ببوسیـدِش...حتمـآ قبـلِ خواب ببوسیـدَش...

حتی اگه با همـ دعـوایِ بـدی کرده باشیـد،حتی اگه بهتـوטּ گفته باشه از این زنـدگیِ کوفتـی خسته شده.

حتی اگه برچسـبِ بد اخـلاق بهـتوטּ چسبـونده باشه...

ببوسیـدِش...حتی اگه بهتـون گیرِ بیخـود داده باشه...گفته بـآشه از لباسی که شمـآ عاشقشیـטּ

مـُتنفـره.حتی اگه نفهمیـده باشه شما موهـآتوטּ رو مِش کردیـטּ...

ببوسیـدِش...حتی اگه بـویِ عـَرقُ خستگی میـده...حتی اگه یـآدش میـره جواب سلامــِ شمآ رو بـده.

حتی اگه خیلی وقته براتـون گــُل نخـریده...

ببوسیـدِش...وقتی زیرپیـرهنی سفیـدِ حلقه ای پوشیده و بـآزوهایِ سفیدش رو با اوטּ پیـچ ماهیچه ایِ

مـَردونه انداخته بیـرون.وقتی صورتش ته ریشِ جذابی داره .. وقتی صداش خستهُ خمارِ خوابــه...

ببوسیـدِش...حتی اگه شمـآ رو رنجـونده و غـرورش نمیذاره دلجـویی کنه...حتی اگه گرسنه َس و بـآ شمـآ

مثلِ آشپـزِ دربـآرِش برخـورد می کنه...حتی اگه یـآدش میـره ازتـوטּ تشـکر کنه.

ببوسیـدِش...وقتی براتـون یه آهنگِ جدیـد میذاره و میگه : اینـو برای تـو آوُردم  ...وقتی تو چـِشآش

پـُرِ خواستنه...وقتی دست هـآیِ ظریـفِ دختـرونهَ تـوטּ میـوטּِ دستایِ زُمخت و مردونه َش گـُمـ میشـטּ...!

ببوسیـدِش...حتی اگه از عصبـآنیت داریـد دیوونه میشید.حتی اگه شمـآ رو با مـآدرش مقایسه مـے کنه..!!

حتی اگه با حرص مـے خوایید از خونه بزنیـد بیـرون و اوטּ محـکم بـازوهـآش رو دورتـوטּ حلقه می کنه و

وسـط ِ جیـغ های ِ شمـآ با خنـده می گه : عزیـزمـ ؛کـُجا مـے خـوای بـری این وقته شب ؟!

ببوسیـدِش...وقتی ناغافلی لباسی رو خریـده که هفته ی پیش ، پشت ِ ویتریـטּ دیدیـטּ و فقـط یه کلمه

گفتیـטּ این چه خوشگله...وقتی دست هـآش پـُر از خریـد خونه َس و درُ با پـآش مـے بنـده...

وقتی بـآ نگاهـی پـُر از تحسیـטּ سر تا پاتـوטּ رو برانـداز می کنه ...

ببوسیـدِش...حتی اگه تـوی ِ شرکـت پیـآز خورده و تا موهـآش بـو میدטּ...حتی اگه با دوست هـآش

تلفنی یکـ ساعتــ حرف مـے زنه و شامِتوטּ سرد شده...حتی اگه رو دنده ی نـه گفتـטּ افتـاده...

ببوسیـدِش .. وقتی شمـآ رو وسـط ِ آرایش کردטּ مـے بوسه...وقتی بـآهاتـوטּ کُشتـی مـے گیـره و مثلِ

پـَر از رو زمین بلنـدتون مـے کنه...وقتی تو دلتنگی هـآتوטּ داوطلبـآنه مـے بـَردِتـوטּ بیـروטּ و شمـآ رو تو شهـر

مـے  گردونه...

ببوسیـدِش...حتماً قبـلِ خـوابــ ببوسیـدِش :*

شایـد فـردایی نباشـه...شآیـد شمـآ فـردا نباشیـد...شایـد اوטּ فـردا نباشـه...


                                  

برگشتم...

سلام

اینجارا خیلی دوس داشتم و دارم 

اومدم ک دوباره زنده اش کنم

برمیگردم.


دلتنگم...

