زمستون . . .




دستم بی حسه ،انگار یخ کردن

انگار مشکوکن که بر نمی گردن

این حس تنهایی تلخ و نفس گیره

انگار این هجرت اجباره تقدیره

انگار تو خونم عکس تو معلومه

چشمام از این تصویر افسوس محرومه

رویای روزای ابری و بارونی

تو حال دستامو شاید نمی دونی

دستم بی حسه اینجا زمستونه

اینجا به جز سرما چیزی نمی مونه

ای کاش بودی تو میترسم این لحظه

آخه نگاه تو آرامشه محضه

فکر برگشتن نباش . . .


باز توی خونه جلو آینه،اشکامو دیدم

باز یادم اومد با دروغات چی کشیدم

تو نمی فهمی که چه دردی داره باختن

تو نمی دونی ، با چه عشقی.دنیامو ساختم

الکی سر به سرم گذاشتی و

بکن بیرون از تو فکرت آشتی و

چرا اومدی تو زندگیم چرا

تویی که هیچوقت دوسم نداشتی و

با تو هرچی رفتم ،باز به تنهایی رسیدم

با تو که بودم غیر دلتنگی ندیدم

من فکر میکردم تو همیشه تکیه گامی

پشتمو خالی کردی آخه چه رند و بی مرامی

آدمهای امروز . . .



به خودش زحمت نمیدهد یك نفر را كشف كند ،

زیبایی هایش را بیرون بکشد ،

تلخی هایش را صبر كند ...

آدمهای امروز،

دوستی های  كنسروی می خواهند !

یك كنسرو كه درش را بـاز كنند ؛

بعد ...یک نفر،

شیرین و مهربان،

از تویش بپرد بیرون !

و هی لبخند بزند

و بگوید :" حق بـا توست " ...

دلم هوای خودم را کرده است . . .




این روزها

بیشتر از هر زمانی

دوست دارم خودم باشم !!

دیگر نه حرص بدست آوردن را دارم

و نه هراس از دست دادن را .....

هرکس مرا میخواهد بخاطر خودم بخواهد

دلم هوای خودم را کرده است ...

همین...


حق میدهی . . .


آنقدر ذهنم را درگیر خودت کرده ای...

که حتی دیگر نمی توانم مضمون تازه ای پیدا کنم

حالا..

حق میدهی

در شعرهایم

به همین سادگی بگویم...

دوستت دارم...

خسته شدم از بی جایی . . .


کاش اون لحظه ای که یکی ازت میپرسه “حالت چطوره؟”

و تو جواب میدی “خوبم!”


کسی باشه که محکم بغلت کنه و آروم تو گوشت بگه: “میدونم خوب نیستی…”


.


.


.


در رویاهایت جایی برایم باز کن ،


جایی که عشق را بشود مثل بازی های کودکی باور کرد ،


خسته شدم از بی جایی . . .


مگر از اول بود ؟!


به همه چیز عادت می کنیم

به داشته ها و نداشته هایمان

خیلی طول نمی کشد که

جلوی آینه زل بزنی به خودت

موهایت را کنار بزنی

و با خودت بگویی

اصلا مگر داشتی اش

مگر از اول بود ؟!

که بودن و نبودنش مهم باشد …

مـــــن . . .



من…!

مرا که میشنـاسی؟! خودمم

کسی شبیه هیچکس!

کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی

مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر

اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ام!!




دری هستم

که می‌توانست به آسمان باز شود

اگر لولایش به زمین

چفت نبود...

تـــنــهــایــی مـــن . . .





اسم های مجازی

تصویر های مجازی

مشخصات مجازی

و در بین این همه چیزهای مجازی

تنها یک چیز حقیقت دارد

تنهایی من
...

نــــگـــاهـــم امــــا . . .


چند وقتیست هر چه می گردم

هیچ حرفی بهتر از سکوت پیدا نمی کنم

نگاهم اما

گاهی حرف می زند گاهی فریاد می کشد

و من همیشه به دنبال کسی می گردم

که بفهمد یک نگاه خسته چه می خواهد بگوید...






