شب هنوز نرفته اما تو چرا بیـــــــداری؟  


شب هنوز نرفته اما تو چرا بیـــــــداری؟ 


نکنه این همه دردو تو میخوای برداری؟ 



تو که گفتی همه شب من توی خوابت هستم 


کاشکی امشب خود من چشم تو رو می بستم 



من به دستای خدا خیره شدم معجزه کرد 


معنی معجزشو زود تو قلبـــــــــــــــــم برگرد 



جــــــــاده تحویل بهاره حالمو زیبا کن 


روی دنیای منو به روی عشقت وا کن 



کاشکی امشب مث ماهی توی تنگت بودم 


مث سالای گــــــــذشته مات و گنگت بودم 



کاشکی امشب مث عشقای تو کوتاه میشد

 
اون که باید برسه ایندفعه پیــــــــــــــدا میشد



چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟


در این خاک زرخیز ایران زمین
نبودند جز مردمی پاک دین


همه دینشان مردی و داد بود
وز آن کشور آزاد و آباد بود


چو مهر و وفا بود خود کیششان
گنه بود آزار کس پیششان


همه بنده ناب یزدان پاک
همه دل پر از مهر این آب و خاک


پدر در پدر آریایی نژاد
ز پشت فریدون نیکو نهاد


بزرگی به مردی و فرهنگ بود
گدایی در این بوم و بر ننگ بود


کجا رفت آن دانش و هوش ما
که شد مهر میهن فراموش ما


که انداخت آتش در این بوستان
کز آن سوخت جان و دل دوستان


چه کردیم کین گونه گشتیم خار؟
خرد را فکندیم این سان زکار


نبود این چنین کشور و دین ما
کجا رفت آیین دیرین ما؟


به یزدان که این کشور آباد بود
همه جای مردان آزاد بود


در این کشور آزادگی ارز داشت
کشاورز خود خانه و مرز داشت


گرانمایه بود آنکه بودی دبیر
گرامی بد آنکس که بودی دلیر


نه دشمن دراین بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانه داشت


از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت


از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد


چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند


به یزدان که گر ما خرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم


بسوزد در آتش گرت جان و تن
به از زندگی کردن و زیستن


اگر مایه زندگی بندگی است
دو صد بار مردن به از زندگی است


بیا تا بکوشیم و جنگ آوریم
برون سر از این بار ننگ آوریم


دوباره حرف دلم در گلوی لعنتی است

بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد

سارا به سين سفره مان ايمان ندارد

 

بعد از همان تصميم کبري ابرها هم

يا سيل مي بارد و يا باران ندارد

 

بابا انار و سيب و نان را مي نويسد

حتي براي خواندنش دندان ندارد

 

انگار بابا همکلاس اولي هاست

هي مي نويسد : اين ندارد... آن ندارد...

 

بنويس"کي آن مرد در باران مي آيد؟"

اين انتظار خيسمان پايان ندارد؟


سکوت ممنوع

 

آقا اجازه درد دندان کشت ما را

 

در حسرت یک پاره ی نان کشت  ما را

 

 

گفتند برخی عند ربی یرزقونند

 

این تکه از آیات قرآن کشت ما را

 

 

با مرگ گاوان محل در هر  طویله

 

این ما و مای گاوداران کشت ما را

 

 

این بار جای پاره قرآن روی  نیزه

 

پیراهن خونین عثمان کشت ما را

 

 

در عصر خونین عصر شب عصر شبیخون

 

پیشانی جا مهر ایمان کشت ما را

 

 

دیشب تراشیدم تمام صورتم را

 

این ریش های نا مسلمان کشت ما را

 

 

آقا بیا تا بی خیال نان  بمانیم

 

آه گدایان خیابان کشت ما را

 

 

گفتیم می آیی که در پایت  بباریم

 

سیلاب وحشتناک باران کشت ما را

 

 

ما از نژاد برتر خورشید  بودیم

 

سرمای سنگین زمستان کشت ما را

 

 

از خیر این یک پاره ی نان هم  گذشتیم

 

آقا اجازه درد دندان کشت ما را

 

گفت شیرین بنویس شیرین و فرهاد ننویس....

