تا بعدی زود

 

نه حرفی هست نه نظری

مدتی سکوت لازمه ی این همه پر حرفی است٪

توضیح واضحات!

 

وقتی بخوای در مورد کاری که می کنی یا اعتقاد و فکری که داری و از نظر دیگران اشتباهه توضیح بدی میگن داره توجیه میکنه!!!

توضیح دادن همیشه همه چی رو خراب میکنه!

توضیح نده٪

 هیچ لزومی نداره دیگران رو نسبت به خودت و افکارت روشن کنی چون کسی که نخواد کرکره رو نمیده بالا٪

+بهترین نصیحتی که توو عمرم شنیدم :هیچ وقت برای هیچ کاری به هیچ کسی توضیح نده چون بیشتر زیر سوال میری!!!

پیامبر!!!

 

تا حالا هر حرفی زده معمولا درست بوده حتی پیش بینهایش!

چند وقت پیش گفت: زمان زیادی طول نمیکشه که مردم از نداری به دزدی و آدم کشی روی میارن! و من ترسیدم

چند روز پیش گفت :ما بچه های دوران جنگ و تحریم با خیلی از کمبودها بزرگ شدیم و من مثل همیشه فکر کردم منظورش کمبودهای عاطفی هست اما اون گفت منظورش کمبود مواد غذایی و نرسیدن درست ویتامین ها به بدن هست و این نتیجه اش سرطان و آلزایمر زود رس هست!!! و من باز ترسیدم

بیشتر وقتها حرفهاش منو می ترسونه!!!

 

امروز من شاهد دزدیها و آدم کشیها هستم!

از روزی می ترسم که پیش بینی دومش هم درست از آب در بیاد و همه مثل شخصیتهای رمان کوری ول توو خیابونها بچرخیم و ندونیم کی هستیم و کجا می خواییم بریم؟!!!

 

 

م. ن : سهم من از عشق انتظار بود .

دنیای خراب شده ی من!

 

وقتی افکار و اعتقادات کسی رو زیر سوال میبری در واقع دنیاش رو خراب میکنی!

لطفا سعی کن روی این خرابه ها دنیای قشنگ تر و روشن تری بسازی٪

من دوباره تمام دیوارهای خراب شده رو روو هم سوار کردم . همون دنیای اول نشد چون یه سری اعتقادات پوچ بود ریختم دور و یه سری هم برام مسجل تر شد. دنیام الان گل گلی و خوشگل شده :دی

+ خوشحالم برای تجربه های جدیدی که در این مدت بدست آوردم . توو برزخ موندم . شک کردم . گیج شدم . ترسیدم اما نتیجه خوب بود. عقل و منطق همیشه با تجربه قاطی بشه نتیجه خوبه دیگه!

+با تمام وجود ممنونم از کسی که رنگ زندگیمو عوض کرد!

مرز بین دلتنگیها!

 

لعنت به این تلفن لعنتی که هر پنج دقیقه قطع میشه!

تا میایی حرفایی که در کل روز توو دلت براش گفتی رو یادت بیاری بوق اول خورده تند تند میگی اما بوق سوم خورده و قطع شده!

زنگ میزنه و تا میای ادامه ی حرفت رو بزنی از چیز دیگه بحث شده!

مثل همیشه حرف دلار و رفتن و موندن و شکر کردنهای پشت هم برای اینهمه سختی!!!

باز سه تا بوق و باز زنگ

از ساعت ۹ تا ۱۰ این تلاش ادامه داره!!!

خسته است از صداش میشه فهمید! اما ادامه میده تا بگه که هنوز احساسی هست برای زندگی!

وقتی خداحافظی میکنه تا قبل از خوردن بوق سوم یه دوستت دارم بلاتکلیف و یا از روی تکلیف و عادت ول میشه توو فضا و تهش یه بغض لعنتی تر از بوق سوم می چسبه ته گلو که از فشارهای دست یه روانی زورش بیشتره!

