فقط سلام

به زودی زود برمیگردم و به کامنت ها پاسخ میدم. عذر می خوام بابت تاخیر از همه دوستانی که...

تابستانه

دوستان سلام


1:  (سپید)

 

تا می گوید:

هر کس بامش بیش برفش بیشتر

بیشتر تر می شود

ترک های اتاقکم

                

                 

                     های

         خانه                  بزرگ

 سقفِ                                شیروانی ست...

 

 

کاش می شد بگویم.

 

 

 2:  (غزل)

 

 

پشت آن میله نفهمید نگهبان شده بود

او که با میل خودش وارد زندان شده بود

 

آنقدر با دل من یک تنه همدردی کرد

که گمان کرد خودش بی سروسامان شده بود

 

قصه ی میوه ممنوعه...فراموشش کن

او از آدم شدنش نیز پشیمان شده بود

 

عاقبت بسته نشد نطفه ی پیغمبر عشق

وقت مریم شدنش باز مسلمان شده بود

 

داشت بادست خودش گور خودش را می کند

مثل آتشکده که عاشق باران شده بود

 

آسمان سقف،زمین فرش،لب دریا آب

همه چی بود ولی دغدغه اش نان شده بود

 

او که با اسب سفیدش به در خانه رسید

داشت می رفت سوار خر شیطان شده بود!

                         همایون احمدوند

 

 

ادبیات 90بدون عادل (خدا رحم کنه)

 

3  یه غزل بی غزال

 

حالم کمی عجیب است ازخود خبرندارم

قلبم شکسته اما چشمان تر ندارم

 

با چشم ماندگاری دل را به تو سپردم

هنگام پس گرفتن دیدم جگر ندارم

 

باید گذشت اما دنیای من همین جاست

با کوله بار بسته میل سفر ندارم

 

خیلی دلم برایت لک می زند بهارم

حتی دراین زمستان چشمی به در ندارم

 

در جنگل خیالم تنها تر ین درختی

با اینکه بی بهاری فکر تبر ندارم

 

حتی اگر بخواهم دست تو را بگیرم

در جنگ سرنوشتم جسمی قدر ندارم

 

آب از سرم گذشته بعداز تو نازنینم

خاکی به سر بریزم سایه به سر ندارم

 

اشک مرا ندیدی اما اگر بخواهی

بی آبرو شوم من ترس از بشر ندارم

 

خون گریه کرده ام تا باور کنی غمم را

در حیرتم چرا بر قلبت اثر ندارم

 

اصلا زمان بازی با واژه ها ندارم

امشب بیا به خانه فردا وگرنه دارم...

تا سه نشه بازی نشه (اینم سومی)

                                                                                                                               

سلام به همه ی دوستان شاعر و شاعر دوستان ...

در واپسین روزهای دهه ی هشتاد و در آستانه ی آخرین دهه ی قرن چهاردهم ِ هجری شمسی آفتابی آخرین پست زمستانی ام را تقدیم چشمان بهاریتان می کنم.

پیشاپیش عید همگی مبارک

امیدوارم آخرین دهه ی قرن چهاردهم یکی از پربارترین دهه ها در عرصه ی شعر و ادب همایونی برای تک تک هنرمندان آریایی باشه.

شاید یه حرف ناحسابی درباره(غُلُوّ)

آدم دلش نمی خواست، اما به اسم گندم

پر شد حیات دنیا تا خورد زنگِ بازی

در بیت بالا حرف روَی قافیه متحرکه که با بقیه قافیه ها ی غزلم که ساکن است فرق میکند که به آن غُلُوّ می گویند(حالا خودتان قضاوت کنید)

1 صلاح کار کجا و من خراب کجا     ببین تفاوت ره ازکجاست تا به کجا (حافظ)

2 دبیر خردمند بنوشت خوب             پدید آورید اندرون زشت و خوب(فردوسی)

3 نظر کرد پوشیده در کارِ مرد         خلل دید در راه هشیار مرد (سعدی)

4  دوباره باران باران (قیصر امین پور) که در ادامه شعر بهاربا دوباره وستاره  هم قافیه شده است

سه مثال اول در کتاب( آشنایی با عروض و قافیه) دکتر شمیسا آمده است و ایشان در پاورقی درباره ی غلو می گوید:به نظر من شاعران آگاهانه  از آن به عنوان نوعی هنر و شیرینکاری استفاده می کردند.(که من با این نظر کاملا موافقم)

وحالا واقعا نمی دانم، شاید چون تمام اساتید هم در گذشته غلو  را جز عیوب قافیه آورده اند

بازهم در این کتاب در ویرایش چهارم (چاپ دوم) دوباره... غلو هم همراه با اِقوا و اِکفا و ایطا(شایگان) جز عیوب قافیه آورده شده است.

