا چی می خوام یه وجب زمین خالــــــــــــــــــــــی
انقدر که یک اطاقک بشه خونه ی خیالــــــــــــــــــــــــــــی
من از این دنیا چی می خوام یه جعبه مداد رنگی
بکشم رو تن دنیا به رنگ خوبی وقشنگی
آدمای دست و دلباز از توی قلک طاقچـــــــــــــه
بردارن بذر محبت واسه بارداری باغچــــــــــــــــــــــــه
من از این دنیا چی می خوام دو تا صندلی چوبــــــــــــــــی
که منو تو رو بشونه واسه گفتن خوبـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
من از این دنیا چی می خوام دو تا بال برای پــــــــــــــــــــــرواز
برم تا روز تولد برسم به فصل آغــــــــــــــــــــــــــــــــــاز
برم پیش بچه هایی که لقمه نون نـــــــــــدارن
که شب با یه دل سیر چشاشونو رو هم بــــــزارم
بگم که غصه ها سر امد گریه بس که بهتر امـــــــــــــــد
و من برگ بودم که باران گرفت و دیدم که این قصه پایان گرفت

بهار تو آمد به دیدار من و آخر مرا از زمستان گرفت
کویر تنت را به باران زدند تن آسمان را عطش جان گرفت
تو میرفتی و چشم من چشمه بود و من خیس بودم که باران گرفت
عجب بارشی بود بر جان من که چون رودی از عشق جریان گرفت
هوای تو بود و خیال تو بود که دست مرا در خیابان گرفت
حقیقت همین است ای نازنین که چشمت غزل داد و ایمان گرفت
تو و کوچه وآن زمستان سرد و من برگ بودم که طوفان گرفت….
![]()
بي گمان در ده بالادست، چينه ها كوتاه است
مردمش مي دانند، كه شقایق چه گلي است
بي گمان آن جا آبي ، آبي است
غنچه اي مي شكفد ، اهل ده باخبرند
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود ، آب را مي فهمند
گل نكردندش ، ما نيز
آب را گل نكنيم ...!

خدایا
دستم به آسمانت نمی رسد
اما تو که دستت به زمین می رسد
“بلندم کن “
خدایــــــا
من اینجـــــا ...
دلم سخت معجــــزه می خواهد و
تو انگــــار
معجزه هایت را
گذاشته ای برای روز مبادا !!!!


نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم
کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی آنقدر مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
علی شریعتی