و تو حتما کسی را تازگی ها در نظر داری
لابد به غیراز من کسی را زیر سر داری
دیگر سراغی از دل تنگم نمیگیری
با اینکه از حال پریشانم خبر داری
بی طاقتی این روز ها جایی دلت گیر است
بو برده ام از شهر من قصد سفر داری
بو برده ام از عطر مشکوک تنت شبها جایی دگر ,عشقی دگر, یاری دگر داری
سردی زمستانی در این گرمای تابستان
لبهای بی رنگ و نگاه بی ثمر داری
آهسته گفتی دوستت دارم
از لحنت معلوم شد از من کسی را دوست تر داری..
--
برگردم؟/
تو دست در دست رقیبان همه جا دیده شدی
دستمالی جهانی و پلاسیده شدی
هر شغالی نظرت داشت شکارش شده ای
هر الاغی نگهت کرد سوارش شده ای
مثل یک باد به هر کوی وگذر چرخیدی
مثل آیینه به هر منظره ای تابیدی
پای هر جام نشستی و تناول کردی
هرکجا میل دلت بود چپاول کردی
ساده از عشق گذشتی و شدی مست هوس
از بلندای رهایی تو رسیدی به قفس
قدر احساس ندانستی و دورم کردی
ذوق من بودی و یک مرتبه کورم کردی
اشرف مخلوقات هر شب به هر دری میزنه
که با خودش و غمش کنار بیاد .....
به قول محسن چاوشی
من ادم شادی نیستم :)
به قول آقاجون
در و که کامل نبندی
نمیدونی باد بعدی بیاد میبندتش یا بازش میکنه
این میشه بلاتکلیفی
تو زندگیت همیشه تکلیف درای زندگیتو مشخص کن
نزار آدما بلاتکلیفت کنن که منتظز حرکت باد باشی که بیاد یا نیاد..
دوباره برگشتم تو اون وبلاگ و نوشتن حرفام
ولی خب
قبلیا رو پاکشون کردم
نگرانتم
خطاب به خودم
راستش من خیلی نگرانتم. چیزهایی که داری تجربه میکنی خیلی طاقتفرسا و خستهکننده و ترسناکان. نمیفهمم چطور هنوز ادامه میدی و خیلی میترسم که یه روز، همینطور که میخندی متلاشی بشی.
لطفا بیشتر از قبل مراقب خودت باش من عزیز❤️
ظاهرا
به ظاهر همه چی خوبه
ولی همه چی که ظاهر نیست
تندیسی از سرابم:)
مغزم.مغزم درد میکند از حرف زدن
چقد حرف زده ام.
چقد در ذهنم حرف زده ام...
یه وقتایی ته بن بست
واسه تاوان یک تصمیم
تمام عمر میجنگی
که یک جایی بگی تسلیم....
برگشتم اما فعلا روزا رو اون ور مینویسم:)
موقته.
میدونی
_بالخره بهار میشه
+عزیز ممکنه امسال بهار نیاد؟
_امسال نیاد سال بعدش میاد
+اگ نیاد چی؟؟
تا حالا کسی ندیده بهار این همه نیاد.
پس میاد!حالا برو کتری رو روشن کن...
نمیدونم چی بگم قفلی کردم رو خراط.
بالخره بهار میاد:))
نوشتند مغروری و صبر نداری
مینویسم زیباید ولی تو خالی!
نوشتند حرف هست ولی گوش نه
مینویسم گوش هست اشتیاقی به شنیدن نه
موقت زدم فعلا:))!
باید حرف بزنم ولی هنوزم ساکتم
چرا این جوری شدم
اخه تا کی قراره هیچی نگم.
کاش یکی بود جای من میرف میزد زیر گوشش:)
باز همین جا میگم تا این سکوت لعنتی بیشتر از این خفم نکنه
یه روز همه ی حرفایی ک تو دلمه مث یه حباب میترکه و منفجر میشم قطعا:)
غم!در کمینه:)
؟چی شدیم ما؟
چرا انقد بد می چرخه چرخ گردش این فصول؟
چرا همش شده پاییز؟...
چرا همه میرن چرا هیشکی نمیاد؟
کو قشنگیای زندگی ؟کو خرمالوها...
چرا همش رفت...رفت...رفت...