در من پرنده‌ای‌ست که دیگر

 

به هیچ درختی اعتماد ندارد

 

 

در من بهاری‌ست که دیگر

 

با هیچ تقویمی راه نمی‌آید

 

 

در من زنی ست که دیگر

 

وجود ندارد

 

 

پ.ن :

بي تو هر شب غمتو به خلوت خودم مي بردم
خبري از تو نبود و لحظه ها رو مي شمردم
وقتي شب سحر ميشد به بيقراري
خودمو به دست گريه مي سپردم
گله و شکايتي از تو به لب نمي آوردم
تو به ياد من نبودي اما من واسه ات مي مردم
اما من واسه ات مي مردم واسه ات مي مردم




مرگ...


بگو تگرگ ببارد  چاره من باران نیست

بگو برایم حلوا بپزند .... انگار این ته مانده از تقویم سال هم سرطان سرعت گرفته ...

خواهم پیچید در اولین کوچه بن بست  تا نحسی تمام روزهای خاکستری را

 پشت در خانه کسی جای گذارم ..

من در سرزمینی زندگی میکنم  که مرگ را در کاغذهای کاهی بزرگ تکریم میکنند

و حضور ِ چون منی  معصیتی است به بزرگی زندگی ...!

 

گریزی نیست..... تبعید شده ام به این کرانه دلگیر

 که پنجره هایش لبریزند از شب ...

ومردمانش قفس کرکسان را بردیوارهای تنهایی شان می آویزند ...

اما چشمهایم عادت نمیکنند به این تاریکی ...!!!!

       

باید قدم بزنم  ..جایی دورترازاین حوالی ...تانرسم  حالم خوب نخواهد شد ....!

خوب شدم به  دوستانم سری میزنم ببخشید

تغییر در نگارش وبلاگ .... دوباره در اوج خواهم ایستاد.....

یک چراغ روشن روی کتف دیوار...

گردن شب من  زیر تیغ انکار...

 

خط خطی صورت  رد اصل مضمون...

جمله‌های بی‌ربط  واژه‌های کم خون...


یک ترانه از دور  یک صدای مهلک...

سیم برق شهری  سمت روح سالک...

 

دکمه های کنده ... اعتصاب خنده...

یک شکنجه در کنج ... ضربه ی کشنده...

 

یک قیاس بی ربط بین اشک و غضروف...

نئشه علف بود قیلسوف معروف...

 

پله های تاریک ... منطق عفونی...

روی میز تحریر ... استکان خونی...

 

بوی گند الکل ... خواب مرد کف بین...

عطسه های نحس وسرفه های چرکین...

 

شک تازه در رگ ... بسته های دارو ...

دود شرم سیگار سمت نئش بد بو...


مرگ و زندگی

 

اون حلقه که تو دستته ، طناب اعدام منه


ستاره ی غرق به خون تو سفره ی شام منه


تو اون جا غرق زندگی ، من این جا غرق مردنم


مثل یه دیوونه دارم اشک می ریزم ، جون می کنم




از خونه بیرون می زنم ، طاقت موندن ندارم


باید بیام ببینمت ، یه هدیه ای برات دارم


چه قدر شلوغه کوچتون ، ببین چه شور و حالیه


اما تو سفره عقدتون ، جای یه چیزی خالیه


مگه می شه تو این لباس ، نبینمت رویای من


فقط بذار نگات کنم ، چیزی نگو ، حرفی نزن



بی دعوت اومدم ببخش ، مهمون ناخونده منم


خواستم کنار تو باشم ، لحظه ی پرپر زدنم


چیزی برام نمونده که وصلم کنه به این زمین


غیره یه رگ که بعد تو ، پاره می شه فقط همین





چشماتو روی من نبند ، نترس دارم تموم می شم


رو سفره ی عقدت می خوام گل های قرمز بپاشم


این دم آخر بذار تا نگات کنم یه عالمه


عزیزکم ببخش اگه چشم روشنیم برات کمه


سوگند....


به چشمای تو سوگند که عشقت واسه من رنگ جنونه

به چشمای تو سوگندکه عشقت مثل آتیشه تو قلبم مثل خونه 


اگه یار تو باشم با این دستای خسته ام

واسه تو لونه میسازم تو همین قلب شکسته ام

به چشمای تو سوگند

به چشمای تو سوگند


من اونقدر پر عشقم

من اونقدر پر دردم

که عاشقای دنیا نمیرسند به گردم... 


