|
حسن روحاني يك طلبه اي است كه كه فقط پول مي خواهد و هيچ كاري نمي كند.حتي يك هيچ پل وخياباني درست نكرد. هي در سخراني ها مي گويد ما اين كار مي كنيم و هي مي زند زير قولش. حسن روحاني يك طلبه اي است كه فقط با شانس راي آورد. اگر هم راي نمي آورد كساني كه كانديداي رياست جمهوري بودند راي مي آوردند. به حسن روحاني رئيس جمهور فعلي اگر دور بعد رياست جمهوري آمد به او راي ندهيد. التماس دعا
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:30  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
چند ماهی است که باران نیامده است. مردم شهر کوفه دور هم جمع شده اند. یکی گفت : بیایید از بهترین بنده های خدا بخواهیم دعا کنند تاباران ببارد. آن ها به سوی خانه امام علی علیه السلام رفتند. - ای امیرمؤمنان! برای آمدن باران دعا کن! امام نگاهی به جمعیت انداخت و امام حسین را صدا زد. فرزندم! برای این مردم تشنه دعا کن! امام حسین علیه السلام دستان خود را به سوی آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! همه چیز را تو به ما بخشیده ای. از تو به خاطر نعمت هایت تشکر می کنیم. خدایا بندگان تو و زمین های تشنه منتظر باران هستند. بارانت را برای ما بفرست ... هنوز دعای امام تمام نشده بود که صدای رعد و برق در آسمان پیچید. قطرات درشت باران صورت کودکان را نوازش داد. آن روز مردم شهر کوفه از باران سیراب شدند. باران که هدیه ی خدا به امام حسین علیه السلام بود!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 20:45  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
مجمع طلاب بابل چند نماینده داشته است: تعداد کل رای ها: 264 آقای حسین زاده بر سمناني 160رای داشته است. آقای پورحسن 118رای داشته است. آقای گرجیان 94 رای داشته است. آقای جعفر زاده 81رای داشته است. آقای غفاری فر 79 رای داشته است. آقای جغفر زاده ممکن است از مجمع طلاب حذف شود، ولی آرزو می کنیم که حذف نشود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:33  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
*مسئولیت هدایت* همسر شهید همت می گوید: اخلاقم طوری بود که اگر می دیدم کسی خلاف شرع می گوید، با او جر و بحث می کردم. یک روز بهم گفت: باید با منطق حرف بزنی. بهش گفتم: ولی آدم رو مسخره می کنن. گفت: می دونی ما در قبال تمام راه کج میرن مسئولیم. حق نداریم با هاشون برخورد تند کنیم؛ از کجا معلوم که ما توی این انحراف اینها نقش نداشته باشیم؟ وقتی بهش گفتم: آخه تو کجایی که مقصر باشی؟ گفت: چه فرقی می کنه؟! من نوعی، برخورد نادرستم، سهل انگاریم، کوتاهیم، همه این ها باعث انحراف می شه.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 22:18  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
![]() پیامبر خدا و دوستش بلال در مسجد نشسته بودند و با هم صحبت می کردند. کودکی وارد شد. سلام کرد وبه پیامبر گفت: من پرد ندارم و با مادرو خواهرم زندگی می کنم. شما را خیلی دوست دارم. پیامبر با مهربانی به کودک نگاه کرد و گفت: چه با ادب حرف می زنی! بعد به بلال گفت: به خانه ی ما برو و برای این کودک خوراکی بیاور! بلال رفت و با یک کوچک خرما بازگشت. پیامبر خرما هارا شمرد. 21دانه بود! پیامبر دستی بر سر کودک کشید وگفت: 7تا برای خودت، 7 تا برای خواهرت و 7 تا هم برای مادرت. کودک یکی از خرما ها را به دهان گذاشت، خیلی شیرین بود! از پیامبر تشکر کرد و با خوش حالی به سوی خانه راه افتاد. ******
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:57  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
شب از نیمه گذشته بود. ماه از بالا نگاه می کرد. خانه ای روشن و نورانی دید. در خانه، مادر و پسری بیدار بودند. مادر دست به سوی آسمان بلند کرده بود و زیر نور ماه دعا می کرد. پسر دعاهای مادر را می شنید و آهسته آمین می گفت. - خدایا بیماران را شفا بده! - خدایا به نیازمندان کمک کن! - خدایا همه را به راه درست راهنمایی کن! پسرپرسید: مادر! چرا برای خودت دعا نمی کنی؟! مادر دستی بر سر فرزند خود کشید وگفت: عزیزم! اول برای دیگران دعا می کنیم و بعد برای خود! آن شب دختر پیامبر، حضرت فاطمه، برای همسایه ها و دوستانش دعا کرد و فرزندش حسن (ع) آمین گفت. ماه با خود گفت: چه خانه ی زیبایی و چه دعاهای قشنگی!