چرا همش رفتن جون از بدنمون رو ببینیم؟
چی شدیم ما؟
اون گردن درازمون کجاست که بگه باهار کدوم وریه؟؟
آقا ما خسته ایم....
نارنگیا و نارنجیا دیگه چرا نیگا کردن نداره واسمون؟؟؟؟
چی شدیم ما؟
همه مون مرخصیم و یار رو تنها میزاریم و میریم؟بعد به فکر پهلوی یاریم به کنار تخت نخوره؟؟؟
این چه جور دلبریه؟
چه جوری بگذرونیم؟
چی شدیم ما؟
پس چرا بیخیال دیدار یار دیدن شدیم آخه؟
چرا گره از زلف یار دیگه باز نمیکنیم؟
چرا شب رو تا میتونیم دراز نمیکنیم؟
چرا اگه اوشون راه داد و ناز کرد طلب نیاز نمیکنیم؟
چی شدیم ما؟
چرا همه مون ناراضیم؟
من ناراضی تو ناراضی؟
چرا اینهمه اعتراض داریم ما؟
چی شدیم ما؟
مایی که نون مون نون حلال بود و زورمون زور بازو چرا خدا یه نون گذاشت تو سفره مون صد تا لقمه از دهنمون گرفت؟
چرا دلبر داد ولی جای دلبر جان فزا جان فرسا گذاشت تو کاسه مون؟
چی شدیم ما
در باغ گشتی زدیم و او یک شاخه گل به من داد.
تا به خانه برسم آن گل پرپر شد.
مادرم پرسید آن چیست در دستت
گفتم گُل
گفت از که گرفتی
گفتم یک آدم عزیز
گفت این کار را نکن
گفتم چرا ...
گفت پَرپَرت می کند
من گفتم
مادر خرافاتی نباش ...
ولی ...
سمفونی مردگان _
وقف کن بر ناکسان!
این مجلس تعطیل را.....
ی حسی بین ما بوده
که حالا غیر یک غم نی
اگه گریم نمیگیره
واسه حفظ غرورم نی
یه حسی بین ما بوده
که این روزا شده یک درد
که جای ما یه سنگم بود
دیگ این درد رو حس میکرد..
دلم...
خردادِ بیچاره
هنوز بهار است اما نه باران دارد،
نه شکوفه
مثل من که هنوز عاشقم اما نه تو را دارم، نه نشانت را...
چو قناری به قفس ؟
یا چو پرستو به سفر؟
هیچ
من چو یک کبوتر
نه رهایم
نه اسیر...
بلدم تکیه کنم باز به دیوار خودم
یا حصاری بکشم دور و بر غار خودم...
الان اونجاییم که علی صفا میگفت:
صبر میکنم دیگه، صبر نکنم چیکار کنم؟
پ.ن:این روزا انقدر ساکتم که حس میکنم یه روز از درون خفه میشم.
با کسی که نمیتونم راجع بش حرف بزنم, پس همینجا مینویسم.
الووووو
زمانى تلفن کم بود
اماآدمهاى زیادى بودند
بهشان زنگ بزنیم و
یکدل سیرحرف برنیم
حالا تلفنها زیاداست
اماآدمهاى کمى هستند
که دلمان حرفهایشان رامیخواهد
پ.ن:یه وقتایی به سرم میزنه تلفنو بردارم یه شماره به صورت رندم بگیرم و مکالمه رو شروع کنم
الو سلام. من عسلم. وقت داری باهم حرف بزنیم؟
+در چه مورد؟
- امروز.فردا دیروز.حالت.حالم..
و بشه بی دغدغه با یکی حرف زد.حرف زد و زد بدون اینکه بعد قطع شدن تلفن قضاوتی شه.
شماره رو رندوم بگیری که اگر این وسط هوس درد دل به سرت زد..مخاطبت خیلی زود پشیمونت نکنه.
حرف زد و زد و زدو...
چقد کیفیت مخاطبامون کم شده و کمیت ها زیاد...
دوستی میگفت
ادم باید شعور داشته باشه.
بدونه کی باید بره کی نره,به قول عزیز
مادر جون دم غروب که وقت رفتن نیست.غروبا ادم دلش گرفتس.وقتی میری ادم تنها تر میشه.
صب برو ظهر برو.شب وقتی خوابم برو ولی دم غروب نرو.اصن غروبا واسه این ساخته شده که کنار یکی دیگ لیوان چایی رو سر بکشی.
