حس و حال

وقتی یک نفر، از لا به لای خاطرات خاک گرفته سالهای دور، شب 21 رمضان - شب قدر - از توی سفر - از نجف - زنگ میزنه و میگه
فلانی
خیلی سال پیش، یک بار بهم آداب سلام دادن به حضرت رضا (ع) رو گفتی؛ از اون موقع، هروقت و هرکجا اسم حضرت رضا (ع) میاد، یا میخوام به حضرت سلام بدمٍ، گوشه کنار دعاهای مستجاب شده و نشده م، اسم تو هم هست...

السلام علیک یا علی بن موسی
ایهاالرضا
یابن رسول الله
و رحمة الله و برکاته...

"محمد جواد" هست توی سریال "مادرانه" ؛ من یه رفیق اینجوری میخوام!

بعضی وقت ها آدم دلش میخواد حرف بزنه.
بعضی وقت ها آدم دلش یک دوست میخواد. یک محرم. یک نزدیک. یک صمیمی. یک دوست.
بعضی وقت ها، آدم یک دوست صمیمی قدیمی میخواد.
بعضی وقت ها، آدم حوصله نداره بشینه خودش رو به یک نفر بشناسونه تا بعد بتونه از دلش و احوالاتش برای اون آدم حرف بزنه.
بعضی وقت ها، آدم یک محرم صمیمی قدیمی میخواد که بتونه راحت براش حرف بزنه.
بعضی وقت ها....
.
.
.
.
.
من پر از حرفم...

:(

به یک عدد دوست، یک عدد شانه، برای گریه کردن نیازمندیم...

یکی از معیارهای جدیدم برای انتخاب شریک زندگی م اینه که خوشنویسی کار کنه

از خط به خط این وبلاگ خاطره دارم.

دلم هوای نوشتن داره...

من

دلم گرفته

دلم گریه میخواد

آخر تعطیلات باشه،
جمعه باشه،
غروب باشه،
کلاه قرمزی هم تمام بشه و خداحافظی بکنه،

بعد انتظار دارید آدم حالش خوب هم باشه؟!!!!

حس پیدا کردن یک دوست عزیز بعد از مدت ها....

من میتونم کارهای شخصی م رو خودم انجام بدم.
این خوبه.
خدایا ممنونم.

بعضی وقتا هم یه موقعیت هایی توی زندگی پیش میاد، که آدم احساس میکنه تا آخر عمر خدا رو نخواهد بخشید..
.
.
.
.
.
.
.
.
من الآن توی یکی از اون موقعیت هام :(

توی همین مجازستان و همین دنیای وبلاگ نویسی؛ شاید یکی دو سال پیش - دقیقا یادم نیست - یک دوستی، که در اون زمان خیلی با هم رفیق بودیم و همدیگه رو دوست داشتیم، سر یک سوءتفاهم و یک برداشت نادرست از من، رابطه دوستی مون رو خراب کرد. و به من این حق و اجازه رو هم نداد که باهاش حرف بزنم و متوجه ش کنم که داره اشتباه میکنه. علاوه بر اون؛ توی اون اتفاق که کاملا یک سوءتفاهم احمقانه بود، حرف هایی درمورد من زده شد که برام خیلی سنگین بود.

یکی دو روز پیش نمیدونم چی شد که یاد اون ماجرا افتادم، و حس خیلی خیلی بدی بهم دست داد.

هرچند که تقریبا مطمئنم که اون دیگه به این وبلاگ سر نمیزنه؛ اما میخواستم همینجا و از همین تریبون اعلام کنم که بخاطر حس فوق العاده بدی که به من دست داد، و بخاطر خراب کردن باورهای من درمورد یک دوست خوب، و بخاطر حرف هایی که واقعا حق من نبود، تا اطلاع ثانوی نمیبخشمش!

وقتی مامان بشم؛

وقتی بچه م برای خرید روتختی جدیدش بین چند رنگ تردید داشته باشه،

هیچوقت بهش نمیگم "انقدر حساسیت نشون نده، اینم بعد از یه مدت عادی میشه برات"

سخته...

یه چیزایی هست که خیلی سخته...

خیلی... :(

دور افتاده ام.

از اینجا،
          نوشتن،
                   خودم...