در کوچه های
ذهن
1)
امروز هم
خوابش برده بود، بدون اینکه از صبحانه خوردنش چیزی بفهمد، با عجله از خانه بیرون
زد. عینک آفتابی اش هم روی صورتش سنگینی می کرد.
همیشه ترس
داشت که دیر بشه، هرکار می کرد که برنامشو منظم کنه که سر وقت برسه، باز یه جایی
می لنگید، فرقی نمی کرد تاکسی باشه، اتوبوس یا مترو، انگار همه جا واسش دیوار درس
می کردن، یا ترافیک می شد، با راننده حرفش بالا می گرفت، یا گرم بود یا سرد یا هر
کوفتو زهرماری، خیلی وقتا از اون بیمارستان ... لعنتی کنار اداره کفرش می گرفت با
اون بیمارای مفنگیش، همه م دس به دس هم می دادن تا دیر برسه و نگا های معنی دار رییس....
خودش رو به
ورودی ایسگاه مترو رسوند؛ شاید با مترو امروز زودتر بشه
پسرم سلام
علیکم ببخشید میشه این آدرس بگید کجاست؟
پیرمردی شکسته
با فرزندی معلول که بر پشت او سنگینی می کرد اما چهره پیرمرد لبخند را نشان می داد
همان
بیمارستان...
ادامه کاغذ را
نخواند و اظهار بی اطلاعی کرد،
می ترسید دیر
برسه، به ساعتش نگاه کرد:
لعنت به این
زندگی، همیشه دیر میشه
2)
مترو سواری رو
دوس نداشت، شاید از شلوغی آن می هراسید، بعضی وقتها نفسش می گرفت، دلهره داشت کسی
جیباشو بزنه همش دستش تو جیباش بود، بوی عرق و بدن آدما آزارش میداد، وای اگه
نشسته بود و یه پیرمردی میومد، انگار همه به اون زل میزنن که بلند شه، بدبختی
اینکه نمی شد خودشو به خواب بزنه، حالش از دس فروشا بهم می خورد، همه شون یه جوری
مث همن، خیلیا هم میگن همینا جیبا رو میزنن، بعضی وقتام زنها با پررویی تمام میان
سمت مردها، انگار خودشون جا ندارن، تازه همه هم به اونا جا میدن، کسی باهاشون کاری
نداره...
با فشار زیاد نشان
داد به هر قیمتی که شده باید با همین قطار برود، خودش را توی واگن چپاند، آنهایی
که داخل بودند یه جای کوچک باز کردند. از استرس دیر رسیدن راحت شد، ولی مگه میشد!!
انگار ثانیه های ساعتش لحظه لحظه رو مخش پا می ذاشتن، نمی تونست تکون بخوره، بدبخت
اونایی که بیرون بودنو رفتن قطار رو نگا می کردن، شاید کار ندارن واقعا که حوصله
دارن تو این زیر زمین! همینجوریش نفس می گیره، تا اینکه بخوای معطلم بشی، لبخند
ملیحی زد... بوی عطر و عرق فضای واگن رو گرفته بود، هر روز واسش مث هم بود، روزاش
تکراری، مسیرش تکراری، زندگیش تکراری، به هیچی فک نمی کرد فقط می خواس امروزو دیر
نرسه، شاید لبخند نگاه پسرک معلول گاهی ذهنشو غلغلک ... توجه نمی کرد، خودش رو با
تبلیغات توی مترو سرگرم کرد، به مردها و زنهایی که معلوم نیس پشت چهرشون چه خبره،
به این همه آدم... یا با هم یا حرف می زدن یا بعضیا با گوشیاشون ور می رفتن، بعضیا
روزنامه صبح تو دستشون بود، بعضیا هم ...
تف به این هوش
و حواس، یه ایستگا رد شده بود، باید دوباره بر می گشت، لعنت به این زندگی لعنت
3)
با آنکه صبح
دوش گرفته بود، بدنش خیس عرق شده بود، هرم گرما را از دورن بدنش حس می کرد، توجهی
به بوی بدنش هم نداشت، سوار پله برقی هم نشد، هرچه به دهنش آمد به مردم گفت. خودش
رو به خروجی مترو رسوند،
آدمهای زیادی
میومدن و میرفتن با خودش فکر می کرد این همه آدم با این عجله کجا می خوان برسند،
سریعتر از این نمی توانست قدم بردارد.
تصمیم گرفت
بدود، ساعتش را مدام ورنداز می کرد، کیفش را به شانه انداخت و شروع به دویدن کرد،
عینک آفتابی اش همه جا را تیره نشان می داد، به نگاه های معنی دار رئیسش فکر کرد،
ناگهان برخورد شدیدی ... صورتش محکم درد گرفت و به روی زمین افتاد تنها صدای عینکش
را شنید و ناله پیرمردی
بلند شد:
مقابلش نگاه پسرک معلول بود که داشت لبخند میزد، چند قدم آنطرفتر پیرمرد افتاده
بود.
دیگر کاملا
دیرش شده بود.