کثیف ترین چاپلوسی

زمانی است

که مردی یا زنی به خاطر

طبیعی ترین نیازش

به معصومی بگوید

دوستت دارم

زندگی تعداد نفسها نیست . . .


زندگی تعداد نفسها نیست!

زندگی تعداد لبخندهای

کسانیست

که دوستشان داریم

صدای ما رو

از پشت شیشه ی مانیتور می شنوید...

مانیتوری که الان ، خیلیا پشتش بغض دارن

مانیتوری که الان ، خیلیا دستشون

زیر چونشونه

در ضمن ،

پشت همین مانیتور هم خیلیا دلشون گرف
ته.....

بـه یــــاد خـــواهــی آورد . . .


روزگاری خواهد رسید...

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای...

به یاد من...

ستاره هارا خواهی شمرد تا آرام شوی!

دلت هوایم را خواهد کرد...

به یاد خواهی آورد با هم بودن هایمان را...

به یاد خواهی آورد خنده هایم را...

به یاد خواهی آورد اشک هایم را...

مطمئنم در آن لحظه در دلت میگویی: من تو را میخواهم!

بــــگـــو مـیـشـنـود . . .



چشمهایت را ببند ،

در دلت با خدا سخن بگو ،

به همان زبان ساده ی خودت سخن بگو ؛

هرچه میخواهی بگو ، او میشنود ...

شاید بخواهی تورا ببخشد ،

یا آرزویی داری ،

شاید دعایی برای یک عزیز و یا شکرش ،

بگو میشنود . . .

این لحظه ی زیبا را برای خودت تکرار کن ؛

پرواز دلت را حس خواهی کرد ...


ناشنوا باش وقتی همه

از محال بـودن آرزوهایت سخن می گویند...

بودن همیشه در فریاد نیست...


باید بازیگر شوم ،

آرامش را بازی کنم

باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم

باز باید مواظب اشک هایم باشم

باز همان تظاهر همیشگی ” خوبم … ”






تنها برخی از آدمها

باران را احساس می کنند …

بقیه فقط خیس می شوند






گاهی سکوت دوست معجزه می کند و تو

 می آموزی که بودن همیشه در فریاد نیست

لـــبــــخــــنــــد . . .



لبخندی که در چهره ام  می بینی معنایش

این نیست که زندگی ام بی نقص است،

بلکه قدردان داشته هایم هستم

و از خدا بخاطر نعمتهایش

سپاسگذارم





تلخ است ،

همه فکر کنند سرت شلوغ است ،

و تنها خودت بدانی چقدر

 تنـــهایی ..
.

تـــــــــو هـسـتـِی . . .


گاه یک سنجاقک به تو دل می بندد

و تو هر روز سحر می نشینی لب حوض

تا بیاید از راه

از خم پیچک نیلوفرها

روی موهای سرت بنشیند

یا که از قطره آب کف دستت بخورد

گاه یک سنجاقک ، همه معنی یک زندگی است ..
.






میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”

وقتی یه سنگو تو دریا میندازی

فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه

وبرای همیشه محو میشه

ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره

و سعی می کنم مثل دریا باشم

فراموش کنم سنگ که به دلم زدن

با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم . . .




در خاطرات بی نهایت، بودن را بخاطر اور، در لحظه ی اکنون زندگی کن

خدا را لمس کن، به صدای قلبت گوش کن ، لبخند بزن،

((      تـــــــــــو هــــســــتـــــی    ))


رفتار ما آدم ها را خدا می بیند . . .




