تولدت مبارک

وبلاگ عزیزم....

تو این یک سال گذشته... تنها موندی... تنها موندم...

 

مهم الانه که من هستم... تو هم هستی....

تولدت مبارک....

:)


1. دوستانی دارم لطیف تر از برگ گل...به زلالی آب ...به پاکی آسمون...که مطمئنم خدا به عنوان پاداش برای من فرستاده...ولی نمیدونم چه کاری کردم که مستحق چنین پاداش هایی هستم...





2. تعداد آدمایی که دوسشون ندارم تقریبا رسیده به تعداد انگشتای یه دست!

عزیزی معتقده که این یه نشونه است...نشونه ای از بزرگ شدن من!

ولی من بزرگ شدن رو نمیخوام!





3. عزیزی چند روز قبل، بعد از اینکه گفتم دوس دارم تو مراسم اختتامیه جشنواره فجر باشم، مسیج داد که به دوستانشون سپردن برام کارت ورود پیدا کنن...فارق از اینکه اون کارت جور بشه یا نه و من برم به اون مراسم یا نه، خیلی خوشحال شدم خیلی خیلی زیاد، اونقدر ذوق کردم که اصلا احساستم تخلیه نشد!حتی الان هم!امیدوارم بتونم درصدد جبران لطف دوست عزیزم بر بیام....





4. گاهی تنها کاری که ازم برمیاد دعا کردنه! دعا کردن برای اونهایی که دوسشون دارم و حتی اونهای که دوسشون ندارم...و سپردنشون به خدا...

شاد باشن...سلامت و پر از آرامش و رضایت....





5. دلم برای وبلاگ و دوستای خوب وبلاگیم تنگ شده بود!امان از محیط ضاله ی فیسبوک که حضور من و دوستان رو در وبلاگ هامان کمرنگ کرده!





6.   :)




ورود آزاد!

چند وقتی هست که ننوشتم!
اینجا...حتی در دفترم ...که خودم رو عادت داده بودم حتی شده تیتروار اتفاقای مهم رو یادداشت کنم...
یحتمل کار ِ اشتباهی کردم...ولی خب انسان دائم الاشتباهه!بیخیال!
روزا و شبای خوبی رو پشت سر گذاشتم...
کلی آدم جدید وارد زندگیم شدن...از جنس های مختلف...در طرح ها وشکل های مختلف!در مقابل ورود هیچ کس مقاومت نمیکنم!هرکسی جای خودشو پیدا میکنه ...هیچ کس اضافه نیس... از بودنشون راضی ام...

گاهی ،فقط دلتنگشون میشم...گاهی دلم میخواد بیشتر داشته باشمشون و گاهی دوس دارم ازم دور شدن...


گاهی هم واسه خودم نگران میشم:))

عکس = اندوه

عکس و عکاسی را همیشه تحسین کرده ام.تقریبا در تمامی حال و احوالات دوربینکی دردست داشتم تا مبادا لحظه ای باشد که من ثبتش نکرده باشم!

همیشه با دیدن عکس ها حالم خوب میشد...حتی اگر  اشک هایم هم روان شده باشند!

هیچ وقت به عکس ها خصمانه نگاه نکرده بودم!ولی این روزها در حال تغییر نظرم!عکس ها برایم غم و اندوه دارند...روزهایی که رفتند...عزیزانی که رفتند و برگشتی که در کار نخواهد بود!

برادرم دوستی دارد که هیچ وقت مقابل هیچ دوربینی قرار نمیگرفت و معتقد بود که تنها خاصیت عکس ها افزایش غم و اندوه است.نمیدانم هنوز هم این اعتقادش پا برجاست یا نه!با داشتن زن و فرزند ..دوربین هم ابتیاع کرده!

این روزها کمتر عکس میگیرم...کمتر به تماشای عکس ها مینشینم و کمتر خاطره جمع میکنم....ولی ته دلم راضی نیست...شاید نوشتن به من توانایی برگشت به روزهای قبل را بدهد...شاید...

 

باربی ها نمی توانند کامیون سواری کنند

- متن زیر باز نشری ست از وبلاگ ماهی طلا

 

دختر ها که از آسمان نیفتادند پایین..

شربت عسل را با قند حبه ای قاطی نکردند و دختر از تویش بیرون بیاید ،دخترها هم عصبانی می شوند ،دختر ها هم در و تخته را به هم می کوبند ،گاهی زشت اند.خیلی زشت ،آن قدر که دوست دارند خودشان را در آینه نگاه نکنند ،دختر ها عروسک نیستند ،دخترها حداقل این جا ،که دامن از پایشان در آوردند و شلوار جین تنشان کردند ،باد را از موهایشان گرفتند و مقنعه سیاه سرشان کردند ،عروسک نیستند ،حالا هرچقدر هم عروسکتان صدایشان کنید و از چشم ها و لب ها و دست هایشان که روزها و روزهاست جز سنگ فرش خیابان چیزی ندیده اند و جز چای تلخ چیزی نچشیده اند و آنقدر کتاب مرجع ورق زده اند و دسته ی کیف را از ترس دزدیده شدن چسبیده اند و میله ی سرد وسط اتوبوس را گرفته اند ،یاد ندارند لمس کردن گل مریم چطور بود ،یا ابریشم پوشیدن چه حسی داشت.

ما صبح ها شبیه یک فرشته با صورت آرایش دار و لباس های ساتن گلبهی و موهای مرتب از خواب بیدار نمی شویم ،ما صبح ها و گاهی در تمام روز موهای ژولیده داریم ،ما تی شرت و شلوار می پوشیم و شاید دوست نداشته باشیم آینه را ببینیم.ما از خستگی آه می کشیم ،از خستگی مچاله می شویم و آن لحظه ای که خسته ،گوشه ای زانو می زنیم ،هیچ جوره و طبق هیچ معیاری زیبا نیستم.

