دلتنگي ها و بي وفايي ها

براي وبلاگي هاي عزيز:

زمان زيادي ميگذرد كه به وبلاگم نيومدم راستش نه به خاطر تنبلي بلكه از وقتي كه اين گوشيهاي اندروييدي و وايبر و واتس اپ و تلگرام و لاين و اينستاگرام اومدن ديگه بازار وبلاگ ها هم كم رنگ و كمرنگ تر شد. از اين بابت دلخورم دلخور از آن همه خاطرات خوب. يكي از دوستان وبلاگي برايم نظري گذاشته بود و نوشته بود وبلاگ منو به دوستان وبلاگي خودت اضافه كن راستش اصلا يادم رفته بود كه چطوري بايد اضافه اش كنم چقدر آدم ها زود فراموش ميكنند چقدر آدمها زود بي وفا ميشوند. زماني كه همين وبلاگ تنها راه ارتباطي مان بود همين وبلاگ عشقمان بود و هر چه سريتر از اداره كه برميگشتيم سراغ كامپيوتر ميرفتيم و خدا خدا ميكرديم از طرف دوستانمان پيامي پستي و يا عكسي دريافت كنيم. گوشيهاي تلفن همراه جديد به سرعت آمدند و مثل طوفان همه چيز را بر هم زدند و حتي خاطرات خوب وبلاگيمان را هم با خودشان بردند نميدانم چه بگويم اگر چه اين سرعت در تكنولوژي بسيار خوب و عالي است و در حال حاضر با همان دوستانمان راحتر و سريعتر ارتباط برقرار ميكنيم ولي باز هم دلمان هواي گذشته را كرده و دوست داريم با پيكان مدل پايين بوق بنزي دوري بزنيم و دنده اي عوض كنيم و ترانه هر روز و تنگ غروب تو شهر ما ....چه خوب و قشنگه لب كارون ......را گوش كنيم. امان از اين حس نوستالژي.

زماني كه در آن به سر مي بريم

شايد چند سالي از گذشت ساخت وبلاگ ها نميگذرد كه تنور داغ آن فرا گير شد و اكثر افرادي كه در فضاي مجاي حرفي براي گفتن داشتند به اين نوع فضا خود را عادت دادند و مطالب عكس ها و درد دلهايشان را در آن مينوشتند و براي ديگران هم به اشتراك ميگذاشتند ولي عمر وبلاگ و وبلاگ نويسي تا حدودي مثل عمر گل بود و با پيشرفت تكنولوژي و ورود گوشي هاي موبايل لمسي و اندرويدي راه هاي بهتري براي ارئه مطالب پيدا شد بخصوص كه در حال حاضر با وجود برنامه ها و نرم افزارهايي همانند وايبر، واتساپ، لاين و تلگرام و ..... و حضور گسترده مردم در استفاده از آنها ميتوان گفت كه تقريبا فضاي وبلاگ سرد شده وبه دليل عدم استقبال ديگران اين فضا نا خواسته در گوشه اي كنج عزلت گزيده است و سر به زير نظاره گر اين همه بي وفايي از جانب ما است همان وبلاگي كه هر روز به او سر ميزديم و كلي با ذوق و شوق نوشته هايمان را ويرايش ميكرديم. حكايت همين وبلاگ هم حكايت دوربين هاي قديم و دوربين هاي ديجيتاله. اون زمان چه شوقي داشتيم تا عكس ها ظاهر بشه و ببينيم چي از آب در اومده و كلي براشون ارزش قائل بوديم ولي با اومدن دوربين هاي ديجيتال هر روز چندين عكس ميگيريم و هيچ علاقه اي به ظاهر كردن انها نداريم. ولي با اين حال من فكر ميكنم وبلاگ اصالت خودش رو داره و اين فضا هاي مجازي درست به راحتي در دسترس هستند ولي اصالت كمتري دارند. 

موسيقي خلق لر

 

بشنويد موسيقي بسيار زيباي خلق لر اثر جاودانه علي اكبر شكارچي

موسیقی انقلابی اعضای کانون چاووش در ابتدا بیشتر رنگ و بوی تفکر چپ داشت. این گرایش ها گاهی حتی در نامگذاری آلبوم ها نیز خود را نشان می داد. «موسیقی خلق لر» که حاصل همکاری علی اکبر شکارچی و حسین علیزاده است یکی از آثاری است که توسط اعضای عارف اجرا شده است.

