سلام سلام ... ( پست ثابت )

 

  

 سلام دوستای گلم . به آوای بهار خوش اومدید ... امیدوارم لحظات خوبی رو در وب من بگذرونید .

در صورت تمایل به تبادل لینک منو با نام آوای بهار لینک کنید و تو همین پست بهم بگید با چه نامی لینکتون کنم .

وبلاگ هفته ای یکبار آپ میشه ولی در طول هفته به نظراتتون پاسخ میدم .

لطف کنید و آدرس آوای بهار رو توقسمت وبلاگ دوستان وبتون بزنید تا هروقت آپ میکنم خبر دار بشید .

و اما آخرین حرفم اینه که وقتی مطالب رو خوندید نظر یادتون نره ....

 

 

                                                         

 

 

 

روز به یادموندنی

 

میخوام امروز رو توی خاطراتم هک کنم ... امروز دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲ اینجا برف اومد ... اونم چه برفی ...

آخرین برفی که اومد فکر کنم ۶ یا ۷ سال پیش بود الان اینجا بچه هایی که زیر ۶ سال دارن اصلا برف رو ندیدن !!!

از صبح بارش برف شروع شد ... ما فردا یه امتحان استاتیک داشتیم که بلد بودم اما نمیدونم چرا از صبح همش میگفتم کاش برف اونقدر بیاد که امتحان فردا لغو بشه ... به هرکدوم از دوستام که گفتم درجوابم گفتن خوابشو ببینی و عمرا لغو بشه به همین خیال باش ... اما الان دوستام یکی یکی خبر دادن که امتحانای فردا لغو شده ... یعنی من که از خوشحالی دارم بال درمیارم .. نتیجه میگیریم هر محالی یه روز ممکنه امکان پیدا بکنه ... فقط کافیه به اون چیز فکر کنی و از ته دلت بخوای که اون اتفاق بیفته .. امتحان کنید ..

الان فقط خدا رو شکر میکنم بخاطر این برف زیبا .. درسته که نشد برم برف بازی بخاطر همین امتحانم و بازم درسته که امتحانمو خوب خونده بودم و بعدا دوباره باید براش وقت بزارم و از تعطیلات میان ترمم کم میشه اما بازم میگم خدایا شکرت

 

دانشجو

 

سلام . امروز ۱۶ آذر روز دانشجو نام نهاده شده . این روز رو به همه ی دانشجوهای ایران زمین تبریک میگم :

 دانشجو روزت مبارک

قانون

این آدما چرا اینقدر زور میگن ؟؟؟ چرا دوس دارن حرف خودشونو به کرسی بشونن ؟؟؟ حالا حرفشون قانونی نیست اما میخوان همونجور بشه که میخوان ... همه به فکر منفعت خودشونن حتی اگه قانونی نباشه ..

حالا این وسط اگه یه نفر اعتراض کنه و بگه طبق قانون باید عمل کنین همه بر علیهش میشن و بهش توهین میکنن ... آخه چرا ؟

دیروز دقیقا یه جریان تو همین مایه ها برام اتفاق افتاد . استادم به درخواست یه سری از بچه ها ساعت کلاسی که ما طبق اون انتخاب واحد کرده بودیمو عوض کرده بود و من از استاد خواستم که ساعتشو به قبل برگردونه و دلایلمو براش گفتم . اصلا طبق قانون آموزشی اون ساعت نباید کلاس میبود . فکر میکنین نتیجش چی شد ؟ یکی از دخترا که اصلا شعور نداره برگشت جلوی استاد بهم توهین کرد و گفت که الهی این درستو بیفتی و بعدشم به بقیه نگاه کرد و خندید . بقیه هم محلش نذاشتن و سنگ رو یخ شد .. گرچه با دعای گربه نره بارون نمیاد .. میتونستم جوابشو بدم اما حرمت کلاسو نگه داشتم و فقط برای اینکه بی جوابش نزارم گفتمش من تو کل عمرم یه نمره زیر۱۵ نداشتم چه برسه به تک و خوابشو ببینی ...

دختره ازینا بود که نمره هاش همش افتضاحه برای همین دیگه هیچی نگفت ..

