چهار راه

چهار راه

1)  خوشحال از اینکه جایی هست تا هر ماه بخشی از دردهای زندگی اش را دوا کند، خدا پدرشون رو رحمت کنه؛ همین پولم خودش دنیاییه. با خودش زیر لب دعا می کرد و به سمت بانک به سختی قدم بر می داشت. مردم این زمونه تنبل شدن، همه چی رو میریزن تو یه کارت و کار به کار کسی هم ندارن، آخه محبتا هم کم شده، خدا کنه حلال زاده ای پیدا بشه از تو اون صندوق پول واسم دربیاره، همون صندوق که یه آیینه هم داره

 

2) تمام زندگی اش را در یک چشم به هم زدن از دست داد. اصلا نفهمید که چه شد، همین که از ماشین به سمت خودپرداز...

انگار از قبل کسی او را دنبال کرده بود. مشخصا یک نفر هم نبود، امکان نداشت، یک مافیایی در کار است. اه اه اه

این همه پول رو کدوم احمق میریزه یه جا، حالا چه خاکی به سرم بریزم. آیینه ماشین اش بهت تلخش را دو چندان می کرد. دیگر توان رفتن به کارخانه را هم نداشت.

 

3) بارها و بارها به آنچه باید می گرفت، فکر کرده بود. دیگر زمانی هم نداشت، یک شاخه گل قیمتش چیزی هم نمی شد ولی ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست. جدیدا با خود پول برنمی داشت، حالا که کسی با خود پول برنمی دارد، آخه کف دستش را بوییده بود که جلو خودپرداز ...

دست خالی که نمی شود عاشق شد، آیینه کوچکی را از جیبش درآورد و موهایش را مرتب کرد.

 

4) کارت های جدید خود پرداز را به مجموعه کارتهای قبلی اضافه کرد. نگاه حسرت باری به همه انداخت. خودش را رو به روی آیینه قرار داد، تصویر توی آیینه زبان درازی می کرد، زیر لب زمزمه کرد:

چقدر شغل با شخصیتی دارد!!!

 

فرقی نمی کند چه کسی چتر می شود...

تنها کنار جسم خیابان نشسته است

غمگین شبیه بغض زمستان نشسته است

فرقی نمی کند چه کسی چتر می شود

در گریه های نم نم باران نشسته است

جشنواره داستان

سومین جشنواره داستان کوتاه خراسان شمالی

به نام خدا

...نویسنده موذن جامعه است اگر خواب بماند نماز امت قضا می شود.
شاید همین جمله به تنهایی کافی باشد برای توجیه گسترده شدن این خان در سه سال متوالی.
درحالی سومین جشنواره داستان کوتاه خراسان شمالی را آغاز می کنیم که محصول نویسندگان استان در دوکتاب<اجاق روشن> و<در حوالی شایجان>ماندگار شد وبه اعتراف دوستان داستان بلد ،مجموعه ای شایسته برای نام خراسان شمالی شده اند.
امید که با حضور همه ی نویسندگان استان مجموعه ای نفیس برای سومین بار متولد شود.
بخشهای جشنواره:
1.بخش اصلی :موضوع آزاد
2.بخش ویِژه:موضوع امربه معروف ونهی از منکر
سبک زندگی اسلامی
تقویم اجرایی
مهلت ارسال آثار:25/آذر/1392
مراسم اختتامیه:25/دی/1392
شرایط شرکت:
1.هر نویسنده می تواند در هربخش حداکثر3اثر ارسال نماید.
2.داستانها با فونتBzar سایز14 تایپ شوند.
3.فایل آثار همراه با مختصری اززندگینامه درلوح فشرده (cd) ارسال شود.
4.از هرداستان یک نسخه با نام ومشخصات نویسنده وسه نسخه بدون نام ارسال شود.
5.شرکت کنندگان می توانند آثار خودرا به آدرس دبیرخانه ویا ازطریق E-mail جشنواره festivalstorykhn@yahoo.com
ارسال نمایند.
نشانی دبیرخانه:خراسان شمالی –اسفراین خیابان امام خمینی(ره)-امام خمینی(ره)22 مجتمع فرهنگی وهنری نسیم
اداره فرهنگ وارشاد اسلامی اسفراین

جوایز:
بخش اصلی:
نفر اول:لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 5000000ریال
نفردوم: لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 4000000ریال
نفرسوم: لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 3000000ریال
ازنفرات چهارم تا دهم این بخش به نحو شایسته ای تقدیر می شود.
بخش ویژه:
نفر اول:لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 6000000ریال
نفردوم: لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 5000000ریال
نفرسوم: لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 4000000ریال
نفرات چهارم وپنجم این بخش تقدیر می شوند.
نوقلم
نفر اول:لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 2000000ریال
نفردوم: لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 1500000ریال
نفرسوم: لوح تقدیرٰتندیس جشنواره ومبلغ 1000000ریال