ما سختیم و سختی داریم ،ما گاهی تلخیم و تلخی داریم ،و احتمالا تعجب خواهی کرد وقتی نزدیک تر بیایی و ببینی آن چیزی که فیلم ها و عکس ها و آهنگ ها نشانت دادند تصویر دائمی زندگی زنانه نیست ،تصویر ادیت شده و رنگ زده ی زنگ تفریح کوچکی ست که به لطف دنیایی که هر روز سخت تر و سخت تر می شود ،کوچک تر و کوچک تر هم می شود و همین روزهاست که چیزی از آن نماند.

وقتی با جوراب هایی نه چندان نازک و کفش هایی نه چندان ظریف کیلومتر ها راه می روم و عرق می کنم ،وقتی کیسه های سنگین جا به جا می کنم و حواسم نیست گوشه ی شال ام کج شده ؛وقتی کوله پشتی ام سنگین است ،وقتی از سردی هوا و بی خوابی شب ها و درس هایی که کمر به قتلم بسته اند ،صورتم در هم می رود و اخم می کنم و این اخمم روزها روی صورتم می ماند ،نه ،هیچ شبیه آن دختر بی نقص ِ قد بلند ِ بلوند سرخابی پوشی که دوست داری باشم نیستم ،که هرچقدر هم غذا بخورد ماتیکش پاک نمی شود و هرچقدر هم با پاشنه های بلند راه برود پاهایش درد نمی گیرند و دسته ی کیفش را می تواند ساعت ها روی آرنجش ،و آرنجش را رو به آسمان نگه دارد و خسته نشود ،هیچ شبیه او نیستم.به جایش تلخ تلخم ،مثل یک شکلات تلخ سیاه زیر یک پتوی سیاه در زیر زمین ساختمانی که برقش هم رفته.سیاه ِ سیاه.مرا نخواهید ،من را نپسندید که پسندیدنی نیستم.

بیشتر دختر ها شبیه باربی چشم آبی ای که در بچگی دوستش داشتند بار نمی آیند ،بیشتر دختر ها روزانه با بدنی زندگی می کنند ،کار می کنند ،می خندند و خوش میگذرانند که شبیه چوب خشک تراش خورده نیست ،بیشتر دختر ها بیست و چهار ساعت شبانه روز را لبخند نمی زنند و مو سشوار نمی کشند ،بیشترشان یک جعبه ی یک متر در یک متر روبان پیچ شده از صورتی های مختلف ،ماتیک ندارند. شاید هفته ها به ناخن هایشان لاک نزنند ،بیشتر دختر ها شبیه آن عروسک کامیون سواری بار می آیند که همیشه در رقابت با باربی پرت می شدند ته ته کمد عروسک ها.

باید می نوشتم ،باید هنوز هم بنویسم ،باید بنویسید.

باید در هر فرصتی که می توانم بنویسم که زیبایی منحصر به هیچ چیز نیست ،هیچ چیز و هیچ سبک و هیچ ندایی در دنیا نمی تواند ادعا کند که زیبایی و شادی را قبضه کرده.

زیبایی دویدن شبانه روزی ست ،زیبایی می تواند نوشتن باشد ،می تواند دست خونی را تا مچ فرو کردن در قلبی باشد که قرار است با دستکش و پنس و قیچی نجات داده شود ،زیبایی چرخ خیاطی ماست ،زیبایی کفش های بزرگ و خاکستری ،زیبایی گاهی مانتو های تیره و تاری که مجبوریم بپوشیم است ،زیبایی تمام چیز هایی ست که نداریم.زیبایی شاید همین نقص های این جا و آن جاست ،همین چند کیلوی اضافه ،همین صدایی که هیچوقت نازک و عشوه دار نشد ،همین موهایی که طلایی نیستند و چشم هایی که شهلا نیستند و قدم هایی که فاصله شان ،شاید زیاد می شود ،همین هاست که داریم ،اگر چشم آبی ِ مو طلایی ِ نازک بدن ِ همیشه ی خدا لبخند احمقانه دارنده را می خواهی ،همیشه می توانی از همین خیابان کناری ،بسته بندی شده در یک قاب مستطیل ،تهیه اش کنی.

 


- از خواندنش بسیار لذت بردم...شما رو هم سهیم کردم... :)

 

 

 

هراس ِ بی تو ماندنم ادامه دارد... *


این روزها به اندازه ای  آدم ِ عاشق و ترانه و شعر  و فیلم عاشقانه در اطرافم وجود دارد که من را وسوسه کند عاشق شوم!

اما عاشق ِ که بشوم؟!

در حدیثی آمده که هر آن کس که طلب کند در نهایت عاشق میشود!

من هم تصمیم دارم طلب کنم!

ولی مشکلی هست و آن این که هر آنکس را که طلب میکنم و از دوستان مطلع مشورت میگیرم ، مشخص میشود که مورد ِ طلب واقع شده یا متاهل است... یا از لحاظ ِ اخلاقی نا مناسب است ... یا دهانش بوی ِ شیر میدهد ... یا خودش طلب کننده ی دیگری است و...

در نهایت به این نتیجه میرسم که آدم ها و شعر ها و فیلم ها و ترانه ها و حتی توصیه های عاشقانه را بشنوم و بگذرم...

انسان موجود ِ پیچیده ای ست...



