|
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود
|
من به آن می ارزم
که در این قربانگاه تو به دادم برسی
تو نجاتم بدهی از غم بی هم نفسی
تو آن می ارزی
+ فصل دل بر و دل انگیزم در راهه » پاییز تن طلایی
کسی چ میداند
شاید لحظه آخرین باشد
کسی چ میداند
در عصر توپ و تفنگ و عزا
کسی چ میداند ...
میشود دوباره شروع کرد
انگار هرگز پایان نیافته ...
شعر، آرامش ،
فیلم ، موسیقی بی کلام
شروع دوباره ...
یک روز چای بنوشم تنهایی
کنار حوض کنار درخت
یک روز ببینم روزها میگذرد
اما ب آرامی 🎀
دستت را بالا ببر و بگو
رسیدیم به قله
به ارتفاع
به سختی اما با هم ...
+روزهای شیرین خرید بزرگترین آرزو ❣️
چون آب میگذرد
پیوسته ، به سرعت وبی رنگ
زندگی ...!!
بعد از سالها تنها شدم پر از آهنگ پر از حس لذت 🎼
در دل شب
در سیاهی ظلمات
نوری هست
امیدی..
نفسی ....
ضربانی .......
آه از ایران ، آه از گنج پر رنج....
و ناگهان من و تو و ما بشویم رنگ
بشویم آبرنگ
من و تو و ما گریه کنیم از لبخند
و ناگهان رنگین کمان شود از اشک
+روزهای پر ابهام
+ما باید هرکدام پر میشدیم از رقص از شادی
نه اینکه سیاست و قاب لبخند
تنهایی شاید
معجزه ای باشد پر ابهام
تنهایی را دوست دارم
تنهایی آغاز احساس است ...
غروب پاییز / جمعه /اخرین برگریزان🍁
من آن پرنده کوچکی ام
که میل به پرواز دارد و پایش بسته
من همان ماهی دریام
که میل ب شنا دارد و باله آش بسته
من آن پرنده ، من آن ماهی
پای بسته ....
دیر است بی گمان ...
تو همان آهنگ بی کلام نوستالژی
که در سرم زمزمه میشود
نیستی اما میخوانمت
دلتنگ دلتنگ در غروب پاییزی
پاییزی که عاشقی را ب یاد می آورد
+ دلتنگ مجردی
خسته ام از تکرار و
تو تنها امید من برای ادامه ای ...
پاییز بدون باران مثل عشق بدون اشک ...
بغضی در گلویش ... میخندید !
و من غمگینم به هزار و یک دلیل
که نمیگنجد در دو سطر از کتاب زندگی
و من نگرانم به صد دلیل
که نمیگنجد در کتاب ذهن
و من خسته م به ده ها دلیل که نمیگنجد
در یک تن و بدن ....
(دل نوشته)
بغضo/تنهایی/استرس از وضعیت نامعلوم
و ما چه شتابان به پایان ها نزدیک میشویم
در ایمجا در این خاک که جان میدهیم برایش
و تنها به جرم داشتن که مال ما نیست
حالا که سالها از این ماجرا گذشته
و به آن بر میگردم تعجب میکنم که
چطور مسئلهای به این کوچکی
اینقدر اسباب غصهی من شده بود.
زمان میگذرد و تلخی آن فراموش میشود
لئون تولستوی
آنا کارنینا
@hestia_journal
نمیدانم چرا باید اینقدر افسرده باشم،
همان حس شرمآور و دلگیرِ
«کسی دوستم ندارد»
به سراغم آمده.
سیلویا پلات
و زندگی هنوز ادامه دارد
در کنار کسانی
که نگاه کردنشان ، خورشید
راه رفتنشان ، هوا
وحرف زدنشان ، لذت است
+خونه کشی ٫ شلوغیات
از دل جنگ نامه مینویسم
از دل ترس و فرار
از دل تنهایی و اشک
از دل جنگی که مال ما نیست
از ترسی نبودن خانه
از کنار کودکی ،طفل
از دل جنگی نامعلوم
و من خوشبینم به پایان
پایانی نه چندان دور
ساناز/ اشک شعر
بماند یادگار از روزهای پر از استرس
جهان اگر برپاست
هنوز کسی ،
کسی را دوست دارد
اگرچه دیر ،
اگرچه دور ..
"معصومه صابر"
ا
+خدا رو شکر میگذره
آرام باش عزیز من
آرام باش.
حکایت دریاست زندگی،
گاهی درخشش آفتاب،
برق و بوی نمک،
ترشح شادمانی،
گاهی هم فرو میرویم،
چشمهایمان را میبندیم،
همه جا تاریکی است.
+شمس لنگرودی
من
واژه ای گم شده
در زبانی از یاد رفته ام ...
+دلتنگ خودم /کاش قدر خودم رو میدونستم
نامه ای مهربانانه ، شایسته بوسه های من
برایم بفرست !!!
دو برگ گل لاله را فراموش نکنی !!
ژرژ ساند ؛ از نامه ای به گوستا و فلوبر ..!
و تو عزیز من پیر خواهی شد
و اما من از این پیرتر نخواهم شد
+خسته م دوست دارم برم اما ...
برای تو می نویسم که از عمق جانم
به روزهایم آمدی
جانم به قربانت
دوستت دارم 🎀
بزرگترین حضور برای من
حضور توست
که میتابی
در شبم
ماه ِ من 🌙
+سرما و مه و ابر :)