در گل بمانده پای دل

جان میدهم چه جای دل

خوشبختی که همین نزدیکیست

کاش یک روز که مثل امروز،وسط زمستان خدا هوا بارانی شده و بوی روح بخش و لطافت بهارگونه اش ازخود بی خودم کرده ، دو تا صندلی بردارم . بروم توی بهارخواب رو به حیاط ، پشت کنم به سوز همه زمستان هایی که گذشت . بنشینم رو به روی درخت زمستان زده اما سرپا و زیبای کنار باغچه و یک جا و بی ملاحظه صدای قطره های باران و عطر این هوای ناب را خالی کنم در وجودم ، شاید وساطت این باران مهربان که سرزده و ناباورانه این گونه هوا را عاشق و مست و بهاری کرده کار خودش را بکند و دلم راضی شود از درون هزار لایه ای که به دورش تنیده ام ، هزار لایه از هزار حکم ناخواسته از شرایط و محیط و جامعه و مذهب و قانون و رسم و رسوم گرفته تا شخصیت و زمانه و روزگار و سرنوشت و قسمت و ....بیرون بیاید و بنشیند روی صندلی ، روبروی خودم ، تا شاید رضایت بدهد بعد از این همه بی مهری ها که در حقش کرده ام نیم نگاهی به من بیندازد و با چند کلمه از همه حرفهای نگفته در تمام این سالها شرمساری و ذوق به هم آمیخته ام را تسلا دهد .

آخر می گویند فاصله ما تا خوشبختی از خودمان است تا خودمان .

 

 

برای مادر آسمانی ام

دی ماه  که از راه می رسد  باز بغض هاي فرو خورده ام سر برمي آورند و مي دوند در چشمانم و باورم می شود که  غمت هرگز كهنه نخواهد شد .

دی ماه که می رسد انگار همه غم های دنیا هجوم می آوردند بر قلبم  و باز سرمای سوزنده روزهای وداع با تو ، تار و پود وجودم را می لرزانند .

 حالا به خوشبختی های ساده  هر روزه ای فکر میکنم که روزگاری با تو داشتم و بی تو انگار دست نیافتنی ترین آرزوهایند .  

مثل این خوشبختی بزرگ که:

هر وقت دلتنگ شدی گوشی تلفن را برداری و شماره را بگیری و فقط چند ثانیه بعد صدای مهربانی از پشت خط بگوید : جانم عزیزم . جانم مادر ، خوبی عمرم ؟ دیر زنگ زدی مادر ! تو خوبی ، بچه حالش خوبه ؟

و تو دلت غنج برود که : مامان من که صبح شما رو دیدم . بله هر دو خوبیم .

و او با تمام ذوق مادری که به زودی قرار است اولین نوه اش را در آغوش بگیرد بگوید : امروز پارچه خریدم چند تا لباس گرم براش بدوزم . بچه ام تو زمستون دنیا میاد ، هوا سرده ....

 و .....

و من نمی  دانم چه حکمتی داشت رفتن تو در اوج زندگی و انتظارهای شیرین ....

 

حالا از روزی که رفته ای 11 سال می گذرد و من هر سال فکر می کنم سال آینده این درد آزار دهنده ، این درد بی درمان ، زهرش و تلخی اش کمتر می شود اما نمی شود . دلتنگی برای تو درمانی ندارد .

نبودنت دردي است كه هرگز مرهمي نخواهد داشت و حسرتي است كه جاودانه خواهد ماند .

مهربانی ها ی بی مانندت را  هرگز از یاد نخواهم برد و عشق نابی که تنها از وجود نازنین تو در وجودم جاری بود .

برایت در بهشت خداوندی آرامش و رهایی آرزو می کنم مادرم .

 

 

روزهای بدی که باید پاک بشن

پست قبلی رو پاک کردم . دوستش نداشتم . هر چند لحظه ای که نوشتمش آرومم کرد اما بعدش مثل یه مانع بود که اجازه نمی داد وارد وبلاگم بشم . حس بدی بهم می داد یه چیزی مثل ترس و نا امیدی  .

تلخی بعضی روزها رو باید تو همون روز بذاری و رد بشی . همین که چند روز خرابت کردند ، نا امیدت کردند و باعث شدن نقاط روشن زندگیت رو چند روزی نبینی به اندازه کافی زهرشون رو ریختن . باید بذاری و رد شی . نا امیدی مثل مردن میمونه نباید زیاد اجازه موندن بهش داد .

چه خوبه که روزهای خدا از نو شروع میشه . چه خوبه که امید هست و خدایی هست که حساب و کتاب همه چی رو داره . چه خوبه که ما آدم ها نمی تونیم تو حساب و کتاب خدا دخالت کنیم . چه خوبه که خودش مدیریت همه چی رو به دست گرفته .چه خوبه که همیشه همه جا و در هر حالی که باشی میتونی باز دستتو به طرفش دراز کنی و بگی : 

همه چی رو به خودت می سپرم . تو فقط دست منو بگیر .



* با سپاس از دوستان عزیزم که مثل همیشه کنارم بودند .

کم آورده ام



دلم ایمان می خواهد

همیشه کلمات وقتی به سراغم آمده اند که لبریز بوده ام . شادی یا غم فرقی نمی کند.

