با فکر کردن به...

هر گوسفندی که

اذیتت کرده...

ذهن خودتو تبدیل به...

تویله نکن🙂

دلم گرفته ای رفیق 

شب تنهایی

گاهی دلم از این دنیا می گیرد

گاهی دلم میخواهد از ته دل فریاد بزنم

گاهی دلم میخواهد انقدر گریه کنم تا خالی شوم

گاهی دلم میخواهد بمیرم

گاهی دلم یاد ایام قدیم و خوشی ها می کند

گاهی چقدر تنهاییم ما ادم ها که حسرت ی لحظه حرف زدن را داریم

من یک تکه سنگ نیستم یک ادمم

متهم به عشق پاک

بوسه را مهریه کن . هر شب طلاقت می دهم

قاضیش من.متهم من.شاکیش عشق من است

عشق نادان

بامنی اما نفهمیدی که تنهاتر شدم
گریه کردم فکر کردی زیر باران تر شدم

شب به شب... بی خوابی و... سردردهای بی کسی...
قرص خوردم پشت هم محتاج خواب آور شدم

گفته بودی دوستت دارم ولی برعکس بود
حرف چشم و خط لب های تو را از بر شدم

جوجه ی یک روزه ای بودم که در دستان تو
با نوازش های دل سوزانه ات پرپر شدم!

از غرور رو به تاراجم نمانده هیچ چیز
کشوری مستعمره بی شاه و بی لشکر شدم!

باز باران آمد و... دلتنگی ام را گریه شست
باز باران آمد و... من زیر باران تر شدم

رهگذر از ما یادی بکن

یادش بخیر ی روزایی بهترین لحظاتمون تو این وبلاگ سپری می شود اما الان چی؟بجای اینکه سرگرم زندگی باشیم روز به روز داریم تنهاتر میشیم

 

تـَـخــتـے ڪہ هـَـر شـَـبــ،‬‬
تــنــهــا؛
بــا یــاנِ کــســے روش بــخوابـے،
تـَـخــتـــ نـیسـ ــتــ…
تــابــوتــه

دلم تنگه

پیام تسلیت

به جای جای دلم جای پای توست یا حسین

خوشـــم که حنجره‌ام نینوای توست یا حسین

هـزار چشمه‌ی اشکم اگـر دهند به چشـم

خدا گواهست که وقف عزای توست یا حسین

بخوان و اندیشه کن...


نامه چارلی چاپلین به دخترش ژرالدین

این نامه را چارلی چاپلین، نابغه سینما در ژانویه 1963 به دخترش ژرالدین هنرپیشه سینما  نوشته است.

نامه ای که حرف های هر پدر برای دخترش می تواند باشد. زیبا و ساده...

دخترم، این جا شب است. یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه این سپاهیان بی سلاح خفته اند و برادر و خواهرت و حتی مادرت.

 به زحمت توانستم بی آنکه این پرندگان خقته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن، به این اتاق پیش از مرگ برسانم! من از تو بسی دورم، خیلی دور، اما چشمانم کور باد اگر یک لحظه تصویر تو را از چشم خانه من دور کنند. تصویر تو آنجا روی میز هم هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست.

اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه تئاتر شانزه لیزه هنر نمایی می کنی! این را می دانم و چنان است که گویی در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدم هایت را می شنوم و در آن ظلمات زمستانی، برق ستارگان چشمانت را می بینم. شنیده ام نقش تو در این نمایش پر نور و پر شکوه، نقش آن شاهزاده خانمی است که اسیر گشته است. شاهزاده خانم باش و بمان. ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران، عطر مستی آور گل هایی که برایت فرستاده اند، تو را فرصت هوشیاری داد، در گوشه ای بنشین و نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرادار...

الباقی این نامه زیبا در ادامه مطلب

ادامه نوشته