پست ثابت


فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز
       
فونت زیبا ساز
فونت زیبا سازفونت زیبا ساز




گریان شده
دلم...

        
   همچون دخترکی لجباز...

                         
     پا به زمین میکوبد...

         
 
تــو    را می خواهد...


     تمام  تــو   را ...

مـ ـن یـ ـ ـ ـه عـ ــ اشـ ـ ـ قـ ـم


عـ ـ زیـ ـزم د ـوسـ ـتتـ ــ د ـ اـ ـرمـ ـ ـ


یادگاری همیشه ی من...برای تو...عزیز دل...هر که هستی باش...

فقط بدان خداوند هر لحظه به یاد توست...

چه بخواهى چه نخواهى,چه باور کنی چه نکنی,

زمان باقیست هنوز,برای بودن برای شدن...

چه بخواهی چه نخواهی,چه باور کنی چه نکنی,

یکی آن بالا بالاها دوستت دارد,بیش از م ا د ر(مادر),و مراقب توست...

چه بخواهی چه نخواهی,چه باور کنی چه نکنی,

هدیه ای در انتظار توست,...لبخندی...

و یک پاک کن سفید برای پاک کردن آن چه بر تو گذشت...

چه بخواهی چه نخواهی...

توجه...!

از همه ی دوستان عزیزم خواهشمندم مطالب را کپی برداری نکنید.

فقط بخوانید.

احساس کنید.

لذت ببرید.

چون احساسات شخصی ام فقط متعلق به علی عزیزم می باشد .

کسی که به عشق او می نویسم...برای همیشه.

حتی اگر روزی قراری باشد که نباشد.

با تشکر - صدف ( آنجل ) دختری از دیار فرشتگان

خداحافظ ... کسی که بودی ولی هیچگاه.!


سلام یعنی خداحافظ....


خداحافظ اولین جای بعد از من غریب

سلام سهم کوچک من از وسعت سادگی

سایه نشین آب و هم پیاله ی تشنگی .... سلام.

سلام ستاره ی از شب گریخته ی هر روز من...

عزیز همیشه و هنوز من ... سلام.

خداحافظ...! حالا دیدار ما به نمیدانم آن کجای فراموشی

دیدار ما به هوای باد آ باد.

دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.

دیدار ما به همان سرعت دلنشین تولد.مرگ گرفت

تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید.

برایت آروز میکنم آرزوی کسی باشی که آرزویش را داری.


این وبلاگ برای همیشه تعطیل شد..


دلی که داده بودم در روز آمدنش 17 شهریور روزی که متولد شد در وجودم پس از 5 سال نبودی

5 سال غم, غصه و درد پس گرفتم... امشب مراسم دفن اش را به جا آوردم

و برای همیشه به فراموشی سپردمش

خداحافظ علی همیشه سبز من.

خداحافظ توئی که هیچ زمان نبودی ...ندیدی ام... و هیچگاه نخواستی ام.

خداحافظ برای همیشه....

.....

........یکی بود اون هم رفت ... کاش از اول غیر از خدا هیچ کس نبود...

برو...میسپارمت به خدا

همان خدائی که هیچگاه نخواست تو را به من بسپارد!

                    خدایت یار تا آن دم که از هستی نشان باشد

                               دعایت میکنم سهمت همیشه آسمان باشد


برو....خدا نگهدار.


نمیخواهم برگردی این را به همه گفته ام...!

حتی به تو!

به خودم!


جایش غم باد هر آن دل که نخواهد «شادیت»

4 سال گذشت بدون بودنت....شب عید فطری که هیچگاه فراموش نخواهد شد


تو چه باشی چه نباشی

پیشم بمونی یا جدا شی


من واست عوض نمیشم

من واست عوض نمیشم


تو برام یه حس خوبی

که مثل ِ نفس میمونه


قدر این حس قشنگو

بگو جز من کی میدونه


نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم


چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم


***

نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم


چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم


***

دستاتو میگیرم تو بگی بمیر می میرم

برای زندگی باتو عاشق سر به زیرم



***

نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم


چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم



نمیتونم نمیتونم

نگران تو نباشم


چجوری بگو چجوری

تا ابد مال تو باشم


فردا شب 4 امین سالگرد بودن و نبودنت را تنهائی در خلوتم جشن می گیرم و لباس عزا به تن می کنم...

....خودت بهتر می دانی که 4 سال متوالی گذشت و نیامدی

خودت بهتر میدانی که شب عید 4 سال پیش چه کردی که تا

این عید هیچگاه نتوانستم لحظه ای فراموشت کنم

بی انصاف یا بیا برای همیشه ...یا برو برای همیشه

ولی هر نیامدنی هم اندازه ای دارد

مطمئن هستم که روزی خواهی آمد

امیدوارم آن روز خیلی دیر نشود...!

مے دانم !


...

مے دانم !

آخر یک روز ...

خسته مے شود از نیامدنش !

شوخے که نیست !

مگر آدم ...

چقدر مے تواند نیاید !!

زندگی یعنی ...!!!

...

