روزگار

سلام

دقيقا 3 سال و 4 ماه و 2 روز از آخرين پست  توي وبلاگم ميگذره

داشتم نوشته هاي قبليم رو ميخوندم

چقدر اين روزگار فعاله !

همه ش در حال تغييره

توي اين پست هام ، چيزايي باعث ناراحتيم بودند كه اگه الان بودند ، مطمئنم ناراحت نبودم

چيزاهايي باعث خوشحاليم بودند كه تجربه شون كردم

زندگي در حال گذره و همه چيز در حال تغيير 

اين روزگار

يه روز جوري برات برنامه مي ريزه ، كه ميبيني جايي نشستي كه اصلا فكرش رو نمي كردي

يه روز ديگه جوري برنامه مي ريزه ، كه ميبيني داري به كسي فكر ميكني كه اصلا فكرش رو نمي كردي

يه روز ديگه ميشيني ميبيني از كسي متنفري ، حاضر نيستي اسمش رو بشنوي ، ببينيش ، فكرش تو ذهنت نياد .. كه يه روز آرزوي با او بودن رو داشتي

اينجاست كه فقط بايد گفت 

هيييييي روزگار

 

 

آهنگ

بعضی ترانه ها ، شعر ها یا آهنگهایی هستند

که خیلی وقت ها بهشون گوش می دی

اما فقط گوش می دی

حس خاصی نسبت بهشون نداری

تا اینکه ...

یه دفه ، یه اتفاقی برات می افته ،

چه خوب چه بد

شایدم

یه نفر وارد زندگیت شه 

چه خوب چه بد

اینجاست که یهویی

خیلی اتفاقی همون آهنگ رو

همونی که تا همین چند وقت پیش بهش گوش می دادی و هیچ حس خاصی بهش نداشتی

و شاید اصلا ...

وقتی می رسیدی به اون آهنگ سریع ردش می کردی

حالا اون آهنگ رو که گوش می دی

پیش خودت می گی : اِ !

این که حال و روز خودمه ، این که داره حس من رو می گه

از اینجا به بعده که اون آهنگ می شه ، آهنگ خودت ...

درست یک سال

امروز اول شهریوره

دقیقا یک سال پیش تو چنین روزی خدمتم تموم شد

و یکی از سخت ترین شرایط زندگیم رو به سلامتی تموم کردم

حالا درست یک ساله که از این بابت خیالم راحته

اما ...

چیزای دیگه ای هست که فکرم رو مشغول کنه


انتظار

فکر کنم یه 5 -6 سالی بشه که منتظرم ...
منتظر یه اتفاقم ، یه شخص شایدم یه معجزه ...
که فقط من رو از این شرایطی که هستم دربیاره
حالا نمی دونم این انتظار فایده داره یا نه
کاش میدونستم که انتظارم بیهوده است یا نه .....

دوست

یه روزی یکی بود که کاری به کسی نداشت و داشت توی تنهایی خودش میچرخید و خوش بود با خودش ، اما یه موقع یکی اومد و بهش گفت بیا با هم دوست بشیم ... با هم دوست شدند و خیلی خوش گذروندند با هم همه جا رفتند ، دیدند ، چرخیدند ... دیگه بدون دوستش نمی تونست یه دقیقه هم دووم بیاره ،
دوستش بهش قول داده بود فردا بیاد تا باهم برن جایی که تا حالا هیچ کس نرفته ...او منتظر بود ولی خبری از دوست نشد
فردا و پس فردا هم همینطور ....
او که با تنهایی عادت کرده بود !
چرا او که می خواست برود خود را دوستش معرفی کرده بود و به خود وابسته ؟
بنده خدا که داشت تنهایی زندگیش رو میکرد

بغض

چند وقته که یه بغضی گلوم رو گرفته ، اما هرکاری می کنم رفع نمیشه ...

نه تنها نمیره ، بلکه بزرگ تر هم شده ....

نه تنها جلوی تنفسم رو گرفته ، جلوی تفکرم رو هم گرفته ...

