این وبلاگ دیگر آپ نمی شود ...
دوستان وبلاگ غریبـه ای در غـزل 2 به روز است.کلیک کنید ...


توجه:شعبه دیگر این وبلاگ شامل شعرهای تخصصی بنده ... در وبلاگ :
این نیز بگذرد ...

سالها پیش ...
درکوچه ای بن بست!که محل بازیهایمان شده بود ... باران بارید ...

زمین خوردی ...دستت را گرفتم ... و تو لبخند زدی ...
بزرگتر که شدیم ... زیر همان درخت کهنسال کوچه ، کتاب شعری دستت بود ...
غزل می خواندی ... و من پا به پایت شعر خواندم ... و تو ... خندیدی ...
بعدها ...
از همان کوچه لحظه ای از کنارهم رد شدیم ... و من منتظر لبخندت بودم ... اما ... بگذریم!
مادرم می گفت : پسرخوبی ست ...! از زن همسایه شنیدم می گفت : دوستش دارد...
.
.
.
و من از آن روز به همه ی لبخندها ... مـشکـوکـم ...
.
.
.
و امروز صدای خنده ای از کوچه می آید ... پسرم " پارسا " آرام تر ...

آرام تر بخند ...مبادا کسی به صدای خنده ات ... دل خوش کند ...!
.
.
.
این روزها ...
به خنده های دخترم " غـزل " که هنوز به دنیا نیامده ... مـشـکـوکـم ...
(این متن اخیرا به درخواست دوستان در این پست گنجانده شده)
و اما ...
پست آخر ...
روزگاری بود که دلم برای دیگری می سوخت ...
اما ...
این روزها برای خودش ...
از " دو رنگ " بودن دلم بیزارم ...
از دورنگی این روزگار ...
"" مشهد - ۳۰/۶/۹۰ ""

حالی برای از تو نوشتن نیست ... درگیر کار و بار خودم هستم ...
گفتم که فکر کار خودت باشی ... چندی ست فکر کار خودم هستم ...
شیطان حریف عقل و جنونم نیست ... از دست های سبز خدا دورم ...
آنقدر ملحدم که خودم چندی ست ... مشغول سنگسار خودم هستم ...

یک سال و چند ماه است که { غریبه ای در غزل } را تحمل میکنید ...
اینبار آمده ام تا زحمت را کم کنم ...
میخواهم مدتی به دور از دنیا زندگی کنم ...
این پست شاید تمام حرفهای دلم باشد ...
حرف هایی که شاید در قالب شعر نتوان گفت ...
در نهایت قصه ی ما هم به سر رسید ...اما ...
میروم ... شاید روزی برگشتم .... وشاید هم ... نه !
نامه ای به ...
سلام ...
بانو ... هم اکنون که این نامه را می نویسم حالم خوش نیست ...
سالیانیست در سرزمینی زندگی میکنم که مردمانش حقیرانه نگاهم میکنند...
گفتم : شعر ... گفتند : آب و نان نمی شود ...
گفتم : احساس ... گفتند : خریدار ندارد ...
و تا گفتم : عشق ... گفتند : دروغ است ...
پس به چه دل خوش کنم ؟؟؟
میروم ...
میروم جایی به دور از این مردمان ... نمیدانم کجا ...
و تو به آمدنم دل خوش مکن ...
.
.
و اما حرف آخرم :
غزل هایی را که سالها با جان و دل پروراندم نزدت به امانت می گذارم...
و نگذار این مردمان با غزل هایم همانطوری برخورد کنند که با من ...
اینک راهی دیاری می شوم که عده ای آن را غربت می نامند ...
بانو ... انگشتان ناتوانم را دیگر مجال نوشتن نیست ...
و ذهن خسته ام را مجال صحبت ...
میروم ...
شاید به قول سهراب :
پشت دریاها شهری باشد ...

غـزل های همیشه سبزم ... عمـارتی که ویران شد ...
و اینگونه مرد شاعـر ... آواره ی خیابان شد ...
حامد نصیری
۹۰/۶/۹
۳:۳۰ بامداد






ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