حـــــــــــــــــوا دوباره سیب بچیـــــــــن...
خستــــــــــــــــــه ام.....!
بگـــــــذار از اینجــــــا هم بیرونمــــــــــان
كننـــــد..!
حـــــــــــــــــوا دوباره سیب بچیـــــــــن...
خستــــــــــــــــــه ام.....!
بگـــــــذار از اینجــــــا هم بیرونمــــــــــان
كننـــــد..!

دختر دانشجویی در رشته روانشناسی مشغول تحصیل بود،سه خواهر داشت که یکی از آنها در دوره دبیرستان تحصیل میکرد و دو خواهر دیگر دوران راهنمایی را پشت سر میگذاشتند،پدرشان بقالی کوچکی داشت که از عرق جبینش چندر غازی کسب میکرد تا هزینه تحصیل دخترانش را بپردازد.
از میان دخترانش،دختر دانشجویش یک دختر استثنایی بود،بسیار باهوش و زرنگ و نیز خوش مشرب و خوش اخلاق،بگونهای که همکلاسیهایش برای دوستی با او با هم رقابت میکردند.
خودش داستان زندگیاش را چنین تعریف میکند:

با دوستم داشتیم تو قهوه خونه قلیون میکشیدیم که بحث دوستش اومد وسط.بهم گفت : رضا الان 2ساله با مریم دوستم اگه خدا بخوادو موقعیتش جورشه قراره اخر همین ماه برم خاستگاریش.از این حرف مهدی خیلی خوشحال شدم.گفتم: مهدی جان مبارکه ایشالاه که به هم میرسین.مهدی ادامه دادو گفت : رضا با این که من مشکل تنفسی دارمو قلبم بیماره اما هنوزم مریم به پام مونده.این برام از هر چیزی با ارزش تره.خیلی دوستش دارم خیلی...خندیدمو گفتم : دوست داشتن همینه مهدی.ادم وقتی عاشق میشه دیگه چشمو گوشش کور میشه.امیدوارم همینطور که الان با هم خوبینو خوشبختین بعد ازدواجتون عشقتون از اینی که هست بیشتر بشه.
اي رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته زخاطر
بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم
بر من منگر ، زانکه به جز تلخي اندوه
در خاطر از آن چشم سياه تو ندارم
اي رفته ز دل راست بگو ! بهر چه امشب

به ساعتم نگاه کردم .. ساعت 10 صبح بود
.طبق معمول از دانشگاه خواب موندم
.سریع از تختم بلند شدمو با صدای بلند داد دزدمو گفتم : مااااامان چرا بیدارم نکردی امروز امتحان ریاضی داشتم!!!! اخه چرا بیدارم نکردیییی ماماااااااااااان؟ مامانمم طبق معمول گفت :مهسا مادر 100 بار صدات زدم از خواب پا نشدی !!الکی گردن من ننداز!!تازهشم وقتی هم که اومدم تو اتاقت هر چه قد صدات زدمو تکونت دادم اصلا بیدار نمیشدی... !!!
خوابم سنگینه و متاسفانه این اولین بارم نبود که از دانشگام خواب میمونم..
اعصابم خورد شد..از روی عصبانیت بالشتمو به سرم کوبیدمو اروم تو دلم جیغ زدم..که یهو دیدم گوشی موبایلم زنگ خورد. گوشیو از رو تخت برداشتم .

نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می
شد توی دستام نگه داشتم
هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود
نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام
به همه لبخند می زدم
آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می
دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن
اصلا برام مهم نبود
من همتونو دوست دارم
همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود
دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم
چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن
به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من
و اون حسودی می کنن
و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش
بگم
ساعتمو نگاه کردم :