مــَــن از زنـــدِگـــیِ کــَـــســـی حــــَـــذف شـــُـــدَم

 کـــه بـــَــرای داشتــَــنــَــش خــِــیلـــی ها را اززنــــدِگـــی ام حـــَــذف کـــَــرده بـــُـــودَم... ...


من بلد نیستم در سـایه، دوست داشته باشم

من می‌خواهم خواستنم گوش فلک را کر کند.

من می‌خواهم

مَردَم

حتی اگر مردِ من هم نبود

دلش غنج بزند ازاینکه

بداند جایی زنـــی دوستش دارد....


دریادل عصبی!!!

اخلاقم گند است؟؟ به خودم مربوطه!!
غرورم از حد گذشته است؟؟ به خودم مربوطه!!
...تمام زندگی ام خودخواهانه است؟؟ زندگی خودمه!!
از عده ای متنفر شده ام؟؟ به خودم مربوطه!!
از ناصحان خوشم نمی آید؟؟ سلیقه ی خودمه!!
صدای خنده هایم از حد عادی بلندتر است؟؟ خوش حالی خودمه!!
عده ای را به فراموشی سپرده ام؟؟ حافظه ی خودمه!!
دلم می خواهد این گونه باشم!!
مجبور به تحمل من نیستید من همینم راضیم از خودم

(گیرم که باخته ام !!! اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد، شوخی نیست.من شاه شطرنجم!)


                                       

دلم نه عشق می خواهد،


نه دروغ های قشنگ؛


نه ادعاهای بزرگ،



نه بزرگ های پُر ادعا ...


                            

دل نوشت

هیــــچ کــــس نفهمیــــد

کــــه زلیخــــا مــــرد بــــود...!

مــــردانگــــی می خواهــــد،

مانــــدن پــــای عشقــــی

کــــه تــــو را "پــــس میزنــــد" ...!!!


(دریادل)


                               

فقط توکل کن...

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی مادرش او را به دست هاى "نیل" می سپارد تا برسد به خانه ی

فرعونِ تشنه به خونَش!

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند ،سر از خانه ی عزیز مصر درمی آورد!

مکر زلیخا زندانیش می کند ، عاقبت بر تخت ملک می نشیند.

از این " قِصَص " قرآنى هنوز هم نیاموختی؟

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند،

و خدا نخواهد

نمی توانند!!!!!

پس

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

و به او " توکل " کن....

خنکای بهشت گوارای وجودتان دختران چادری....

من چادرم را خودم سر کردم بیا فکر کنیم حجاب محدودیت است ! من "آزادانه" عاشقت هستم ای زیبا ترین 

محدودیت دنیا ...


                      



تو را به جان ِ ستاره دوباره ماه نکِش!

دوباره با قلم ِ باد تکیه گاه نکِش!

نگاه کن به تبسم به کف زدن به صدا به روی خنده ی بی استخاره آه نکش!

تو از طراوت ِ بی انتهای پَر زدنی مرا به جرم ِ پریدن چنین سیاه نکش!

نگاه سبز ِ من و تو در انتهای وفاست به سوی زردی ، ناباورانه راه نکش! ب

بین به روی دلم مشق ِ عاشقی کردم به روی مشق ِ شبم خط ِ اشتباه نکش!

در حضور خارها هم میشود یك یاس بود

در هیاهوی مترسكها پر از احساس بود

میشود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های یك متروكه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسیم

شیشه های هرز این بیشه را در داس بود

كاش میشد حرفی از كاش میشد هم نبود

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

ای عفیف
به چه می اندیشی
قفل ها؟
دست های آزاد ،
برترین هدیه به زنجیر و غل و دیوارند!
بهترین هدیه ی زنجیر به دست آزاد
قفل می باشد ، قفل!
؛
ای عفیف!
قفل ها واسطه اند
قفل ها فاسق شرعی غل و زنجیرند
قفل ها...
؛
راستی واسطه ها هم گاهی حق دارند
رمز آزادی در حلقه ی هر زنجیر است
قفل هم امیدی ست
قفل یعنی که کلیدی هم هست
قفل یعنی که کلید!


"نصرت رحمانی"

بعد تو خوب یاد گرفتم که پشت سر بعضی ها... به جای اب... باید تف انداخت...

گاهی دلم می خواهد

وقتی بغض می كنم

خدا از اسمان به زمین بیاید

اشك هایم را پاك كند

دستم را بگیرد و بگوید:

این جا ادم ها اذیتت می كنند؟

بیا برویم ...