از دیروز تا الان دارم به این فکر میکنم که چرا این آدما بعضیاشون اینقدر بی ادب و فرهنگن ؟ چرا عادت دارن حق دیگرانو پایمال کنن ؟ چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟؟؟؟؟؟

 

تولدم مبارک

زادگاه و تاریخ تولد هیچ کس در هیچ نقشه و تقویمی نیست ، چرا که آدم ها هر لحظه در تپش قلب کسانی که دوستشان دارند متولد میشوند ...

+ از شنبه دانشگاه شروع میشه .. هفته اول که خبری نبود ایشالا از هفته دوم کلاسا تشکیل میشن ..

+ شاید این وبو تعطیل کنم و ادامه روزهامو یه جای دیگه بنویسم ..

+ هرکی به آدم میرسه میگه " تابستون چکارا کردی ؟ " و من هربار یاد انشای دوران مدرسه با موضوع " تابستان خود را چگونه گذرانده اید " میفتم ... اینقدر هرسال اولین انشای سالمون این بوده که دیگه برامون عادت شده و به هم که میرسیم همینو میپرسیم ...

آنچه گذشت ..

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام . یه سلام نیمه تابستونی نیمه بهاری به همتون .

یه عذرخواهی به همه دوستان بدهکارم که یه مدتی نبودم .. کجا بودم ؟ .. عرضم به خدمتتون که مسافرت بودم اونم نه هر مسافرتی ... رفته بودم یه جای خوب .. بعد از چندسال بالاخره امام رضا طلبیدمون و رفتیم مشهد... من که عجیب احساس سرزندگی و شادابی میکنم . درسته که هر روز یه اتفاق برامون افتاد اما با این حال هیچکدوممون حتی یک لحظه هم ناراحت نشدیم و عجیب تر اینکه همش خیلی زود فراموش شد ... شاید چون خودش هوای کسایی که میان پیشش رو داره ...

اونجا همه رو دعا کردم و به نیت همه نماز خوندم . یعنی فقط دوساعت داشتم نماز و اینا میخوندم یه دخمل کوشولو نشسته بود و با تعجب نگاهم میکرد . الان که فکرشو میکنم خندم میگیره 

و اما .. یه صدایی داره میاد .. خوب گوش کنین ... بله صدای شروع پاییز و درس و مدرسه و دانشگاهاست .. بازم صدای خش خش برگای زرد و نارنجی و قرمز زیر پاهامون .. بازم با شیطنت قدم برداشتن و پریدن رو برگها جوری که خش خششو بشنوی .. بازم صبحای زود بیدار شدن و لباس اتو زدن ... بازم منتظر سرویس و تاکسی و اتوبوس ایستادن .. بازم پیاده روی و خلوت کردن های اول صبح .. بازم حلیم شیر و حلیم عدس داغ صبحانه که گرماش توی وجودت رسوخ میکنه .. واااااااااااااااااااااااااااااای خداجون عجیب احساس انرژی و نشاط میکنم ..

پـــــــــــایــیــزتــــــــــــونــــــــــــــ   پـــــیـشـــــــــــاپــیــشـــــــــــ   مــبــــــــــــــارکــــــــــــــــ

این روزا ...

 

سه چهار روزه سرماخوردم ناجور . از زنعموم وا گرفتم . روز اول دکتر رفتم دوتا پنی سیلین هم نوش جان کردم اما حالم بهتر که نشده هیچ تازه بدترم شده . رفتیم همون بیمارستانی که چند شب قبلش مامانو برده بودیم دکتر کشیکش همون دکتره بود . آخه مامان چند شب پیش حالش بدشد فشارش رفته بود بالا من از روی علائمش تشخیص دادم و رسوندیمش بیمارستان .. یه نوار قلب گرفتن . من برداشته بودم و میخوندمش تا برسم به اتاق دکتر . بابام اومده کنارم میگه چی رو نگاه میکنی مگه بلدی بخونیش ؟ گفتم مگه دکترا فقط بلدن بخونن ؟خب منم تو درسام بوده بلدم دیگه . حدس من با تشخیص دکتر یکی بود ... : احتمال ایسکمی  دیگه یه برگه نوشت که مامانو با ویلچر همراه پرستار ببریم اورژانس که تحت نظر باشه و اکو ازش بگیرن .پرستاره برگه رو ازم گرفت و نگاهش کرد . بابا رفت ویلچر بیاره بعد پرستاره برگشته بهم میگه فامیلشون چیه ؟ منظورش فامیل بابا بود . منم فامیلو گفتم . یارو کلافه برگشته نگام میکنه و میگه فامیل اون آقا رو گفتم نه مریضو .. نزدیک بود خندم بگیره اما جلوشو گرفتمو گفتم منم فامیلشونو گفتم . یارو یه چندلحظه عین خنگا نگاه کرد بعد دوزاریش افتاد و معلوم بود به زور خندشو خورد و رفت دنبال بابا . در اون لحظه حتی مامان هم با اون حالش نزدیک بود خندش بگیره..