ای خدا کمکم کن ازش خلاص شم ؛ کمک کن.

آرزو

تا بحال شده آرزوی چیزی یا کسی یا جایی رو داشته باشی اما هرکاری می کنه بهش نمی رسی ... بعد یه دفعه چند ماه شایدم چند سال به آرزوت میرسی ... اما اصلا یادت نیست که این یه روزی آرزوت بوده ... چه برسه که خوشحال بشی !!!
همین چندوقت پیشا برام پیش اومد ...

می بخشم اما ...

هر وقت توی این فیلما میدیدم ، طرف به شخص مقابلش می گه می بخشم ، اما ... فراموش نمی کنم

می گفتم اه !!! باز این جمله تکراری و کلیشه ای !!!

تا این که یه اتفاقاتی برای خودم افتاد و من مجبور شدم شخصی رو ببخشم ، اما ... نه که نخوام

،نتونستم فراموشش کنم .

بچه ها !!! فرار

هفته پیش بود که داشتم تو خیابون قدم میزدم ... دیدم سه تا پسر بچه افتادند به جون پرچم ایران که به

یه میله به صورت عمودی نصب شده بود ... و داشتند با کلید و چاقو و این حرفا پرچم رو می کندند که

یکیشون چشمش افتاد به من و دیدم سریع با ایما و اشاره و کشیدن لباس جلوییش که پشتش بهش

بود . من رو نشون داد و یواش گفت بچه ها !!! فرار ...

دوستانی من رو بشناسند می دونند دلیلش چی بوده !

راهنمایی : من لولو خورخوره نیستم و چهره ام کسی رو نترسونده .

پس چی اونا رو ترسونده بود ؟...

 

بلا  تکلیف

یکی بود  که چند ماه پیش بهم قول مساعد صد در صدی داد که مشکلمو حتما حتما حل می کنه و من هم دیگه نرفتم دنبال راههای دیگه ... چون گفتم حله دیگه !!!!!

بعدش روزی رسید که قرار بود مشکلم حل شه ... آقا نه که نشد بد تر هم شد و این اقا چند روز درمیون جوابمو هم نمیده  و منو گذاشته بلا تکلیف

پایان تلخ

چند وقت پیش ها فیلم درباره الی رو دیدم ... یه جمله داشت خیلی قشنگ بود :

" یک پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه "

دلیل اینکه یاد این جمله افتادم یه داستانه که نوشتمش.

زن و شوهری افطارشان را کرده بودند و نشسته بودند پای تلویزیون که در خانه شان را زدند ... در را باز

کردند . چه می دیدند ! عروسشان بود ... تنها آمده بود ... این اتفاق خیلی عجیب بود چون او هیچوقت

بدون شوهرش به خانه پدر و مادر او نمی رفت ... یعنی چه اتفاقی افتاده بود که این عروس که به غرور

معروف بود حتی اگر دعوت می شد آنها را یکی در میان به بهانه های مختلف رد می کرد امشب سر زده

و بدون شوهرش به آنجا آمده بود ؟

آمد و نشست ... سکوتی همه جا را فرا گرفت تا اینکه عروس ، سکوت را با هق هق گریه هایش

شکست ... زن و شوهر گریه کسی را می دیدند که سراپا غرور بود ... همه و همه در مقابل این دو

شکست ... عروس گفت از شوهرش از اینکه چند ساله که با او بد برخورد می کنه از اینکه عصبیه از

اینکه ... مصرف می کنه از اینکه دیشب اورا از خانه انداخته بیرون ... و همین دلیل باعث شده پایان تلخ را

بر تلخی بی پایان (زندگی مشترکش )ترجیح دهد .

زن و شوهر آن شب خواب نداشتند .

شوک

فکر کن حدود ۱۶ -۱۷ سال با کسانی رفت و آمد کنی که اونا رو بهترین فامیلهات می دونی ... دوستشون

داری ... همه حرفهای دلت رو که به هیچ کس نمیتونی بگی به راحتی آب خوردن واسه اونا می گی ...