***

نمی دانم چرا آنقدر بزرگ نشده ام،

که تو را تنها در مواقع سختی نخوانم؟

چرا وقتی همه چیز هست، کمتر تو را صدا می کنم؟

چرا وقتی سالم و شاداب هستم، کمتر تو را شکر می گویم؟

پروردگارا!

تنها درخواستم از تو روحی وسیع است،

آنقدر که فراموش نکنم،

در خوشی ها باید بیشتر تو را صدا کرد!

***

سخت است وقتی از شدت بغض
.
گلو درد بگیری
.
و همه بگویند :
.
.
.
لباس گرم بپوش !!!




بسیار دور از هم قد کشیده‌ایم .


هر یک بر فراز صخره‌ای بلند و دره‌ای عمیق؛



میانمان که با هیچ خاکستری پر نخواهد شد.



جدایمان کردند؛ از روز اول مهر. با پوشش‌های متفاوت.



مانتو و مقنعه و چادر تیره بر من پوشاندند و تو را با لباس



فرم و کله‌ای تراشیده به ساختمانی دیگر فرستادند.



من را به مدرسه‌ی دخترانه و تو را پسرانه .



دانشگاه هم که رفتیم جدایمان کردند.



با ردیف‌های دور از هم . نیمکت‌های خانم‌ها و آقایان.



با درها و راهروها و ورودی‌ها و خروجی‌های خواهران و برادران .



جدایمان کردند و ما بسیار دور از هم قد کشیدیم .



در اتوبوس با میله‌ها و در حرم و امامزاده با نرده‌ها و در دریا



و ساحل با پارچه‌های برزنتی...



آنقدر دور و غریب از هم بزرگ شدیم



تا تو شدی راز درک ناشدنی‌ای برای من؛



و من شدم عقده‌ی جنسی سرکوب شده‌ای برای تو.



تا هر جا که دیگر نتوانستند جدایمان کنند،



در تاکسی و خیابان، از زور نادانی و بیماری و عقده‌های جنسی،



من در پی یك نگاه و توجه و متلك از تو باشم ...




و تو خود را به من بمالی و برهنگی ساق پایم حالی به حالی‌ات کند و



نگاه حریص‌ات مانتو ام را بدرد .



جدا و بسیار دور از هم قد کشیدیم



آنقدر که تا پایین تنه هایمان معذب مان کرد خیال کردیم عاشق شده‌ایم



و چون عاشق هستیم باید ازدواج کنیم



و بعد هم با هزاران عقده‌ی بیدار و خفته به زیر یک سقف رفتیم .



بسیار دور از هم قد کشیدیم.



آنقدر که دیگر نگاه‌مان نیز یکدیگر را خوب و درست ندید



و نگاه‌های انسانی جای خود را به نگاه جنسیتی دادند درهمه جا.



در محل کار،



در محافل فرهنگی و علمی



و حتی جلسات سیاسی .



و من باید تقاص همه‌ی این فاصله ها را بپردازم .



تقاص دوری از تو و بر صخره‌ای دیگر قدکشیدن را .



تقاص تو را ندیدن و نشناختن را .



باید که تنم بلرزد وقتی هوا تاریک می‌شود



و من تنها در خیابانم؛



وقتی دنبال کار می‌گردم؛



وقتی تاکسی سوار می شوم .



اینجا یک ............ است به وسعت یک کشور.



بهتان بر نخورد...



آخر سالیان سال است که در همه جای دنیا،



فقط مستراح‌ها را



زنانه و مردانه کرده‌اند...

دريادل

مَــــــــــن..؟!
چه دوحرفیه وســــــوسه انگیزیست..... !!! این من! نه زیبـــــــــایم ، نه مهـربانم....نه عـاشق و نه محــــــتاج نگاهی...!
فراری از دختران آهــــن پرست و پسران مانکــــن پرســـت ... صبورم و عجول ..سنــگیـــــن...ســـــــــــرگردان...مغـــــــرور... قــــــــانع ....با یــــک پیچیـــدگی ســـاده و مقـــــداری بــی حوصلگیــه زیــــاد!!!
و بــــرای تویـــــی که چهره هـای رنگ شده را می پرستــــــی نه سیــــــــــرت آدمی ؛ هیچ ندارم ...
راهت را بگیــر و بـــــــرو !
حوالی ما توقف ممنــــوع است !