چند تکه از تو

پریشان افتاد

ته فنجانی که فالم را می گرفت…

می گفت آرام نیستی

و فردا هیچ نامه ای نخواهد آمد…


من مرده ام … به نسیم خاطره ای ، گاهی تکانی می خورم … همین






رهایم کنید

میخواهم خودم باشم ، خودِ خودم

خسته شدم بس که رقاصه شما بودم می خواهم عریان شوم

عریان عریان

از تمام وابستگی ها و اما و اگرها

می خواهم جامه خود را از تن بر کنم

سبک شوم مثل قاصدک رهایم کنید

می خواهم چرخ بزنم ، درآسمان صبح ، سوار بر نسیم

سبک چون قاصدک ، می خواهم عریان شوم از تو

از همه کابوس ها

رهایم کنید
...






همه جا پر شده که

دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم

من می گویم حق دارند

چون دوست داشتن های ما بودار است

بوی سوء استفاده

بوی خیانت

بوی دروغ و بازی می دهد...






حکایت عجیبیست

رفتار ما آدم ها را خدا می بیند و فاش نمی کند.


مردم نمی بینند و فریاد می زنند….. !!!


هست کسی . . .



در خاطرش جایی دارم...

دلم تنگ همان کسی است که دیگر حتی

جواب سلامم را هم نمی دهد

دلم تنگ همان کسی است که وَقتی

از کنارش میگذرم دیگر به من نگاهی نمیکند

دلم تنگ است...تنگ

نمیدانم دیگر چطور باید میبودم که نبودم





این روزا خیلی تنهام، خیلی داغونم

هست کسی که مثل من دلش


نه برای کسی،


نه برای عشقی،


نه برای جایی…


نه برای چیزی!


بلکه دلش برای خودش تنگ شده…


برای خود خودش!؟


ســ ـکــ ــو ت . . .



سکوت …

و دیگر هیچ نمی گویم …!

که این بزرگترین اعتراض دل من است

به تو …

سکوت را دوست دارم

به خاطر ابهت بی پایانش … 





دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم

وقتی محبت کردم و تنها شدم،

وقتی دوست داشتم و تنها ماندم...

دانستم;

باید تنها شد و تنها ماند تا خدا را فهمید






واژه هایی که عاشقانه می شوند …

ترانه می شوند و یکی میخواند و چه دردآور است …

عاشقانه هایی که می نویسی جز او …

همه را به یاد عشقشان بیاندازد…

و تو …

همچنان بنویسی بدون این که عشق

 کسی باشیو یا حتی در یاد کسی …


فـــریـــاد نــســلی



من آن بازیچه ای هستم

که میرقصم به هر سازت


تو میخندی به کبر آخر به این چشمان گریانم


خدایی ناخدایی


هرچه هستی غافلی یارب


که من آن کشتی بشکسته ای در کام طوفانم


توئی قادر توئی مطلق


نسوزان خشک و تر باهم


که من فریاد نسلی


عاصی و قومی


پریشانم



از ته دل بخند . . .


وقتی دل ارزش خودش را از دست بدهد

  و چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشد،

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی،

وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد گفته باشی،

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند،

وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند،

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی،

وقتی احساس کنی تنهاترین هستی،

چشمهایت را ببند و از ته دل بخند

 که با هر لبخند روحی خاموش جان میگیرد و درخت پیر جوان میشود.



می خواهم ازاد باشم . . .


باز دل آسمان گرفته....

بغضش را با تمام وجود حس میکنم

از ان بغضهاست که اگر بشکند ویران می کند

خوش به حال اسمان که گهگاه بغض دارد و گهگاه ویران میکند

اسمان نمی داند که دل من تا ابد بغضی دارد

که یارای شکستن ندارد


خدایا کمکم کن برای یه شروع تازه

برای فکر نکردن به خیلی چیزها .....

برای فکر نکردن به خیلی آدم ها

 که آزارشون رو در لفافه ی محبت به وجودم وصله زدند...

و دور شدن .......

سرم با دیگران گرم است ، دلم با تو.

دلم را استوار کرده ام،

که دل نبندم.

نه به چشمهای بیگانه ای.

نه به حرفهای بیگانه ای.