 در آن زمان این اثر از جهاتی منحصر به فرد بود. این آلبوم اولین اثر حماسی به گویش لری بود که در تهران و توسط نوازندگانی حرفه ای ضبط می شد و همچنین اولین اثر مستقل علی اکبر شکارچی در مقام آهنگساز و خواننده بود. شکارچی اکنون پس از سالها از این آلبوم به عنوان یکی از بهترین آثار خود یاد می کند.
 
«موسیقی خلق لر» در تیرماه 1358 ضبط و منتشر شد اما چندی بعد توقیف شد. آنچه در ادامه می شنوید بخشی از این اثر است. با عرض پوزش به خاطر بسته بودن لينك از آدرس زير ميتوان موسيقي را گوش كنيد.

"ليلي" به كمك "زاگرس" آمد

روند از بین رفتن زاگرس وقتی شروع شد که هنوز ریزگردها نیامده بودند. ریزگردها میخ‌های تابوت زاگرس هستند. تابوتش را قبلا خودمان آماده کرده‌ایم.

با سوزاندن درختان بلوط 500 ساله، آن هم برای تهیه زغال. طبق آخرین آمار 19 هزار خانوار ساکن در 370 روستای حاشیه جنگل‌های چهارمحال‌وبختیاری، سالانه هزار هکتار از جنگل‎های استان معادل 447 هزار مترمکعب چوب درختان بلوط و بنه را به بهانه تامین سوخت و تولید زغال می‌سوزانند. با پشتیبانی بیش از 100 کوره در استان. اوضاع لُرستان و کهگیلویه‌وبویراحمد هم بهتر از چهارمحال‌وبختیاری نیست. خوزستان و کردستان و ایلام و کرمانشاه را هم اضافه کنید. کلا زاگرس را اضافه بفرمایید. داریم زاگرس را زغال می‌کنیم و سر قلیان می‌گذاریم. اما آیا لیلی می‌تواند جلوی زغال شدن بلوط‌ها را بگیرد؟

به گزارش بخش فرهنگ ایسنا، اگر شما همین امروز که اتفاقا فصل کاشت بلوط است یک بذر بلوط را که همان میوه بلوط است در خاک بگذارید، بهار 94 جوانه می‌زند. اما این جوانه بعد از چهار پنج سال به اندازه 70 سانت رشد می‌کند و 40 سال طول می‌کشد تا بتواند بلوط بدهد. اما همین بلوط که بعد از 40 سال بار می‌دهد در یک چشم به هم زدن زغال می‌شود. اوضاع در چهارومحال‌وبختیاری اوضاع بسامانی نیست. همین شهریور امسال بود که 15 تن زغال بلوط در استان کشف شد. جنگل‌های پنج منطقه بازُفت، اردل، لُردگان، دوراهان و فلارد با 307 هزار هکتار وسعت، کانون‌های عمده مناطق جنگلی در استان چهارمحال و بختیاری هستند که 98 درصد پوشش عمده جنگلی این مناطق را درخت بلوط تشکیل می‌دهد. درختانی بزرگ که سن برخی از آنان تا 500 سال می‌رسد. در تحقیقاتی که با حضور کارشناسان کشورهای خارجی در لُرستان انجام شده ارزش ریالی هر درخت بلوط 169 میلیون تومان تخمین زده شده است اما مردم برای تهیه یک کیسه زغال دو درخت بلوط را قطع می‌کنند و با قیمت 8000 تومان می‌فروشند. طبق قانون برای هر کیلو زغال بلوط کشف شده فقط بین ۵۰۰ تا دو هزار تومان جریمه صورت می‌گیرد که رقم ناچیزی است. بعد از بلوط پسته‌وحشی تا بنه و بادام وحشی از دیگر گونه‌هایی هستند که زغال می‌شوند. سال‌هاست که مسوولان و کارشناسان تلاش کرده‌اند که جوامع محلی را مجاب کنند که درختان بلوط را قطع نکنند اما تقریبا موفق نشده‌اند. حالا لیلی به میدان آمده تا یک تنه مانع از بین رفتن درختان بشود.