ولی اومدن وقت نداره.هر وقت بیای خوبه.
ادما رو نباید تو لحظه های بی قراریشون تنها گزاشت.باید صبر کرد
باید با دلشون راه اومد..
باید بدونی کی بری..
کجای این شهر قدم میزنی
میخاهم اتفاقی ازانجا رد بشوم...
بازم شهر سفید شد..![]()
کاش از اسمان شهرمان کمی وصال هم میبارید
کسی چه میداند که هر شب چند نفر
در بستر های جدا یکدیگر را به اغوش میکشند...
همیشه میگویی همه چیز درست میشه
هر لحظه وعده ی فردا
راسی چرا افتاب نمی اید؟این شب لعنتی چرا تمام نمیشود
قلب تو به من نمیرسه...
خدابیامرز میگفت.. دنیا پر از تناقضه، یک روز دلتنگترینی و فردا دل سنگ ترینit
ﺷﺪﻩ ﻋﺸﻘﺖ ﺑﻪ ﮐﺴﯽ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯﺣﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﺮﭼﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﺑﮑﻨﯽ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺗﻮﺑﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺑﺮﺳﯽ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﮐﺴﯽ ﺟﺰﺍﻭ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﻭ ﺑﻌﮑﺲ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻫﺮﭼﯿﺰﻣﺮﺩﺩ ﺑﺎﺷﺪ
ﺗﻮ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﺭﺑﺰﻧﯽ ﺗﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺖ ﺁﻭﺭﯾﺶ
ﻭ ﺟﻮﺍﺑﺶ ﺑﻪ ﺗﻮ ﯾﮏﻋﻤﺮ ﻓﻘﻂ ﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﻪ ﺩﻟﺪﺍﺩﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ
ﺍﻭ ﺑﻪ ﺩﻟﺴﻨگترين ﻓﺮﺩ ﺯﺑﺎﻧﺰﺩ ﺑﺎﺷﺪ
ﭼﻪ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﺩﻝ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﮐﻪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﺑﺎز
ﺳﻌﯽ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻋﺸﻖ ﻣﻘﯿﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﻬﺘﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺑﭙﺬﯾﺮﻡ ﺁﺭﯼ
ﺑﭙﺬﯾﺮﻡ ﮐﻪ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﯾد
اگــــــــر مـــے بــیــنــــے هــنـــــــوز تــنــهــــــام …
بـــــــﮧ خــــــاطـــــــــر عــشـــــق تــــــو نــیــســـت !!
مــن فــقـــــــط مـــــے تــــــرســـــــم ؛
مــــے تـــــــرســـــــم هـــمـــــــﮧ مــثـــــل تــــــو بـــــاشــــــنـد . . . !
کارم اینه به تو فکر کنم #بد بشه حالم
جات همین جات وسط فکر#محالم!
وحی از گوشهی چشمانِ تو در می آید
باز بازیچه مشو، بار سفر جمع مکن
با حضور تو قرار است مرا زجر دهند
خویش را مایهی دلگرمی هر جمع، مکن
به گناهی که نکردم به کسی باج مده
آبرویی هم اگر هست بخر، جمع مکن
ترسم آسیب ببیند بدنت، دور خودت
اینهمه هرزهی آلوده نظر جمع مکن
آخرینشاخهیتو سهمِعقابی چو من است
روی آن چلچله و شانهبسر جمع مکن
تا برآمد نفسم جمعِ هوادارت سوخت
روبروی منِ دیوانه نفر جمع مکن!
"اعتماد اصل قشنگیست" درست است، ولی
تو دلت خواست که بیمنطق و بیحد باشد
باب میل تو کسی بود که وقتی گفتی،
"شک نکن ماست سیاه است" بگوید: باشد!
گرچه لبخند تو و اشک تو مصنوعی بود
شک نکردم به تو، گفتم نکند بد باشد
دیگر از آخر قصه چه توقع دارید؟
جهل و نیرنگ اگر پیش درآمد باشد
بیگمان لاشهاش ارزانی کفتار شود
هر که در کشتن یک گرگ، مردد باشد..