می خواهم آزاد باشم.

از قید تملک خود و دیگران
...


خــــــــــدایـــا . . . . . . .



من عاشقانه هایم را

روی همین دیوار مجازی می نویسم !


از لج تـو . . 


از لج خـودم . . .


که حاضر نبودیم یک بار


این ها را واقعی به هم بگوییم. . . !
 

می گویند : سـاده نیست . . .


گذشتن از كسى كه گذشته هایت را ساخته و آینده ات را ویران كـرده ...!!!


امـا من گذشتم . . .


گاهی هیچکس نیست تا باهاش درد دل کنیم ....

دلت میخواد با یکی حرف بزنی ..... درد دل کنی 


اونوقت یه چیزی ته دلت بهت میگه :


با اونی که اون بالاست حرف بزن 


ناخود آگاه رو میکنی سمت آسمون 


میگی خدایا ................



می تـرســم . . .



سلام حال شما چطوره خوب هستید چه خبر؟

اینها شده كلماتی كه با هر بار دیدین همدیگر به كار می بریم

ولی نمی دانی چه عشق عظیمی پشت

تك تك این كلماتی است كه من می گویم

نمی فهمم در چشمانت چه می گذرد

جرات عمیق شدن در چشممانت را ندارم

می ترسم

اری می ترسم در ان چیزی جز عشق ببینم

نمی دانم تو در چشمان من عشق را دیده ای

یعنی این عشق سراسر در چشمانم هویدا است

نمی خواهم برایم عادی شوی

نمی خواهم برایت عادی شوم

نمی دانم به كجا میرویم به كجا میرسیم

من تو را از ان خود میدانم

و اگر روزی بیایی و خبری داشته باشی

بگویی عشق را یافتی من چطور

ویران شدنم را پنهان كنم

و انوقت ....

نمی دانم كجا اوار خواهم شد

ولی میدانم دیگر چیزی از من باقی نخواهد ماند

و جایی برای مرمت نمی ماند

كاش می توانستم به همین سادگی

كه كلمات روی برگه می ایند به تو بگویم دوستت دارم خیلی زیاد..

میدانی چرا . . . ؟



دلم گرفته است هم از تو هم از خودم میدانی چرا؟

برای اینکه دراولین فرصت به دنبال دیگری میرویم

 وهمدیگر را جایگزین می کنیم این عشق است  یا هوس

اصلا آیا دلی مانده که به عشق پایبند باشیم

چرا نمیخواهیم عشق را در واقعیت حضورش ببینیم

 چرا حرف دلمان را نمیزنیم ومیخواهیم همه بدانند که چه در دل داریم

 و دراخر نمیدانیم چراحرفهای ما به جای دهان ازچشم برون می آید ؟

میشه نوازشم کنی . . .


اندوه که از حد بگذرد

جایش را می‌دهد به یک بی‌‌اعتنایی مزمن !

دیگر مهم نیست . . .


بودن یا نبودن ؛

دوست داشتن یا نـداشتن . . .

آنچه اهمیت دارد


کشداری رخوتناک از حسی است . . .

که دیگر تـو را به واکنش نمی‌کشاند !

در آن لحظه فقط در سکوت غـرق می شوی


و نگاه می‌کنی و نگاه و نـگــــــــــاه. . .






میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم

میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم

میفهمی چی میگم بهت میبینی

میشه بذارم پیش تو چند روزی زندگیمو

میشه بشینی پیشمو ی شعر برام بخونی

امشب یکم تنها شدم میشه پیشم بمونی

انگار ی بغضی تو گلوم داره شکسته میشم

اینجوری که پلکای تو هی باز و بسته میشه

میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم

میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم
. . .


هـمـیـن کــــافـــیـــه . . . !



امشب آسمانم تاب کشیدن ابرها را ندارد

کاش ابرها ببارند


شاید آسمانم نفسی تازه کند




وقتی در اتاقم تنها صدای...

