شمع ها را فوت کن!
ببین چقدر تاریکی برای تولّدت آمده...

شعر و تصویر
شمع ها را فوت کن!
ببین چقدر تاریکی برای تولّدت آمده...

از رفتن تو شروع شد
و تا بهاری که بیایی ادامه دارد...

تنهایی اگر
برف و سرما بود،
من بی پناه تر از
دخترک کبریت فروش بودم
و تو بی رحم ترین رهگذر بی احساس...





دستش را بگیر
نیفتند برگهایش!
شاید این درخت
بهار میخواهد دلش...

مرا خود با تو چیزی در میان هست
و گر نه روی زیبا در جهـــان هست
وجودی دارم از مهـــــــرت گدازان
وجودم رفت و مهرت همچنان هست...

باران ...
چیزی بر شیشه می نویسد
شاعر ...
چیزی بر کاغذ...


«دوستت دارم» را
یکبار میگویم...
صاعقه
تکرار نمیکند خود را...

باران شده ای!
یک لحظه می باری ،
یک هفته بیمارم....


خدا نکند
کارم به جایی بکشد
که تو آنجا نباشی...
تو شهر دوری
و من نمازی
که همیشه شکسته است...

از اونایی که گذرشون به اینجا میفته عاجزانه خواهش میکنم
از ته دلشون برام دعا کنن....
حال دلم اصلا خوب نیست...
فراموشم نفرمایین دارم روزای سختی رو میگذرونم...

بیهوده تحریمم نکن !
من ایرانی ام !
برای داشتنت دنیا را هم دور خواهم زد . . .

غريبانهتر از زنیست،
که تنهايیاش را بغل میكند و میپوسد ،
اما حاضر نيست ديگر كسی را دوست بدارد ؟!