چهارمحال‌وبختیاری یکی از استان‌هایی است که لُرها در آن زندگی می‌کنند. از دیرباز. از سپیده‌دم تاریخ. لُرها مردمانی هستند با فرهنگی غنی. فرهنگی که اتفاقا بلوط در آن نقش مهمی دارد. بلوط درخت محترمی برای لُرهاست اما فشار اقتصادی در این سال‌ها و کمبود منابع آب باعث شده است که برخی از این مردم بلوط‌ها را بکُشند و زغال کنند. این روند اما حالا به کمک لیلی در روستای گِل‌سفید کاملا متوقف شده است. روستای گِل‌سفید از توابع دهستان مشایخ در بخش حومه مرکزی شهرستان اردل است که حالا در آن هیچ بلوطی قطع نمی‌شود. یعنی لیلی نمی‌گذارد که قطع شود.

تاج ماه از زنان روستای گِل‌سفید است. او می‌گوید: ما سال‌ها لیلی را می‌شناختیم اما فکر نمی‌کردیم او بتواند به ما کمک کند. می‌گفتیم از لیلی کاری ساخته نیست. بعد سروکله یک گروه در روستا پیدا شد که به ما می‌گفتند از لیلی کمک بگیرید. ما اول حرف‌شان را باور نکردیم. گفتند ما ngo هستیم و روی این مسئله کار علمی کرده‌ایم به ما اعتماد کنید. خلاصه آن قدر رفتند و آمدند تا قبول کردیم با زن‌های روستا از لیلی کمک بگیریم.



مهندس میترا البرزی‌منش مدیر انجمن پاما (انجمن پایشگران حامی محیط زیست) است. او درباره استفاده از لیلی می‌گوید: قصدمان این بود که از صنایع دستی این روستا استفاده کنیم. به زن‌ها گفتیم به مردها بگویید درخت قطع نکنند ما در عوض کاری می‌کنیم که شما بتوانید صنایع‌دستی بسازید و بفروشید و درآمدزایی داشته باشید. بعد خواستیم صنایع دستی‌شان را به ما نشان بدهند. وقتی لیلی را دیدیم مطمئن شدیم که لیلی می‌تواند روستا را نجات بدهد. لیلی عروسکی قدیمی است که در چهار‌ومحال‌وبختیاری و کهگیلویه‌وبویراحمد درست می‌کنند. با چند تکه چوب و کمی پارچه عروسکی می‌سازند که لباس لُری به تن دارد. به زن‌ها گفتیم شما لیلی بسازید بقیه‌اش با ما. در تهران و شهرهای دیگر برای آنها مشتری پیدا کردیم و آنها لیلی درست کردند. در واقع به سراغ درآمد جایگزین رفتیم تا اهالی روستا از فکر زغال بیرون بیایند. بانوان روستا دور هم جمع شدند و سازمان محلی‌شان را تاسیس کردند، به نام سازمان محلی شولیز. سپس با همکاری اداره منابع طبیعی برای درختکاری در 10 هکتار از جنگل‌های قرق منطقه و کاشت بذر بلوط و نگهداری آنها تا مدت یک سال قرارداد بستیم و درخواست ثبت ملی و بین‌المللی عروسک لیلی را به استانداری دادیم. حالا به لطف لیلی داریم کارهای بزرگ‌تری می‌کنیم. امیدوارم بتوانیم روستاهای اطرف گِل‌سفید را هم مجاب کنیم. این روزها در تهران نمایشگاه داریم و تعدادی از بانوان روستا به نمایندگی از سایر اهالی آمده‌اند.

عكس ها از آرشيو شخصي: عابد بابك بهاروند

 

اقدام جالب يك ميلياردر در چين

اقدام جالب يك ميلياردر در چين

بسیاری از مردم پس از تغییر وضعیت زندگی و بدست آوردن ثروت به اسراف و تجمل گرایی روی می آورند اما این مرد چینی تصمیم گرفته است که تمامی کوخ ها و منازل قدیمی روستای محل تولد خود را خراب کرده و به جای آن خانه هایی فاخر برای مردم زادگاه خود بسازد.

 به گزارش خبرگزاری شارل آیوب، یک میلیاردر چینی در اقدامی جالب توجه، اقدام به بازسازی روستای محل تولد خود نمود.


اقدام عجیب یک میلیونر (+عکس)


 شیونگ شیهوا که بیش از 54 سال سن دارد در روستای "شیونگ کینگ" یکی از روستاهای شهر "شینیو" در جنوب چین به دنیا آمد و خانواده اش از کمک ها و حمایت های مردم روستا بهره مند می شد.