گوشی پرت میشه روو راحتی و سر میره تو بالش . اولین قطره نچکیده باز صدای گوشی بلند میشه!

نرفتی بخوابی؟!!

نه!!! چرا میزنی وقت واسه خوابیدن زیاده!!!

باز سه تا بوق و حرفهایی که سر و ته ندارن. دیگه بغضی نیست اما کلی احساس هست پشت این حرفهای پوچ!

 

ما آدمها!

 

یه سری رفتارها و اخلاقیات در گذر زمان توو آدمها نهادینه میشه٪

هر کاری هم بکنی نمی تونی هیچ تغییری درشون بدی٪ حتی خودشون هم نمیتونن کاری برای خودشون بکنن!!!

شاید در ظاهر م.ذ.ه.ب.ی و یا اخلاق گرا نباشند و خیلی هم تلاش کنن اینطور باشن و نشون بدن و خلافش رو بگن اما وقتی توو موقعیت قرار بگیرن کاملا میشه حس کرد که م.ذ..ه.ب و اخلاقیات با تک تک سلولهاشون عجین شده!!!

پ.ن: انسانی که بیشتر سالهای عمرش رو با کسایی زندگی کرده که م.ذ.ه.ب و اخلاقیات رو تحسین کردن حالا انتظار نداشته باش با خوندن ۴ تا کتاب و شنیدن حرفهای تو! بزنه زیر همه چی!!!!!! متاسفم.نه برای تو! برای همچین آدمی!!! واقعا نیاز به دلسوزی و ترحم داره چون نه رومیِ نه زنگی! میدونی چه برزخیه زندگیِ این آدم؟! نمی دونی؟؟؟ پس خوشحال باش٪

 

 

بوی ماه مهر

 

چند سالی بود که حسی نسبت به مدرسه و شروع سال تحصیلی نداشتم اما امسال

عشق من با ذوق غیر قابل باوری آماده میشد واسه مدرسه رفتن و بالاخره بر عکس انتظار من خیلی خوش و خندان رفت مدرسه . البته پیش دبستانی! :)

وقتی برگشتم خونه کلید رو که توو قفل در چرخوندم غصه ام گرفت نه از اینکه دخترکم رفته مدرسه

از اینکه این تنهایی چند ساعته شروع تنهایی های بیشتر در آینده است

یه وقتایی می گفتم کاش در طول روز ۱ ساعت خونه خلوت باشه تا من به کارام برسم و کتاب بخونم و استراحت کنم و هزارتا چیزه دیگه اما دیدم نه!!! من بدون صدای نفس های ستایش هیچ کاری رو نمی تونم انجام بدم...!

روز سخت اما خوبی بود . ستایش کلی در مورد خورشید و ستاره و سیاره و تفاوتش برای مربی اش صحبت کرده بود . بالاخره این بچه یه جاهایی نشون داد که از منم چیزی به ارث برده! :دی

از حالا باید آماده بشم برای روزهای سخت و شیرین آینده... .

پ.ن: دوست داشتم کلی عکس بذارم اما خیلی خسته ام . خسته ی روحی .

حس لحظه ای!

 

اینجا همیشه بدون مقدمه نوشتم و الان هم بدون مقدمه میخوام بگم که :

دلم پسر میخوااااااااااااااااااااد . یه پسر مامانی

نوزاد نباشه هااا از همون اول یه پسر بزرگ و عاقل باشه :دی

 

لطفا قبل از هر اظهار نظری به عنوان دقت کنین٪

پ.ن: امروز از اون روزهایی بود که حس تمیز کاریم گرفته بود . خیلی خسته ام . زیاد به حس هام توجه نکنین

 پ.ن: شاید فردا کلی عکس بذارم اگه حسش باشه :)

امشب از اون شباست!

 

یه وقتایی یه کارایی رو باید یه کسایی انجام بدن تا تو به آرامش برسی!

یه وقتایی یه کسایی باید سر راهت قرار بگیرن تا زندگی تو به آرامش برسه!!