برچسبها: دعا, ماه, مادر, فرزند
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 9:12  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
مومن شب عمليات كربلاي 5 بود.برای فیلمبرداری رفته بودیم خط مقدم.حجم آتش خیلی زیاد بود، آن قدر زیاد بود که تقریباً همه دنبال سولهیا کانالی برای سنگر کرفتن بودند،خوب موظف هم بودند خودشان را حفظ کنند.ما هم جائی نداشتیم. صدای انفجار آن قدر مهیب بود که به قولی همه را جلوگیر کرده بود. کم کم داشتیم به صرافت برگت افتادیم که یک دفعه سید به نماز ایستاد. دو رکعت نمازش تمام شد، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.با آرامشی عجیب کار را از سر گرفت.
این مطلب در کتاب سید مرتضی آوینی بود، صفحه ی 37 برچسبها: سيد, آويني, مرتضي, خط مقدم
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:15  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:23  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
يك شب خواب پيامبر بزرگوار اسلام(ص) را ديدم. وقتی از خواب برخاستم و آنچه را كه ديده بودم براي مادرم تعريف كردم. ايشان با چند نفر از علماء تماس گرفت و خوابم اينگونه تعبير شد كه؛ بهتر است با فردي از «سادات» ازدواج كنم. اما هیچ یک از خواستگارهايم «سید» نبودند. يك بار شب جمعه كه برنامه روايت فتح، دلاوري رزمنده ها را به تصوير كشيده بود، از خدا خواستم تا يك رزمندۀجانباز كه سيد هم باشد قسمت من شود. دو ماه بعد در تاريخ 1369/5/9 «سيد مجتبي علمدار» با يك سكه يك توماني و يك جلد كلام الله مجيد به خواستگاري آمد در همان ابتدا گفت: «من از جبهه آمده ام و هيچ چيزی ندارم. اول قرآن را باز كرده استخاره مي كنم، اگر خوب آمد با شما صحبت مي كنم و اگر خوب نبود كه خداحافظ......». وقتي قرآن را باز كرد، سوره محمد(ص) آمد از آنجايي كه من خواب حضرت محمد (ص) را ديده بودم و ايشان هم در جريان بود. آن را نيك دانست. بعد از كمي صحبت، نام سيد مجتبي علمدار بر بلنداي زندگي ام ستاره اي درخشان شد. با فرا رسيدن دي ماه مراسم عقد ساده اي در خانه برگزار شد، نه طلايي ، نه لباسي و ... مهريه هم سيصد و پنجاه تومان با چند گرم طلا قرار داده شد. و در سال 1369 دومين دي ماه خاطر انگيز زندگي سيد مجتبي به ثبت رسيد.