دنیا را بد ساخته اند...

     ...   آنکه را دوست داری... دوستت ندارد ...!

           ...   آنکه را دوستش نداری ... دوستت دارد ...!

...

   ...

      ...

و... آنکه را دوست داری ... و ... دوستت دارد به رسم زمانه به هم ن م ی ر س ن د.

نوروز این یکتا و یگانه یادگار صداقت جم عشق فرهاد , عظمت کوروش و غرور پارسیان تهنیت باد

یا مقلب القلوب والبصار


...   یا مدبر اللیل والنهار


   ...   یا محول الحول والحوال


      ...   حول حالنا الی احسن الحال



آغاز سال 7035 میترای آریائی

3751 رزتشتی

2572 شاهنشاهی

و 1392 خورشیدی بر شما نیک پنداران و نیک کرداران و نیک گفتاران ایرانی مبارک باد

درودی به زیبائی نام اهورا مزدا

به بزرگی فلات آریائی

به زرینی برگهای اوستا

به بزرگی تاریخ پارس

و به گرمی آتش مقدس زرتشت


هدیه به تو که از نسل کوروش و داریوشی.


ترانه :‌ فرزاد حسنی


اهنگ و تنظیم : میلاد ترابی


دانلود ترانه

 

داره حسی تو من بیدار میشه
جهان هم مثل من بی کار میشه
مثل روزای اول هول میشم
دوباره قصه مون تکرار میشه
چقد گفتم نرو بی عشق سخته
منو تا زنده ای یادت نمیره
تو سرگرم کسی بودی که میخواست
شده یک شب تو رو از من بگیره
دعا کردم دلت ترسش بریزه
به من نزدیک تر شه گرم تر شه
دعا کردم کسی حتی نتونه
از احساسی که دارم با خبر شه
میخوام باور کنم تا آخر عمر
کنارت سال ها تحویل میشه
جهان با عشق ما آغاز میشه
جهان بی عشق ما تعطیل میشه
خدا را شکر باز عاشق شدی تو
خدا را شکر من پای تو موندم
جواب اون همه حرفای تلخو
من از چشم پشیمون تو خوندم
اگه چشمامو جدی تر بگیری
بفهمی من یه ساله صبر کردم
بهارو زودتر تحویل میدی
به آغوش شکسته , دست سردم


ستاره ی بختتان بالا

سپیده ی صبحتان تابناک

سایه ی عمرتان بلند

ساز زندگیتان کوک

سرزمین دلتان همیشه بهار

سالتان رنگارنگ مثل رنگان بهار

کهن رسم نیاکان را چه توجیهی از این خوشتر که یاران گرامی را

به ایامی اهورائی به نیکوئی به یاد آریم

طلیعه ی بهار طبیعت و فرارسیدن نوروز باستانی بر همگی دوستان

و

هموطنان عزیزم گرامی باد

علی عزیزتر از جانم
فقط باور کن که

...

می خوام باور کنم تا آخر عمر
کنارت سالها تحویل میشه
جهان با عشق ما آغاز میشه
جهان بی عشق ما تعطیل میشه


از صمیم قلبم تا انتهای خیالت به هر کجا بروی

باز هم به هم میرسیم

زمین بیهوده گرد نیست

دوستت داشته ام...دارم...و خواهم داشت.

ثبت آخرین نت سال.....1391/12/26

........

خداوندا به من توانائی عطا کن


تا به خاطر خود خواهی های حقیر


خود را از مهربانی کردن


و


دیگران را از مهر ورزیدن محروم نکنم

....

انشاالله همگی دوستان سال خوبی را پیش رو داشته باشید


بی غم و غصه


با شادی همه ی لحظاتتونو طی کنید


البته زندگی بدون پستی وبلندی امکان نداره


ولی اینو در نظر داشته باش


          اونی که با زندگی میسازه, میبازه


                    با زندگی نساز , زندگی را بساز


سال نو بر همگی پیشاپیش مبارک باد


عیدتون مبارک


...

یادگاری پایان سال 1391

...

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی!

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا مینگری

گاه با ماه سخن میگوئی

گاه با رهگذران

خبر گمشده ای می جوئی

راستی گمشده ات کیست!

کجاست!

صدفی در دریاست!

نوری از روزنه ی فرداهاست


بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آب بی تاب شدن

عادت ِ کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پرزدن چلچله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست....


میدانی!

تنهائی یعنی...من عاشق نیستم

فقط گاهی حرف تو که می شود

دلم مثل اینکه تب کند

گرم و سرد میشود

آب میشود

تنگ میشود...


بیا سر به گوشم بگذار و آرام بگو


مثل آن روز


که " دوستت دارم "


از چه میترسی


فردا دوباره میتوانی انکار کنی.


فقط اگر میخواهی مرا ببینی


پلکهایت را روی هم بگذار


و چشمهایت را ببند


من همانی هستم


که " هیچوقت "مرا ندیدی


ولی من دلم را


مرور میکنم


تمام آن از آن توست


فقط نقطه ای


از آن ِ خودم


روی آن نقطه هم


میخ میکوبم


و قاب عکس " تو " را


می آویزم

..