این روزها کلماتی که مدت هاست از من دور بوده اند دانه دانه از وجودم سرازیر می شوند به جای اشکهایی که در قفس بغض هایم گیر افتاده اند .

گاه پر از غم عالمم , گاه بی خیال و بی درد .

دلم را به روزها و شاید سالهایی که در پیش اند خوش کرده ام . به روزی که دست پسرم را بگیرم و از این شهر ،از این زندگی ساختگی از روی ناچاری ، از این هوای سنگین دور شوم .

حالم خوش نیست . تنهایی بد جور دور و برم را پر کرده است . هوای خانه ام سنگین است . نفسم در نمی آید.

مثل اینکه روی زخم هایم را هم درست و حسابی نپوشانده ام . گاه گاهی سر باز می کنند . مرهمم ته کشیده . ایمانم نمی دانم کجا پنهان شده . وای که چقدر محتاجش هستم . 

دیروز زیر دوش آب سرد به دنبال فرو نشاندن آتش درونم آن قدر صدایش کردم که قلبم گواهی داد صدایم را شنیده است . از آن لحظات نابی بود که روزها از آن محروم بودم . حتمن که نباید سر سجاده منتظرش باشم . هر جا و هر لحظه که بخواهم هست .بی منت، بی انتظار، و بی هیچ توقعی. به تمامی هست، برای همه هست . کاش و ای کاش آن قدر ایمانم قوی بود که تمام جاهای خالی زندگیم را یاد او  پر می کرد .

کاش این روح آشفته این روزهایم، سری می زد به تیر ماهی که گذشت . به روزی که متولد شدم . چه قدرحالم خوش بود .

با تمام دلتنگی ها و دردهایم میدانم که درآن سوی تاریکی ها ، روشنایی هست، عشق هست و من هنوز امید را در گوشه ای از دلم نگاه داشته ام .

دلم عشق میخواهد . همان عشقی که آفریده شد تا چاره درد امروز من باشد . دلم مهربانی می خواهد . دلم روشنایی می خواهد . دلم رهایی می خواهد از بند همه بندهایی که ایمانم را به ضعف کشانده است . دلم همه روزهای خوب آینده را می خواهد . دلم همه لحظات نابی را می خواهد که پر از عطرحضور اوست . دلم گذر زودهنگام از این روزهای بیقراری را می خواهد . دلم رویایم رامی خواهد.دلم صبوری می خواهد. دلم ایمان می خواهد.


دلتنگ خودم هستم این روزها

دلم برای وبلاگم ، دوستانم ، خودم و خلوتم تنگ شده

 تاریخ آخرین نوشته ام می گوید که مدتهاست از خودم دور ماند ه ام  .

آن قدر این روزها گرفتار دویدن های دنیای بیرون شده ام که وقت نکرده ام سری به خودم بزنم . 

هر چند گرفتاری هایم شیرین بوده اما دلم می خواهد زودتر تمام شوند

خدا کند همین روزها کمی روزگارم آرام بگیرد .

 من بمانم و دنیایی که دوستش دارم .

هوای گریه با من

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

گر از قفس گریزم

کجا روم ... کجا من ... ؟

نه بسته ام به کس دل

نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها ... رها... رها من...


سیمین بهبهانی


شب قدر من

دیشب یه شب خاص بود . رفتم مراسم احیاء . مثل همیشه نبودم . نمی شنیدم از تو بلندگو چه 

صدایی میاد . من بودم و یه هوای خوب و باد خنک و آسمون پرستاره و خدا .

دیشب طور دیگه ای با خدا خلوت کردم . بر عکس اون چیزی که فکر می کردم و قرارهایی که با خودم 

گذاشته بودم ،‌حرف زیادی برای گفتن نداشتم . 

فقط چشمهام رو بستم و خواستم بذاره با تک تک سلولهام تو وجودم حسش کنم . فقط خودش  

میدونه چقدر محتاج این حسم .

دیشب شب سپاس بود به خاطر داشته هام  و نه ضجه برای گناهام  . بخشش در ذات اوست . من 

رو می بخشه بی اونکه بخوام . او مهربانتر ازاینه که منتظر خواستن من باشه . من او رو سپاس      

گفتم به خاطر توجه اش به همه کسانی که دیشب با او خلوت کرده بودند و همه کسانی که در خواب

به دیدارش رفته بودند .

                                                                                                                                          به امید اینکه برای هیچ کس هیچ لحظه ای بی وجود مقدسش رقم نخوره . آمین

سپاس با عشق خدای مهربان و بخشنده من .

شب قدری و وصالی و.....

همه عمرم به تمنای وصالت به شبی بند شده است

شب قدری و نگاهی و وصالی و لبی


گر به قدر شب قدري تو به من قدر دهي ،

تو صدايم  بكني ،

من زخمي ،‌ من حيران زده از بهت ،  نگاهت بكنم !!

 

...همگي اشك شوم ، نور شوم ، عشق شوم 

من در آن چشم زلالت ، به خدا ، غرق شوم


قدر امشب ، اگر امشب ، تو به من قدر نهي

من زسرمستي شیرین وصالت ، همه بر باد شوم


همه عمرم به تمنای وصالت به شبی بند شده است

....