دلتنگي

رضا صادقی ، دست به یقه ی احساسم شده ، دارد می خواند:

" تو که میری نفسم می گیره "

و بغضهای چند روزه ای که بیخ گلویم بود ،سر باز می کنند

رضا صادقی با التماس می خواند :

" تو بخندی همه چی حل میشه

تو بخندی همه چی خوبه بخند...بخند...بخند " ب خ ن د

ومن عمیقاً دلتنگ خنده هایی می شوم که...

فقط توی چند تا قاب خاطره دارمشان

رضا صادقی محزون می خواند:

" همه چی خوبه فقط دلتنگم

آخه هیچی مث دلتنگی نیست "

ودانه دانه دلتنگیهای ساده وسختم ، می شود باران...

می شود طوفان...

می شود آوار...

" دو تا دریاچه تو چشماته ولی

هیچ دریاچه ای این رنگی نیست "

ولعنتی نمی داند که آشفته حالم می کند چقدر

رضا صادقی ، جان به لبم می کند وقتی می خواند:

" هنوزم دور خودم می گردم

من و این عقربه ها هم دردیم

ساعتا از سر هم رد میشن

ما فقط می ریم و برمی گردیم "

و من چقدر ، یاد طواف خودم می افتم به دورِ لحظه های دردناک ِ

دلتنگیهام...

د و س ت د ا ش ت ن هام...

رضا صادقی دارد تکرار می کند

ومن دنبالِ پیدا کردن کلمه های جانداری که بشوند .شعری.چیزی
...

قدرت

قدرت، نه دست هيتلر بود...

و نه دست تمام كساني كه جنگ به پا كرده اند...

قدرت دست كسيست كه 

مي فهمد دوستش داري...

قهوه فرانسوی

 

فرانسه قهوه هایش معروف است و   


هندوستان عاشقانه هایش...  


همین است که همه چیز از یک قرار ساده شروع می شود... 


در کافه پاریس   


حوالی گاندی ...

لعنت به من...

 

نه اشتباه نمیدیدم  

گرچه هی پلک زدم که ای چشمان لامصب دارید اشتباه میبینید!!!!   

اما نه...!!!      خودش بود 

داشت شانه به شانه غریبه ایی راه  می آمد. 

نه برای او 

برای من غریبه بود. 

دستانش را نگرفته بود ولی ... 


آخر با من که بود دستم را ول نمیکرد که ، خیس میشد دستمان اما ول کنیم؟؟؟ عمرا...!!! 

صورتش ذوق نداشت، آرایش داشت ،موهایش را هم رنگ کرده بود. موهایش ،موهایش،باشد 

برای بعد، حرف دارم  

آرایش داشت اما صورتش سرد بود، خیره بود 

راستش با من که به خیابان میزدیم چشم و ابرویش شلوغ میکردند، صورتش با دماغ و 

گوش و پلک و ابرو همه با هم میخندیدند. 


اما ساکت بود، خیره بود. این خستگی از پشت آرایش غلیظش داد میزد. 

معلوم بود روزی هزار و صد بار کسی نمیگوید ای به قربان آن چشمان مورب ات... 

گیسو نمیبافدو رژ بیرون زده از گوشه ی لبش را پاک نمیکند... 

وسط جمع چشم غره نمیرود که دکمه مانتو ات را ببند ، آرام بخند، آخرش هم بگوید 

میخواستی اینقدر خوشگل نباشی...  به من چه!!! 

نه این یارو مال این حرف ها نبود.  عزیزم این یارو اصلا دستهایت را وسط خیابان به 

صورتش نزدیک کرده و بو کشیده...؟؟؟؟ 

این یاروووو؟؟؟؟؟ 

مردک تا چشمش به برجستگی زنی میخورد کم میمانند دندان روی لب بکشد !! 

حق داری دستانش را نگیری. حق داری. 

من خلیی پسر بوقی بودم !! 

در اوج تنهاییمان حتی به لب هایش یورش نمیبردم. 

هااااا چراااا ... 

چند باری فقط قطرات باران را از روی لب هایش نوشیدم. 

نوشیدن که هوس نداشت 

مستی داشت ولی هوس نه...! 

اما بوسیدن لب هوس داشت و اعوذبالله من هوس ! با من که بود فقط پیشانی اش را 

میبوسیدم. 

پیشانی اش آرام و ملایم. 

آنقدر آرام که چشمانش را باز نمیکرد و میگفت و تمام شد؟؟؟!! 

میگفتم آری بانو تمام شد. تنها چیزی که در صورتش یافتم همان بوسه های پیشانی 

بود و لاغیر. 

رد بوسه ام را جا گذاشته بودم و ای لعنت بر من!! 

لعنت که مسیرم به این خیابان افتاد و دل جفتمان ریش شد.  

دید مرا که ای کاش نمیدید. دید که دارم شانه به شانه دیگری راه می آیم 

دید که خال لب دارد 

دید که گردنبند فیروزه ای انداخته... 

دید که چقدر شبیه خودش است!!! 

و دید که دستانش را نگرفته ام! 

شاید من هم یکی بودم مثل همان مردک! 

مثل تمام یارو های شهر... 

راستش مردها فقط یکبار میتوانند آن همه دیوانه باشند. 

موهایش؟؟؟!!! 

هیچ... موهایش را کوتاه کرده بود 

آخر میدانست فقط من میتوانم دو ساعت وقت بذارم و آن موهای بر هم ریخته و فرفری 

رامرتب کنم. 

مردها؟! 

مردها فقط یکبار جنون را زندگی میکنند. 

جنون؟؟؟ 

نمیدانم 

شاید تو را دیدن و دوستت دارم نگفتن هم جنون باشد 

دوستت دارم؟؟!! 

آسمان که بدون باران نمیشود! 

باران؟؟!!  

خاطره 

خاطره؟!  

بوی موی تو 

بوی موی تو هر چند کم پشت، خیابان را برداشته بود.!!!