..

.

این چند خط آخر با بغض نوشته شده

هر روز شاید به اندازه ی مثقالی بیشتر


... دوستت ترت می دارم!...


هر روز به نقین به اندازه ی بی نهایت ها


ماندنی تری در بی قراری هایم.


علی عزیزتر از جانم همیشه دوستت خواهم داشت.

زمستونم دوستت داره چون سر راهتو نبست...


...

عاشق اینم که همش،

به ساعتم نگاه کنم

قلبمو بی قرار تو،

لحظه رو چشم به راه کنم

برای اینکه برسی،

فقط خدا خدا کنم

من که دارم حس میکنم،

خودمو تو ثانیه هات

دلم واست تنگ شده بود،

واسه خودت واسه هوات

واسه یه ذره دیدنت،

حتی واسه صدای پات


خیلی زیاد دوست دارم،

دوست دارم بیشتر از هر چی که هست

زمستونم دوست داره،

چون سر راهتو نبست

با نفساش حس میکنم،

حس میکنم وقت نفس کشیدنه

قلبمو میزارم وسط،

این سفره ی عید منه


آینه ی دلگیر دلم،

دلش واسه دیدن تو تنگ شده و

میخواد تو چشمات بازم ببینه خودشو

هر چی که دوروبرمه، به من داره میگه میای

خاطره انگیزه که تو چند ثانیه دیگه میای


خیلی زیاد دوست دارم،

دوست دارم بیشتر از هر چی که هست

زمستونم دوست داره،

چون سر راهتو نبست

با نفساش حس میکنم،

حس میکنم وقت نفس کشیدنه

قلبمو میزارم وسط،

این سفره ی عید منه


سفره ی عیدم فقط یک سین دارد

سن سی و دو سالگی تو که امروز به آن وارد شدی.

مبارک بادت این روز

و فرخنده باد 365 روز آینده ات

تا میلاد دوباره ات

میخواهم امسال دیگر در یکی از 365 روزت به زندگیت بیایم

و برای همیشه ریشه کنم در زمین وجودت

نهالم را با دستهایت بکار

به پایم آب بریز

و مراقبم باش تا رشد کنم

در تو

و بپرورانم شاخه های شکوفه زده ات را درونم

تا سالهای سال

برایت بارور شوند و شادیت را برایم به ارمغان بیاورند

عجله کن

رهگذران در پی خریدن نهالم هستند

زودتر از این کوچه عبور کن

منتظرت هستم.

تولدت مبارک ...نازنین!

....

بیستمین روز اسفند هم فرا رسید...

عزیزم چه زیباست روز شکوفا شدنت

امسال سومین سال پیاپی است که اینجا

.....     تنها .....

بدون داشتن خودت

بدون بودن خودت

با همه ی کسانی که میدانند تو را

و من را

و تو را برای من

و من را برای همیشه ی تو

و فقط خودت نیستی

نمیدانی

و یا حتی نمیخواهی بدانی


تولدت را جشن میگیرم

...

تو را با تمام دلتنگی هائی که برایم داری

.

می خواهم

.

منم نیازمند وجودت

.

دلتنگی هایت نیز زیباست.


....

تقدیم به تو ی بی همتا


آنکه میگفت ز یک گل نشود فصل بهار

چه خبر داشت که همچون تو گلی میروید


هستی زندگیم


روز شکفتنت


20 اسفند


مبارک


پیشکش به صاحب بهترین قلب دنیا.

آغوش شیرینت از هزاران آغوش بی فرجام لذتی بس فراوان دارد.حتی با انتظار!

...

نوزدهمین روز از اسفند ماه آغاز شد و لحظه لحظه به آمدنت نزدیکتر می شوم


پنهان کن در آغوشت مرا

مرا در نهانی ترین گوشه ی آغوشت پنهان کن

آن سوی تاریکی

بر پهنه ی زندگی

آنجا که هوا از رویای بهار شفاف تر است

و باران سرود آفتاب را تکرار میکند

راز چشمهایت ستاره ی بختم بود که درخشید

و مهتاب را در نگاهم زمزمه کرد

لبهایت خنده را که سالها در گلو گم شده بود

را در چهارسوی زمان دوباره فریاد کشید

و آمدنت کویر دستانم را شکوفه باران کرد

پنهان کن مرا

در آغوشی که نامش " دوست داشتن " است...

*

   *

      *

   *

من به تنهائی یک چلچله در کنج فقس

بند بندم همه در خسرت یک پرواز است

من به پرواز نمی اندیشم

من به تو می اندیشم

که زیباتر از اندیشه ی یک پرواز است...

...

   ...

      ...

دنبال یک کلمه هستم

   یک کلمه ی خاموش

      مانند یک " بوسه "

         که جمع میکند همه ی کلمات را روی لبهای تو.

