طاقچه

+ خاطرت خیلی عزیزه، اصلن از بس که عزیزه میخوام بذارمش لب طاقچه

- وا؟ دیوونه. چرا حالا لب طاقچه؟

+ چونکه ما چیزای عزیز رو میذاریم اونجا، تا همیشه جلوی چشم باشن.

- من که طاقچه‌تون رو ندیدم، مثل چیا؟

+ مثل... قاب عکس پدرم که خیلی دوستش داریم. مثل قرآنی که اونجاست. مثل اون گل‌های نرگس توی آب، یا گلدون پتوسی که همینطور دور قاب این طاقچه چرخیده و همه‌جا رو با حضورش سبز کرده.

- خدا پدرت رو بیامرزه. تو رو هم شفا بده. جا بهتر نبود برای من؟

+ خب میخوام همیشه جلوی چشمم باشی دیگه. اصن اگه خودت بودی، من رو کجا میذاشتی؟

- یه جای بهتر از لب طاقچه!

+ اونوقت کجاست اون جای بهتر از لب طاقچه؟

- لب طاقچه، خیلی چیز‌ها خاک میگیره. مثل قاب عکس پدرت، مثل قرآن روی رحل‌تون، یا حتی برگ‌های اون پتوس. جای تو یه جا همین نزدیکیاست. نزدیک‌تر از لب طاقچه. همین اطراف، بغل‌دستم، کنارم. جای تو رو از همون قرآنی که لب طاقچه‌تون هست یاد گرفتم. «وَ» تو نزدیک‌تری به من، «مِنْ حَبْلِ الْوَرید».

آسمون، زمین، نور

تاحالا شده شب‌هنگام به بالای سرت با دقت نگاه کنی؟ این پاشش نقطه‌نقطه‌ی نور، در میان انبوه تاریکی و سیاهی. من خودم سال‌های سال به این دنیای شگفت‌انگیز بالای سرم بی‌توجه بودم. فقط گاهی‌اوقات وقتی بیرون از شهر بودیم، به آسمان نگاه می‌کردم، و غری هم به آلودگی نوری و هوای تهران روانه می‌کردم. اما، بی‌توجه بودم، به بی‌شمار "نقطه‌ی نور".
دوران آموزشی سربازی اما کمی متفاوت شد، توجه‌ام به این دنیای بالای سرم بیشتر شد، و بچه‌ها رو هم سعی می‌کردم شیفته‌اش کنم. هرچند من کار خاصی نمی‌کردم، فقط بهشون پیشنهاد می‌دادم چند دقیقه‌ای بهش خیره بشن. همین. لذت دیدن شهاب‌سنگ و ستاره‌ها، توی آسمون درخشان حومه‌ی #اردکان یزد.
اما دلم میخواد بیشتر با دنیای صورت‌های فلکی و افسانه‌هاش، دنیای رمزآلود و پرقصه‌اش، قصه‌های شنیدنی‌اش آشنا بشم. مثلن همین #صورت_فلکی #جبار یا #شکارچی . میشه خیلی ازش خواند و نوشت. قطعن آموختنی‌های بسیاری توی خودشون دارن. 
خواستم بگم زمین هم بی‌شباهت به این آسمون نیست. "نقطه نور" توی آسمون و زمینِ پر از تباهی و تیرگی زیاده. سعی کنیم بیشتر بگردیم، ورق بزنیم، بشناسیم، بخوانیم، و دقیق‌تر بنگریم. به آسمون، به زمین. تیرگی‌ها مشخص‌اند، دنبال "نقطه‌های نور" برو. تو رو به جای بدی نمی‌رسونن. خیالت راحت. دست‌کم میدونی و میبینی کجایی. آگاهانه. 