آخ دیگه خواب تو چشام نیست

امیدی تو نگام نیست

پر از دردم و ای وای

که یه درمون سر رام نیست

یه درمون سر رام نیست


تو که نیستی خیال کن که دیگه هیچکی باهام نیست

دیگه هیچی تو این زندگی اونجور که میخوام نیست

 

من از غم مینویسم مینویسم که بخونی

من از دل مینویسم که غم عشقو بدونی

تو از حال یه عاشق آخه هیچی نمی دونی

نمی دونی نمی دونی



 

ماهیانه...


هر که میخواهی باش

 

این پریود مشترک انسانهاست

 

تو نیز ، روزی

 

ساعتی

 

لحظه ای

 

احساس خواهی کرد

 

که

 

هیچکس دوستت ندارد

 

 

 

اگر آنروز ، امروز است و

 

آن ساعت همین ساعت و

 

آن لحظه همین حالا

 

بدان

 

من دوستت دارم

 

و از بیانش

 

نمی هراسم.....

 

 

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره.....

لالالالا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هر ساله

هنوزم تیرو ترکش قلبو میشناسه

هنوز شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خارو بی کینه

نمییبینی نشسته گلوله تو سینه

آخه بارون که نیست رگبار باروته

سزای عاشقای خوبه ما ایــنه

نترس از گلوله دشمن گل لادن

که پوست شیر، پوست سرزمین من

اجاق گرم سرمای شب سنگر

دلیل تا سپیده رفتن و رفتن...

 

نخواب آروم گل بادوم ناباور

گل دل نازک خسته،گل پرپر

نگو باد ولایت پرپرت کرده

دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره

نگو این ابر بی بارون نمیزاره

مثل یار دلاور نشکن از دشمن

ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم

نذاشتن حتی با هم دیگه بد باشیم

کتابای سفیدو دوره میکردیم

که فکر شب کلاهی از نمد باشیم


نگو رفت تا هزارآفتاب،هزار مهتاب

نگو کو تا دوباره بپریم از خواب

بخون با من نترس از گلوله ی دشمن

بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره

نگو تقدیر ما صد تا گره داره

به پیغام کلاغای سیاه شک کن

که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

  

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره

نخواب وقتی که خون از شب سرازیره

بخون وقتی که خوندن معصیت داره

بخون با من، بیا تا من ، نگو دیره

سکوت شیشه های شب غمی داره

ولی خشم تو مشت محکمی داره

عزیزه جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

عزیزه جمعه های عشق و آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره

  

نخواب ای حسرت سفره ، گل گندم

نباش تو دالونهای قصه سردرگم

نخواب رو بالش پرهای پروانه

که فریاد تو رو کم داره این مردم

لالالالا دیگه بسه گل لاله

 

محبت محال....


اين همه دنبال تو بودم كه چي

از تو نوشتم و سرودم كه چي

عمري شدي بود و نبودم كه چي

شدي تموم تار و پودم كه چي

 

ديگه زمونه دشمن عاشقه

تشنه به خون عاشق صادقه


دربدري بخت دل لايقه

عاقبت عشق حقيقي دقه

 

ديگه دلم بي غزل و ترانست

بدون نغمه هاي عاشقانست


ديگه كسي نميخره دلم رو

اين دل بي رفيق قافلم رو

 

چون ديگه از هر چي دله بريده

يك خط قرمز رو خودش كشيده


خسته شدم از تو و خيالت

از همه ي محبت محالت



خواهش....

دلواپسم چيزي بگو

چجوري بي تو سر كنم

عذاب بي تو بودنو

نميتونم باور كنم

 

فرصت بده بهت بگم

تو آخه اميد مني

چطور ميخواي از اين وطن

از عاشقت دل بكني

 

من ميدونم نميتوني

اشك چشامو نبيني

فقط مثل خاطره اي

توو قاب عكسي بشيني....

 

 

موندن من

بدون تو

رفتن تو

بدون من

قصه ي پر كشيدن

يه روح از دو تا بدن

 

خودت كه ميدوني بگو

بي تو نفس كم ميارم

به جز شباي  چشم تو

پناه ديگه ندارم...