اکنون که شیونگ به جمع میلیاردر های صنعت فولاد پیوسته است تصمیم دارد محبت اهالی روستای خود را جبران کند و برای همه آنها خانه هایی فاخر بسازد.

مسافري از آمريكا

 

 
 مرد لرستانی اصل ساکن آمریکا همه ساله در ایام محرم به ایران آمده و در مراسم گل‌مالی لرستان حاضر می شود و حتی مرگ دردناک فرزند معلولش نیز، نتوانسته در این سال‌ها مانع عزم او برای شرکت در این مراسم شود.
 
علی سلاح ورزی از اهالی لرستان و ساکن امریکاست. او بعد از چند بار رفت و آمد بین ایران و امریکا و اقامت کوتاه مدت ساکن امریکا شده و بیشتر ایام سال را در این کشور سپری می گند. ممکن است علی سلاح ورزی چند مرتبه در سال به زادگاهش آمده و دوباره به امریکا بازگردد. یکی از مواردی که او هر سال با وجود کیلومترها فاصله او را به ایران می کشاند مراسم عزاداری و گل مالی مردم لرستان درمحرم است او با وجود زندگی راحتی که در امریکا دارد ترجیح می دهد مراسم عزاداری محرم را در کنار همشهریانش باشد و بعد از پایان آن به امریکا بازگردد. حتی مرگ دردناک فرزند معلولش که بعد از 40 سال زندگی مشقت بار بود نتوانست در این سال ها مانع از عزم راسخ او برای شرکت در این مراسم شود.
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم
 
(تصاویر) مسافر هرساله نیویورک در گل‌مالی محرم

فقط بخوانيد

مسئول سرپناه می‌گوید: «یک ماه اول لیلا را در یک خانه نگه داشته بودند و از او سوءاستفاده می‌کردند.»
لیلا برای فرار از جامعه، روی درخت رفته، شب‌های متوالی بدن نحیفش را بالا کشیده، با یک‌لا ملحفه در سرمای پاییزی تهران کز کرده روی شاخه‌های نه‌چندان مطمئن، از ترس آزار و اذیت؛ تجربه‌ای هولناک که بارها‌ و بارها دچارش شده؛ بی‌صدا، بی‌فریاد با زخم‌های عمیق بر تن و روحش.

کلاً چهار ماه طول کشیده؛ چهار ماه که از دختر 15 ساله‌ی خانه تبدیل شود به مادر ناشنوا در چهارمین روز ترک شیشه و هرویین؛ در سرپناه شبانه زنان معتاد و کارتن‌خواب.

سعی می‌کنند با ایما و اشاره او را متوجه سوال‌هایم کنند. خودش اما صدایش درنمی‌آید که تنها دست‌هایش می‌چرخند و آواها از دهانش خارج می‌شوند؛ گنگ و مبهم. می‌فهمم خانه‌شان شهریار بوده است؛ پدرش نقاش، مادرش خانه‌دار. پدرش در اثر یک تصادف می‌میرد، مادرش سه‌ماه بعد سکته می‌کند و در آن زمان لیلا تنها در خانه بوده و صدایی نداشته به اورژانس زنگ بزند. هرچه با برادرهایش تماس می‌گیرد جواب نمی‌دهند تا مادر جلو چشمانش جان می‌دهد. قصه‌اش به اینجا که می‌رسد، اشک‌هایش سرازیر می‌شود؛ اشک‌هایی که خیال بند آمدن ندارند. کسی را یارای تسلایش نیست. غمش در کنار درد و بیقراری چهارمین روز ترک هرویین و شیشه برای مادری 35 کیلویی که چهارماهه هم باردار است، طاقت‌فرساست.

پروانه؛ دختر بهبودیافته‌ای که اولین‌بار لیلا را به سرپناه شبانه «تولد دوباره» آورده، با هیجان می‌گوید: «خودم فیلمش را دیدم، تو کوچه اوراقچی‌ها خوابیده بود از ترسش. دم‌دمای صبح بوده انگار. فیلمش را گرفته بودند. خودم فیلمش‌رو دیدم علناً. ببین مردم این منطقه چه‌جوری هستن؟ تو تاریک و روشن هوا ازش تو خواب فیلم گرفته بودن. دنبال سوژه‌ن دیگه.»