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می
کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می
کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی
آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
“جان بلاکارد” از روی نیمکت برخاست، لباس ارتشی خود را مرتب کرد و به تماشای انبوه جمعیت که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت، دختری با یک گل سرخ ! از سیزده ماه پیش بود که دلبستگی اش به او آغاز شده بود.
دوستان این داستانی که میخوانید سوالی بزرگ در سینه دارد که بعد از خواندن آن و آخر داستان که من سوال آن نوشته ام ، جوابی دارد که به عهده شماست. و اما داستان :
مسافران اتوبوس خانم جذاب و جوانی که با عصای سفید و با احتیاط از پلکان بالا می رفت را با دلسوزی نگاه می کردند.او کرایه را به راننده پرداخت کرد و سپس با کمک دستش صندلی ها را یافت،از راهروی اتوبوس عبور کرد و صندلی خالی را که راننده به او گفته بود پیدا کرد.سپس روی صندلی نشست،کیفش را روی پایش گذاشت و عصایش را به پایش تکیه داد.
دختر بزرگ خانواده بودم. تنها برادرم هنوز در دبیرستان درس میخواند. پدرم همیشه میگفت: «دختر فهمیده و باگذشتی هستی.» به همین خاطر مرا تکیه گاه و سنگ صبور خانواده میدانست و آرزویش عاقبت به خیریام بود. اما هنوز هم بعد از گذشت این همه سال نمیدانم چرا به چنین سرنوشتی دچار شدم مراسم عروسی من و بهروز بعد از یک دوره نامزدی یک ساله برگزار شد. البته کمکهای مالی پدرم و کم توقعی و گذشتهای من در برگزاری یک مراسم ساده بیتأثیر نبود. بعد از چند روز که از حال و هوای ازدواج و رفت و آمدهای تشریفاتی درآمدیم دوباره زندگی روال عادی خود را از سر گرفت. صبح زود از خانه بیرون میآمدم و نزدیکیهای غروب خسته از کار روزانه به خانه برمیگشتم. بعد هم مشغول انجام کارهای روزمره و خانهداری میشدم. سربازی بهروز تمام شده بود و دنبال کار میگشت. خوشبختانه با سفارش اطرافیان و البته تلاش و لیاقتی که در وجودش نهفته بود خیلی زود کار مناسبی پیدا کرد و مشغول شد.
بقیه در ادامه مطلب...
نه از برگم نه از جنگل٬ نه از باران نه از شبنم نه آن تعمیدی رودم٬ نه آن مریم ترین
مریم...
سلام حال من خوب است.
ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور...
که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند.
با این حال اگر عمری باقی بود٬طوری از کنار زندگی میگذرم که نه دل کسی در
سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم...٬
تا یادم نرفته است بنویسم:
دیشب در حوالی خوابهایمان سال پربارانی بود...
خواب باران و پاییز نیامده را دیدم.
دعا کردم که بیایی و با من کنار پنجره بمانی٬و باران ببارد
اما دریغ که رفتن٬ راز غریب این زندگیست
رفتی پیش از آنکه باران ببارد!
میدانم ٬دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!
انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز باز نیامدن است.
بی پرده بگویمت:میخواهم تنها بمانم
در را پشت سرت ببند!
بیقرارم٬میخواهم بروم٬میخواهم بمانم؟
هذیان میگویم!نمیدانم٬
نه عزیزم نامه ام باید کوتاه باشد
ساده باشد بی کنایه و ابهام.
پس مینویسم : سلام!حال من خوب است
اما تو باور نکن....
وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"
ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .
سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.
ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !
اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.........
عشق گاهی طعم وصلت می دهد مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی یک سفر در شط شب عشق پاورچین نجوای دو لب
عشق گاهی مشق های کودکیست حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی کیمیای زندگیست عشق در گل راز ناپژمردگیس