 

چجور ميشه دستاتو از

دستاي من رها كني

مگه ميشه سايمو از

اين بدنم جدا كني

 

نميتوني تنها بري

اين سرنوشت شوميه

قصه ي عشق من و تو

آخر ناتموميه

 

اين آخرين حرف منه

بگو كه بي من نميري

شب رو به من ميبخشي و

توو چشمم آروم ميگيري

 



پياده...

توو كوچه اي كه سوت و كوره

نگاه من ز چشمي دوره

منتظر فرشته بودم

اوون كه توو تاريكه ي نوره

 

سالهاي سال ميگردم و

پيدا نمي كنم نشونه

نه راه پيش دارم  توو كوچه

نه راه برگشت به خونه

 

اسير كوچه ها شدم

پياده خسته شده دلم

از اين كوچه به اوون كوچه

نميدونم كجا برم

 

راه خونه گم كردم و

سرگردون و پريشونم

آه اي خدا برس به داد

 همين دلم و همين جونم



نمیخواهم دگر تو را ای یار...

 

قلم چرخید و فرمان را گرفتند

ورق برگشت و ایران را گرفتند

 

به تیتر  ((شاه رفت))  اطلاعات

توجه کرده ، کیهان را گرفتند

 

چپ و مذهب گره خوردند و شیخان

شبانه جای شاهان را گرفتند

 

همه از حجره ها بیرون خزیدند

به سرعت سقف و ایوان را گرفتند

 

گرفتند و گرفتن کارشان شد

هر آنچه خواستند آن را گرفتند

 

به هر انگیزه و با هر بهانه

مسلمان ، نامسلمان را گرفتند

 

به جرم بد حجابی ، بد لباسی

زنان را نیز ، مردان را گرفتند

 

سراغ سفره ها ، نفتی نیامد

ولیکن در عوض نان را گرفتند

 

یکی نان خواست بردنش به زندان

از آن بیچاره دندان را گرفتند

 

یکی آفتابه دزدی گشت افشاء

به دست آفتابه داشت آن را گرفتند

 

یکی خان بود از حیث چپاول

دو تا مستخدم خان را گرفتند

 

فلان ملا مخالف داشت بسیار

مخالف های ایشان را گرفتند

 

بده مژده به دزدان خزانه

که شاکی های آنان را گرفتند

 

چو شد در آستان قدس دزدی

گداهای خراسان را گرفتند

 

به جرم اختلاس شرکت نفت

برادرهای دربان را گرفتند

 

نمیخواهند چون خر را بگیرند

محبت کرده پالان را گرفتند

 

غذا را آشپز چون شور می کرد

سر سفره نمکدان را گرفتند

 

چو آمد سقف مهمان خانه پایین

به حکم شرع مهمان را گرفتند

 

به قم از روی توضیح المسائل

همه اغلاط قرآن را گرفتند

 

به جرم ارتداد از دین اسلام

دوباره شیخ صنعان را گرفتند

 

به این گله دو تا گرگ خودی زد

خدایی شد که چوپان را گرفتند

 

به ما درد و مرض دادند بسیار

دلیلش اینکه درمان را گرفتند

 

همه این ها جهنم ، این خلایق

ز مردم دین و ایمان را گرفتند...

 

 

تفنگت را زمین بگذار


تفنگت را زمین بگذار

که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار




زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونریزی ست

زبان قهر چنگیزی ست

بیا بنشین، بگو نشنو ، بگو بشنو ، سخن شاید

فروغ آدمیت ، راه در قلب تو بگشاید...



برادر! ای برادر... گر که می خوانی مرا، بنشین برادر وار

تفنگت را زمین بگذار

تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو

این دیو انسان کش برون آید....



تو از آیین انسانی چه می دانی؟

اگر جان را خدا داده ست

چرا باید تو بستانی؟

چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را

به خاک و خون بغلطانی؟




گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی

و حق با توست

ولی حق را -برادر جان-

به زور این زبان نافهم آتشبار

نباید جست...



اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار

تفنگت را زمین بگذار...

(( روز میلاد رهایی ... وطن من میشه آزاد ))

در ایران، انسان را به خاطر داشتن فکر و اندیشیدن محاکمه می‌کنند


یار دبستانی من


سالهاست که می‌خوانیم و

آرزو می‌کنیم که یاران دبستانی‌مان کاری کنند

و خود نشسته‌ایم.... همراه شوید...