میخواهم روز میلادت را هر سال خودم جشن بگیرم

با بوسه ی اول صبحت که سرشاد بودنت میکندم

اجازه ام میدهی که این آرزو یم حقیقت شود؟

آن بالا از آمدنت گریان اینجا هم اشکهای من برگه های سیاه شده از کلمات را خیس کرده..شاد برای فرود زیبا


...هجدهمین روز اسفند تازه شروع شده...فکر کنم تنها 48 ساعت دیگر

باید فرشتگان با تو خداحافظی کنند

خداحافظ ...


خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها


حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی


دیدار ما به هوای هرچه باد آ باد


دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیدهاند


دیدار ما به همان سرعت دلنشین


تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید


تا چرا و شب و اشاره بدانند


که دیگر سلامی نیست


سفارشی نیست


تنها جان تو و پرندگان پر بسته ای که به ایوان خانه می آیند

...

به انتظارت خواهم ماند

گاهی منمو خودتو خودمونو عشقمون...و یه دنیا سکوت...تنهائی...و درد

...

هفدهمین روز اسفند را اینگونه به سر بردم ... سه روز مانده به میلادت

این بود حالم...

این چند روزِ حالم خوب نیست

   شاید کمرنگ باشم

      اما هرگز دورنگ نبودم که بخواهم چنین تاوانی را بدهم

         آدم بمیره اما عشقش را نگیرنن ازش..

آخه چرا؟؟!

   میدانی

      شکستن دل به شکستن استخوان ِ دنده می ماند

         از بیرون همه چیز رو به راه است

اما هر نفس درد است که میکشی


...من در عین ناباوری همچنان چشم در راهم

نبودنت مثل جاده ای بی انتهاست...دلتنگی هایم یخ زده اند

...

شانزدهمین روز اسفند سپری شد و فقط 4 روز دیگر به آمدنت مانده ...

دلمان که میگیرد تاوان لحظه هائی ست که دل می بندیم...

... ... ...

** بعضی از انسانها اعتماد به اونها دیگه اما و اگر نداره

پرسش و چون و چرا هم نداره

چون اعتماد به آنها یعنی سپردن چراغ راه زندگی

به دست کسانیکه میدونند راه کدومه, چاه کدومه

امامان معصوم همان کسانی هستند

که اعتماد به راه و روش آنها شک بردار نیست

کسانی که با راه و روش زندگی شدن ثابت کردند

که بیشتر از هر کسی باید به آنها اعتماد کرد

توکل کرد

اونها همین کسانی هستند

که توی لحظه های سخت زندگی

دست ما را می گیرند

و از بین همه ی گمراهی ها و تاریکی ها

به روشنائی و راه صحیح و درست می رسونند...

* * * پس بیاین برای رفع دلتنگی هامون فقط به اونها پناه بیاریم

تا بتونیم راحت و شاد زندگی کنیم

جسمت را از من دریغ کرده ای اما روحت را هم بالینم کرده ام

...

بالاخره پانزدهمین روز اسفند هم آمد و 5 روز مانده به میلادت

من در سرزمینی زندگی میکنم

 که در آن دویدن سهم کسانی ست که نمی رسند

  و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند

   دلم فقط یک پنجره می خواهد که توی لعنتی زیرش بایستی

    و من همان طور با قلبی شکسته نگاهت کنم

     بغض کنم

      اما خم به ابرو نیاورم که چقدر دلتنگی کرده ام

       اما تو حواست نباشد

        با او بخندی

         و من ِ لعنتی بغضم را فرو بدهم که از خندیدن تو خوشحالم

          کاش یک پنجره بود که فقط نگاهت کنم

...........    ..............      .  ........ . ..

خاطرات را باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون کشید

خاطرات نه سر دارند

نه ته.

بی هوا می آیند

خفه ات می کنند

میرسند گاهی وسط یک فکر

گاهی وسط یک خیابان

سردت می کنند

رگ خوابت را بلدند

زمین ات میزنند

خاطرات تمام نمی شوند

تمامت می کنند...

123   000 321 000 123 000...

همین که هستی

همین که لابه لای کلماتم نفس میکشی

راه می روی

در آغوشم میگیری

همین که پناه واژه هایم شده ای

همین که سایه ات هست

همین که کلماتم از بی تو بودن یتیم نشده اند

کافی ست...برای یک عمر آرامش

باش... حتی همین قدر دور

حتی هین قدر دست نیافتی

امشب سکوت بهت آلود شب چه دلنشین سایه افکنده بر پنهای آسمان دلم...خدایا دستم را میگیری

...

چهار دهمین روز اسفند هم پایان یافت...و فقط شش روز دیگر تا آمدنت


نسیم هم امشب گوش به نغمه ی شباویز سپرده

طنین لالائی باد در انعکاس آواز مرغ شب

خواب نمناک ماهیان کوچک را می نوازد

و کوچه باغ احساس در سایه سار سوز دل مهتاب

دل به شعر شباویز داده

نوای دلکش آرامش

موسیقی مخملین شب

و صدا صدای شب و سکوت...