سنگ صبورتن .... همراهتن هم موقع غم ... هم موقع شادی

بهترین روزهات رو با اونها میگذرونی ... دفتر خاطراتت فقط موقعی سیاه می شه که روزت رو یا دقایقی رو

با اونا می گذروندی ... هم اش خاطره میشد ... کوچکترین کلمه ای که از دهانمون خارج میشد ... میشد

ماندگار ...

اینقدر خوبند که می گی خدایا اگه یه روزی قرار بشه از هم دور شیم چیکارکنم ؟ تنهای تنها می شم .

اصلاً دق می کنم ...

اما ...

توی این گیرودار یکی وارد زندگی ما می شود به پیش  بهترین آشنایان می رود و می گوید من از او ...

دوستانش ... فرزندانش بد گفته ام ... می گوید یواشکی کارهای زشت می کنم ...

و خیلی جالب .. در حالی که مطمئنی این آشنا ... ۱۷ سال آشنایی و فامیلی را به آشنایی یک ساله

نمی فروشد در میان حیرت زدگی همگان ۱۷ سال را فراموش کرده و می گوید ... او راست می گوید و تو

دروغ می گویی !!!

و الان چقدر آرزو می کنم که ازمون دور بشن ... دورِ دور !!!

ومن با تمام وجود معنای" شست و شوی مغزی "را با گوشت و پوست و استخوانم حس کردم

به سراغ من اگر می آیید ...

مرگ حقه !

شتریه که در خونه همه می خوابه ! یا به قول دوستی شتر مرغیه که در خونه همه تخم می ذاره .

بدی یا شایدم خوبی مرگ اینه که خبر نمی کنه و یه دفعه ...!

برای همین هم  نوشته روی سنگ قبر فوت شده بدون نظر او و با نظر بازماندگانش انتخاب می شه !

داشتم فکر می کردم اگه پس از ۱۲۰ سال خدای نکرده زبونم لال ! به حقمون رسیدیم  چرا چیزی رو که

خودمون دوست داریم روی قبرمون ننویسن ؟!! از الان بشینیم فکر کنیم  چه چیزی دوست داریم و بذاریم

بغل وصیت نامه مون ... مثل سهراب سپهری که  روی سنگ قبرش شعر خودش رو نوشته اند : به سراغ

من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید ... مبادا که ترک بر دارد چینی نازک تنهایی من

حالا چه نوشته ای رو دوست دارید ... ؟ اگه بگید ممنون میشم !

چی بگم؟

یکی از همین روزای پایانی امتحانات بود و من مشغول آمادگی برای امتحان بودم که یک هو یه دختره

اومد و موبایلشو گذاشت در گوشم و گفت : می شه بگی الو ؟ من هم پشت گوشی چند بار گفتم الو و

یه دختره چند بار جواب داد ..بعد گوشی رو گرفت و رفت تا صحبت بکنه و من نفهمیدم منظورش چی

بود ... شما فهمیدین؟!

روزمرگی

نمی دونم چی بگم ... یعنی حدود سه ماه و نیمه که نمی دونم چی بگم ولی الان دیگه به اینجام

رسیده - زیر خرخره ،گلو! - حس می کنم به روزمرگی رسیدم - این رو هم می تونید روزمرگی به سکون

"ر" بخونید هم می تونید یه کسر "ر" بخونید که فکر کنم به هر دوتاش دچار شدم!!! - این روز مرگی هم

 بد چیزیه ! فکر کن چند ماه توی زندگیت هیچ اتفاقی نیفته که یه کم دلت خوش بشه !

یکی از دلایلی که این وبلاگ خیلی وقت بود آپ نشده بود همینه ... این که هیچ حرفی برای گفتن ندارم

خیلی دلم می خواد یکی بهم بگه برای رهایی از این روز مرگی باید چه کرد ..؟؟؟!! 

شما بگید...