برای تو

بوی نمِ بارون روی خاک. شایدم بوی خاک‌اَره. راه‌رفتن روی برگ‌های پاییزی #خیابان_انقلاب . خوردن آش نیکوصفت یا املت‌های بازارچه‌ی #پارک_لاله . نوشیدن چایِ #دانشکده_حقوق . اصلن اولین برف سال و ذوق‌زدگی بچه و بزرگسال. شیرینی دادن همکار. اولین دستمزد. #ساحل_دریا و بوی هیزم‌های داخل آتش. آهنگی قدیمی که حسی خوب میده، مثل کوهِن؛ شایدم هایده. سرخی توت‌فرنگی یا مزه‌ی هلو، یا بوی باقالی چرخی‌ها. انار دون‌شده، گلپر زده. بوی یاس، خصوصن نوع رازقی‌اش. خبرِ عمو یا خاله‌شدن. قهوه‌ی کافه ایما. کادوی تولد خارج از وقتش! رفع خستگی از تن‌ بعد از یه فیلم خوب توی سینما. خبر افزایش مرتبه یا حقوق‌ توی شرکت... 
همه‌ی این لذت‌ها - که تمامِ سعی‌ام رو کردم تا واقعی باشن و ملموس - احتمالن چیزی شبیه به داشتنِ تو هستن.
 شایدم نباشن. نمیدونم. من که نداشتم‌ات. ولی داشتن تو، قطعن چیزی به همین قشنگیه. نه؟ 

رفت و آمد، یا آمد و شد؟

 

یادمه یه سری بین ویراستارها بحث شده بود که رفت‌وآمد درست‌تره یا آمد‌‌وشد! بحث هم از اون بحثای سنگین بود که هر طرف ماجرا، خودش رو صاحب‌نظر میدید. مقصر غلامعلیه (حدادِ نه‌چندان عادل!) که رییس #فرهنگستان بود و اصرار داشت که آمدوشد رو به‌جای رفت‌وآمد بکار ببریم. من که همیشه برام فرقی نداشته، واسه همین هم هیچوقت ادای علامه‌ها رو درنمی‌آوردم که بین این دو، یکی رو انتخاب کنم. اصلن نظر نمیدادم دربارش. شاید هم بخاطر این بوده که از اساس، با رفت‌وآمد مشکل داشتم.

تصورش رو بکن، میری مهمونی خونه کسی، بعد دفعه بعدی طبق قانون نانوشته‌ای، اون باید بیاد خونت! با مهمون مشکل ندارم، ولی اینکه تا نری، نمیان، مسخره‌ست دیگه!

یا فکرشو بکن تیم مورد علاقت 5تا گل زده به تیم حریف، ولی خب این بازی رفت بوده فقط! و توی بازی برگشت کام‌بک میخوره و 6 تا گل دریافت میکنه... رفت‌وآمد مسخره‌ست دیگه، نه؟

حالا اصن خود من، هروقت که میومدم به دیدن تو، فکرنکنم میتونستی تصور کنی که چقدر خوشحالم. انگار که 5تا گل رونالدویی زدم به تمام حریفای درون و بیرونم. ولی خب طبق همین قاعده‌ی برگشتیِ رفت‌وآمد، وقتی که داشتم از پیش‌ات دور میشم، 6تا گل رو توی کمتر از چند دقیقه دریافت می‌کردم و دلتنگی، خونه‌نشینِ تمام سلول‌ها و اعضا و جوارحم می‌شد. مثل الان. اینجور وقتا به خودم می‌گفتم چرا باید برگشت باشه، وقتی رفت کافیه؟!

همینه دیگه، چیکارش می‌شه کرد؟

پ.ن: اما یه بار فهمیدم که این تصورم از رفت‌وآمد میتونه کاملن اشتباه باشه. مثلن وقتی که عزیزی میره، "رفت" اصلن دلچسب نیست. و طبعن "آمد"ن میتونه آبی باشه بر آتش #انتظار !

انشا

دستام رو کرده بودم توی جیب‌هام و همینطور که خیابان ولیعصر رو از میدون فاطمی به سمت پایین میرفتم، به بحثی که روز قبلش با دوستم داشتم فکرمیکردم. یه سری سوالات توی ذهنم بود که خیلی آشفته‌ام کرده بود.