من همچنان معتقدم که غلو یک تکنیک قافیه نویسی می باشد که باید لااقل جز اختیارات قافیه در نظر گرفته شود نه عیوب

شاید وقت آن رسیده باشد که نگاهی جدید تر(جسورانه) به علم عروض و قافیه داشته باشیم

 

 

 

1) یه سپید

 

 

مرد خانه تکانی میکرد

زن ماشه چکانی

مرد رفت خرید

زن چیزی ندید

برف ها آبی شدند...

شکوفه ها سفید

بهار دارد میرسد ولی

زمستان من نمی رود!

مرد رفت خرید

حراج واقعی این جاست

نصف قیمت بازار

اندوه نو با طرح های جدید

غصه ای تازه با رنگِ سال، قرمز مایل به سبز

مرد رفت خرید

درد ارزان شده بود

بغض ها سنگین

قیمت ها پایین

مرد رفت خرید

پدر پشت در قدم می زندو...

چشم ما مانده به در

*آسمان مکثی کرد*

ابر بهار، چشمم را آرزو کرد

خدا ، تنهاییم را...

شب عید رسید

مرد رفت خرید

راوی، لال شو!

شلوارم کوتاه تر شده اما وصله ی دیگر...

*سهراب*

 

 

2) یه غزل ( با یه وزن نامتعارف )

 

 

 

با  ندیدنت هم بودنِ تو کم کم، کم نمی شود

تا به حال تدریجی نبوده بعدا هم نمی شود

 

تا تو در جُلویِ واژه ی گذشتن ایستاده ای

باجداشدن هم پشت این رفاقت خم نمی شود

 

درد کهنه ام با درد تازه ام نابود می شود

جزنمک کسی برزخم های من مرهم نمی شود

 

تجربه نشان داده خزان به فروردین نمی رسد

در نتیجه  لبخندِ  بهار مان ماتم   نمی شود

 

دل مقلّد عشق است و طبق فتوای مراجعش

بی تو خنده، خانه، خاطره ،به من محرم نمی شود

 

عاشقانه برمیگردم ازسفر،چون عشق گفته است

هیچ جای دنیا خانه ی خودِ آدم نمی شود...

 

 

گام بعدي

                               

 

 

                                    1  ) به نام سپید

 

 

 

مثل همیشه

تَق تَق

مکثی کوتاه می کنم

تَق تَق               تَق تَق

بی فایده است

در خانه را کلید باز می کند…

 

 

2 )و اما غزل..

 

 

بازی برای ماندن یعنی که رنگ بازی

دنیای رنگ بازی آن روی جنگ بازی

 

بازی دوستانه  ،  بین دو تن برابر

آهو پلنگ بازی ،ماهی نهنگ بازی

 

فهمیدن نتیجه مثل همیشه سخت است؟

سه نقطه می گذارم... با شیشه سنگ بازی

 

بر جسم خسته هرروز صدها فشار روحی 

بااستخوان بی رگ هرشب سرنگ بازی

 

اینجا جزا ندارد انواع حق خوری ها

با نام مستعارش یعنی زرنگ بازی

 

آدم دلش نمی خواست، اما به اسم گندم

پرشد حیات دنیا تاخورد زنگِ بازی

 

 

سلام آغازین

میبارد از دو چشمم آوار گریه یکریز

تقویم عاشقانه  پاییز پشت  پاییز

 

دیروزو خاطراتش امروزو یادگارش

دیروزم از تولبریز  امروزمن غم انگیز

 

اشک روان چشمم  سرچشمه اش جنون است

با ماندن تو خشک و با رفتن تو لبریز

 

دل سرزمین عشق و دروازه ا ش دو چشم است

دیوانه پادشاه  این خطه ی بلا خیز

 

از خون مرا نترسان من کشته ی تو هستم

هربار خنجرت را  با دست خود کنم تیز

 

تکرار بی تو بودن پایان زندگی نیست

آغاز راه سرخ است با یک امید خون ریز

 

بین من و تو راهی اندازه ی دو دنیاست

راه نرفته بسیار فرصت همیشه ناچیز..