صداها درهم گم می‌شوند. هرکس چیزی می‌گوید. لیلا با سه‌تا برادرش زندگی می‌کرده است. یکی متأهل است و دو تا مجرد. برادر را که ادا می‌کند، دو انگشت دو دستش را به نشانه پیوند در هم گره می‌زند. ادای فرار را با دو انگشت در حال حرکت درمی‌آورد. ادای کتک و زاری را که درمی‌آورد، انگشت‌هایش را بر صورتش می‌کشد. «دریا» ایما و اشاره‌هایش را ترجمه می‌کند: «برادرهایم زیاد من را کتک می‌زدند. برادرم به من شک کرد.» ادای بریدن مو را درمی‌آورد. «موهایم را برید. کتکم زد.» شکی که حاصلش فرار لیلا از خانه بوده و این، نقطه آغاز تراژدی زندگی دخترک می‌شود؛ کتکی که هنوز هم گویا آثارش روی بدنش هست: «زمانی که آمد اینجا جای ضرب‌وشتم روی بدنش هنوز باقی مانده بود. با سیم کتکش زده بودند و گوشت بدنش کنده شده بود.»

اولین‌بار چطور آمدی «شوش» لیلا؟ اولین‌بار را با «یک» نشانش می‌دهد. کسی او را آورده و اینجا وسط میدان «شوش» رها کرده. چه کسی؟ معلوم نیست. «شوش» را می‌تواند ادا کند. شینی بلند. اینجا همین حوالی «لوکیشن» لابد قصه است؛ قصه‌ای با انبوهی سیاهی‌لشکر، اراذل‌واوباش، معتادان و زنان خیابانی «شوش».

اولین کام را چه‌زمانی گرفته معلوم نیست. سر درددلش باز شده، کاری به سوال‌های من ندارد. قصه خودش را روایت می‌کند. در پارک، حیران و سرگردان می‌چرخیدم. التماس می‌کردم. کف دست‌هایش را به نشانه التماس بر هم می‌گذارد. سرش را خم می‌کند. چشمانش همان زاری التماس را دارند. «گشنم بود. خواهش کردم به من غذا بدن. در خونه مردم رو زدم، گفتم سردمه اجازه بدین بیام تو ... . با سیلی‌ زدن تو صورتم و گفتن برو. برو از اینجا.»

مسئول سرپناه می‌گوید: «یک ماه اول لیلا را در یک خانه نگه داشته بودند و از او سوءاستفاده می‌کردند.»

اینها را که می‌گوید، پروانه به حرف می‌آید که: «تو اون خونه بوده که میم‌ میره اونجا و باهاش آشنا میشه. ساقی بوده مواد می‌برده اونجا. بعد هم دلش سوخت که اونجا ازش سوءاستفاده می‌کردن از اون خونه آوردش بیرون. موادش را براش نگه می‌داشت. ولی کاری کرد که مواد نکشه. چون تو اون خونه معتادش کرده بودن. من از روزی که دیدمش تو «شوش» بود. یک موقع کاری چیزی داشت یا گشنه‌اش بود یا هرچی، من و مهدی بهش کمک می‌کردیم. تا اینکه میم‌ گیر کرد. میم را بردند کمپ و این موند تو خیابان.»

پروانه لابه‌لای اشک‌های روان لیلا ادامه می‌دهد، ضجه‌هایش: «شب اول بعد از رفتن میم موند تو خیابون اما فرداشبش که دیدم این‌جوریه آوردمش اینجا. تو این منطقه باید یکی بالای سر آدم باشد اگه نباشه همه می‌خوان همه‌جوره سوءاستفاده کنن. منم دیدم اینطوری شد، می‌خوان ازش سوءاستفاده کنن. جایی جز اینجا بلد نبودم خدایی. زمان ما این خوابگاه و اینا نبود که ما به این بدبختی افتادیم. جاومکان نداشته باشه مصرف‌کننده هم باشه به‌عنوان اینکه بیا جا بدیم بهت، مواد بدیم بهت، آخرش به سوءاستفاده ختم میشه. من خودم سنم یکم از این بالاتر بود این تجربه‌ها رو کردم. این نمی‌تونه از خودش دفاع کنه زبون نداره نمی‌تونه داد بزنه.»