حالا دکتری هم که من رفتم پیشش همون دکتری بود که اونشب که مامان حالش بد شد کشیک بود . وارد مطبش که شدیم برگشته میگه شما چند شب پیش اینجا اومدید ؟ گفتمش بله دکتر . میگه برای خودتون بود؟؟؟ گفتمش نه مامانم بود که فشارشون بالا رفته بود نوارقلب گرفتن و اینا . خلاصه اینکه از اینکه تو اورژانس چی شد و تشخیص دکترش چی بود و ... رو همه رو پرسید !!! مثلا من بیچاره رفته بودم پیشش بلکه ازین سرماخوردگی کوفتی راحت بشما . یعنی دکتر اینقدر فضول ؟؟؟ بعدشم که کپسول و دارو و آمپول بهم داد . الانم که دارم آپ میکنم چند روز میگذره اما حالم یه ذره بهتر هم که نشده حتی بدتر هم شدم

سر آمپولا هم یه فیلمی داشتم با این پرسنل . تنها چیزی که میتونم بگم اینه که قسمی که هنگام پایان تحصیلشون خوردن رو فراموش کردن و فقط میخوان از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنن . همین و بس ..

یعنی من زندگیمو بنویسم خودش یه رمان میشه برای خودش . شاید یه روز همین کارو کردم .. نمیدونم ...

بچه ها دعا کنید زودتر خوب بشم . دیگه واقعا دارم کلافه میشم

 + این روزا ناخودآگاه آب از چشمم میاد .. اشک نیست بخاطر سرماخوردگیمه . اولین باره اینجور میشم .. فسقلی هم هی سربه سرم میزاره که چرا گریه میکنی  البته این فسقلی که میگم اونقدرا هم کوچولو نیستا دوازده سالشــــــــه

 

آرزویم این است

که بهاری بشود روز و شبت

که ببارد به تمام رخ تو بارش شادی و شعف

و من از دور ببینم که پر از لبخند است

دل و دنیا و لبت

رمان نهال عشق ( قسمت دوم )

سلام . این قسمت رو بارها و بارها نوشتم و پاک کردم .. سخته از زبون یه پسر ماجرا رو تعریف کردن .. باید بشه تمام حسشو به خواننده منتقل کرد .. برای این کار باید توی نقشش فرو بری و با اون نقش زندگی کنی ... کاری که من این روزها میکنم .. سعی میکنم آروین نقش اولمو کامل درک کنم و عکس العمل هاشو بسنجم .. امیدوارم خوب در اومده باشه .. اگه جایی از رمان اشکالی دیدید یا چیزی به نظرتون رسید حتما بهم بگید تا اصلاحش کنم ..

بگذریم ... میریم سراغ ادامه رمان :

 

ادامه نوشته

 

و من

به یادت هستم

به اندازه

لذت " تمام شدن "

مشق شب های کودکی ...

 

+ از دریا بودن خسته شدم ... دوست دارم ابر باشم و ببارم ... یا بارون باشم ...

+ لذت رفتن زیر بارون رو با هیچ چیز عوض نمیکنم ... کاش دلش به حال زمین میسوخت و می بارید ..

+ وقتی آدم یه اثر هنری رو خلق میکنه خیلی کیف میکنه و تمام خستگیش از بین میره ... این روزا میفهمم وقتی خدا هم ما رو خلق کرده چقدر از به وجود آوردنمون لذت برده .. ( البته این دوتا با هم قابل مقایسه نیستن اما میشه گفت یه سبکن ...) پس بیاییم شیرینی خلق آدم  رو  با خوب بودن توی دنیا  برای خدا بیشتر کنیم