دیروز با یکی از دوستای صمیمی‌ام، داشتیم درباره‌ی هدف‌های کوتاه‌مدت و بلندمدت زندگی‌مون صحبت می‌کردیم، که نمیدونم چی شد که یهو بحث‌مون شد جامعه‌ی آرمانی! هر کدوممون شروع کردیم به نظردادن درباره‌ی این آرمان‌شهر؛ از ریزترین امکانات تفریحی‌اش تا حقوق شهروندی، از کیفیت زندگی‌اش تا تعریف اخلاقیات، از امید به زندگی مردم تا تعریف آزادی! خیلی جاها با همدیگه هم‌عقیده بودیم، بلاخره همه‌مون انسان‌ایم و حداقل نیازهایی که داریم مشترکه، و خیلی از آرمان‌هامون فاصله‌ی چندانی با هم نداره. مثلا اینکه یکی عقیده‌اش خلاف عقیده‌ی ما باشه، اندیشه و باورش برخلاف الگوهای رایج جامعه باشه، و با ما زاویه‌ی زیادی داشته باشه؛ خب چه اشکالی داره؟ اگه به همدیگه آسیب نزنیم، و هر کسی عقیدش رو برای خودش نگه‌داره، مگه نمیشه همه کنار هم زندگی کنیم؟ جا که هست! کمم نیست! پس نیازی نیست جای دیگری گرفته بشه. اینجوری آمار رسمی جُرم و جنایت هم میاد پایین، چون در اصل ما تعریف برخی جُرم‌ها رو عوض کردیم و اونا دیگه جُرم به حساب نمیان. زندان‌ها هم حتما خلوت‌تر میشه. هزینه‌های عمومی هم حتی کاهش پیدا می‌کنه. کسی هم به دیگری و افکارش کاری نداره دیگه. نهایتا اونایی که خیلی مشتاق‌اند، میتونن مباحثه متمدنانه بذارن و با هم صحبت کنن. قشنگ نیست؟

همینطور که با دستانِ در جیب، داشتم به صحبت دیروز فکرمیکردم، رسیدم به چهارراه ولیعصر. پیچیدم سمت چپ و خیابان انقلاب رو رفتم به سمت شرق.

واقعیتش اینه که ذهنم درگیر این سوال بود که نمیدونم چرا وقتی از همه‌مون درباره‌ی آرمان‌شهر سوال میکنن، بلدیم جواب‌های قشنگ قشنگ بدیم. اما وقتی پای عمل توی همین جامعه‌ی کنونی میرسه، کاملا متضاد رفتار میکنیم! مثلا یکی رو میشناسم که همیشه میگه باید آزادی بیان باشه و هرکسی بتونه راحت عقیدش رو بگه. ولی وقتی یکی با عقیدش مخالفت میکنه، کاملا حالت تدافعی به خودش میگیره و شروع میکنه به تاختن به اندیشه‌های طرف مقابل، بدون دلایل قابل قبول و منطقی. خب من پیش خودم میگم اگه همین آدم قدرت داشت، اون فرد مقابلش رو "احتمالا" مجرم معرفی میکرد و راهی زندان میکرد، یا راه‌های تنبیهی براش میذاشت. پس ینی هر کدوم از ما، یه دیکتاتور درون داریم؟ و هر کدوم از ما، "احتمالا" هنوز اونقدر بالغ نشدیم که بتونیم آرمان‌شهر رو معنی کنیم...؟ پس کی به اون آرمان‌شهر میتونیم برسیم؟

