
خواهش میکنم عصبانی نشین از دستم،به اعصابتون مسلط باشید
باور کنید من بیمعرفت نیستم همیشه هم به یادتون هستم
تو این ماه بخاطر چندین سمیناری که مجبور بودم در اونها شرکت کنم اصلا وقت نکردم به شما عزیزان سر بزنم
الان هم که امتحاناته و اصلا وقت نمیکنم بیام نت
اما بهتون قول میدم که حتما حتما بعد امتحانات مجدد آپ کنم
فقط اومدم دوستای عزیزمو از نگرانی دربیارم
و بهتون بگم که دوستون دارم و همیشه بیادتونم
آقا بخاطر اون پست قبلی من مورد لطف خیلی از دوستای عزیزم قرار گرفتم![]()
بدونید درنا هنوز سرپاست و قدر خودشو خیلی خیلی میدونه![]()
و اصلا هم ناراحت و غمگین نیست هنوز هم سر حرفای گذشته اش هست![]()
و هنوز هم میخواد اون تجربه رو داشته باشه(اینو برای یکی از دوستام نوشتم خودش میدونه منظورم چیه)![]()
خوب حالا برای اینکه فضا عوض بشه میخوام یه ماجرایی رو تعریف کنم![]()
آقا ما یه فامیل پولدار داریم که امسال عید تصمیم به ازدواج گرفت![]()
و با خانواده اش به خواستگاریه یه دختر خانم خوش شانس رفت![]()
وای اگه بدونید تو اون مراسم برای اون دختر چه کادوی گرون قیمتی برد ![]()
دلتون آب میشه![]()
اگه قلبتون ضعیف نیست و قدرت و تحمل دیدنشو دارید مخصوصا خانمای عزیز![]()
میتونید صفحه رو ورق بزنید و عکس کادوی گرون قیمت رو اونجا ببینید![]()
ادامه مطلب
دختر و پسر همو دوست داشتن اولی که با هم آشنا شدن علاقه ای در کار نبود شاید یه دوستیه ساده بود
اما کم کم به هم علاقه پیدا کردن یعنی اولین بار پسر به دختر گفت: دوست دارم
دختر که همیشه خودشو از اینجور دوست داشتنها دور نگه میداشت اینبار نتونست جلوی خودشو بگیره
و اون هم رفته رفته احساس کرد پسر رو خیلی دوست داره
این علاقه روز به روز بیشتر میشد پسر هم خیلی خوب بود دختر احساس میکرد که پسر هم دوستش داره
و خودشو خوشبخت ترین انسان روی زمین میدونست
چند بار بینشون سوتفاهم پیش اومد که پسر ناراحت میشد و حرفای دختر رو بدبرداشت میکرد و قهر میکرد
اما دختر بخاطر علاقه اش با پسر صحبت میکرد تا به پسر بفهمونه که سوتفاهم بوده و قصد چیز دیگه ای بود
روزا از پی هم میگذشت و دختر بدون پسر نمیتونست سر کنه پسر هم همینطور بود،
شاید هم نبود دختر اینطور حس میکرد.
تا اینکه یه سفر کاری برای پسر پیش اومد و پسر رفت سفر!
بعد از اون سفر لعنتی همه چی تغییر کرد پسر تغییر کرد سرد شده بود بدبین شده بود
به دختر شک کرده بود دیگه نه به دیدن دختر میومد و نه باهاش صحبت میکرد
دختر داشت دیوونه میشد خیلی تحمل کرد خیلی بهش التماس کرد
دختر مغرور بخاطر علاقه اش حتی غرورشو شکسته بود اما پسر دیگه مثل سابق نبود
تا اینکه یه روز در اوج ناباوری به دختر گفت: من نتونستم به تو اعتماد کنم
تو نتونستی اعتماد منو جلب کنی منو ببخش فکر میکنم دیگه تمدید این دوستی فایده ای نداره
دختر از شدت شوک نمیدونست چکار باید بکنه اما تو اون لحظه با خودش گفت:
علاقه ی یه طرفه اشتباهترین کار ممکنه ازش جدا میشم و فقط تو دلم دوستش خواهم داشت.
و به پسر گفت: باشه!
پسر هم خیلی راحت تمام حرفها و قولهایی که داده بود رو فراموش کرد و رفت.
بعد از 20 روز به دختر پیام داد: دو ماه دیگه بهت اس میدم اگه تا اون موقع با کسی نبودی می تونیم همو ببینیم
دختر پیام رو که خوند شکست از اعماق قلب و وجودش شکست.
خدایا!اون داشت محبت رو بهش صدقه میداد و اون هیچوقت نمیتونست از کسی صدقه بپذیره
حتی از کسی که تمام وجودش بود و قلبش رو تسخیر کرده بود.......
ادامه مطلب
یه سری کلاس زبان ثبت نام میکنه و به همه میگه اسمش مهشیده،![]()
یه بار دیده یکی هی صدا میزنه مهشید مهشید مهشید![]()
این برگشته گفته ای بابا این مهشید کیه ؟جواب اینو بده!![]()
گندم های هفت سین به گندمهای آسیاب گفتند:
قصه ی ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبز داشت...!
پایان سالتان سبز باد...
سلام دوست جونیای خودم
این هم عیدیه شما از طرف درنا
http://www.chinaswitch.com/caoka/jieri/newyear/zsc112.swf
می سپردم که مراقب باش
جنس این جام بلور است
پر از عشق و غروز است
مبادا بازیچه شود
می شکند...
(بنا به دلایلی نیستم)
دو تا دوست بودن که همدیگه رو خیلی دوست داشتن
این دوتا از دوران کودکی قبل از سنین مدرسه با هم دوست بودن

اونا تو یه محل با هم زندگی میکردن
با هم همبازی بودن با هم درس میخوندن با هم مدرسه میرفتن
حتی تو یه کلاس و سر یه نیمکت با هم مینشستن
این دوتا واقعا دو تا دوست به معنای واقعیه کلمه بودن
بابای یکیشون از طرف محل کارش انتقال یافت به یه شهر دیگه
و این دو دوست جداناپذیر با اشک و آه از هم جدا شدن و از هم بی خبر
سالها گذشت و گذشت تا اون دو تا بچه رسیدن به سن 30 سالگی
درسته از هم بی خبر بودن و دور از هم بودن اما هیچگاه نتونستن همو فراموش کنن

یه روز تو یه نمایشگاه برحسب تصادف هر دو که حالا دو جوون تحصیلکرده بودن همو بعد 20 سال دیدن
همو تو آغوش کشیدن و بهم قول دادن که دیگه هیچگاه از هم جدا نشن
تصویر زیبایی از لحظه ی دیدار این دو دوست گرفته شده که گفتم شما دوستای خوبم هم ببینید 
ادامه مطلب
که فک می کردم حس چشایی مربوط به چشمه، حس بینایی مربوط به بینی!![]()
![]()