*ترانه ای که بسیار دوستش میدارم ولی نمیدانم کی و کجا دانلودش کردم!اسم شاعر و خواننده و آهنگساز را هم نمیدانم!


- بعد نوشت : این ترانه اثری ست از "چهارتار" به نام "باران تویی"  که هستی جانم آن را به ما معرفی کرده بود ولینک دانلودش را گذاشته بود..و من ِ فراموشکار...

هیشکیو جز تو، نمی پسنده،چشم ِ من *

تک و تنها وسط ِ یه کافه شلوغ نشستم!همه ی کسایی که اینجان پرشدن از رنگ و لعاب و دود...ولی یه دختر و پسر باظاهر ِ خیلی ساده و متفاوت از آدمای اینجا وارد کافه میشن و میز ِ روبه روی من میشینن!

تو همهمه ی کافه صداشون به گوش کسی نمیرسه ولی خنده ها و نگاه هاشون بهم ، منو درگیر میکنه!احساس میکنم یه سادگی و صداقتی تو رفتارشون هس..مطمئنا برداشت من از رابطه ی اونا خیلی از واقعیت فاصله خواهد داشت ولی خب...

رو به روی هم نشستن ...یکی حرف میزنه و اون یکی ریز ریز میخنده...غذاشون رو آوردن...مدام بهم تعارفش میکنن...

یهو فکرم پر کشید ورفت به چند وقت دیگه این رابطه...وقتی که دیگه اینقدر مهربون نیستن...نسبت بهم بی تفاوت شدن...به حرفای هم گوش نمیدن...حتی باهم سر یک میز غذا نمیخورن...

چند وقت ِ دیگه این اتفاقا می افتن؟! یک ماه...شش ماه...یک سال دیگه؟! تاکی به عشق هم پایبندن؟!


نمیدونم...


دیگه وقت رفتنه!خیلی وقته نشستم....



* باتشکر از ترانه ی محمد علیزاده



تفألی بر دفتر یکم احمد شاملو :)


یکبار کتاب رو باز کردم...شعر غمگینی بود!کتاب و چشمام رو بستم و دوباره بازش کردم :


من و تو ، درخت و بارون ...

من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار.

ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه

میون ِ جنگلا تاقم میکنه .


تو بزرگی مث ِ شب.

اگه مهتاب باشه یا نه

                                تو بزرگی

                                             مث ِ شب.


خود ِ مهتابی تو اصلا ، خود ِ مهتابی تو.

تازه ، وقتی بره مهتاب و

                                 هنوز

شب ِ تنها

                 باید

راه ِ دوری بره تا دَم ِ دروازه ی روز

مث ِ شب گود و بزرگی

                               مث ِ شب.


تازه ، روزم که بیاد

تو تمیزی

              مث ِ شبنم

                                 مث ِ صبح.


تو مث ِ مخمل ِ ابری

                           مث ِ بوی علفی

مث ِ اون ململ ِ مه نازکی :

                                     اون ململ ِ مه

که رو عطر ِ علفا ، مثل ِ بلا تکلیفی

هاج و واج مونده مردد

                              میون موندن و رفتن

                                                         میون مرگ و حیات.


مث ِ برفایی تو.

تازه آبم که بشن برفا و عُریون بشه کوه

مث ِ اون قله ی مغرور ِ بلندی

که به ابرای سیاهی و به بادای بدی می خندی ....


من باهارم تو زمین

من زمینم تو درخت

من درختم تو باهار ،

ناز ِ انگشتای بارون ِ تو باغم میکنه

میون ِ جنگلا تاقم میکنه.



- احمد شاملو ، مهر ِ 1341 -


مسخره ...

 

مسخره است...

خوب میدانم!

شنیده ام " وقتی حرفی در دهانت است و میخواهی بگویی ولی دیگری زودتر ازتو آن را بیان میکند...یعنی او بیشتر از تو عمر میکند..."

خیلی مسخره است که بگویم اینروز ها عجیب ، هر چه میخواهم بگویم... برادرم..پدرم..مادرم..زودتر از من آن را به زبان می آورند و من لبخند مضحکی میزنم...

البته که من راضیم به وقوع این خرافات...ولی در کل دلمشغولی جالبی است...هر بار به گونه ای تصورش میکنم و داستان مرگم را از زوایای مختلف بررسی میکنم!

جالب است که اوایل سیلابی از اشک امانم را می برید ولی چند باری که تکرار شد , به مرگ خودم عادت کردم...فقط کمی برای حال ِ پدر و مادرم غصه میخورم...والبته که این غصه خوردن من برای پدر ومادر ِ داغدار ِ فرزند، ناشی از تجربه ای است که اینروزها دارم...دیدن خاله ی عزیزم که بعد از گذشت 3ماه و 23روز از تصادف ومرگ  دخترش ، هرروز زخمش عمیق تر از روز قبل است و هیچکداممان نمیتوانیم آرامش کنیم...دیدن خاله ای که تا قبل از این اتفاق اسوه ی صبر بود و حال میبینم که داغ ِ فرزند ، چگونه اور ا از خود بی خود کرده....

تصور میکنم اوضاع و شرایط خانه را بدون خودم...دخترک پر سر وصدای خانه که مدام به دست و پای اعضای خانواده میپیچد و در مورد هر مسئله ای اظهار نظر میکند...بلند بلند میخندد و از آرزو های دور ودرازش میگوید..حتی وصیت کرده که مراسم ختمش را در کدام مسجد برگزار کنند*.....ومیگوید  قرار است چه کسانی سر ِ پل ِ صراط جلویش را بگیرند**!