این دفعه نمی خوامن چیزی بگم .. می خوام شما چیزی بگید !!!

یه خواهشی دارم می خوام توی این پست ماندگار ترین ... ناب ترین ... جالب ترین و ...ترین داستانهای عشقولانه ای رو که شنیدید یا براتون اتفاق افتاده رو اینجا بنویسید و بگید آخرش چی شد ... این موضوع برام خیلی مهمه خوشحال میشم حتما این کار رو بکنید

... پس بی صبرانه منتظر داستانهایی که می نویسید هستم .............. با تشکر !!!

کدام روز؟

بعد از یک ماه برگشتم تا بنویسم اما نه دیگه از خودم و از او ... چون چیز جدیدی پیش نیومده و اگر می خواستم در مورد خودم و او ! بنویسم نوشته ام دقیقاْ می شد همین پست قبلی ....

با اعلام اینکه من همچنان منتظر راهنماییهای شما در مورد پست قبلی ام هستم وبلاگم رو به روز میکنم :

یه روزی یه مجله ای رو داشتم می خوندم که با کسی مصاحبه کرده بود و یکی از این سوالهاش خیلی نظرم رو جلب کرد ... سوال این بود : دوست داری کدام روز از هفته ... کدام ماه و کدام فصل ودر چه شرایط آب و هوایی دوست داری عاشق بشی ؟؟؟ یا اگر عاشق شدی بهترین خبر رو در مورد معشوقت بشنوی ؟؟؟

جواب من اینه :در روز چهارشنبه ... فصل بهار ..ماه اردیبهشت ... دم دمای عصر ... در یک هوای ابری که اگر قبلش بارون هم زده باشه ..دیگه محشره!!!

خوب من گفتم حالا شما بگید ....

من او

به سفارش یکی از دوستام از نمایشگاه کتاب کتابی گرفتم به اسم " من او " به نویسندگی – رضا امیرخانی – که تاحالا اسمش رو هم نشنیده بودم ... ومن نشستم به خوندن این کتاب ... من کتاب خیلی خوندم ..ولی این کتاب با قبلی ها کلی توفیر داشت : هم از نظر نثر ..هم از نظر قصه پردازی و هم تر از نظر تصویر سازی... من که کلی حال کردم باهاش! یک معرفی نامه به سبک خود نثر کتاب از یک وبلاگ پیدا کردم که جالبه :

(ما، جخ کتاب هم میخوانیم ، البت ، دوسیه اش مفصل است. اما اصلش، اهل رمان نیستیم. راستش نه وقتش را داریم و نه حوصله اش را ! .نقل درس و دانشگاه وقتی برای آدم نمی گذارد که نشد بهانه ! البت، صد البت، بیشتر حوصله اش را نداریم تا وقتش را... اما...

حالا این" اما" حکایت دارد. رمان "من او"، نقلش با بقیه الله وکیلی توفیر دارد! البت، دو سه کتاب قبلیش را که خوانده بودیم. جخ شصتمان خبر دار شده بود که بزنم به تخته آق "رضای امیر خوانی" قلمش تک است. اما عجب در "من او"  لوطی گری را تمام کرده است.
یحتمل می گویید زیاد رمان نخوندی، نقل چی می کنی؟
این جوونک های ریقو شاید، اما
ما می فهمیم رمان خوب کدام است! می فهمیم قلم نوک طلا یعنی چه! حالیمان است کی بلد است و کی نا بلد ! کی این کاره است و کی اون کاره! خواستم نا غافل یک گل از باغ متن کتاب دست چین کنم ،بنویسم توی وبلاگ .دیدم کأنه باید به قاعده ی 528 صفحه را بنویسم که حکماً نمی شود!
کتاب را که خواندم، دادم دست دوستم. گفتم : جلدی بخوان تا روشن شوی! خیلی اسمی است ها! اگر خط و ربطش، و توفیر اش با بقیه را نفهمیدی ، بدان هیچ نفهمیده ای! بل که اصلاً نفهمی!...
یا علی مـــــــــدد ی!)