یار دبستانی من ، دشمن خونی منی ؟

چوب الف شد یه چماق ، هوشت کجاست یاد منی ؟

حک شده اسم من و تو زیر ستون خوب و بد

ترکه ی بیداد و ستم شد نفرت و بغض و حسد

دشت بی فرهنگی ما خشک شده کل علفهاش

خوب و بدش سوخته که هیچ،سنگ شده قلب آدماش

دست منم هروقتی خواست پرده ای رو پاره کنه

دست تو پس زد دستم و نگذاشت که اون کاری کنه...


از یاد نخواهیم برد
    هرگز
        هرگز
            هرگز ...

دوست ندارم

می خواستم بگم بدم می آید از اینها ولی بعد گفتم اگر بگویم دوست ندارم بهتر است.


دوست ندارم:

·         شهر آلوده، خیابان‌های کثیف

·         بی نظمی، عدم رعایت قانون

·         بی دقتی و سر به هوا بودن

·         گاهی اجبار و گاهی بی اجباری

·         زندگی بی هدف

·         اتلاف وقت

·         زندگی یکنواخت و تفریح نداشتن

·         تقسیم کردن دنیا به ایران و خارج!

·         خیلی دست بالا گرفتن خارجی‌ها خصوصا آمریکایی‌ها

·         نگاه عجیب به غیر ایرانی‌ها

·         خنگی ایرانی ها

·         ناآگاهی ایرانی ها

·         سبک زندگی ایرانی ها

·         اعتماد بنفس حیوان وار و بدون آگاهی

·         ملاک های خوب بودن و بد بودن سنتی ایرانی ها

·         شکایت و غر زدن همیشگی ایرانی ها

·         نارضایتی همیشگی ایرانی ها

·         غرور و خودبرتربینی

·         تعصب خصوصا نسبت به سنت‌ها و مذهب

·         تعصبات قومی و قبیله‌ای

·         افراد بی ادب و بی ملاحظه

·         آبگوشت و فسنجون

·         کمرویی و نداشتن اعتماد به نفس

·         ناآگاهی

·         فقر

·         دوره نوجوانی

 

منتظر انتقادها یا نظراتتون هستم ...

اعتراف


 

من اعتراف میکنم به قتل ، حمل اسلحه


به ارتباط اجنبی ، به سازش و مساحمه


من اعتراف می کنم به ننگ سر سپردگی


به اغتشاش و مفسده ، به شرب خمر و هرزگی

 

من اعتراف می کنم به انقلاب مخملی

 

به کودتای موسوی علیه بیت رهبری

 

من اعتراف می کنم که خاتمی منافق است

 

و شیخ هم طبیعتا خرابکار و فاسق است

 

من اعتراف می کنم به صاف بودن زمین

 

به روز بودن شب و یسار بودن یمین

 

من اعتراف می کنم که جان نثار رهبرم

 

که قتل این همه جوان نبوده کار رهبرم

 

من اعتراف می کنم که شب سپید بود و من

 

اگر سیاه دیدمش خطای دید بود و من

 

من اعتراف می کنم که اشتباه کرده ام

 

و عمر خویش بی جهت چنین تباه کرده ام

 

 

من اعتراف می کنم تعفن لباس من

 

ز کار خویش بوده من خودم خراب کرده ام

 

فقط مرا تمیز کن ، مجال یک وضو بده

 

من اعتراف می کنم هوای آب کرده ام

 

 

 

 

من اعتراف می کنم نه بطری و نه کابل بود

 

نه سقف بود و پنکه و نه پیچش طناب بود

 

من اعتراف می کنم که قرص ها توهم است

 

و فرد خائنی چو من نه لایق ترحم است

 

من اعتراف می کنم فقط کمی امان بده

 

به دوستان گشنه ام فقط یه لقمه نان بده

 

من اعتراف می کنم تو را خدا فقط بزن

 

چه کار کرده مادرم؟ چه کار کرده پیرزن؟

 

من اعتراف می کنم فقط نگو به دخترم

 

در این یکی دو ماه من چه آمد ست بر سرم...

 

من اعتراف می کنم....