زندگی برای پدر ومادر بدون فرزندشان خیلی سخت است...خیلی خیلی زیاد...


 

*هنگامه ی وصیت،برای جلوگیری از ایجاد دلخوری پدر ومادرم گفتم "بعداز 120سال که مُردم" ولی باز پدرم اخم هایش را در هم کشید گفت"بعد از150 سال" !!!! J

**بی شک یکی از آن افراد ، هاله ی عزیزم است...آنقدر که در خوابگاه او زود میخوابید و من دوستانم دیر میخوابیدیم و او اذیت میشد از این شب بیداری های من...و هیچ نمیگفت....


 

بال هایش را بچین!


به راحتی بال میزند و میرود...

گاه دور..گاه نزدیک...شیرین...آن وقت هایی که روی تختت دراز کشیده ای و به سقف زل زده ای...شیرینی اش لبخندی روی صورتت پهن میکند که هیچ جوره نمیتوانی جمعش کنی! وزمان چقدر زود میگذرد...به ساعت که نگاه میکنی میبینی دو ساعت است که این خیال در حال پرواز است و تو مشعوف از این بال زدن ها...


ولی گاه تلخ میشود..خیلی تلخ...و اشک هایی که مانند چشمه های جوشان غُل میزنند وبالا می آیند...و زمانی که نمیگذرد...با هر بار نگاه به ساعت اتاقت ، در می یابی که فقط 5 دقیقه از این پرواز تلخ سپری شده...آن موقع است که باید قیچی را برداری و بال هایش را بچینی...باید قدرت پروازش را بگیری...بیرحمی نیست!باید خودت را از این تلخی برهانی.....

این کار فقط از خودت بر می آید!


درونی یا بیرونی؟!


در حیطه ی کارهایی که توانایی وامکان انجام آنها را داریم ، کارهایی وجود دارند که اخلاقیات مانع انجام آنها می شوند .حال این اخلاقیات را جامعه بر گرده ی ما نهاده باشد یا مربوط به فطریت ما باشد ، تفاوتی نمیکند.تمامی این کارها این گونه نیست که بدون پیش فرض خاصی تصمیم به انجام آن ها بگیریم به عبارتی بسیاری از آنها را در ،هنگامه ی صحت عقل، میدانیم که نباید انجام داد ولی وقتی در یک موقعیت خاصی قرار میگیریم ، محرک های محیطی به ما فشار می آورند و به قول معروف ما را تحریک میکنند.در نتیجه عقل تعطیل می شود و به طور تکانشی شروع به انجام آن میکنیم که البته شاید بعدها پشیمان شویم! (این موارد ،پایه زیستی ومغزی جالب و پیچیده ای دارند که  در این نوشته مورد بررسی قرار نمیگیرند!)

یکی از راه حل های مهم کنترل این قبیل رفتارها ، دوری کردن از موقعیت های محرک می باشد.

من به شخصه این راه حل را به کار نمی برم و بیشتر خلاف آن عمل می کنم یعنی خودم را بیشتر در آن موقعیت قرار می دهم! و سعی می کنم کنترلم درونی باشد!گاهی در این امر موفق می شوم که مطمئنا شور وشعف فراوانی مرا فرا می گیرد ولی گاهی با شکست روبه رو می شوم که ناراحتی ام بیشتر از زمانی است که به طور تصادفی درآن موقعیت قرار گرفته ام.البته این نوع رفتار ِ من ، ناشی از اعتقادم به این موضوع است که مدعی  کسی می تواند باشد که وقتی بساط خطا مهیا است ، به انجام آن مبادرت نورزد وگرنه کسی که امکان انجام آن را ندارد ، نمی تواند ادعایی داشته باشد.

البته من گاهی این اعمال را در مورد دیگران هم به کار می برم.یعنی بساط خطا را برایشان بیشتر فراهم میکنم!هر چند یک بار جایی خواندم که این کار در دین اسلام پسندیده نیست.به عنوان مثال وقتی می دانم فردی نسبت به رفتار ِ من دچار سوء برداشت است، در مواجهه با او به گونه ای رفتار میکنم که سوء برداشتش بیشتر شود!

در نهایت اینکه نکات اخلاقی و غیر اخلاقی این متن فراوان است!باشد که به کارتان بیاید!


برچسب!

در دانشگاه همیشه اساتید ما را از برچسب زدن* به افراد منع میکردند.قبل تر ها به این موضوع توجه چندانی نداشتم ،شاید هم داشتم و الان یادم نیس...به هر حال موضوع برچسب زدن برایم جالب شد!تا جایی که بسیار ذهنم را درگیر کرد و در نتیجه در افراد اطرافم دقیق شدم!و دیدم که هر چقدر من از این موضوع فرار میکنم ..اطرافیان به شدت به این موضوع چسبیده اند!یا بهتر بگویم هر چقدر بیشتر به مردم اطرافم در اتوبوس و مترو و کلاس و... نگاه میکنم در می یابم که انسان ها بسیار علاقه دارند به اطرافیانشان برچسب بزنند و براحتی آنها را طبقه بندی کنند.منفی و مثبت اش مهم نیس!

حتا بسیار علاقه دارند دیگران را به صورت جفت در ذهنشان کدگزاری کنند...برایم بسیار عجیب است که به راحتی در یک محیط آدما ها را دو به دو بهم متصل میدانند!با دیدن این خصلت ها در هم سن وسال های خودم بسیار افسوس میخورم...و در می یابم که تحصیلات و زندگی در جامعه ی به ظاهر متمدن هرگز جای اشتباهات و الگوبرداری های تربیتی را نخواهد گرفت!