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد
داشت باران در مسیر ِناودان می ایستاد
با لبی که کاربرد اصلی اش بوسیدن است
چای می نوشيد و قلب استکان می ایستاد
در وفاداری اگر با خلق می سنجیدمش
روی سکوی نخست این جهان می ایستاد
یک شقایق بود بین خارها و سبزه ها
گاه اگر یک لحظه پیش دوستان می ایستاد
در حیاط خانه گلها محو عطرش می شدند
ابر، بالای سرش در آسمان می ایستاد
موقع رفتن که می شد من سلاحم گریه بود
هر زمان که دست می بردم بر آن، می ایستاد
موقع رفتن که می شد طاقت دوری نبود
جسممان می رفت اما روحمان می ایستاد
•••
از حساب ِعمر کم کردیم خود را، بعدِ ما
ساعت آن کافه یک شب در میان می ایستاد
قانعش کردند باید رفت؛ با صدها دلیل
باز با این حال می گفتم بمان، می ایستاد
ساربان آهسته ران کارام جانم می رود
نه چرا آهسته، باید ساربان می ایستاد
باید از ما باز خوشبختی سفارش می گرفت
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
آن مسافر كه سحر گريه در آغوشم كرد
آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم كرد
خواستم دست به مويش ببرم خواب شود
عطر گيسوش چنان بود كه بي هوشم كرد
معصيت نيست نمازي كه قضا كرد از من
معصيت زمزمه هايي ست كه در گوشم كرد
نيمه شبها پس از اين سجده كنان ياد من است
آن سحرخيز كه آن صبح فراموشم كرد
چه كلاهي به سرم رفت، كبوتر بودم
يك نفر آمد و با شعبده خرگوشم كرد
در عزاداري او رسم ِ چهل روز کم است
ياد چشمش همه ي عمر، سيه پوشم كرد
روح برخواسته از من ته این کوچه بایست
بیش از این دور شوی از بدنم میمیرم
پ ن:جمعه اگه همه چی اکی بود و مصلی طلبید دیگ ایشالا میرم نمایشگاه کتاب عطاردش رو میگیرم.
خدا رو ج دیدی شاید خودش هم بود یه امضا زد زیرش![]()
باید اصلا در همان کافه زمان می ایستاد
من بدجور دلتنگ توأم، باران که میگیرد
کمی اشک است درمانش دل انسان که میگیرد
چقدر از خاطراتت ناگزیرم، نه گریزی نیست
منم و باز باران بین قم - تهران که میگیرد
تو را، عشق تو را، آسان گرفت اول دلم اما
چه مشکل میشود کارم دلم آسان که میگیرد!
سپردم به دست فراموشی به سختی خاطراتت را
ولی باران که میگیرد... ولی باران که میگیرد..
هرگز تو هم مانند من آزار دیدی؟
یار خودت را از خودت بیزار دیدی؟
آیا تو هم هر پرده ای تا گشودی
از چار چوب پنجره دیوار را دیدی؟
اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی؟
از زیر امواج آسمان را تار دیدی؟
نام کسی را در قنوتت گریه کردی؟
از «آتنا» گفتن «عذابَ النار» دیدی؟
در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی؟
دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی؟
آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک
خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی؟
رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه؟
بیمار بودی مثل من، بیمار دیدی؟
حقا که با من فرق داری لااقل تو
او را که میخواهی خودت یک بار دیدی
پس شاخههــــاي ياس و مريم فرق دارند
آري! اگـــر بســـيار اگـــر كـــم فـــرق دارند
شــادم تصــور مـــيكني وقتـــي ندانـــي
لبخندهــــاي شـــادي و غـــــم فرق دارند
برعكـــس مــــيگــردم طـواف خانـهات را
ديــوانــههــا آدم بــــه آدم فـــرق دارنــــــد
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با ايــن حســـاب اهل جهنم فرق دارن
نالایق
باشد قبول
در پی لایق برو
ماهم تماشایش کنیم
وقت آن است که بی شاید و اما بروم
بار و بندیل ببندم تک و تنها بروم
رود بودم که دل از کوه بریدم، حالا
موجم و باید از این پهنه دریا بروم
باران بهروی پنجره هاشور میزند
باران گرفتهاست و دلم شور میزند..