پنجره ی قلبم را به بیکران می گشایم

و با دیدگانی چراغانی به گفتگوی آسمان می نشینم

پیشانی ماه را غرق بوسه می کنم

و پولکی از جنس محبت بر اسمان دلهای ظلمانی می چسبانم

چشم عقل را می بندم

و با شکوفه های احساس به پیرامون لبخند می زنم

با نغمه های عارفانه

بالهائی آغشته به نور ایمان می سازم

و به نهایت اوج پرواز می کنم

چرا که نهایت در نهایت اوست

هر چه خواهم و خواهی از او بخواه...

ای روز های بی کسی به پایان بیا ... عطری از سمت یار برایم بیاور...!

...

سیزدهمین روز اسفند نیز رو به افول است و هفت روز دیگر به آمدنت

این روزها که میگذرد احساس می کنم

که کسی در باد فریاد می زند

احساس میکنم که مرا از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور صدا میزند

آهنگ آشنائی صدای او مثل عبور نور

مثل صدای آمدن روز است

ای روز های خوب که در راهید

ای جاده های گم شده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها بدر آئید

ای روز های آفتابی

ای روز آمدن

ای روز مثل روز ِ آمدنت روشن

ای آرزوها که می گذرد

و هر روز در انتظار آمدنت هستم

     اما با من بگو که آیا من نیز در آمدنت هستم

          آیا خواهم ماند برای دیدن دوباره ات؟!

... ... ...

دلم می خواهد روزی سر بر آرم

با صدای درونم که برایم زمزمه میکند

قلب من بیدار شو

که * وصال یار * نزدیک است

به سوی او بشتاب

افسوس که قرن ها در خواب بوده ای

قلب من بیدار شو

یار سراغت را گرفته است.


من به یاد و خاطر تو استوار ایستاده ام و خم نمی شوم...برای ثبات استقامتم هم که شده به محکمه بیا

...

دوازدهمین روز اسفند نیز نزدیک طلوع شدن است...و هشت روز مانده تا آمدنت


فردا که بیاید

من روز خویش را با آفتاب روی تو که از مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم

من با تو می نویسم

و می خوانم

من با تو راه می روم

و حرف میزنم

من جای راه رفتن پرواز میکنم

آن لحظه ها را خاموش می نشینم

و موسیقی نگاه تو را گوش میکنم

گاهی میان مردم در ازدحام شهر

غیر از تو هر چه هست فراموش میکنم

#&#   @*@   #&#

صدایت میکنم

   توزیبا ترین ترنم هر زمانی آرام دل

      لحظاتی که از خود بی خود می شوم

         و قطره های اشک از چشمانم سرازیر می شود

            نام تو چون جرعه ای آب گوارا آتش جان را می نشاند

. . . . . . . . . .

کنار دریا با آب همزبان بودم

میان توده ی رنگین گوش ماهی ها

از اشتیاق تماشا چو کودکان بودم

به موجهای رها شاد باش می گفتم

به ماسه ها

به " صدف " ها

..حباب ها

... کف ها

.... به ماهیان و مرغابیان

چنان مجذوب که بیرون از جهان بودم

ناگاه دریا نهیبی زد که اینهمه

در پیچ و تاب آب نگرد

... آیا این حقیقت پیدا می کند

که تو برای همیشه رفته ای

نه... نه! من باور ندارم


همچنان منتظرت خواهم ماند


مطمئن باش عزیزم

اما با من بگو آیا من در آمدنت هستم...کنارم می مانی از برای همیشه ام

... یازدهمین روز اسفند رو به غروب است... و نه روز دیگر تا آمدنت

دلم بهانه ات را می گیرد

   چقدر امشب حس می کنم نبودنت را...!

      صدایت در گوشم می پیچد و من

        بی اختیار می گویم جانم؟؟؟

مرا صدا کردی ...

و...

* * *

انسان دلش گرفته بود

کنار پنجره به آسمان خیره شده بود و هیچ نمی گفت

نمی دانست گریه کند,

     . . . سکوت کند,

          . . . یا حرف بزند

خدا دست بر شانه های انسان نهاد و پرسید:

چه چیز تو را غمگین کرده بنده ی من!

انسان گفت: تو خود خوب میدانی که او چقدر برایم عزیز بود

و من اکنون باور ندارم که او دیگر نیست


که دیگر نگاهش دردهایم را درمان نمیکند


خنده هایم آرامشم نمی بخشد

و حضورش را دیگر احساس نخواهم کرد


خدا گفت گریه کن...


 . . . گریه کن بنده ی من

   . . . گریه درمان دردهای توست ,

. . . تسکین دل خسته ات

   . . . و آرامش وجود بی قرارت

بنده سر بر آستان خدا گذاشت و گریست


گریست...


آن سان بلند بلند که فرشته ها هم گریه شان گرفت

اما او دیگر تنها نبود چون حالا

فرشته ها


آسمان


و خدا


با او بودند

. . . . .

ای روز های سخت ادامه

از پشت لحظه ها بدر آیید

ای روز آفتابی

ای روز آمدن

ای مثل روز آمدنت روشن

ای روزها که می گذرد

و هر روز در انتظار آمدن همیشه ات هستم.

روزهای زندگیم را با تو تقسیم می کنم اما تو روزهایت را در من ضرب کن.