پ ن1 : تا حالا با این ادبیات ننوشته بودم!

پ ن2 : دوست دارم این موضوع را بیشتر شرح بدم...شاید بعدها کامل تر شد!

پ ن 3 : برچسب زدن یعنی با دیدن یک ویژگی ، یک عنوان را به فرد الصاق کنیم!یک مثال رایج اینکه افرادبا دیدن هر بچه شیطون ، به او برچسب بیش فعالی میزنند!در صورتی که این عنوان شرایط دیگری هم دارد واین برچسب زدن های غلط عواقب بدی در پی خواهد داشت!

پ ن 4 : نتیجه ی تحصیلات فقط بالا رفتن ادعا هاست!

پ ن 5 : همین!


بهار را باور کن...


باز کن پنجره را ، که نسیم

روز میلاد اقاقی را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه ، کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست.

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست.

باز کن پنجره را ، ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ ها پژمردند؟

تشنگی با جگر خاک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد؟

با سر و سینه گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیا ، معجزه باران را باور کن

وسخاوت را در چشم چمن زار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد!

خاک ، جان یافته است

تو چرا سنگ شدی؟

تو چرا این همه دلتنگ شدی؟

باز کن پنجره را

وبهاران را

باور کن.

-فریدون مشیری-



پ.ن1 : حس ِ خیلی خوبی داره این شعر! تو روزای سخت منو امیدوار میکنه به آینده....به بهار...

پ.ن2 : گفتن این حرف تو اینروزا سخته ولی میگم...خدایا!شکرت...

پ.ن3 : هر روزتون رو ببینید!هر روزی که میره دیگه هیچ وقت نمیاد!


امشب!


من امشب بیخوابم....




91 هم تموم شد...

 

 

سال ۹۱ خیلی معمولی و مثل همیشه شروع شد...میانه سال بهترین شب ها و روزها نه فقط برای من ...برای تمام اقوامم بود...عروسی های پشت سر هم و خوشی وشادمانی بدون هیچ تلخی...

ولی پایانش همه مون رو غافلگیر کرد...

 

عیدتون مبارک...

 

 

آیا مرگ شاعرانه؟!

 

وقتی نشستی تو اتاقت و داری به اتفاقی فکر میکنی که اگه صبح به طور کامل رخ میداد، الان اینجا نبودی!

اگه اون اتفاق می افتاد....یه مرگ شاعرانه زیر بارون...یا اگه مرگ هم نبود یه دست و پای شکسته حداقلش بود!

اینکه بر عکس همیشه کارت رو به آهستگی انجام بدی و یهو نردبان که هنوز به طور کامل روش نرفتی به خاطر بارون و خیسی زمین از زیر پات در بره و بتونی خودت روآویزون کنی به پنجره و فقط یه کم خراشیدگی برات به جا بمونه!

الان دارم این صحنه رو تصویر سازی میکنم که اگه منم با اون نردبان روی زمین ولو شده بودم...زیر بارون پهن میشدم تا وقتی که یکی از اهالی خونه بر گرده و جنازه ی احتمالی منو پیدا کنه!

با مامانم کلی به این مرگ شاعرانه ی احتمالی خندیدیم!جای شما خالی!


بعضی ها!



بعضی آدم ها !  اونقدر دوس داشتنی و شیرینن که وقتی به عکسشون  نگاه میکنی به همون اندازه دلت براشون ضعف میره که باهاشون رو به رو میشی!با دیدن عکسشون کلی حالت خوب میشه...کلی انرژی میگیری!چه برسه به دیدن خودشون!





تولد گل ِ نرگس...


همیشه بعد از یه اتفاق خوب دلم میگیره...

یعنی راستش دلم تنگ میشه واسه اون روز و اون اتفاق...حتا شده این دلتنگی قبل از تموم شدن اون روز خوب بیاد سراغم!

البته که سعی میکنم اصلن بروزش ندم و کمتر کسی متوجه این تغییر حالم میشه! ولی خب تو دلم ..تنگ میشه یهو دیگه!

امروز تولد یکی از کسانی بود که دوستش میدارم ...نرگس فتحی...

تمام سعیمون این بود که یه خاطره ی خوب تو ذهنشون بمونه...باشد که رستگار شویم!

و اما دل تنگی ِ من...قبل از خوردن کیک به سراغم اومد!و هنوز هم گریبان گیرمه!


این نیز گذشت... .


اون دستای مهربون...

 

 یکی ار سوژه هایی که مدام توسریال های مختلف میبینم ...رابطه ی خیلی خوب نوه ها با پدربزرگاشونه...

پدربزرگایی که خیلی خوب نوه هاشونو درک میکنن...گوش شنوایی هستن واسه درد دل های اونا و یه منبع بزرگ آرامش ...

منم یکی از این پدربزرگ ها داشتم ...................................................................

همیشه مهربون بود...آروم بود...همه چی رو میدونست ... بدون هیچ قضاوتی به حرفام گوش میکرد...یه مرد ایده آل به معنای واقعی کلمه....در مقابل کج خلقی های مادربزرگم همیشه یه لبخند رو لباش بود و میگفت منم جوون بودم بداخلاقی میکردم با هاش! حالا داره تلافی میکنه...ولی خودش میدونست که  تلافی نبود..مادربزرگم واسه شوهرش ناز میکرد ...خودشو عزیز میکرد واینو پدربزرگم میفهمید...و حالا اون پیر زن تنهاس..یعنی نه اینکه تنها باشه ، ماها پیششیم ولی به قول خودش همدمش تنهاش گذاشته...