سهم من بودی ولی حق را به ناحق میخورند
مخالف میزنم ، زیرا ، مخالف گشته اقبالم
دلم می خواهد امشب را در آوایش رها باشم
ولی افسوس دلتنگم ، ولی افسوس بی بالم
اسیر اشک نافرمان ، اسیر بغض حرمانم
گلو را می فشارد دل ، پر از قیلم ، پر از قالم
نه آهی و نه سودایی ، نه شوری و نه غوغایی
دل آرایی ندارم تا که پرسد حال و احوالم
به دامان تو افتادم ولی دامن کشی کردی
خدایا عاشقی کن تا ...بفهمی از چه مینالم
خبـــرت هست
که هر #شب دل من می گیرد
غــم تنهـــــایی من
در بغلم می میــــرد ...
روزهای اخر اسفند مستم میکند
گرچه عاقل نبودم از اغاز هم..
💫💞💫💞💫💞💫💞💫💞💫💞💫💞
چند روزی می شود در خواب صحبت می کنم
از تو و احساسِ دلتنگی شکایت می کنم
خسته گی در خاطرم.. دیوانگی.. یا بیشتر..
با خودم پشت سر تو باز غیبت می کنم
رفتنت حال عجیبی داشت بدتر از همه
هر دقیقه پشت هم حسّ حماقت می کنم
صندلی، تخت و اتاق و پنجره دلگیرتر
با نفس تنگی در این سینه قیامت می کنم
ماه را در آسمان می بینم امّا باز هم
چون پلنگی با خودم قصد رقابت می کنم
عکس هایت توی قاب آلِبوم در پیش رو
بچه گانه در دلم حسّ حسادت می کنم
ساعت دیواری از وقتی تو رفتی گیج شد
روزها را بی تو هی با گچ علامت می کنم
بعد تو این شهر با حالم غریبی می کند
اشک های غربت اینجا نذر قربت می کنم
این غزل گفتم ببینی حال من خوب است خوب
هر چه باشد گفته بودی آخِر عادت می کنم
ولن
گویند که روز عاشقی امروز است
چه خطایی، عاشقی هرروز است
آنکس که ز عشق و عاشقی سرشار است
هر روز و هرساعت او پربار است
آن کس که دلش ز عشق غمسوز شده
امروز برایش، بدترین روز شده
همه در شادی و او غمگین است
امروز مرام خلق عاشق این است
وقتی عشق نباشد، نفست جانکاه است
او رفته و جای تو قربانگاه است
هرچه سیلی بزنی، صورت زردت پیداست
این همه مهر و محبت، جای دردت پیداست
عشق اگر عشق شود لایق جانانه شود
و اگر مشق شود لایق بتخانه شود
آنکس که ز عشق واله و شوریده شود
بیگمان لایق عشق جاودانه شود
هربار که دل به عشق دادم سوختم
تیری به قلب زد و به دیوار دوختم
من دگر دل ندهم که نقرهٖ داغ شوم
من دگر رو ندهم شهره آفاق شوم
اولین برف زمستون..
تنها چیزی که می تواند
مرا یاد او بیندازد ؛
شالی که عاشقانه بافتمش
دورگردنش انداخته است ؛
شاید مرا یادی کُند،
خدا کند زمستان
تمام نشود..!
الا ای برف !
چه می باری بر این دنیای ناپاکی ؟
بر این دنیا که هر جایش رد پا از خبیثی است
مبار ای برف !
تو روح آسمان همراه خود داری
تو پیوندی میان عشق و پروازی
تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی ها
تو که فصل سپیدی را سرآغازی
مبار ای برف !
برف ده سالگی به خاطر آدم برفی هايش
برف چهارده سالگی به خاطر اخبار و تعطيلی هايش
برف هجده سالگی را درست يادم نيست در ميان افكار يخ زده بودم
برف بيست سالگی قدم زدن های عاشقانه و رد پاهايم
برف بيست و پنج سالگی به بعد فقط سرد بود و سرد بود و سرد...
#بی تو با دل انگیز ترین حالت تهران چه کنم..
حق الناس
یعنی
تو دل یکی زلزله 10 ریشدری به پا کنی و بعدش بگی
کار آوار برداریش برات مقدور نیست...
#دوسش داری
فقط دوست داشتن کافیست
باید هوای دل معشوقت رو داشته باشی
هیچ سلاحی کشنده تر از سردی و بی تفاوتی واسه کشتن یه زن تو دنیا وجود نداره..
برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود ، مینویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست ، نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم ، و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم .