نرسیده به بعضی خاطره ها ...
باید بنویسند :
آهسته بیاد بیاورید ...
خطرِ ریزشِ اشک

سفری می باید،
سفری تا ته تنهایی محض،
هر کجا لرزیدی،
از سفر ترسیدی،
فقط آهسته بگو:
♥ من خدا را دارم ♥
http://ss501-story4.mihanblog.com

ضعـف هايت را درد هــايت را
ميــگذاري توي سينـي و تعـــارف ميکــني
که هر کدامش را که ميخواهند بردارند
تيز کنند
تيغ کنند
و بزنند به روحت!!!
هیچ وقت

دیگر تو را آرزو نخواهم كرد،هیچ وقت !
تو را آن لحظه اى میخواهم كه خودت بیایى "با دل خودت" نه با آرزوى من !

درد یک پنجره را پنجـــــــره ها میفهمند
معنی کور شدن را گـــــــره ها میفهمند
سخت بالا بروی ســــــــاده بیایی پایین
قصه ی تلخ مرا سرســــره ها مفهمند...
وقتی برگ ها را زیرپایت له میکنی
به یاد داشته باش که انها روزی به تو
نفس هدیه می کردند!
به جهنم
گاهي وقتها دلمان ميخواهد بگويیم:
من رفتم، باهات قهرم، ديگه تموم، ديگه دوستت ندارم...!
وچقدر دلمان ميخواهد بشنویم:
کجا بچه لوس؟ غلط ميکني که ميري! مگه دست خودته؟
رفتن به اين راحتي نيست...!
اما نميدانم چه حکمتيست که آدمي , هميشه اينجور وقتها ميشنود:
به جهنم...!باران

باران بهانه بود تا زير چتر من
تا انتهـــــاي كــوچه بيايــــي ،
كاش نه كوچه انتهايي داشت و
نــه بـاران بنــد مي آمـــــد......★

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ میزنند و انها جدی جدی می میرند
انسان ها شوخی شوخی زخم می زنند و قلب ها جدی جدی میشکنند
و تو شوخی شوخی لبخند میزنی و من جدی جدی عاشق میشوم

هنوزم زمستون به یادت بهــــــــاره
تو قلبم کسی جز تو جایی نـــداره
صدایه دلم ساز ناســـــــــــازگـــاره
سکوتم به جز تو صدایی نـــــــداره
تو خواب و خیالــــــم
همش به فکر اینم که دستاتو بازم تو دستام ببیـــــنم
ولـــــــــــی حیـف از این خواب پریـدم که بازم با چشــــمایه کـــــــــورم به راهت بشیــنم
درد دل
بچه که بودیم دل درد ها را به یک زبان ناله میکردیم ،
همه میفهمیدند
بزرگ که شدیم درد دل ها را به صد زبان میگوئیم ،
کسی نمیفهمد . . .
به سراغ من اگر می آیید!

به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل واشده دورترین بوته خاک
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سرتپه معراج شقایق رفتند
پشت هیچستان چتر خواهش باز است
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
زنگ باران به صدا می آید
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است
به سراغ من اگرمی آیید
نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من .....
نوروز
نوروز در زمان سلسله هخامنشیان
کوروش دوم بنیانگذار هخامنشیان، نوروز را در سال ۵۳۸ قبل از میلاد، جشن ملی اعلام کرد. وی در این روز برنامههایی برای ترفیع سربازان، پاکسازی مکانهای همگانی و خانههای شخصی و بخشش محکومان اجرا مینمود. این آیینها در زمان دیگر پادشاهان هخامنشی نیز برگزار میشدهاست. در زمان داریوش یکم، مراسم نوروز در تخت جمشید برگزار میشد. البته در سنگنوشتههای بهجا مانده از دوران هخامنشیان، بهطور مستقیم اشارهای به برگزاری نوروز نشدهاست اما بررسیها بر روی این سنگنوشتهها نشان میدهد که مردم در دوران هخامنشیان با جشنهای نوروز آشنا بودهاند، و هخامنشیان نوروز را با شکوه و بزرگی جشن میگرفتهاند شواهد نشان میدهد داریوش اول هخامنشی، به مناسبت نوروز در سال ۴۱۶ قبل از میلاد سکهای از جنس طلا ضرب نمود که در یک سوی آن سربازی در حال تیراندازی نشان داده شدهاست.
در دوران هخامنشی، جشن نوروز در بازهای زمانی میان ۲۱ اسفند تا ۱۹ اردیبهشت برگزار میشدهاست
نوروز پس از اسلام
از برگزاری آیینهای نوروز در زمان امویان نشانهای در دست نیست و در زمان عباسیان نیز به نظر میرسد که خلفا گاهی برای پذیرش هدایای مردمی، از نوروز استقبال میکردهاند. با روی کار آمدن سلسلههای سامانیان و آل بویه، جشن نوروز با گستردگی بیشتری برگزار شد.
در دوران سلجوقیان، به دستور جلالالدین ملکشاه سلجوقی تعدادی از ستاره شناسان ایرانی از جمله خیام برای بهترسازی گاهشمار ایرانی گرد هم آمدند. این گروه، نوروز را در یکم بهار (ورود آفتاب به برج حمل) قرار دادند و جایگاه آن را ثابت نمودند بر اساس این گاهشمار که به تقویم جلالی معروف شد، برای ثابت ماندن نوروز در آغاز بهار، مقرر شد که حدوداً هر چهار سال یکبار (گاهی هر پنج سال یک بار)، تعداد روزهای سال را بهجای ۳۶۵ روز برابر با ۳۶۶ روز در نظر بگیرند. این گاهشمار از سال ۳۹۲ هجری آغاز شد
نوروز در دوران صفویان نیز برگزار میشد. در سال ۱۵۹۷ میلادی، شاه عباس صفوی مراسم نوروز را در عمارت نقش جهان اصفهان برگزار نمود و این شهر را پایتخت همیشگی ایران اعلام نمود.
آموزش سريع تفاهم درزندگي مشترك

خود کشی
کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی
خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و
بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درئن معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را هم دارم.
حکایت جوانی
گفت: دو بخش کودکی و پیری!
گفتندپس جوانی را چه شد؟
گفت:با عشق ساخت،
با بی وفایی سوخت
با جدایی مرد
زن و شوهری دست در دست هم در جنگلی که دور دریاچه ای را
گرفته بود قدم می زدند . درختان حصار خوبی درست کرده
بودند.هوا گرم بود و کسی در آن حوالی دیده نمی شد .
آنها در گوشه ای نشستند و صحبتهای خصوصی کردند ، که
ناگهان صدای گوشخراشی شنیدند :
گروهان استتار شده ، گوش به فرمان من ... آماده ... قدم رو
...و تمام جنگل از آن منطقه دور شد .![]()
گفتم
|
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید |
|
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید |
|
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز |
|
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید |
|
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم |
|
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید |
|
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد |
|
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید |
|
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد |
|
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید |
|
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت |
|
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید |
|
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد |
|
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید |
|
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد |
|
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید |
حافظ عزیز روحت شاد
به سلامتی اون پسری که10 سالش بود باباش زد تو گوشش
هیچی نگفت/20 سالش شد باباش زد تو گوشش هیچی نگفت
/30 سالش شد باباش زد تو گوشش زد زیر گریه باباش گفت چرا
گریه میکنی؟گفت:اخه اونوقتا دستت نمیلرزید








باز باران بارید...