از مدرسه که برمیگشتم یه راست میرفتم تو بغلش...درسامو کنار تختش می نوشتم..

کنار تختش می نشستم..دستامو میگرفت تو دستاش... دستاش...دستای مهربونش....نگاهش پر از مهربونی بود....به حرفام گوش میکرد...برام خاطره تعریف میکرد... خیلی خاطرات عجیبی داشت..از خیلی از جاهای ایران...ازش قول گرفته بودم که بعد از کنکورم همه ی خاطراتشو برام تعریف کنه و من مکتوبشون کنم ولی ...

حدود 6سالی هس که رفته تو آسمونا.

حالا هر وقت تو سریال ها و فیلم ها پدربزرگ میبینم...دلم میخواد...دلم خیلی پدربزرگمو میخواد...

 

روحشون شاد...


6 روز ِ کامل!


قبل تر ها فکر میکردم اگه قرار باشه چند روز از خونه بیرون نرم ...میمیرم!

ولی هفته ای که گذشت این اتفاق افتاد ومن نمردم!یعنی بهم ثابت شد که من میتونم!!!

امروز یعنی دوشنبه صبح در حالی از خونه بیرون رفتم ... که دقیقن دوشنبه ی هقته ی پیش واردش شده بودم!حتا تا پارکینگ هم نرفته بودم!!!

نه اینکه اجباری در کار باشه! فقط همین طوری خواستم تستش کنم!یا بهتر بگم خودمو تست کنم!

تجربه ی جالبی بود!



اندر احوالات  دلبری کردن!

 

 


تو روابط انسان ها "دلبری کردن " جایگاهی ویژه داره.گاهی احساس میکنم توانایی دلبری کردن ذاتیه ولی راستش گذر زمان و برخورد با انسان های مختلف بهم ثابت کرده که این توانایی اکتسابی هم هس ولی کیفیت اش کمی پایین تر از نوع ذاتیشه که البته این کیفیت پایین تو برخوردای اول خودشو نشون نمیده!

بسیاری از انسان ها این توانایی رو دارن و به خوبی از پس فعل دلبری کردن بر میان! اونقدر  خوب که تو مواجهه با اونا دلم ضعف میره براشون...

مطمعنن دلبری کردن طبقات و درجاتی داره که گفتنش از حوصله ی من خارجه ولی نکته اینجاس  که من به طور ذاتی هیچ بهره ای از این توانایی نبردم!به معنای واقعی کلمه هیچ!

والبته در روابطم هم کمبودش رو احساس نمیکنم که در پی اکتسابش بربیام!!!

گاهی دوستانم منو تشویق میکنن به کسبش و یادآوری اینکه شاید یه جا لازم بشه از کسی دلبری کنم و باید این توانایی رو داشته باشم که بتونم در موقع نیاز ازش استفاده کنم!!!

ولی راستش دوس ندارم و اینکه احساس میکنم چون ذاتی نیس قرارِ یه رفتار خیلی ضایع باشه!!!

وقتی تحت تاثیر شرایط خاصی از نبودش میترسم ..تو دلم میگم خدا جون یه کاری کن من بهش نیازی پیدا نکنم!!!و به همین راحتی صورت مسئله رو پاک میکنم!

 

ولی در کل  بعضی ها چقـــــــــــــــــــــــــــدر خوب بلدن دلبری کنن...چقــــــــــــــــــــــــــــــدر خوب!


پیشنهادی دوستانه!

 

 

به تماشای تئاتر ترن  بروید!

 

سالن اصلی تئاتر شهر - ساعت ۱۹:۳۰

کارگردان : نیما دهقان

نویسنده : حمیدرضاآذرنگ

بازیگران: حسین پاکدل - امیرجعفری - سحر دولتشاهی - علی سلیمانی - الهام کردا - روح ا.. کمانی - سینا رازانی -سیروس همتی - مهراوه شریفی نیا و ... .

 

 

 

سوالی بی جواب؟!

 

 


 

اونقدر برام عجیبن اونایی که دیگران رو احمق فرض میکنن!

یعنی واقعا براشون سخته که درک کنن دیگران هم اگه بیشتر از اونا نفهمن به همون اندازه که میفهمن!

 

 

 


آیا هانیه دچار آلزایمر شده است؟!

 

 

 

امسال تولد چندتا از دوستامو با تاخیر تبریک گفتم!

که البته بسیار شرمسارم!

ولی این یکی دیگه اخرشه!

توللد اینجا رو یادم رف!

اینجا یعنی "این نیز بگذرد" پنجم دی ماه دو ساله شد!

یوهوووووووووووووووووو...جشن میگیریم!

بادا بادا مبارک بادا...ایشالا مبارک بادا...

 

همگی دست دست...

 

تولد تولد تولدش مبارک....

 

 

 

باشد که از دلش در آمده باشد!

 

 

سخت بود...!



حدودا چند ماه پیش بود..شاید 1سال پیش...

تلفن زنگ زد و عرشیای 7 ساله گوشی رو برداشت.من رو به روی عرشیا نشسته بودم و فقط حرفای عرشیا رو میشنیدم!

-سلام..بفرمایید...مرسی..آره..شما؟!..آره .. آبجی هم دارم...

من داشتم با ایما و اشاره ازش میپرسیدم  کی پشت خطه..احساس کردم عرشیا مات مونده...چشماش گرد شده بود ...گوشیرو ازش گرفتم :

-بله؟!

-صدای خنده ای!

وبعد بوق...

-عرشیا؟کی بود؟

-نمیدونم آبجی!بهم گف آبجی داری؟چند ساله شه؟اسمش چیه؟نمیدونم کی بود!

