آیینه رویا...
هر جا که رفتم هی راه و بی راه
عطر تو جاری در نا خودآگاه
بغضی که مانده در حسرت آه
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
گفتم که دیگر حتی سراغت
پاهام رفتند سمت اتاقت
یک عمر شعرم از اتفاقت
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
حس نشستن در حجم آتش
ترس غریبی مثل سیاوش
جا مانده ام باز با خاطراتش
ای بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
سهم من از تو ذهنی پریده است
سهم من از تو بغضی چکیده است
یک عمر مردی در من دویده است
کافر مبیناد این غم که دیده است
از قامتت سرو از عارضت ماه
قابی که مانده با طرح لبخند
می بینم و وای هی بندم از بند
این اصفهان را بعد از سمرقند...
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
ایینه رویا آه از دلت آه
تا آخر خط می رفتم