تقدیم به پدر و مادر عزیزم

ای شده با روح کعبه همصدا

بر تن خود کرده از تقوی ردا

زائران مرقد پیغامبر

عاشقان مروه و سعی و صفا

ای پدر ای مادر بهنام فر

حجتان مقبول درگاه خدا

و میلاد امام رضا(ع) مبارک

از گلدسته هایت 

فواره های اذان

توحید می پاشند

بر آسمان

و فوج دلهای غریب

بر مرمرین صحن ها خیس می شوند

سیاها سنگ 

دل من

که نم هم بر نمی دارد...

بهار ساریگل

                   


     بوی باران تبسم خورشید، تپش کوهسار ساریگل

                                   می شود لحظه ای به رویا رفت، می شود در دیار ساریگل

                           یله در ترمه طبیعت شد، انتهای سکوت را حس کرد

                                         جلوه ای از بهشت را بلعید، تازه شد در بهار ساریگل

                          موسیقی طراوت باران، سمفونی پرندگان جاریست

                                                  بادها بر درختها همچون؛ پنجه های دوتار ساریگل

                         مردمانش زلال مهر و صفا، از غرور و سرود سرشارند

                                         هرکرانش حماسه می جوشد، چشمه بی قرار ساریگل

                           سرگذشت نهان ساریگل، پشت در پشت قصه می سازد

                                               بخشی از افتخار تاریخ است، قصه افتخار ساریگل

                            چهره بی بدیل کوهستان، وسعت روشنایی دشت

                                          شکر، از اینهمه شکوه و جلال، شکر از کردگار ساریگل

داستان

  

در کوچه های ذهن

1)

امروز هم خوابش برده بود، بدون اینکه از صبحانه خوردنش چیزی بفهمد، با عجله از خانه بیرون زد. عینک آفتابی اش هم روی صورتش سنگینی می کرد.

همیشه ترس داشت که دیر بشه، هرکار می کرد که برنامشو منظم کنه که سر وقت برسه، باز یه جایی می لنگید، فرقی نمی کرد تاکسی باشه، اتوبوس یا مترو، انگار همه جا واسش دیوار درس می کردن، یا ترافیک می شد، با راننده حرفش بالا می گرفت، یا گرم بود یا سرد یا هر کوفتو زهرماری، خیلی وقتا از اون بیمارستان ... لعنتی کنار اداره کفرش می گرفت با اون بیمارای مفنگیش، همه م دس به دس هم می دادن تا دیر برسه و نگا های معنی دار رییس....

خودش رو به ورودی ایسگاه مترو رسوند؛ شاید با مترو امروز زودتر بشه

پسرم سلام علیکم ببخشید میشه این آدرس بگید کجاست؟

پیرمردی شکسته با فرزندی معلول که بر پشت او سنگینی می کرد اما چهره پیرمرد لبخند را نشان می داد

همان بیمارستان...

ادامه کاغذ را نخواند و اظهار بی اطلاعی کرد،

می ترسید دیر برسه، به ساعتش نگاه کرد:

لعنت به این زندگی، همیشه دیر میشه

2)

مترو سواری رو دوس نداشت، شاید از شلوغی آن می هراسید، بعضی وقتها نفسش می گرفت، دلهره داشت کسی جیباشو بزنه همش دستش تو جیباش بود، بوی عرق و بدن آدما آزارش میداد، وای اگه نشسته بود و یه پیرمردی میومد، انگار همه به اون زل میزنن که بلند شه، بدبختی اینکه نمی شد خودشو به خواب بزنه، حالش از دس فروشا بهم می خورد، همه شون یه جوری مث همن، خیلیا هم میگن همینا جیبا رو میزنن، بعضی وقتام زنها با پررویی تمام میان سمت مردها، انگار خودشون جا ندارن، تازه همه هم به اونا جا میدن، کسی باهاشون کاری نداره...