چقدر سخت است حال عاشقی که نمی داند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه ؟ ای شهیدان ما به عشق شما زنده ایم و به امید وصل کوی شما ... اما شما به ظاهر دلیلی ندیدید که اوقات پر اجرتان را صرف ما کنید. چه بگویم. راستی چگونه حرف دلمان را فریاد بزنیم که بدانید بر ما چه می گذرد !؟مگر خودتان نمی گفتید که ستونهای شب عملیات ستون گردان نیست ،ستون عشق است ستون دلهای سوخته ای است که با خمیر مایه اشک و سوز به هم گره خورده اند؟! پس چرا؟ چرا هیچ سراغی از دل سوزان ما نمی گیرید؟ با اینکه تمام روز وشب ما، تمام نا گفته های ما، تمام نا نوشته های مابر شما عیان است . اگر قطره اشکی آرام آرام به دور از چشم های نا محرم برگونه های ما می لغزد، شما می دانید چرا، اگر در برابر نا کسانی که آرزوی گریستن ما را دارند، به مصلحت لبخند می زنیم، شما خوب می دانید این لبخند معجزه آتش سوزانی است که در فضای قلبمان در گرفته است. اگر به قامت رعنایی خیره می شویم ، شما می دانید ... اگر به عمق بیابانها می نگریم، شما می دانید به دنبال چه هستیم ؟! آری، شما ما را خوب می شناسید. اما ما اینجا از شما هیچ نمی دانیم ! از همان وقتی که صدای یا حسین آخرین شما را شنیدیم، دیگر تا کنون نغمه دل انگیزتان را گم کرده ایم. آخرین باری که چهره نورانی تان را دیدیم موقعی بود که صورت تان را به خاک مزارتان نهاده بودند. سنگ لحد دیواری شد و نظاره روی تان را برای همیشه از ما دریغ کرد. ای شهیدان. ای مفقودالاثرها. ای جاویدالاثرها ! اصلا شما دلتان میگیرد؟ آنجا در میان محفل گرمتان سخن از ما هست یا نه ؟ تا به حال شده از اروند هم قصه ای بگویید ؟ برای شلمچه هم ترانه ای بسرایید؟ به عشق هفت تپه زمزمه ای کنید ؟ در فراق کاروان اشکی بریزید ؟ نمی دانیم و این ندانستن بیش از همه، ای شهیدان، شما را مقصر می داند. یعنی ما اینقدر ناپاک بوده ایم که تمام هستی مان هم به یک یاد نمی ارزد؟ یعنی ما همردیف آنانی هستیم که تمام هشت سال را هم آغوش لذت بوده اند ؟! یعنی می خواهید بگویید، ما دیگر لیاقت با شما بودن را نداریم ؟ باشد بگویید حرفی نیست ! اما لااقل یک بار هم که شده سری به این دلهای فراموش شده بزنید. آخر به ما هم حق بدهید که انتظار داریم. دوست داریم که از اینجا صدایی بیاید صدایی آشنا از حلقومیکی از شماها، صدایی که به انتظارها پایان دهد. صدایی زیبا و دلنشین که بگوید بچه ها، آقا امام حسین بهتر از ما شلمچه رامی شناسد. برچسبها: شهيد علمدار, علمدار, مجتبي, سيد
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 17:47  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
نماز ظهر و عصر را حسینیه ی طلائیه خواندیم و آمدیم بیرون حسینیه. خبری از حاجی نبود. هنوز داشت داخل حسینیه با شهدای گمنام راز و نیاز می کرد. وقتی بیرون آمد، از بس گریه کرده بود چشمانش سرخ شده بود. مقداری تربت شهید همراه داشتم. از جیبم بیرون آوردم و به او نشان دادم. بو کرد وبه چشمانش مالید. حالش عوض شد و بعد از چند لحظه ای به من گفت:(( فلانی، این چه خاکیه؟ از کجاست؟!)) گفتم:(( تربت شهیده. گفت:(( بوی عجیبی داره! مثل خاک های دیگه نیست.)) وقتی به او گفتم این خاک، تربت جمجمه های چند تا شهید است، ادشک هایش جاری شد و گفت:(( میشه این خاک پیش من باشه.)) خاک را به حاجی دادم. از آن روز به بعد هر وقت و هر جایی می خواست از شهدا حرفی بزند، اول آن تربت را می بوئید وبعد، از شهدا می گفت؛ می سوخت و می سوزاند. این خاطره از فلش کارت کوله پشتی صفحه ی 3این خاطره را گرفتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۲ساعت 8:20  توسط سید علی مشتاقی نیا
|
|