همینطور که این سوالات و سوالات خیلی بیشتری حول این مبحث توی ذهنم میچرخه، و من پاسخی براش پیدا نمیکنم، سرم رو میارم بالا و مجسمه‌ی فردوسی رو وسط میدان‌اش میبینم. یادم میفته که مامانم گفته بود خونه‌ی هوشنگ ابتهاج توی خیابان فردوسی بوده. همون خونه‌ی معروف که احتمالا شما هم داستانش رو شنیدید. وقتی که شهر ما که بعد از انقلاب قرار بود آرمان‌شهری باشه برای خودش، توی سال 63 عقاید و باورهای هوشنگ ابتهاج رو برنتافت، اون رو راهی زندان کرد. همونجا بود که "سایه" اون شعر معروفش رو سرود، از داخل زندان! برای درخت خونه‌اش، "ارغوان"... چه نازک‌خیال! فکرکن، چقدر باید تنها باشی که برای درخت خونه‌ات این شعر غم‌انگیز رو بسرایی. شایدم من دارم اشتباه میکنم و از سر تنهایی نبوده، از سر علاقه‌اش به اون درخت سرسبز، استوار و مقاوم بوده. نمیدونم.

شعرش رو همون حوالی میدان فردوسی با خودم مرور میکنم. صدای دلال‌ها مانع به هم خوردن ریتم شعر نمیشه. (ارغوانم آنجاست، ارغوانم تنهاست، ارغوانم دارد میگرید، چون دل من که چنین خون‌‌آلود، هر دم از دیده فرو می‌ریزد...) [دلار؟ دلار؟ خانم دلار می‌خوای بفروشی؟ دلار خریدارما...].

(ارغوان، این چه رازیست که هر بار بهار، با عزای دل ما می‌آید؟ که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است، وین چنین بر جگر سوختگان، داغ بر داغ می‌افزاید؟) به این‌جای شعر که میرسم، میبینم انگار سوالات توی ذهن من هم مثل سوالات ذهن ابتهاج، از یه جنسه! از اون سوالاتی که به قول احمد شاملو "من درد مشترکم، مرا فریاد کن!" شباهت زیادی به هم دارن، و سوالاتیه که به این راحتی نمیشه بهشون پاسخ داد، و نمیشه خیلی آسون در حیطه‌ی کلمات آوردشون. شاید با تجربه‌ی مشترک زندگی توی جامعه بشه درک‌شون کرد. کمی از سرگذشت سایه و نحوه‌ی برخورد با اندیشه‌ی مخالف توی جامعه‌ام سرخورده میشم، دستام رو بیشتر فرو میکنم توی جیبم، از فردوسی میگذرم. یادم میفته که استاد همیشه میگفت "آدمی به امید زنده‌ست". یه نگاه به عقب می‌اندازم، میبینم که تنها امیدواریه که میتونه ادامه‌ی راه رو روشن کنه. ذهنم دوباره روشن میشه، خوندن ارغوان رو ادامه میدم تا برسم به آخرش.

«ارغوان بیرق گلگون بهار، تو برافراشته باش! شعر خونبار منی، یاد رنگین رفیقانم را، بر زبان داشته باش، *تو بخوان نغمه ناخوانده‌ی من!* ارغوان شاخه همخون جدا مانده من»

_________________________________

پ.ن: متن فوق رو دو ماه پیش به ذهنم خطور کرد، به عنوان انشای دختر یکی از دوستانم :)