صدای گریه لیلا در اتاق می‌پیچد. نفسش‌ لابه‌لای هق‌هق‌ها گیر می‌کند. زن‌های خوابگاه او را در آغوش می‌کشند تا کمی آرام‌تر شود. دستش را می‌گیرم. تازه یادم می‌افتد که کودک است و دستان کودکی‌اش را گرفته‌ام؛ کودکی که در چهارماه پیش و لابه‌لای دردها جامانده. انگشتانش ظریف و کوتاهند، نقطه‌هایی از لاک‌نقره‌ای روی دست‌هایش جامانده.

دریا در جست‌وجوی راهی برای آرام کردنش با ایما و اشاره و صدا می‌گوید: «لیلا اول خدا، انگشت را می‌گیرد به سمت آسمان. رو می‌کند به ثریا اون مادر، من خواهر، این‌ها همه دوست.»

«قلبم می‌زند.» با مشتی که روی سینه‌اش می‌گیرد، این را می‌گوید. هر زمانی‌ که یاد پدر و مادرش می‌افتد، این‌ شکلی می‌شود. لیلا به لرزه می‌افتد. نبضش را می‌گیرند. آب‌قند بهش می‌دهند. پتو می‌پیچند دورش. روز چهارم ترک مواد است. هرویین و شیشه را با هم کنار گذاشته. دردهای فیزیکی هرویینش کنار رفته. الان بی‌قراری شیشه مانده.

ثریا می‌گوید: «روز چهارم و روز هفتم سخت‌ترین روز‌های ترک شیشه است.» اینجا همه همدردند.

دریا ادامه می‌دهد: «لیلا سه درد دارد؛ درد خماری و نسخی و درد بچه‌اش و درد سوم اینکه لال است و نمی‌تواند دردش را بگوید. کارهای بچه‌اش در حال پیگیری است، از طریق قوه قضاییه و پزشکی قانونی کشور. با پزشکی قانونی از طریق دادستانی در حال انجام است اگر دیر هم شود انجام می‌دهند.»

پروانه تعریف می‌کند که: «من یک‌بار با قفل فرمون کتک خوردم سر این. یک‌بار اومدن ببرنش رفتیم دعوا با قفل‌فرمون مارو زدن.» ثریا پی حرفش را می‌گیرد که «آوردنش به مرکز به این راحتی نبود. خیلی‌ها اومدن اینجا دنبالش. تهدیدمون کردن. شیشه‌های مرکز رو شکستن. سنگ‌بارون کردن مرکز رو شبانه... مردای پارک خود ما رو هم تهدید کردن. همین بار دوم ساعت 1:30 شب آوردیمش. چهار شب پیش برای بار دوم آوردیمش. بچه‌های اینجا از بیرون خط‌گرفتن، پروندنش. ترسونده بودنش که تحویل مأمورا می‌دنت. میندازنت زندان. این بهونه بود که ببرن و ازش سوءاستفاده کنن. برای اینکه باهاش کاسبی کنن. بار دوم با مأمور رفتیم پارک «شوش» برش گردوندیم. سه روز تمام منطقه رو زیر پا گذاشتیم که پیداش کنیم.»

در این مدت چه بر لیلا گذشته بود؟ «حدود 15 - 20 روز بیرون بود. وضعیت جسمی‌اش شبیه دفعه اولی بود که اینجا آوردیمش. تا مدت‌ها درگیر جراحت‌هایش بودیم.»

«20 روز پیش که فراری‌اش دادند، برایش سمعک گرفته بودیم. داشتیم پیگیری می‌کردیم. فقط باید می‌بردیم بهزیستی قالب گوشش را می‌گرفتیم که متأسفانه آن موقع فراری‌اش دادند از مرکز.»

قرصی به اصرار می‌دهند بخورد، حالا دیگر گریه لیلا تبدیل به مویه شده است.

لیلا دست‌هایش را به حالت دعا می‌آورد بالا و چیزی می‌گوید. دریا تکرار می‌کند: «خدایا کمکم کن.»

آزمایش «اچ‌آی‌وی» و «هپاتیت» او منفی بوده اما کم‌خونی دارد. 35 کیلو وزنش است.