 

 

 

پ.ن : اگر نبودم شرمنده .... دست و دلم به نوشتن نمیرفت.... هوای گریه دارم ...

 

 

ندا... :(( ای وارث مشرق زمین...

ای تو بی گناه

تو بی خبر

معصوم و پاک

رفتی چه زود


اون کس که تو رو

از ما گرفت

به عشق قسم

عاشق نبود



تو آخرین نگات

اشک چشمام

آزادی مرد

باور نکرد



حرفم با خداست

چرا کسی صدات نکرد...



ندا رفتی و در چشمای تو

قلبا شکست

چون پروانه شد

بر لاله ی ایمان نشست



ندا فانوس تو

نور همه دنیای ما

عشق آزادی و خورشید در فردای ما

عشق آزادی و خورشید در فردای ما

عشق فردای ما..


شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد...


دارا جهان ندارد ، سارا زبان ندارد

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد


کارون ز چشمه خشکید ، البرز لب فرو بست

حتی دل دماوند ، آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند ، آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو ، گرز گران ندارد


روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا ، نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما ، تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها ، بر کام دیگران شد

نادر ، ز خاک برخیز ، میهن جوان ندارد


دارا کجای کاری ، دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند ، دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی ، فریادمان بلند است

اما چه سود ، اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس ، شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی , شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کورش ، ای مهر آریایی

بی نام تو ، وطن نیز نام و نشان ندارد

نا مهربان


با باد خواهم گفت...

حکایت نامهربانیت را تا از هر کویی که می گذرد

آنرا بخواند تا شاید روزی از سر کوی تو نیز بگذرد

و بخواند ، قصه ای را که برایت آشناست...


به یاد خواهی آورد مرا ، نگاه یخ زده ام را

و روزی که دنیا را بر سرم خراب کردی

به یاد خواهی آورد...


به یاد قصه ای خواهی افتاد

که نامهربانی تو و سکوت من آخرین برگشت بود

به یاد خواهی آورد...


کسی را که همه دنیای تو بود

قسمهایی که خوردی

عهد هایی که بستی

و قلبی را که شکستی

همه را به یاد خواهی آورد...


با باد خواهم گفت حکایت نامهربانیت را...


تنهایی را دوست دارم....  نمیخواهم کسی را...

شبی ناگهان از تو تنها شدن

شب ِحس ِای کاش فردا شدن

شب ِجان ِبارانم آتش گرفت

شب ِ بغض ِ کهنه زبانش گرفت

شب ِ تکه تکه غرورم شکست

دلم – متن سنگ ِصبورم – شکست

شبِ آینه تا شد از دیدنم

پُر از وحشت ِمرگ ، خوابیدنم

همین لحظه هایی که ناباورند

مرا تا مزار ِخودم می برند

کسی مرده در من که مومن نبود

سزاوارِآغوش ِ ممکن نبود

کسی مرده در من که بیگانه نیست

ستایشگر ِقلب ِ دیوانه نیست

کجایی تو ای عطر ِ بخشودگی

به دادم برس ، مُردم از زندگی


فراسوی ِانکار و دلواپسی

رسیدن به آرامش ِبی کسی

در این ناگهان تلخ و تنها شدن

به دادم برس ،صبح ِ فردا شدن

حریقی که پایان ِاین بستر است

شکفتن در آغوش ِ خاکستر است

عشق یعنی میهنم....