با فشار زیاد نشان داد به هر قیمتی که شده باید با همین قطار برود، خودش را توی واگن چپاند، آنهایی که داخل بودند یه جای کوچک باز کردند. از استرس دیر رسیدن راحت شد، ولی مگه میشد!! انگار ثانیه های ساعتش لحظه لحظه رو مخش پا می ذاشتن، نمی تونست تکون بخوره، بدبخت اونایی که بیرون بودنو رفتن قطار رو نگا می کردن، شاید کار ندارن واقعا که حوصله دارن تو این زیر زمین! همینجوریش نفس می گیره، تا اینکه بخوای معطلم بشی، لبخند ملیحی زد... بوی عطر و عرق فضای واگن رو گرفته بود، هر روز واسش مث هم بود، روزاش تکراری، مسیرش تکراری، زندگیش تکراری، به هیچی فک نمی کرد فقط می خواس امروزو دیر نرسه، شاید لبخند نگاه پسرک معلول گاهی ذهنشو غلغلک ... توجه نمی کرد، خودش رو با تبلیغات توی مترو سرگرم کرد، به مردها و زنهایی که معلوم نیس پشت چهرشون چه خبره، به این همه آدم... یا با هم یا حرف می زدن یا بعضیا با گوشیاشون ور می رفتن، بعضیا روزنامه صبح تو دستشون بود، بعضیا هم ...

تف به این هوش و حواس، یه ایستگا رد شده بود، باید دوباره بر می گشت، لعنت به این زندگی لعنت

3)

با آنکه صبح دوش گرفته بود، بدنش خیس عرق شده بود، هرم گرما را از دورن بدنش حس می کرد، توجهی به بوی بدنش هم نداشت، سوار پله برقی هم نشد، هرچه به دهنش آمد به مردم گفت. خودش رو به خروجی مترو رسوند،

آدمهای زیادی میومدن و میرفتن با خودش فکر می کرد این همه آدم با این عجله کجا می خوان برسند، سریعتر از این نمی توانست قدم بردارد.

تصمیم گرفت بدود، ساعتش را مدام ورنداز می کرد، کیفش را به شانه انداخت و شروع به دویدن کرد، عینک آفتابی اش همه جا را تیره نشان می داد، به نگاه های معنی دار رئیسش فکر کرد، ناگهان برخورد شدیدی ... صورتش محکم درد گرفت و به روی زمین افتاد تنها صدای عینکش را شنید و ناله پیرمردی

بلند شد: مقابلش نگاه پسرک معلول بود که داشت لبخند میزد، چند قدم آنطرفتر پیرمرد افتاده بود.

دیگر کاملا دیرش شده بود. 

مهمانان کوی

به مناسبت هفته خوابگاهها

در انتظار سرو غذا ایستاده اند

جمعیتی سبیل قشنگ و گشاده روی

مثل مجسمه کنار در سلف مرکزی

آماده اند که سیر شوند گربه های کوی

این گربه های تنبل و منگل کنار سلف

آنقدر خورده اند که نقرس گرفته اند

نه عشق نه هیجان، تنها درون کوی

آنقدر مانده اند که دپرس گرفته اند

در خوابگاه کوی پسرها غریبه اند

جز سنگ و سنگدلی بهتر ندیده اند

حتی برای عشق تکاپو نمی کنند

شاید به این دلیل که دختر ندیده اند

در چهره شان همیشه غمی موج می زند

تکرار روزها و شروع دوباره ای

هر روز بر غذای همه خیره می شوند

نه موش نه زندگی گربه واره ای

بیرون که می روند نه مهر و  نهعاطفه

از حیله های آدمیان کینه کرده اند

با قهر می روند دوباره به سمت سلف

خود را درون کوی قرنطینه کرده اند.

 

 

محمد حسن بهنام فر


داستان

انتظار همیشه خوب نیست.

هنوز التماسهای پسر در گوشش پژواک داشت. گاهی با ناله و گاهی هم با گریه... همراه ... را به گوشه ای پرتاب کرد. ده دقیقه با خودش عهد بست به چیزی فکر نکند. نفهمیده بود چرا همراه دوباره در دستش است. به آن نگاه کرد. ته دلش منتظر تماس بود. به خودش که نمی توانست دروغ بگوید... یعنی چیزی شده؟!!!!

دلش هوری ریخت پایین.

از نیم ساعت هم داشت می گذشت، نگاه کردن مدام به ساعت گوشی همراه دیگه کلافه اش کرده بود.

بازهم خیالات... دست بردار دختر جوان نبود.

داد زدن سرش را دوست داشت خیلی زیاد، احساس لذت می کرد، حتی بعضی وقتها دلش می خواست پایش را روی خرخره اش بگذارد و التماسهایش را نظاره گر باشد.

صدای زنگ گوشی همراه، امیدهایش را برگرداند. حالا با هیجانی وصف نشدنی به اسمی که همیشه برایش غر میزد، خیره شده بود. دلش نمی آمد جواب دهد شاید هم می خواست غرورش را به رخ بکشد. با حالت حق به جانب، صدایش را در گلو انداخت:

جواب داد...

###

ببخشید پلیس هستم...

اشتباه

اینقدر دل نسوزان

من مراقب خودم هستم

تو مراقب پیامهایت باش