-مهم نیس عزیزم...مزاحم تلفنی بوده!

-یعنی چی؟!

و من نمیدونستم چطور باید مفهوم مزاحم تلفنی رو براش توضیح بدم!مدت ها بود که فکر میکردم دوره ی مزاحمت های تلفنی تموم شده...با کلی سختی سعی کردم که که براش توضیح بدم و ازش بخوام اگه باز همچین کسی زنگ زد و بیربط حرف زد تلفن رو قطع کنه!یه زمانی مزاحم تلفنی خیلی باب شده بود..ولی الان  مزاحمت ها به شکل های دیگه ای مبدل شده اند!

میگن باید جوای سوالای بچه هارو بدی...نیازی نیس خیلی کامل و جامع جواب بدی..مختصر بگو و راستش رو بگو ! ولی هر وقت عرشیا دلیل اینهمه دزدی و آدم کشی و جنگ  رو ازم میپرسه برام سخته که توضیح بدم چرا آدما اینقدر وحشی اند...چرا خوی حیوانی آدما سیری ناپذیره..چرا خسته نمیشن از اینهمه بدی ..اینهمه سیاهی ..اینهمه خون...چرا...شاید به خاطر اینکه خودم هم دلیلشو نمیدونم...خودم هم درک نمیکنم چرا کشتن آدما اینقدر راحته براشون ... بگذریم!

جند روز پیش سریال طنزی پخش میشد که موضوعش مزاحم تلفنی بود...عرشیا تا آخرش تماشا کردو بعد از تموم شدنش گف:

-آبجی!یادته یه بار مزاحم تلفنی خونه ی ما  زنگ زده بود؟!

-آره..یادمه!

.

.

.

.

امروز

 


 

امروز وقتی تاکسی به دلیل آب گرفتگی معابر! تو ترافیک مونده بود و اصلن حرکت نمیکرد:

-من میتونم پیاده شم؟!

-بفرمایید!

از تاکسی پیاده شدم و خیابون رو رد کردم ولی کنار خیابون یه عالمه آب راه افتاده بود و من نمیتونستم برم تو پیاده رو!

یه کوچولو از لا به لای ماشینا رفتم و بعد یهو تو یه حرکت تکانشی وبا یه پرش از روی  رودخونه به راه افتاده ! پریدم تو پیاده رو!پیاده رو روگرفتم وراه افتادم...نمیدونم داشتم به چی فکر میکردم که احساس کردم جمعیت دورو برم زیادتر از حد طبیعیه!سرمو آوردم بالا و دیدم پیاده رو تبدیل شده به یه شبه جزیره !آب اومده بود بالا!همه واستاده بودن و نگاه میکردن...یه خانومی که داشت مسیر رو برمیگشت بهم گفت دخترم نرو!تا زانو آب جمع شده برگرد!

یاد بچگیام افتادم...وقتی باخانواده و اقوام میرفتیم پیک نیک!رودخونه ای که بزرگترای اون موقع که همسن الان من بودن عرض رودخونه رو رد میکردن و کلی خوش میگذوندن!

یهو دلم خواست برم تو اون آبا..و عرض اون سیلاب رو رد کنم... به یاد قدیما...آب کثیف بود  وربطی به خاطره های قشنگ من نداشت  ولی میدونم خیلی کیف می داد...یه نگاهی به دوروبرم کردم یه خورده واستادم بازم نگاه کردم خیل جمعیت نذاشت من تصمیمو عملی کنم!

سرمو انداختم پایین و مسیر وبرگشتم ...سعی کردم از خیابون موازی بالایی مسیرمو پی بگیرم ولی اونم بسته بود و اونقدر خیابونا و کوچه ها رو بالا و پایین کردم  تا بالاخره یه راه درو پیدا کردم!

ولی یاد گذشته کماکان تو سرم میچرخه ... والبته یاد اون رودخونه که از دست آدما به روزی افتاده که دلم نمیخواد هیچ وقت به دیدنش برم!

امان از آدما!



قل خودت رو پیدا کن!

 

 


 

آقاااااااااااااااااااااااا این چه وضعه تبلیغاته؟!

آخه چرا بااحساسات جوونای مردم بازی میکنین؟!

یع نی چی؟!(باتاکید بر ع خوانده شود!)

هر کی خودش و خداش بخواد قلش پیدا میشه دیگه!تبلیغ نداره که!

به رومون میارین که چی؟!

مثلن به فکر فرو بریم و متحول بشیم و بریم قل ِ مون رو پیدا کنیم!!!!!!!!!

نه خیر آقا!

اینا هیچ اثری نداره!

ما بیدی نیستیم که با این بادا متحول شیم!

لطفن دست از سر ما بردارین!

شما رو به خیر و ما رو به سلامت!

دیگه نشنوم !

باشه؟!




پ ن : :)))


اسباب کشی یا اثاث کشی اتفاق افتاد!

 


 

چندین ماه پیش بود که یه شب وقتی همه ی اعضای خانواده دور هم بودیم شروع کردم به اظهار نظر در مورد مکان زندگی مون!!!

-من دیگه خسته شدم از این خونه!از این محل!من اصلن اینجا رو دوس ندارم!من دلم تنوع میخواد!دلم میخواد وقتی از در خونه میام بیرون این کوچه و خیابون رو نبینم! و.... !

حرف های من عمیقن روی پدرم تاثیر گذاشت و ایشون عزمشون رو جزم کردند تا بالاخره ما بعد از حدود 22سال مکان زندگی مون رو تغییر دادیم و اسباب کشی کردیم!

منزل جدید و محله ی  جدید رو دوس دارم!