... دهمبن روز اسفند نیز رو به پایان است

و از فردا شروع خواهد شد شمارش روز های معکوس برای آمدنت


لحظه های ساکت شب آرامشی ست جاودانه بر ساقه ی تر ِخیال

جمالی نیکوست برای بیدار ترین اندیشه ها

و فرصتی برای تبلور احساسی زلال

قرین معجزه ی لحظه ها احساسی به حلاوت راستین امید

به رنگ صداقت ستاره ها

احساسی همچون پرواز شب پره ها

در مهتابی ترین آسمان

شکوه لحظه ها را دریاب که کوچ ثانیه ها را بازگشتن نیست

...* * * ...

قانون من تنهائی ست

...   و تنهائی من قانون عشق

   ... عشق ارمغان دلدادگیست

...   و این سرنوشت ِ سادگیست

   ... چه قانون عجیبی!

...   چه ارمغان نجیبی

   ... و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

...   که هر بار ستاره ی زندگیت را با دستهای خود راهی آسمان ِ پرستار کنی

   ... و خود در تنهائی و سکوت با چشمهای خیس

...   از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره بنشینی

   ... و خاموش و بی صدا به شادی ِ ستاره ها ی از تو گذشته جدا دل خوش کنی

...   و باز هم تو بمانی

   ... و ... تنهائی ... و ... دوری...

* . * . * . * .

کلاف زندگیم که گم شد .

در جائی نامعلوم کسی پیدایش کرد

و به جائی دور برد

نمی دانم چگونه می بافدش

که مرا این جا بی سرنوشت می نامند.


سرنوشتم... مرا گمنام و بی سرنوشت تنها مگذار

بیا و چهلچراغ دلم را با دیدگانت روشن کن...

یک روز بودنت از هزار روز بودن در نبودت برایم شیرین تر است.


سازگاری صبر دلنشینی ست... تحملش خواهم کرد تا لحظه ی دیدار ِ دوباره ات.

...نهمین روز اسفند هم طی شد..

. . . از این پیش تر نیز فال غریب ستاره هم با  ما از همین اتفاق عجیب گفته بود

ما نزدیک آینه نشستیم و شب شکست و خبر از مسافر خوش قول رسید

رسید همین نزدیکی ها که صبح یک جمعه ی شریف از خواب روشن دریا باز خواهیم گشت

همه چیز درست خواهد شد و شب تاریک نیز از چراغ ترک خورده عذر خواهد خواست

همین برای سر آغاز روز ِ به او رسیدن کافی ست.


پل هائی خواهم ساخت به جای دیوار ها

     به خاطر نگه میدارم بی دوست زندگی هیچ خواهد بود

          دست برآرم بر جانب رویاهایم

...با توان

.....با تصمیم

.......با ایمان

و سر انجام می دانم که زندگی با من سازگار است

اگر من بکوشم که با زندگی سازگار باشم

...

من سازگارم...و سازگار خواهم ماند تا زمانی که بیائی

آری.! این صبر شیرین و دوست داشتنی ست

چون میدانم نتیجه اش وصال و بودن تو با من است.

...

 ...

   ...

. امروز تولد امید عزیزم ( پسر خواهر  علی جان ) نیز بود

پسر مهربانی که امروز با 17 سالگی خداحافظی کرد و 18 ساله شد.

امیدوارم که تمام لحظات و ثانیه ثانیه های زندگیت به شادی سپری شود

من برای تو

یک روز قشنگ

یک دل خوش

یک لب خندان

یک تن سالم

و هزاران آرزوی قشنگ دست یافتنی

را برایت از خدای متعال خواستارم

این دعای دیروز و امروز و فردای من برای تو عزیز دوست داشتنی( مرد کوچک فردا ) ست.

توووووووووووووووووولدت مبارک نازنین.



باید روزی برسد که همه ی لحظه هایم را فقط با تو پر کنم... میدانم آن روز به زودی فرا خواهد رسید.

...

هشتمین روز اسفند را نیز به صبح رساندم...ساعت 8:00 بامداد

پس کی صبحی می آید که چشمانم را که باز می کنم

به عشق تو برخیزم از جای تب دار و بالش نم خورده ام.

دیگر ندانستن ها را دوست ندارم

. . . از دانستن ات هراسی ندارم

می خواهم همه بدانندت

اصلا... دیگر...!

همه میدانندت. . .

از خودی گرفته تا غریبه ای که شاید هیچ گاه حتی ندیدی اش

   یا حتی یکبار نشنیدیش

     اکنون همه میدانند که ... چقدر دوستت دارم

       و ... تو... خودت

         تنها کسی هستی که

           تنها نمی دانی

            چقدر    دوستت ... دارم.

...

رخوتی فراسوی تمام روز های عالم که با تمام وجود بدون تقلا

به غرق شدن تن می دهند... و چه لذتی ست غرق شدن در دریای بی کران

و عمیقی که در دنیا همتائی ندارد.

دلم میخواست که میگذاشتی بالهایم را بگشایم

و در آسمان ِ نامتهاهی دلت پرواز کنم

و آنقدر اوج بگیرم که تا به حال

هیچ دلی به آن نقطه پر نکشیده باشد.