تیر آرش در کمانم

نام ایران بر زبانم

قله ها در زیر پایم

کهکشان ها آشیانم

سرکشم چون کوه آتش

آتشم ، آتشفشانم

چون سیاوش پاک پاکم

همچو رستم پهلوانم

کاوه ام تارپود کاویانم

من ز ماد و از هخایم

از ارشک ، ساسانیانم ، مازیارم

بابکم من رهبر آزادگانم

جشن یلدا ، جشن نوروز هم سده ، هم مهرگانم

نورخورشید نورچشم ام آسمان بی کرانم

ایران

میهنت را بنگر و ببین ویران است ، نام این ویرانه وطنت ایران است

شیرمردانش مردند و زنانش زیر لگد مال عقاید اینچنین پژمردند

آری این ایران است... این همان ملک غزل ، ملک دل و ایمان است

اشک بارانم من آه ویرانم من

گو کجاست آن عدلی که برایت دم زد آن خداوند علی

آری این عدل علیست ، کودکش را بنگر گشنه ای بی جان است

و زنش را که در این ویرانه زیر مشت و خنجر طعمه دیوان است

چشم ها را بگشا و ببین این مردم همه بی ایمانند

قلب من از غمها ، ای خدایی که حضورت سست است ، کلبه ای ویران است

چشم را بگشاییم ، قلب هامان را هم و بدانیم که زن حرمت ایمان است

آری این ایران است ، غیرت مردانش بستن چشمان است ؛ مُهر لبهامان است

سرزمین کوروش کو نشانی از تو ، ببین بنای عشقت زیر ظلم همه نامردان است

کو ، خدای تو کجاست ... بنگر آن کودک را بی مکان و بی کس گشنه ی یک نان است

کوچه هارا بنگر و زنان و مردان ، زن غرق در شلاق است غرق در تهمت و در عصیان است

نام مردان بنگر که لگد کوب سم اسبان است


و حراج است امروز ای مردم ، زن و مرد ، کودک 6 ساله میفروشند ببین

آری ایـــــــــــــــــــــــــــــــــن ایـــــــــــــــــــــران است

اشک بارانم من آری ویرانم من دست من کوتاه و قلمم لرزان است

مینگارم آری وطنم ایران است طعمه دزدان است ............


بوسه...

                                

تو گفتی ، زمین ،  آسمانی شود

هوا ترد و رنگین کمانی شود

تصادف کند آب با آینه

خیابان پر از مهربانی شود

تو دستور دادی تنم بشکفد

لبم بوسه ای ناگهانی شود!

تو مجنون ایرانی ِمن شوی

که لب های لیلی جهانی شود

تو می خواستی یوسفت نشکند

اگر چه زلیخا روانی شود!


مستی...



حالا آفتاب لب بومه

میدونم کارم تمومه

بی تو واژه کم آوردم

بی تو شعرم نا تمومه

 

دو تا چشمات رو به رومه

بغض سردی تو گلومه

میدونم دوسم نداری

تو رو دیدن آرزومه

 


بذار دستاتو بگیرم

نمیخوام بی تو بمیرم

بذار حس کنم که هستی

توی این لحظه ی مستی


 

جنس دستای تو عشقه

تو نگات خود بهشته

نکنه خدا تو بودی

من به گفتم فرشته.....

 

یادت نره اسم منو

 

یادت نره اسم منو

       منم همون که میشکست

               منم همون که دلشو .... دخیل چشمای تو بست

یادت نره اسم منو

       منم همون که گریه کرد

               قدِ دلت چیزی نداشت .... اشک چشاشو هدیه کرد

یادت نره اسم منو

       هم بغض گریه هات منم

               به خاطر تو زنده ام .... به خاطر تو میشکنم

روزای من بدون تو

       همپای غمها میگذره

               چیزِ زیادی نمی خوام .... اسم منو یادت نره

 

 

تنهایی

 

میدونم پشت همین پنجره ای

باز داری منو ورنداز می کنی

اونور شب سیاه قایم شدی

نکنه باز داری ناز می کنی

 

پیش چشام یه نگاه نقطه چین

توی دستم چمدون خاطرات

نازنین دارم میرم اما بدون

تنها می مونم همیشه پا به پات

 

اما بیچاره دل ساده من

داره تنهایی رو باور می کنه

شبای خیس نبودن تو رو

با غم و با غصه ها سر می کنه....

 

قصه...

 

بهترين قصه ي دنيا قصه ي دو تا پرندست


هر كس كه عاشق تره ، قلبش برندست


توي يه قفس اسيرن اما با دوبال عشق و رويا


ميرسن به هم هزار بار چشم به راه صبح فردا


مي كشن عكس دو تا قلب رو تن سرد يه ميله


آرزو دارن كه تا صبح  ، دلاشون از غم نميره


كاش مي شد كه آرزوشون جون واقعي بگيره


ولي افسوس كه دلاشون توي اين قفس مي ميره


من به عشقت امشب اما ، دل يك قفس شكستم


بادو خط شعر و ترانه دل رو از قفس گسستم


ميدونم كه واقعيت از يه رويا جون مي گيره


مي دونم كه آرزومون جون واقعي مي گيره