ولی یه کم هم دلتنگم!دلتنگ کوچه و محله ی  روزای بچگیم...دلتنگ هم بازیای دوران کودکیم که از خیلی هاشون خبر ندارم!دلتنگ....

مامانم بیشتر از همه مون دلتنگه ولی اصلن به روی خودش نمیاره!

توخونه همه میدونن که من از همه خوشحال ترم چون جرقه ی این تغییراز خودم بود!



پ ن : نتیجه گیری: تغییر لازم است!



گل درشت!



-آبجی!تازگی ها خیلی بی حوصله شدی!اصلن صبر نداری!قبلنا بهتر بودی!

-آره!قبلنا بهتر بودم!




دقیقن نمیدونی چی میخوای!ولی میدونی یه چیزی میخوای!دقیقن نمیدونی باید چیکار کنی!ولی دوس داری یه کاری کنی!

کلی تلفن نزده داری!کلی کتاب نخونده داری!کلی فیلم ندیده داری!کلی متن ترجمه نشده داری!یه اتاق بهم ریخته داری!

ولی بازم میخندی از ته دل!میری و میای با کلی انرژی و امید!

گل درشت که میگن یعنی همین!مگه نه؟!






سهم ِ امیرعلی


 

وقتی پا گذاشت تو حرم..دست ِ امیرعلی تو دست ِ راستش بود و دست ِ امیرمحمدتودست ِ چپش.

دستاشونو اونقدر محکم فشار میداد که دستای خودش هم درد گرفته بود.

حرم خیلی شلوغ بود.خانمی به دیوار تکیه داده بود و زیارت نامه میخوند...پبرزنی رو صندلی چرخداربلند بلند امام رضا(ع) رو صدا میزد ...نوزادی توبغل دخترکی جیغ میزد و...

چند دقیقه ای طول کشید تا بتونه یه جایی رو که نسبت به اطراف خلوت  تر باشه پیدا کنه...نشست.دوقلوهای شیطونش که از شلوغی ترسیده بودن  نزدیکش نشستن.

حالا وقتش رسیده بود شروع کنه به دردل ... مدت ها منتظر این لحظه بود.. چشماش خیس شده بود ..زیارت نامه رو برداشت و شروع کرد به خوندن...گاه گاهی سرشو بلند میکرد و به ضریح نگاه میکرد...آخرین باری که اومده بود زیارت،بایه خواسته بزرگ اومده بود...میخواست مادر بشه... و حالا شده بود...

وقتی سراپا ایستاد تا نماز زیارت بخونه ،نگاش به امیرعلی افتاد...رنگش پریده بود...مدام دوروبرشو نگاه میکرد...انگاری دنبال ِ چیزی میگشت..اما امیرمحمد...نبود...

_ امیرعلی!چی شده؟!امیرمحمد کجاس؟!امیرعلی حرف بزن ببینم!

_ نمیدونم!گفت تشنه اش شده...رف آب بخوره...

بقیه حرفاشو نشنید...سرش سیاهی رف...حرم با همه آدماش دورِسرش میچرخید...باصدای زنی که میپرسید خانم حالتون خوبه ؟به خودش اومد!سراسیمه بلند شد،دست ِ امیرعلی رو محکم گرفت و شروع کرد به صدا زدن امیرمحمد.

_امیرمحمد...امیرمحمد...خانم یه پسربچه ی 5 ساله ندیدین...آقا یه پسر ِ کوچولو ندیدین...خانم شما پسرمنو ندیدی...

باصدای بلند گریه میکردو فقط امیرمحمد رو صدا میزد...

_ یا امام رضا!من بچه مو از تو میخوام...

امیرعلی هم شروع کرده بود به گریه... مردم دورش حلقه زده بودنو فقط نگاه میکردن...یکی از خادمای حرم رفت جلو و سعی کرد آرومش کنه ولی با هر جمله ای که میگفت و هر سوالی که میپرسید صدای  زن بلندتر میشد...زیر بغل ِ زن رو گرفت و به سمت ِ اتاق ِ کودکان ِ گمشده برد...

گوشه ی اتاق امیرمحمد نشسته بود رو یه صندلی چوبی واشکاش با آبمیوه ای که داشت میخورد قاطی شده بود... هنوز متوجه مادرش نشده بود...زن دستاشو دور ِ امیرمحمد حلقه کرد و محکم در آغوشش گرفت...

وقتی از اتاق اومدن تو حیاط...نگاهی به حرم امام رضا کرد...چشماش پراز اشک بود...نمیدونست چی باید بگه...خیلی خوشحال بود...

به شلوغی های حرم که نزدیک تر شدن  یهو امیرعلی دستش رو از تو دست ِ مادرش بیرون کشید وبه سمت شلوغی ها دوید…زن نگاهی به دست خالیش کرد...نگاهی به امیرعلی که  دیگه لابه لای جمعیت دیده نمیشد...

_امـ...امـ..امـیر...امیرعلی... یا امام رضا...امیرعلی!امیرعلی !کجا رفتی!؟امیرعلی...

نزدیک های اذان ظهر بود..هر لحظه  جمعیت زیادتر میشد...زن به سمت اتاقِ گمشده ها رفت.

امیرعلی  نشسته بود رو صندلی و آبمیوه خنکی رو سر میکشید..

وقتی چشمش به مادرش افتاد..آب دهانش رو قورت داد..کنار صندلی ایستاد...سرشوپایین انداخت...

_ خب منم دلم آبمیوه میخواست!چرا امیرمحمد خورد...منم دلم خواست خب...!

 

-پایان!-

هانیه!