برگشت به خانه  امن

سلام به خودم... سلام به بلاگفا و سلام به نوشتن دوباره

نمیدونم چرا برگشتم اینجا.. اما انگار یه چیزی منو  میکشونه سمت نوشتن دوباره اونم توی یه جای خلوت.

الان که نه.. اما سر فرصت باید یه دل سیر بنویسم....

هوای شروع دوباره

یکی دو روزه که باز درس می خونم... نه به شدت گذشته اما پیوسته می خونم. هوای خوبیه مطالعه و بهتر از مبانی مدیریت، کتاب جدیدیه که شروع کردم... الکساندر و نیکلای ترجمه روان و بی نظیر ذبیح الله منصوری.

یه اتفاق ساده و کوچیک باز منو برگردوند به اونجایی که دوست داشتم باشم... شاید خیلی جوگیرانه است اما هوای خوبیه و تموم تلاشمو میکنم که این هوا را از دست ندم....

نقش شهید امروز، امام رضای نازنینم توی این حال و هوا پررنگتر از همیشه است...امام رئوف که میگن همینه!

سال نو

اولین روز اولین محرم متاهلی منه...

امسال دیگه خونه نیستم تا ساعت 8 که میشه شال و کلاه کنم و چه با مامانی و چه بی مامانی برم سمت حسینیه و دل بسپارم به روضه....

آخ که امشب چقدر دلم گرفته... یه کم بخاطر اینکه اینجا حال و هوای روضه رفتناش با دوران مجردی خیلی فرق کرده و نمی تونم مستقلا جایی برم و یه کم بخاطر بحث عصری با همسرجان.

سر بحث حجاب شروع کردیم به صحبت و کم کم صحبت رفت جایی که نباید...ادای روشنفکرا رو درآوردم و اجازه دادم همسری هرچی توی دلش داره رو بگه و آخرش هم بگه: 

- چقدر خوبه که میشه اینقدر راحت در مورد همه چی با تو حرف زد!

هی بین حرفها بغض روی بغض بود که قورت میدادم و اشک پشت اشک بود که زیر ملافه پنهون میشد و حرف پشت حرف و دلیل پشت دلیل و داغ روی داغ....

دلم گرفته... آااااخ... چقدر تنهایی سخته... همسری رفته سرکار تا صبح...ای کاش بود و میرفتیم بیرون یه جایی روضه!

شاید این نوحه و این روضه های آخرم باشه... صدای محمود کریمی از شبکه دوئه که حتی الان هم نمیذاره بی بغض بنویسم... حالم بده... دلم واسه خودم تنگ شده...واسه اینکه هیچ کاری نداشته باشم  و بشینم با خیال راحت به دلمشغولیام برسم.. جدیدا دچار یه چالشی به اسم بچه شدم... شاید دیدن فائقه ای آشوب درونی ام رو تشدید کرده باشه... حالم امشب خیلی گرفته.

کاش این پایان نامه امشب تموم می شد که یه نفس راحتی بکشم.

تابستان و خانه داری

حدودا دو سه هفته ای میشه که با انتقادات شدید جناب همسر ترک کار نموده و خانه نشین شده ایم! البته سرم خیلی گرم تر از اونیه که بفهمم کسالت و خونه داری و اینا چیه؟!!

هر از گاهی میرم فروشگاه و اشکالات بچه ها رو رفع میکنم. یه طرح از الهام گرفتم و یه پایان نامه هم دارم...

کلاس حفظ و عروسکای نمدی و دوخت چادر و مقنعه هم ثبتنام کردم!!

الان مثل همیشه اومدم اینجا واسه تخلیه استرسام... تا جمعه فرصت تحویل هردوتا طرحه...

می رم که کاملشون کنم!

بهار 96

بقدر دلم برای نوشتن تنگ شده که حتی جای نشستنم هم پشت میز کامپیوتر تثبیت نمی کنم...

آخ... بلاگفای عزیزم....آخ وبلاگ دوست داشتنی من...