یه وقتایی هم باااااید خودت یه تلنگری به خودت بزنی تا زندگیت به آرامش برسه!!!

+ آرامش بعد از یه سختی یا هیجان خیلی لذت بخشه . لذت بخش تر از اون خوابیدن با این حس ِ آرامشه!!!

حسرت

 

یه وقتایی یه حسی میریزه توو دلت که نمیدونی چی شده که اینقدر دلت گرفته؟!

حوصله ی حرفهای آقای فایبر گلاسی و شوخیهایش رو ندارم . وقتی کارشون تموم میشه و میرن

میرم ناهار فردا رو آماده کنم یاد چهره ی پیر و دوست داشتنی اش می افتم . یاد شوخیهایی که با ستایش میکرد می افتم

پیرمردی که من واقعا عاشقش بودم و با تمام پر چانگی ی که داشت هر چقدر حرف میزد گوش میدادم و هر چقدر هم عجله داشتم وایمیستادم و با تمام احترام به درد دلهاش و حرفهایی که از هر دری بود گوش میکردم

مادرم میگه آدمی که غمی توو دلش باشه زیاد حرف میزنه

از وقتی خودم اینو تجربه کردم به کسایی که زیاد حرف میزنن با احترام بیشتری گوش میدم . اونا فقط دوست دارن حرف بزنن و فقط به یه گوش نیاز دارن!

ملاقاتهای ما همیشه توو پارکینگ بود

اسمشو گذاشته بودم مرد گیتاریست چون یه دستش بد جور میلرزید . هر وقت هم توو خونه ازش حرفی میزدیم با همین اسم ازش یاد میکردم . با اینکه مدیر ساختمان نبود اما بیشتر از بقیه ساکنین به تمیزی آپارتمانمون اهمیت میداد . توو حیاط چند تا گلدون داشت که وقتی میرفت جایی بهم سفارش می کرد که بهشون آب بدم

 چند وقتی بود که نمیدیدمش . حس خوبی نداشتم چون سفارش گلدوناشو نکرده و رفته بود

آخرین بار وقتی داشتیم میرفتیم عروسی توو پارکینگ دیدمش . بابای ستایش توو ماشین منتظر بود تا من برم خونه و زود برگردم . عجله داشتم و سلام و علیک مختصری کردم و زود رفتم...

امروز فهمیدم که

حالش خوب نیست و توو بیمارستان بستری شده و اینطور که دکترها گفتن روزای آخر عمرش هست

وقتی فکر میکنم که دیگه توو پارکینگ نمی بینمش...

کاش بیشتر باهاش دوست میشدم . چند باری ازم خواسته بود با ستایش برم پیششون...

چرا همیشه فکر میکنیم آدمها تا قیام قیامت زنده هستن و همیشه فرصت هست!!!

 

باز یاد روزی می افتم که موبایل لعنتی ۵ بار تو کیفم زنگ خورده بود و من نشنیده بودم و برای همیشه و تا آخر عمر بابت این خودمو سرزنش کرده و خواهم کرد.

+ میگن کسی که بخواد همه رو از خودش راضی نگه داره و دل همه رو به دست بیاره عقل درستی نداره . منم عقل درستی ندارم اما بعضی وقتها بخوای هم نمی تونی!!! نمیشه!!! و این نتونستن ها منو عذاب میده!

 

ذهن همیشه در گیر من!

امروز مسابقه ی استانی کاراته برای انتخابی کشور بود بدون هیچ دلیلی نه خودم رفتم نه ستایش رو بردم . هر چی فکر کردم دیدم تحمل استرس رو ندارم . ترسیدم!!!

 

یکی از دوستان و همکاران نزدیک ۸ ملیون تومان ازمون قرض خواسته!!! با این شرط که زمان باز پس دادنش هم تا انقلاب مهدی باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم روو قیافه ی ما نوشته سمبل بلاهت؟!! یارو ماشین مدل بالا زیره پاشه . طلاهای زنش دستش .و تا چند روز دیگه با هزینه شرکت میره اندونزی برای دوره خانومش رو هم میبره با خرج خودش اونوقت...!!! تازه خانومش هم کارش رو دوست نداشت دیگه نمیره سر کار چون حوصله اش اونجا سر میرفت!!!!! تورو به خدا یکی بیاد منو خوب نیگا کنه!