مورچه‌ها

چه تلاشی هم میکردن، سر دوتا دونه #پفک !
به دو دیقه نرسید که دیدم جفتش رو سیاه‌پوش کردن. جوری شد که نفرات بعدی توی صف بودن، واسه بازدید از این اثر همیشگی کارخونه‌ی #پفک_نمکی، و لابد مزه کردنش. جالبه؛ همیشه مورچه‌ها برام قابل احترام بودن.
به اون روزی فکر میکنم که جنازم زیر دونه‌دونه‌ی لحدها و خروار خروار خاک میره. ینی مورچه‌ها به استقبال نعش منم میان و واسه‌ی منم صف میکشن؟ یا مثلن مزه‌ی بدن من باب میل‌شون هست یا نه؟ تلخم یا شیرین؟ شایدم بی‌نمک! از گوشت فاسدم که میخورن، میفهمن چه‌ها بر این بدن گذشته؟ مثلن وقتی به چربی حدقه‌ی چشم یا به پرده‌ی نمایش پشت چشمم برسن، میتونن ببینن که چه چیزایی رو من دیدم؟ میتونن ببینن رفتن‌ آدم‌ها رو (عین رفتن جان از بدن دیدم که جانم می‌رود)؟ به دستام که برسن، بوی نا گرفته‌ی حسرت رو میفهمن؟ یا مثلن پاهام، چه جاهایی باهاشون رفتم... یا وقتی به مغز چروکیده‌ام میرسن، اوه اوه! صداشون از این همه خاطره و تصویر درمیاد احتمالن. نمیدونم حیات مورچه‌ها تا چه حد هوشمنده که اینارو درک کنه، ولی هرچی که باشه، گمون نکنم هیچوقت بتونن به قلبم برسن و بشکافنش! 
[کمیل شروع میکنه به شعرخوندن برای ما، رشته‌ی افکار زیرزمینی‌ام رو پاره میکنه. از شعرش لذت می‌برم، مثل همیشه، و بعدش دوباره به فکر زیرِ زمین فرو میرم.] 
در نهایت قراره زیر اونهمه خاک سنگین و سرررد قرار بگیریم، و آخرش هم اگه خیلی خوش‌شانس باشیم، قبل از متعفّن‌شدن خوراک همین مورچه‌های کوچولو بشیم. همیشه مورچه‌ها برام قابل احترام بودن! شاید تحت تاثیر شعر "میازار موری که دانه‌کش است" بودم، شایدم واقعن به حیات هوشمندشون و فهم‌شون اعتقاد داشتم! هرچی که هست، بنظرم در نهایت اونان که با حس فوق‌العاده‌ی چشایی‌شون، ما رو میخورن و همه‌چیو از مزه‌ی اندام‌های ما میفهمن. مزه‌ی شیرینِ داشتنِ لیلا رو، مزه‌ی گَسِ داشتن رویا رو! مزه‌ی عجیب خاطره‌ها، مزه‌ی تلخ دلتنگی، مزه‌ی دست‌هایی که نشد بهش نزدیک بشه، "مزه‌ی بدمزه‌ی تنهایی"، یا شایدم مزه‌ی پفک‌نمکی رو!*
.
*پانویس ندارد! فقط خواستم بگم بیایم به مورچه‌ها احترام بذاریم! همین [نقطه هم ندارد] 
.

متن فوق رو با یه ویدئو از مورچه تصور کنید :)

زلزله

اگه خاطر شریف‌تون باشه، حدود ساعت 11ونیم شب 29 آذر سال 96 بود که زلزله‌ی 5.2 ریشتری حوالی تهران اومد و این شهرِ غبارآلودِ پُرمدعا رو لرزوند. آخرین روزهایی بود که من توی خونه‌ی خودم ساکن بودم و اتفاقن هم تنها بودم (درست مثل روزهای بعدش!). از خواب پریدم و اومدم دم پنجره تا ببینم توی کوچه خیابون چه‌خبره. دیدم که ملت همگی از ترس جون‌شون ریختن بیرون. منم دیدم انگار مساله جدی بوده، رفتم توی پارک محل نشستم تا بلکه آب‌ها کمی از آسیاب بیفته.
اون‌شب، دیدم این مردمی که به ظاهر فکر می‌کنیم جون‌شون براشون مهم نیست، اتفاقن وقتی توی خطر میفتن چقدر جون‌عزیز میشن و به‌طور غریزی، دسته‌جمعی یا انفرادی تمام تلاش‌شون رو می‌کنن واسه‌ی مقوله‌ی بقا در مقابل فنا! 
خب البته مساله چیز عجیبی هم نیست؛ یعنی طبیعت همه‌ی ماست که از مرگ فرار کنیم. درست مثل خود من، که همه‌ی تلاشم رو می‌کنم تا فراموشت نکنم.
.
دست‌نوشته‌ای به تاریخ 8 اردیبهشت، همون حوالی ساعت زلزله، #پادگان_آموزشی #اردکان #یزد

قصه‌ی حسن‌علی...