اصالتاً اهل شمال شرق ایران هستند. می‌رود عکس پدر و مادرش را می‌آورد. دو تا عکس سه در چهار، در قاب کوچک عکس‌ها، پدر و مادر جوانند و جدی. عکس مادرش را می‌گیرد کنار صورتش. می‌گوید شبیه مادرم هستم. با صورتی کشیده، لب‌های درشت و چشم‌های ریز مثل لیلا. از آرزوهای لیلا که می‌پرسم لبش به خنده باز می‌شود با همان زبان ایما و اشاره. دست‌هایش را می‌گذارد روی گوش‌هایش و سرش را تکان می‌دهد و می‌خندد: «دوست دارم بازی کامپیوتری، هندزفری و سمعک داشته باشم. ساعت بزرگ طلایی داشته باشم. مثل ساعت معلمم.» دستش را می‌گذارد روی مچ دستش. ادای رقصیدن درمی‌آورد برای گفتن عروس شدن و با خوشحالی می‌فهماند دوست دارد عروس شود. «چون من پدر و مادر ندارم دوست دارم بچه به دنیا بیارم.» شکمش را بزرگ می‌کند. «مادر بچه‌ام بشوم. شوهر داشته باشم که بابای بچه‌ام شود. من بابا ندارم، بچه‌ام بابا داشته باشد.»

دوست دارد خانه بگیرد و هیچ مردی را به خانه‌اش راه ندهد. نشان می‌دهد که از چشمی در بیرون را نگاه می‌کند و مردان را راه نمی‌دهد. انگشت سبابه‌اش را به نشانه نه تکان می‌دهد. به ما تعارف می‌کند با دست‌هایش، «اما شما بیایید». انگشتانش را گره می‌زند: «شما دوستانم هستید.»

در حال رفتنیم که سوگند می‌آید داخل. 17 ساله و بسیار زیباست. یکی از زنان کارتن‌خواب او را آورده. دیشب را در پارک خوابیده است. مادرش را مأموران در حال حمل مواد مخدر گرفته‌اند و صاحبخانه او را از اتاق نقلی‌شان انداخته بیرون. اعتیاد ندارد. کار دریا و ثریا ادامه دارد. این‌بار تلاش برای نگه‌داشتن سوگند در این سرپناه.

وقتی که عقل جای زور را می گیرد

دیوار برلین فرو ریخت

9 نوامبر سال 1989 زمانی است که دیوار برلین بین دو کشور آلمان شرقی و غربی فرو ریخت. در جنگ دوم جهانی وقتی کشورهای متفق یا همان کشورهای آمریکا شوروی فرانسه و انگلستان بر علیه کشور گشایی آلمان به رهبری هیتلر متحد شدندپس از شکست آلمان در جریان کنفرانسی که به کنفرانس یالتا مشهور بود برلین پایتخت رایش سوم به دو بخش غربی و شرقی تقسیم شد که در بخش غربی آن نیروهای متفق مستقر بودند و نیروهای متحد در بخش شرقی آن.

سالها گذشت و مردمی که از وضعیت خود در زیر پرچم کمونیسم به تنگ آمده بودند و از آزادی زیادی برخوردار نبودند به هر کاری دست میزدند تا به آلمان غربی بگریزند. سیل مهاجرت به حدی رسید که در اوت 1961 برابر با مرداد 1340 خورشیدی نیکلای خروشچف دبیر کل حزب کمونیست اتخاد جماهیر شوروی به دبیر کل حزب کمونیست آلمان شرقی والتر اولبریخت دستور داد تا برای جلوگیری از فرار مردم که تا آن زمان تعدادشان به بیش از 3 میلیون نفر رسیده بود دیواری بین آلمان شرقی و غربی ایجاد نماید و با وجود این هم فرار از برلین و آلمان شرقی ادامه داشت. در سال 1989 با روی کار آمدن گورباچف به عنوان دبیر کل حزب کمونیست اتخاد جماهیر شوروی نهایت با اصلاحاتی که انجام داد منجر به فروپاشی شوروی گردید و با مطرح نمودن تز خانه مشترک اروپایی باعث شد تا در 9 نوامبر 1989 دیوار بین آلمان شرقی و غربی فرو ریخته و مردم آلمان شرقی آزادی را در آغوش بگیرند. میتوان نتیجه گرفت که هر چیزی که آزادی مردم را سلب نماید اگر چه دیوار بتنی و سیم خاردار هم باشد بالاخره روزی فرو خواهد ریخت.(با برداشتی آزاد از سایت فرارو)

 

 

هیات عشاق الحسین - عاشورای سال 1393

هیات عشاق العباس - عاشورای سال 1393

 

عکس ها ی عاشورا در هیات عشاق العباس لرستانی های مقیم تهران 1393

  

عکس های عاشورا در هیات عشاق العباس لرستانی های مقیم تهران

سال 1393