بله ، این بود صحبتهای من در مورد کتاب "من او" ! خیلی دوست دارم بدونم نظر اونایی که این کتاب رو خوندند ویا کتابهای دیگه از این نویسنده رو نظرشون چیه؟؟؟

فرياد عشق

اين قضيه خيلي فكرم رو مشغول كرده ... مي شه گفت چند ساله كه به اين نتيجه رسيدم ... ولي چيزي كه باعث شد بيام و اينجا بنويسمش نظر موافق چند نفر از اطرافيانم بود .... قضيه رو تو يك داستان ميگم :يه روزي مثل روزاي قبل رفتم سر كلاس و نشستم ... كه يكهو يكي از بچه ها وارد شد و من از خودم به در شدم!!! يكي از دختراي كلاسمون بود كه بدجوري توجهم رو جلب كرد ... ولي تصميم گرفتم به اين قضيه فكر نكنم و همون جا تمومش كنم و تو دلم نگهش دارم .... گذشت و گذشت و كم كم داشتم فراموشش مي كردم كه يكي از دوستام اومد و باهام دردودل كرد و اينكه عاشق شده و اينها !!! اين رو كه گفت من هم تصميم گرفتم ماجراي خودم رو كه داشتم فراموشش مي كردم براش تعريف كنم ... درست بعد از تعريف كردن ماجرام ... نمي دونم چي شد كه باز تمام احساساتم فوران كرد و شدم همان ديوانه كه بودم .... از اون به بعد هر يك نفر كه از ماجراي من با خبر ميشد علاقه من هم بهش بيشتر ميشد ...وديگه كم كم نشد كه فراموشش كنم ...

واقعاً نمي دونم اين قضيه چه ربطي داره!!! اينكه هر كس از علاقه ام به او با خبر ميشد ... علاقه ام بهش بيشتر ميشد...

حالا نمي دونم شما اين حس رو تجربه كرديد يا نه؟ به نظرتون دليلش چيه كه اينجوري مي شه؟؟!

قانون جذب

  يه روزي يه نفري بود كه مي رفت دانشگاه ولي هيچ كس تحويلش نمي گرفت و خودش هم نمي تونست بره با بقيه ارتباط برقرار كنه...شده بود يك آدم نامرئي كه فقط از خونه مي رفت سر كلاسش و تا كلاس تموم مي شد بر مي گشت خونه... بدون اينكه با كسي ارتباطي برقرار كرده باشه حتي در حد سلام عليك...هميشه توي ذهنش مي گفت هيشكي منو دوست نداره و كسي دوست نداره با من ارتباط برقرار كنه ... تا اينكه يك روز كه ديگه از اين وضع خسته شده بود تصميم گرفت فكرش رو عوض كنه . گفت الان مي رم سر كلاس و همه هم دوست دارند باهام ارتباط برقرار كنند و من دوست پيدا خواهم كرد .. و اين شخص فردا رفت دانشگاه و به صورت غير منتظره اي اشخاصي كه تا ديروز به ائ نگاه هم نمي كردند به طرفش آمدند و شروع كردند به سلام عليك و صحبت با او!!!! يادتون نره كه ايشون هيچ كاري غير از دور ريختن فكرهاي منفي از ذهنش و انديشيدن به چيزهاي مثبت هيچ كاري نكرده بود ....

موضوع اصلي اين ماجرادر مورد انرژي مثبت دادن به محيط اطرافه ... اعتقاد اين داستان اينه كه هر چي رو تو از طبيعت توي ذهنت بخواي ... طبيعت همون رو بهت مي ده ...اگه فكرت مثبت باشه چيزي كه از طبيعت مي گيري مثبته و اگرم فكرت منفي باشه بر عكس ....

حالا شما به اين ماجرا يا همون قانون جذب اعتقاد داريد يا نه؟؟؟ اصلاً براي شما چنين اتفاقي افتاده؟؟؟