حسن‌علی ته خیابون #لاله_زار با خانوادش زندگی می‌کرد. طفلکی اون روزای اولِ بعد از اون حادثه، هنوز به این مساله عادت نکرده بود. دست چپ حسن‌علی توی یه اتفاق بچگانه وقتی نوجوون بود از آرنج قطع شد. خانوادش می‌گفتن تا مدت‌ها فکر می‌کرد هنوز دستش سر جاشه.
عذراخانوم همسایه‌ی دیواربه‌دیوارشون هم یه‌سره به مادر حسن‌علی می‌گفت که ابنقدر غصه نخور، به این مساله عادت می‌کنه و درست میشه؛ باهاش کنار میاد و یاد می‌گیره که چطور با یه دست، زندگی‌اش رو بچرخونه!
یادمه از داداش حسن‌علی که رفیقم بود می‌شنیدم که می‌گفت حرفای عذراخانوم و بقیه، دل مادرم رو بیشتر از بدن یه‌دستی پسرش آب می‌کنه. یه‌بار انگار یکی از اهالی مسجد محله هم این حرف رو به باباشون زده بود و حسن‌علی هم اونو شنیده بود. تا صبح از پنجره می‌دیدمش که روی پشت‌بوم خونه راه می‌رفت و زار می‌زد. اون شب به جای صدای خش‌خش جاروی #رفتگر محله، با صدای هق‌هق این پسرک از خواب پریدم.
چند روز پیش اتفاقن حسن‌علی رو دیدم، با دست راستش دست دخترشو گرفته بود و با دست نیمه‌اش هم، یه بربری تازه گذاشته بود زیر بغلش و می‌رفت سمت خونه‌اش...
همونجوری که بقیه گفتند، انگار بعد از هفده‌سال حسن‌علی خیلی چیزا رو پذیرفت. البته بماند که گاهی نیمه‌شبا وقتی با کابوس ثابت و همیشگی‌ام از خواب می‌پرم، از دم پنجره حسن‌علی رو می‌بینم که گوشه پشت‌بوم‌شون نشسته و با یه دستش، زانوهاشو بغل کرده، ولی صدای هق‌هق‌اش رو دیگه نمی‌شنوم...
چقدر زود می‌گذره. انگار همین دیروز بود که حسن‌علی دستش رو از دست داد! انگار همین دیروز بود که من، تو رو از دست دادم، و رفتی!
 4 اردیبهشت #اردکان_یزد #پادگان_آموزشی

کفش!

یه خدابیامرزی همیشه موقع کفش خریدن می‌گفت: "کفشی بخرید که دقیق اندازه‌ی پاتونه و توش راحتید، چون پا قلب دوم آدمه."
راست می‌گفت بنده‌خدا، ولی الان دلم می‌خواد اون آدم رو پیدا کنم و بهش بگم که قلب دوم رو بهتره بیخیال شه دیگه، چون ما قلب اول‌مونم سایزمون نبود! یا خیلی تنگ بود (برای تو) یا خیلی گشاد (برای غیر تو).

 

نوشته شده در 1 اردیبهشت 99، پادگان آموزشی اردکان یزد

یه موقعی یادم میاد خیلی آدم متشرعی بودم. اینکه آیا الانم هستم یا نیستم یا چرا هستم یا چرا نیستم و اینا بماند واسه خودم و گور خودم، که عقاید بعضن مسواک هستن، که مسواک دهنی هم خوب نیست؛ که من رو هم دیگه خوب می‌شناسید همه‌تون.
اما چیزی از زمان تشرع‌ام به خاطر دارم، یه حدیث از #پیامبر #اسلام که می‌فرمود: "همنشین خوب از تنهایی بهتره، و #تنهایی از همنشین بد."
خیلی با خودم کلنجار میرم این روزا، اما انگار دوای دردم همینه! همین جمله. من این #حدیث رو اینجوری میفهمم: "تو از تنهایی بهتری، و تنهایی از غیر تو"! والسلام...