چند ساله که حالم خوب نیست
اومدی و برام آرزوی خوشبختی کردی ، رفتی
الان تو ته بدبختیم ، چون کسی رو جز تو نتونستم ببینم
ای کاش بودی ، نارنجی
هیچ
این بود پاسخ یک عمر زندگی
که میداند واژه انصاف در پس
کدام حرف آن نهفته است
ای کاش بودی ، ای کاش برگردی
...
به جز چندتا عکس قدیمی ، چی ازت مونده برام
خاطره ها تو جمع کن از اینجا ، انگار فکر رفتن نداره
انگار همه دست به یکی کردن ، من و از پا درارن
من و از پا درارن دیگه بسه برا من
اینجا بی تو موندن نداره ، دیدی همه حرفات شعاره
زدی زیرِ قول و قرارت ، چی من و از فکرت دراره
هرکی بوده شبیه تو دیدم ، خاطرات شبیه تو نیستن
ببین چقد عوض شدم منم ، دارم دیگه شبیه تو میشم
یهو دادی به کی جامُ ، چه جوری توو دلت جا شد
تو که شلوغ شده دورت ، این دیوونه تنها شد
این دیوونه تنها شد
یهو دادی به کی جامُ ، چه جوری توو دلت جا شد
تو که شلوغ شده دورت ، این دیوونه تنها شد
این دیوونه تنها شد
چشات منو اصلاً ندید هر دفعه که برگشتی بدتر زدی
نه اینکه تمومه کارم فقط یه کم خستم همین
از وقتی رفتی تو از اینجا این خونه آروم نداره
نمیخوام یادت بیوفتم کاش هیچوقت بارون نباره
یهو دادی به کی جامُ ، چه جوری توو دلت جا شد
تو که شلوغ شده دورت ، این دیوونه تنها شد
این دیوونه تنها شد
یهو دادی به کی جامُ ، چه جوری توو دلت جا شد
تو که شلوغ شده دورت ، این دیوونه تنها شد
این دیوونه تنها شد
یهو دادی به کی جامُ ، چه جوری توو دلت جا شد
این دیوونه تنها شد ، این دیوونه تنها شد
یهو دادی به کی جامُ ، چه جوری توو دلت جا شد
تو که شلوغ شده دورت ، این دیوونه تنها شد
این دیوونه تنها شد
شهاب مظفری
انگار همین دیروز بود
یه وقتهایی آدم نمیدونه آرزو کنه به گذشته برگرده یا نه. برگرده و اشتباهاتشو جبران کنه یا اینکه حسرت بخوره
حسرت تمام داراییهاش که دیگه نیست . آدمهایی که اگه بودن زندگی رنگ قشنگش الان سهم ما بود .
دلم خیلی تنگ شده واسش . واسه یه نفر که هیچ وقت بیرنگ نمیشه
راستی... چرا بیرنگ نمیشه ؟ نارنجی چرا رنگش عوض نمیشه . آهای نارنجی خودت میدونی کی هستی . راستی نارنجی منم واست رنگ دارم یا بی رنگ شدم ؟ بهمن چه ماه خوبی بود هر سال. چرا الان انقدر دلگیره ؟ من بی معرفت نبودم . هنوزم نیستم . دلم میخواد زندگی کنم . اما نمیتونم ته دلم خالیه .... خالی
نارنجی کجایی
گم شدم
سرد شدم
شایدم مردم
فقط می دانم دیگر خودم نیستم
خسته ام !!!
از این همه تکرار خسته ام ! از این همه آرزو های پوچ و محال ٫ از این همه تلخی و بی فرجامی ٫ از آینده ٫ از گذشته و از حال خسته ام !
از نشستن زیر درخت سیب و هی غصه خوردن برای نیلوفر و شقایق و مهتاب خسته ام !...
از تابش خورشید ٫ از بارش ابر ٫ از خروش دریا و از زندگی خسته ام !
خسته ام و بی قرار !....
و می دانم که این بی قراری را هیچ گریزی نیست.
هر جای این عالم خاکی که باشی آفتاب از شرق می روید و در غرب می خشکد .
قلب من ـ قلب تو ـ قلب همه مان در گیر حادثه های غریب مانده است . آیا هیچ فرصتی برای قرض محبت نیست؟
جملات کوتاه و ممتد این سیاهه هیچ دردی از دلم دوا نکرد . هنوز به فکر راه فراری برای پروازم ٫ هنوز نای رفتن ٫ آن هم پای پیاده ندارم ٫ هنوز در فکر چاره ام برای نبودن .
اما ٫ هیچ گریزی نیست ٫ می دانم !...
زیر قانون اجباری بودن را به خدا من امضاء نکرده ام . آیا هیچ گوشی برای شنیدن نیست ؟
من به قاضی این دادگاه معترضم ! چه ناعادلانه رقم زد ٫حکم حبس ابد به جرم خسته شدن .
به خدا پای رفتنم شکسته بود ٫ من فقط دو بال از شب پره ی زیر درخت کاج خانه مان به امانت گرفته ام . به آخر راه که می رسیدم پسشان می دادم .
به خدا عادلانه نیست !... نمی خواهم بمانم . مگر زور است ؟ اجباری است ؟ برای نفس کشیدن اکسیژن این حوالی ارضایم نمی کند ! هوای اینجا به مزاجم سازگار نیست ! اینجا نمی توانم خط آدمها را بخوانم ! اینجا دلی برای قلب شکسته ام نسوخت ....
بگذارید به حال خودم باشم ٫ اینجا و آنجا چه فرق می کند ٫ هر جا که باشم همینم با اندکی کم و بیش های تکراری !
به کسی که بر نمی خورد . بگذارید طعم گس غربت را خودم تجربه کنم . به خدا همین تجربه ها به اندازه پرواز برایم شیرین است .
می خواهم نگاهم از این دریچه، از این خانه ، از این شهر فراتر رود . دیده هایم را محدود نکنید ! می خواهم شوری اشک تمام چشمهای ماتم زده را خودم بچشم به یاد کور سوی امیدی که داشتم !
من هنوز به بوی گندم و نان و پونه محتاجم . من هنوز خسته ی آن نگاههای در به درم ! من هنوزتشنه ی یک جرعه آب حلالم ! من هنوز ...
می خواهم نفس بکشم ٫ ریه هایم هوس هوای تازه کرده است .
می خواهم سیب گاز بزنم ٫ پرتقال بو کنم و بفهمم معنی آب در هاون کوبیدن یعنی چه؟
می خواهم پا برهنه دل به دریا بزنم ، بی هیچ ترسی از قلب زنگار بسته آیینه !
می خواهم چشمهایم را ببندم و صبح با صدای خروس بی محل از رو یای نیمه تمام برخیزم ! و در حسرت بمانم و بمانم...
محدودمان نکید . محدودمان نکنید .
حکم حبس ابد عادلانه نیست ! منصفانه نیست ! کجاست این قاضی ؟ من ٫ اعتراض دارم !...
اعتراض دارم !...
اعتراض دارم !.....................
نگین 1385..... امین
آخرین روزهای زندگی با تو بود و من نفهمیدم
سالها بود که من رو نارنجی می دیدی
حالا . . .
خداحافظ