چقدر دور مونده بودم از نوشتن... و چقدر حرف درونم تلنبار شده...امشب تصمیم گرفتم بیام و نامه پذیرش مقاله رو برای استاد بفرستم و غیر مستقیم ازش بخوام که برام کاری جور کنه...من تقریبا 3 سالی میشه که ارشد گرفتم و استادم رو جز دو سه بار ندیدم...اما الان فقط در حد مقدمه چینی بهش گفتم... از کاری که دارم از محیطی که هر روز مجبورم 8 ساعت از عمرم رو در اونجا بگذرونم متنفرم...دلم میخواست یه جوری یکی یه راهی جز فروشگاه جلوی پام بگذاره.

خلاصه که امشب به بهانه ایمیل به استاد اومدم سر سیستم....آااااه

از فروشگاه لعنتی، از آدمایی که نمیتونم هیچ تاثیری روشون بذارم و در عوض بشدت ازشون تاثیر میگیرم متنفرم... برای من مفهوم خیلی چیزا ممنوعه بود. برای من خط قرمزای زیادی بود..اما دارم از دست میرم. خدایا...!

شوخی های مسخره با بچه ها... هدر دادن زمان سر کار، دست بردن توی قیمتا، از ساعت کار برا امور شخصی استفاده کردن و ...

نمیدونم کدوم طرفی دارم میرم...اما میدونم مستقیم سمت سقوطم.

دلم گرفته... 

خانه به دوش

می نویسم خانه به دوش چون واقعا نمیدونم خونه ی اصلی من کجاست... آخرای ساله و من به شدت کسل و بی روحیه و زودرنج و خسته...

دلم گرفته ... از بداخلاقیای خودم... از آوارگی مردم سیل زده ی جنوب ... از هوای بد اهواز..  از آواره شدن و بی سرپرست شدن خونواده های آتش نشانای پلاسکو، از فوت بابای مهندس، از قتل پلیسی که هم درجه و همکار همسرم بود... دلم گرفته خدا... از بی عدالتی ها... از قطع شدن دست بچه ی 40 روزه، از شکستن دوتا دست بچه ی دوساله ی همکارم، از دوستیای بچه ها با جنس مخالف، از اینکه هر روز هر روز آمار غلط رفتنای بغل دستی هام به گوشم میرسه و کاری از دستم بر نمیاد... از مجرد موندن داداشی، از...

خدایا چطوری بهت بگم که از دنیات خسته ام؟

چطوری بهت بگم که دیگه هیچ ذوقی واسه ادامه دادن ندارم؟

چطوری بگم که عید با اون همه شور و هیجانی که داشت حالا برام پوچه...

خدایا من دلم میخواد زندگی کنم... اما نه اینجوری...

خدایا... کی ظهور میرسه؟

چرا انقدر ما تنهاییم؟

خانه ی من

سلام.

از خونه ی خودم می نویسم...خونه ای که تک تک وسایلش رو با یه داستان خریدم...خونه ای که برای اینجور شدنش کلی دردسر کشیدم...خونه ای که حالا اسمش خونه ی منه!

اولین پستیه که از اینجا می نویسم...ساعتی کهزهره بهم هدیه داده روی پرینتر جا خوش کرده و تیک تیک های بلند و مداومش روی اعصابمه...

حالا باطریش رو در میارم و ادامه میدم...

همسرجان شیفته امشب...هوا سرده و پر از بغض ... درست مثل حال من...

آسمون هم داره میباره...

آخرین روز بهمنه... امروز هردوتامون خونه بودیم... باز بحث و باز قهر... باز گلایه و باز  بغض... آخرشم رفت و من پشیمونم مثل همیشه و هربار.

صبح الکی بهش گیر دادم...همه دلخوری ام بخاطر فاکتور نامیکا بود که غزل اشتباه زد و من تاییدش کردم. قیمت خالص رب گوجه ها بجای 2450 شده بود 1750 و مهندس طبق اون گفت قیمت فروشگاه رو بزنید 2000تومن. حدود 1000 تا رب گوجه...

سه تا به آخرش مونده مهندس زنگ زد که فاکتورتون رو چک کنید...چک کردیم و اشتباهمون رو خیلی دیر فهمیدیم و بعد به جای اعتراف کتمان کردیم...

دیشب مدیر فروشگاه فهمید و فکر کرد مشکل از قیمتگذاری مهندسه...منم سکوت کردم... مهندس حسابی خراب شد...در غیابش... و من سکوت کردم...

رسیدم خونه...داشتم از ادمی که شدم تعجب میکردم...زنگ زدم غزل... و بعد زنگ زدم به مدیریت فروشگاه تا یه کم آروم گرفتم...