تو کجایی سهراب ؟
آب راگل کردند
چشم ها را بستند و چه با دل کردند ...
وای سهراب کجایی آخر ؟ ...
زخم ها بر دل عاشق کردند
خون به چشمان شقایق کردند ...
تو کجایی سهراب ؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند ،
همه جا سایه ی دیوار زدند ...
ای سهراب کجایی که ببينی حالا دل خوش مثقالی است! ....
دل خوش سيری چند ؟
صبـــــــــــــــــر کن سهـــــــــــــــراب...!
قایقت جـــــــــــــــا دارد ؟!
چون که هوس جای عشقها را گرفـــــــــــــــــــــــــــت
غـروبـا میون هــفته بر سـر قـبر یه عاشـق یـه جوون مـیاد مـیزاره گـلای سـرخ شـقایـق بی صـدا
میشکنه بغضـش روی سـنـگ قبـر دلدار اشک میریزه از دو چـشـمش مثل بارون وقت دیدار زیر لب با
گـریه مـیگه : مـهـربونم بی وفایـی رفتی و نیـسـتی بدونی چـه جـگر سـوزه جـدایی آخه من تو رو می
خواستم اون نجـیـب خوب و پاک اون صـدای مهـربون ، نه سـکــوت ســرد خــاک تویی که نگاه پاکت
مـرهـم زخـم دلــــم بـود دیدنـت حـتی یه لـحــظه راه حـل مشکـلـم بود تو که ریـشه کردی بـا من، توی
خـاک بی قراری تو که گفتی با جـدایی هـیـچ مـیونه ای نداری پس چـرا تنهام گذاشـتی توی این فـصل
ســیاهی تو عـزیـزترینی اما یه رفیـق نــیـمه راهی داغ رفتنـت عـزیـزم خط کـشـیـد رو بـودن مـن
رفتی و دیگـه چـه فایده ناله و ضـجـّه و شیـون تو سـفر کردی به خـورشـید ، رفتی اونور دقایق منـو جا
گذاشتی اینجا با دلی خـســته و عاشـق نمـیـخـوام بی تو بمـونم ، بی تـو زندگی حرومــه تو که پیش
من نبـاشـی ، هـمـه چـی برام تمـومه عاشـق خـسـته و تنها سـر گـذاشـت رو خاک نمناک گفت جگر
گـوشـه ی عـشـقو دادمـش دسـت توای خاک نزاری تنها بمونـه ، هــمـدم چـشـم سـیـاش باش شونه
کن موهاشو آروم ، شـبا قصـه گو بـراش باش و غـروب با اون غـرورش نتونسـت دووم بـیـــاره پاکشـیـداز
آسـمـون و جاشـو داد به یـک سـتاره اون جــوون داغ دیـده با دلـی شـکـسـته از غـم بوسـه زد رو خـاک
یار و دور شد آهسـته و کم کم ولی چند قدم که دور شد دوباره گـریه رو سـر داد روشــــو بــر گــردونـــد و
داد زد بـه خـدا نـمــیـری از یاد
پسري بود از خانواده اي فقير و بيچاره كه تازه به سن جواني و ازدواج خودش رسيده بود. و از مال دنيا فقط و فقط دختر داييش را از خدا خواسته بود كه مال او شود چون از كودكي با عشق با اون بزرگ شده بود. پسر با خانواده اش صحبت كرد كه من فقط دختر داييم رو ميخوام.

دوست داشتن از عشق برتر است.... عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق در هر رنگی و سطحی با زیبایی محسوس در نهان یا آشکار رابطه دارد اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیباییهای روح که زیباییهای محسوس را به گونه ای دیگر میبیند. عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف میشود اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار زنده و نیرومند میماند اما دوست داشتن با این حالات نا آشناست و دنیایش دنیای دیگریست. عشق زیباییهای دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیباییهای دلخواه را در دوست میبیند و می یابد. عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن. از دوستي هرچه بیشتر مینوشیم سیرابتر میشویم و از عشق هرچه بیشتر تشنه تر. عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد داشته باشند. عشق گاه جابه جا می شود و گاه سرد و گاه می سوزاند اما دوست داشتن از جای خویش از کنار دوست خویش برنمی خیزد سرد نمی شود که داغ نیست نمی سوزاند که سوزاننده نیست. ... پس... بگذاريد، اگر عاشقي بين شما هست، عشقي همراه با دوست داشتن باشد .