قرار بود بمونی کنار غرورم
نگو قسمت اینه نگو از تو دورم
قرار بود بیای توی بی کسی هام
یه کاری کنی واسه دل واپسی هام
چقدر بغض کردم کنارم نبودی
هزار بار دلم خواست ببارم نبودی
نبودی ببینی چقدر سوت و کورم
چقدر بی قرارم چقدر بی عبورم
خودت نیستی اما غمت روبرومه
می خندم به بغضی که توی گلومه
دیگه هیچ امیدی به برگشتنت نیست
این و من نمی گم خم جاده میگه
شب چقدر سفیده
داری پیر میشی چقدر آینه حرفاش رو ساده میگه

خبر دادن که تو رفتی هم آواز شب و بارون
چه تنها خسته و زخمی دل و کندی از این زندون
خبر دادن که تو رفتی
ولی من بی خبر بودم
صدا گم شد تو این غوغا
یا شاید هم که کر بودم
به تو گفتم که ما هر دو
اسیر درد نفرینیم
برای پر زدن بی هم چه تن خسته چه سنگینیم
رفیق روز تنهایی
رفیق دوره حسرت
رفیق ساده و بی کینه
تورو از قلب من کندن
چه سخته درد دل کندن
جدات کردن با اشک و درد
دل قلب من و از من
نذاشتن تا دم آخر یه لحظه پیش هم باشیم
دو تا موج و دو تا همراه
کنار هم یه دریا شیم
دل و بردار که دل خستم از این
شیون و فریادش
که این ویرونه هم دیگه به کار ما نمیادش
رفیق روز تنهایی رفیق دوره حسرت
رفیق ساده و بی کینه تو شهر غربت و نفرت
تورو از قلب من کندن
چه سخته درد دل کندن

باز هم شب
باز هم من
باز هم مداد و دستانی که بی اراده
روی سفیدی کاغذ حرکت می کنند
باز هم چشمانی که از پشت پنجره
خیره به کوچه می ماند
باز هم یک بغض بی گریه
که منتظر نگاهیست ، شاید از دور
باز هم حس قشنگی که می آید
و پیش خود می گوید می مانم تا بمانی
چه حس قشنگیست دوست داشتن
حتی از دور
باز هم من
باز هم شب
باز هم یاد تو
و دیگر هیچ . . .
نویسنده ( امین آذرپور )
این پست رو تقدیم میکنم به کسی که بودنش حتی یک شب
قابل ستایش بود
![]()
در صفحه زندگیم
دو چیز نمایان است
سیاهی قلم و سفیدی صفحه
و دیگر هیچ . . .
واقعیت تلخ و شیرین نه
( امین ) . . .
...........................................................................

و به همین سادگی
انسان خوب هیچ گاه بین مردم
دوست داشتنی نیست
دردیست و درمانی ندارد . . .


( انتها )
تنها در ميان قبرستان تاريك
هزاران هزار مرده كه روزي عاشق بودند
سنگهای سیاه و سفید یکی پس از دیگری
حجوم ترس بر تن ها هنگام رفتن
کوله باری پر از خالی
یاد آن ها و آهی کشیدن
توان گفتنش نیست
تنها ، خدايا چرا ؟؟؟؟؟ . . .
((( امين آذرپور )))