ولی افسوس . .. ولی افسوس . .. ولی افسوس.

ولی افسوس که هر گاه بالهایم را به عزم پرواز گشودم

با بی تفاوتی ِ بی رحمانه ای آنها را شکستی

و آرزوی پر کشیدن را از دلم گرفتی

ولی چه میدانی تو...

چه میدانی تو که هر بار این کار را کردی

این آرزو را چندین برابر بیشتر کردی

و با امید بیشتری به التیام بالهای شکسته ام پرداختم

تا بتوانم زودتر پریدن را از سر بگیرم و به سویت پر بکشم

ولی ...

به عظمت و بزرگی قوت ِ لایموت قسم.,

به پاکی  ِ گلگونه ی روحت قسم.,

به کمند گیسوانت قسم .,

به دو یاقوت درخشان دیدگانت قسم.,

به اندام با صلابتت ,تکیه گاه ِ امن من نیز قسم.,

از پرواز با بالهای شکسته و خوف سقوط بعد از آن نمی هراسم

و بدان روزی در آسمان دلت ... بالاخره... پرواز خواهم کرد.

منتظر آن لحظه همچنان خواهم ماند...

زیباترینم...

     علی عزیزم

           د و س ت ت . . . د ا ر م .

صدای فاصله ها چه دلخراش است...دلم قنج ِ تلخ می رود از نبودت


...

هفتمین روز اسفند را سپری کردم در کوچه پس کوچه های دلتنگی...

...میدانم ...!

که تا ابد تنها نیستم...تنها نمی مانم

ولی باور کن گاهی خدا در ثانیه هایت نفس میکشد...

اگر روزی از سایه سار مهر بانی گذر کردی

تو هم  گره ای بزن فرش خاطراتم را...!

خاطراتی که از بود و نبود تو بافته ام

نقشی که همیشه بر دیوار دلم حک خواهد ماند .

...

*.*.* دلتنگی ...اشک...فاصله...بی وفائی...

تعریفش فقط دو حرف است

...تو...

بگذار فقط برایت تنهائی را معنی کنم

در شهر...کنار خیابانی ایستاده ای ...و هوائی سرد.

صدای همهمه ی مردم.

سیگار...سیگار... انتظار...!

به خودت می آئی!

یادت می آید نه کسی است که از راه بیاید

نه دستی که بازوهایت را بگیرد

نه صدائی که میان این همهمه ها اسمت را صدا کند...!

اسم این ... ... ت ن ه ا ئ ی...ست...

فهمیدی...تنهائی را...!

پس زودتر برگرد که بی قرار لحظه های با تو بودنم.

...در انتظار...!

تا کی باید میلادت را تنها به انتظار بنشینم...کمی هم به فکر من باش

.......

ششمین روز اسفند نیز غروب شد... باز هم بی تو.

میدانی ...!

از وقتی تو رفته ای دیگر شعر هم به سراغم نمی آید

و من...تنها...بدون قافیه...اراجیف می بافم...مثل هم اکنون

یکی زیر...

یکی رو...

و گاهی در می رود نخهای احساسم از رج های خاطره

     و من باز به یادت دوباره می بافم اش.

یکی زیر...

یکی رو...!


...   ... ...    ... درد بود که مرا انتخاب کرد ( این یاسی ِ کبود )

... ... ... من ... تو را.؟

... ... تو ... رفتن را...! چرا!

آه...! اما...!

آسوده برو و دلواپس نباش!

من و درد و یادت تا ابد با هم هستیم!

تو غصه نخور ..., من کنار آمده ام با نبودنت!

خیلی...!

خیلی , که دلم بگیرد گریه می کنم.


اما هنوز هم چشم انتظارم... با امید.

شکفتن دوباره ای ده تا غروبم ماندگار نباشد.!

...

   ... پنجمین روز اسفند هم غروب کرد...

گویند  " غروب " جائی ست

   که آسمان زمین را می بوسد

      پس من امشب برای تو

         " غروب " میکنم آسمان من

              من به عشق تو  " غروب " میکنم.


حالم خوب است اما دلم تنگ آن روزهائی شده که میتوانستم از ته دل بخندم


...ذهنم پر از ماهی های شناوری ست که از گوشی می آیند و از گوش دیگر نمی روند

......سکون لجن زار افکار کهنه را اما بد جور به هم میریزند

.........آب را گل آلود نکنید من هنوز باید فکر کنم

............در افکار خودم غوطه میخورم

...............نه به فکر نجاتم,نه مرگ, نه رهائی

..................فقط شناورم,انگار آرام ِ آرام

.....................در خودم و با خودم غرق میشوم

........................چه انتهای با صلابتی.



لطفا خداحافظی ات را بشکن...و... دوباره بیا.


...چهارمین روز اسفند هم جمعه بود و گذشت...

.....   حوصله ای نبود ...

   دلم گرفته بود...

امروز آمدم.

آخر ...!