اعتراف کردم به اشتباهم...خیلی بد بود... نمی دونستم من کی شده ام؟

همه ی این دلخوری ها یک طرف... این که شده ام دمخور آدمهایی که هیچ سنخیتی با من ندارند و دارم کم کم مثل اونا میشم بدجوری عذابم میده...

خدای من...

ولم نکن.

ریحان متاهل

بالاخره فرصت نوشتن فراهم شد...

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...اینجا که میگم دقیقا همینجا کنج اتاق مجردی ام با همون مانیتور 14 اینچ لامپ تصویری داغونیه که قبلا داشتم و بود....

امشب به طرز عجیبی بغض دارم...بعد از سه شب اومدم خونه مامانی... دلم میخواد زمان کش می اومد و از اینجا بودن نهایت استفاده رو میکردم...اما نه! عشقم سرکاره و از درد دندون بی تابه...کاش زود صبح بشه و بره دندونپزشکی و دردش تموم بشه!

خدایا چه روزایی شده..شکرت...

عروسی هم تموم شد...چقدر قبل عروسیم رو دوست داشتم...لحظه های که با همسرم توی خیابون دنبال مو مصنوعی و پول خرد بودیم برای شاباش... رفتنمون تا آرایشگاه...ذوق خوشگل شدنامون... همه چی از خراب شدن ماشینمون شروع شد... حتی نشد چهارتا آهنگ بذاریم .... باطریش مشکل پیدا کرد... تا رسیدیم آتلیه نماز خوندیم و عکسامونو گرفتیم. بعد اومدیم خونه...در قفل بود... با مکافات رفتیم توی خونه از جهاز فیلم گرفتیم و بعد رسیدیم تالار...

توی تالار رو دوست نداشتم... بعدش رو هم!

با دلخوریای بین دوتا خونواده شب عروسی فقط گریه کردم... تا صبح. 

و فرداش به قدری حالم خراب بود که تصمیم احمقانه ای گرفتم و خدا رو شکر که عملی نکردم...

از روز بعد رو به بهبود رفتیم... همسرجان نیز خیلی اذیت شد... از  بداخلاقیای من...از گریه های بی امونم... از گستاخی ها و از پریشونی هام... به مرور خوب شدیم...

و الان همه چی رو به راهه!

ادامه نوشته

ریحان متاهل

بالاخره فرصت نوشتن فراهم شد...

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود...اینجا که میگم دقیقا همینجا کنج اتاق مجردی ام با همون مانیتور 14 اینچ لامپ تصویری داغونیه که قبلا داشتم و بود....

امشب به طرز عجیبی بغض دارم...بعد از سه شب اومدم خونه مامانی... دلم میخواد زمان کش می اومد و از اینجا بودن نهایت استفاده رو میکردم...اما نه! عشقم سرکاره و از درد دندون بی تابه...کاش زود صبح بشه و بره دندونپزشکی و دردش تموم بشه!

خدایا چه روزایی شده..شکرت...

عروسی هم تموم شد...چقدر قبل عروسیم رو دوست داشتم...لحظه های که با همسرم توی خیابون دنبال مو مصنوعی و پول خرد بودیم برای شاباش... رفتنمون تا آرایشگاه...ذوق خوشگل شدنامون... همه چی از خراب شدن ماشینمون شروع شد... حتی نشد چهارتا آهنگ بذاریم .... باطریش مشکل پیدا کرد... تا رسیدیم آتلیه نماز خوندیم و عکسامونو گرفتیم. بعد اومدیم خونه...در قفل بود... با مکافات رفتیم توی خونه از جهاز فیلم گرفتیم و بعد رسیدیم تالار...

توی تالار رو دوست نداشتم... بعدش رو هم!

با دلخوریای بین دوتا خونواده شب عروسی فقط گریه کردم... تا صبح. 

و فرداش به قدری حالم خراب بود که تصمیم احمقانه ای گرفتم و خدا رو شکر که عملی نکردم...

از روز بعد رو به بهبود رفتیم... همسرجان نیز خیلی اذیت شد... از  بداخلاقیای من...از گریه های بی امونم... از گستاخی ها و از پریشونی هام... به مرور خوب شدیم...

و الان همه چی رو به راهه!

ادامه نوشته