تیک‌تاک ساعت را می‌شنوم...

و سکوت را...

آن‌وقت است که می‌فهمم...

این تو نیستی...

خیال توست...!






یه وقتایی لازم نیست حرفی زده شه بین دو نفر...

همین که دستت رو آروم بگیره.....


یه فشار کوچیک بده.....


این یعنی من هستم تا آخرش.....


همین کافیه....!




زندگی پر از رویاست . . .


اونی که واقعا دوست داشته بـاشه ...

شاید اذیتت کنه..

ولی هیچ وقت عذابت نـمیده..

شاید چند روزی هم حالتو نپرسه ..

ولی همه حـواسش پـیشِ تـوئه..

شاید بـاهات قـهر کنه ..

ولی هیچ وقت راحت ازت دل نمی کنه !!!





زندگی پر از رویاست

پشت هر واژه ای که میخواندیم

در سایه ی واژهای فشرده ی شعرهات

در حاله ی راز آلود نفسهات

در همانجایی که دوست دارم هات،مستم میکرد

همین چندی پیش واژه ای را دیدم

نامش را پرسیدم گفت:(بی وفائی)

تا مرا شیدا دید

جامه ی اعتماد را پوشید

عطری از مهر بر خودش پاشید

و می از ساغر وجدان نوشید

هدفش قلبم بود،اینرا فهمیدم

دست بر پشت دست کوبیدم

چشمهایم تر شد،حق من این نبود گرییدم

کمی دورتر ز واژگان پلید

در کانون وجودم

عشق این فاحشه ی ولگرد،بساط گسترده

تن خود را به حراج آورده!

طفلی این دل که در غمت فرسود

ملول گشته ام از اینهمه فراز و فرود

فرار؟ نه

چاره ای باید کرد

گنجه ی خاطرات ذهنم را

در پی ردپای آرامش،کاویدم

در جوار رخدادهای کودکیم،پیدایش کردم

خنده ای از از شیار لبهایم گذری کرد و باز خندیدم!

و خدای خودرا که از او دور گشته بودم،چند

باز هم اسمش را چون شعری

در مناجات سحر گاهانم خواندم

در انحنای کمان ماه،سُر خوردم،به زمین افتادم

سجده هایم را دید

عقل و هوش از سرم دوباره پرید


گاهی از خودت بگذر . . .


گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری

تا لبخند رو به لبای یکی هدیه کنی 


گاهی میتونی با یه کار کوچیک همون لبخند رو بکاری رو لباش 


گاهی مهم اینه که بخوای بخندونی 


اون وقت خدا هم میخنده 


گاهی از خودت بگذر . . . فقط گاهی . . .


زندگی ایستگاه غمگینی ست . . .


اتفاق است اینکه با یک شعر، آنکه با یک نگاه می افتد

می زند زل به "چشم" غمگینی... و به روز سیاه می افتد


سال ها حوض بی سر و پایی فکرهای بدون شرحی داشت

حال روی جنازه ی سنگینش روزها عکس ماه می افتد


هوس و عشق از ازل با هم دشمنان همیشگی بودند

بعد تو آمدی و دنیا دید: عشق هم به گناه می افتد


خواستم انتهای غم باشی، شعر خواندم که عاشقم باشی

گفته بودند و باز یادم رفت: چاهکن توی چاه می افتد!


عشق مثل دونده ای گیج است، گاه در راه مانده می بازد

گاه هم پشت خطّ پایانی توی یک پرتگاه می افتد


دست می لرزد از... نمی داند! عقل شک می کند به بودن خویش

من منم! تو تویی! تو،من،من،تو... بعد به اشتباه می افتد!!


مثل کابوس دردناکی که شخصیت های واقعی دارد

می رود سمتِ... دور می گردد، می دود سویِ... آه می افتد


زندگی ایستگاه غمگینی ست اوّل جاده های خیس جهان

چمدانی که منتظر مانده، اتوبوسی که راه می افتد...