   عزیز دلم چه تفاوتی میکند

   آنسوی دنیا باشیم

   یا فقط چند کوچه آنطرف تر

   پای عشق که در میان باشد

   " دلتنگی " دمار آدم را در می آورد.!(چه رنگ غم انگیزیست)!


میدانی...

   دلم چه ساده تو را میخواهد

کافی ست نگاهم کنی

      چشمانت مانند گردابی ست

  که تمام هستی ام را به خود می کشاند.

        بگذار ساده تر بگویم

 " ساده " می خواهمت.

          " ساده " مثل خودم.

                 " ساده " ی  " ساده "

همه ی من باش...!چیزی غیر از این طلب ندارم.فقط همین یک آرزویم را تو برآورده کن.

سومین روز از اسفند ماه در راه است...فقط چند دقیقه ی دیگر انتظار کافیست.

........   فروردین من باش

   می خواهم پیراهنت را درو کنم

آغوشت را باز کن

                    ... جوانه هایم بی تاب تابستان اند.

           فقط وقتی پیراهنم درو شد

فروردین تو را با تابستانی معرق آلود لمس کردم.

     پیراهنم را درو کن...!

                    ......... من در فروردین نخواهم ماند.

   می خواهم به اسفند برسم

               فصل تکامل و شروع شکوفائی ِ دوباره.

.

...

.....

نه نویسنده ام نه شاعر

فقط گاهی خط خطی می کنم تا مطمئن شوم هنوز نمرده ام.

آخر میدانی؟!

تنها نفس کشیدن نشانه زنده ماندن نیست

نشانه ی من

...فعلا همین خط خطی هاست...

که تو را هر لحظه برایم نگهدار است.

           ***

               ***   سومین روز از اسفند ماه نیز نزدیک شد

     *** یکروز دیگر به روز آمدنت نزدیکتر .

*** ثانیه ها را شمردن برای روز شگفت انگیز آمدنت چه شیرین

و شنیدن صدای تیک تاک ساعت چه دلنشین.

   همچنان چشم در راهم.

فقط عشق...ارزش گریستن دارد.ارزش ماندن.!


...دومین روز از ماه اسفند نیز رو به پایان است

راست می گفتند...

چیزی جز عشق ارزش گریستن ندارد...

   من خواب بودم...

من خواب بودم و کولاک زندگی آمد

     من خواب بودم

و ...

باد آمد و همه چیز را برد

   ... شعر ها را برد

حرفها را...

   رویاها را...

     خوابها را برد و من بیدار شدم.

از گوشه ی چشمم اشکی سرد روی گونه هایم غلتید...!

   نگاه کردم

... ... اتاق من خالی بود ... ...

اتاق من خالی بود و پنجره مثل پرنده ای ...برای رفتن پر ِ باز کردن... داشت می رفت

   ... وقتی او می رفت ... من دیگر چیزی نداشتم...

               چیزی جز عشق و ایثار

و آنگاه بود که تمام لحظه هایم را سیر ...گریه کردم...


همیشه نه...!

ولی گاهی میان بودن ...و... خواستن فاصله می افتد

وقتی هائی هست که ...

کسی را با تمام وجود میخواهی

ولی نباید کنارش باشی


دومین روز از ماه انتظارم اسفند نیز رو به پایان است.

چه سیاهی غم انگیزی و چه صبر خشکی.

ولی میدانم ...میدانم که آمدنی در راه است.

آمدن تو...

هم آمدنت به زمین

هم آمدنت برای همیشه ی من.

شکوه مند است روز به ثمر نشستن ات.مهربان!

.....

   اولین روز از اسفند ماه آمد...

     بالاخره ماه انتظار برای آمدن تو...

از روز اول تا روز آخری را که قرار است انتظارم به پایان یابد صبوری میکنم

...

   ...

      ...میدانی این صبری شیرین است

چون با آمدن تو بهار هم پس از آن می آید

... زیرا زمستان هم نتوانست جلوی آمدنت را بگیرد...

می خواهم.....

     در جاده ی ستاره به انتظار بنشینم تا مهربانی بیاید

و من دستانم را در روشنائی اش گرم کنم

می خواهم.....

           به تمام درختان بسپارم که میوه های مهر بدهند

     و هر روز از مدار نور که می گذرند

به پرندگان خبر دهند در ایستگاه مهربانی


مدتهاست... غریبه ای...چمدانش را آماده کرده است تا همسفر ... مهر... شود.

مهر تو.

تو همه ی رازهای ناگفته ی منی...شک نکن!


حوالی چشمهای تو می بارد...

...

باران ...و... آفتاب در هم آمیخته اند.

...

.....راز کدامین فصل در چشمهای توست.


کوچه باغی میخواهم که

..رد تو در آن نمایان باشد

       ...و رد پرنده های مهاجر

..... و رد نغمه های دریا

          ... کوچه باغی می خواهم پر از آرزوهای جوان.


.

...

تکه های قلبم را با تو قسمت می کنم...

***... شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی نداشته باشد

...اما برای لحظه ای می توانی

     .....گرمای واقعی عشق را در دستانت احساس کنی*!