سه چهار روزه سرماخوردم ناجور . از زنعموم وا گرفتم . روز اول دکتر رفتم دوتا پنی سیلین هم نوش جان کردم اما حالم بهتر که نشده هیچ تازه بدترم شده . رفتیم همون بیمارستانی که چند شب قبلش مامانو برده بودیم دکتر کشیکش همون دکتره بود . آخه مامان چند شب پیش حالش بدشد فشارش رفته بود بالا من از روی علائمش تشخیص دادم و رسوندیمش بیمارستان .. یه نوار قلب گرفتن . من برداشته بودم و میخوندمش تا برسم به اتاق دکتر . بابام اومده کنارم میگه چی رو نگاه میکنی مگه بلدی بخونیش ؟ گفتم مگه دکترا فقط بلدن بخونن ؟خب منم تو درسام بوده بلدم دیگه . حدس من با تشخیص دکتر یکی بود ... : احتمال ایسکمی
دیگه یه برگه نوشت که مامانو با ویلچر همراه پرستار ببریم اورژانس که تحت نظر باشه و اکو ازش بگیرن .پرستاره برگه رو ازم گرفت و نگاهش کرد . بابا رفت ویلچر بیاره بعد پرستاره برگشته بهم میگه فامیلشون چیه ؟ منظورش فامیل بابا بود . منم فامیلو گفتم . یارو کلافه برگشته نگام میکنه و میگه فامیل اون آقا رو گفتم نه مریضو .. نزدیک بود خندم بگیره اما جلوشو گرفتمو گفتم منم فامیلشونو گفتم . یارو یه چندلحظه عین خنگا نگاه کرد بعد دوزاریش افتاد و معلوم بود به زور خندشو خورد و رفت دنبال بابا . در اون لحظه حتی مامان هم با اون حالش نزدیک بود خندش بگیره..
حالا دکتری هم که من رفتم پیشش همون دکتری بود که اونشب که مامان حالش بد شد کشیک بود . وارد مطبش که شدیم برگشته میگه شما چند شب پیش اینجا اومدید ؟ گفتمش بله دکتر . میگه برای خودتون بود؟؟؟ گفتمش نه مامانم بود که فشارشون بالا رفته بود نوارقلب گرفتن و اینا . خلاصه اینکه از اینکه تو اورژانس چی شد و تشخیص دکترش چی بود و ... رو همه رو پرسید !!! مثلا من بیچاره رفته بودم پیشش بلکه ازین سرماخوردگی کوفتی راحت بشما . یعنی دکتر اینقدر فضول ؟؟؟ بعدشم که کپسول و دارو و آمپول بهم داد . الانم که دارم آپ میکنم چند روز میگذره اما حالم یه ذره بهتر هم که نشده حتی بدتر هم شدم 
سر آمپولا هم یه فیلمی داشتم با این پرسنل . تنها چیزی که میتونم بگم اینه که قسمی که هنگام پایان تحصیلشون خوردن رو فراموش کردن و فقط میخوان از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنن . همین و بس ..
یعنی من زندگیمو بنویسم خودش یه رمان میشه برای خودش . شاید یه روز همین کارو کردم .. نمیدونم ...
بچه ها دعا کنید زودتر خوب بشم . دیگه واقعا دارم کلافه میشم 
+ این روزا ناخودآگاه آب از چشمم میاد .. اشک نیست بخاطر سرماخوردگیمه . اولین باره اینجور میشم .. فسقلی هم هی سربه سرم میزاره که چرا گریه میکنی
البته این فسقلی که میگم اونقدرا هم کوچولو نیستا دوازده سالشــــــــه 