 

استیصال این روزها بد عذابم میده . نمی تونم خودمو جمع و جور کنم . کسی هم نیست باهاش دعوا کنم :دی   در نهایت زنگ زدم به آقایی که قرار بود سه هفته قبل بیاد و برای پنجره ها فایبر گلاس نصب کنه . ۵۰۰ تومن هم بهش پول داده بودم اما تا به امروز نیومده! گوشی رو برداشتم و چشمامو بستم و دهنمو باز کردم... .  آخرش هم گفتم رسیدتو میدم پولمو پس بده! اونقدر خوشم میاد وقتی یارو مثل خودم مستاصل میشه!!!

 

چهار روز دیگه مدارس باز میشه . این فقط شروع نه ماه سال تحصیلی نیست . شروع ۱۲ سال از عمر و سرمایه و آینده ی ماست . شروعی که همه چیزی رو می تونه رقم بزنه! نمیدونم چه روزایی در انتظارمه! تنها چیزی که میدونم اینه که باید روش مادرم رو در پیش بگیرم٪ ستایش وارد محیط جدیدی میشه که من کنترل زیادی رووش ندارم و قراره تنهایی با آدمهای جدید بر خورد داشته باشه و محیطی جدی رو تجربه کنه . باید بیشتر از قبل باهاش دوست باشم تا بهم اعتماد کنه و حرفهاش رو بهم بزنه .

 

خدایا چرا به من عضو شریف ندادی؟! تنها سواله من از تو همینه .وقتی قرار بود که من مرد زندگی باشم!!!

 

بازم بهم ثابت شد که خودمو خوب نشناختم!!!

 

 

 

بابک گفت که وقتی زنها ذهنشون درگیر میشه زیاد حرف میزنن! :دی

 

مافیا

 

جای همیشگیش برای دراز کشیدن زیر لوستر بزرگ هالِ  کنترل رو بر میداره  و چراغهای ریز رو رووی تغییر رنگ تنظیم می کنه

وقتی که چراغهای ریز رنگ عوض میکنن یاد ستارهایی میافته  که همیشه آرزو داشت شبها به پشت بخوابه و بشماره

آبی صورتی قرمز

آبی صورتی قرمز

آبی صورتی قرمز

هذیانها شروع میشن و تند تند حرف میزنه مثلا داره برام خاطره هاشو میگه اما من میترسم

هر وقت اینطور میشه  یاد حرف مادر می افتم که می گفت فلانی جنی شده! جن ها رفتن توو جلدش! حرفهایی که میزنه حرفهای اوناست!

دخترک لاغر و بوری که برادرها همیشه چیزی برای اذیت کردنش دارن

دخترک لوس و نق نقو!

پدر شیفت شبه و مادر با چرخ خیاطی پارچه ها را بی دلیل بهم میدوزه!

دخترک بور و نق نقو جیغ میزنه

: مامان مافیا چیه؟!

: نمیدونم!

خنده های پر از شیطنت پسر بچه ها اما

مادر نمی بینه و نمی شنوه

شایدم هم مثل همیشه هوای پسرهایش رو داره

: مامان ببین اینا بهم نمیگن مافیا چیه!

: ولشون کن بیا بشین پیش من

:نمیخوام . میخوام بدونم مافیا چیه!!!

:اونا میخوان اذیتت کنن بهشون توجه نکن

: باید بهم بگن مافیا چیه!

 

+ بیا بهت بگیم

: ها چیه!

+ یعنی تو واقعا نمیدونی مافیا چیه؟! خنده های موذیانه و جیغ های دخترک بور و نق نقو

:مامان ببین بهم نمیگن مافیا چیه!

کووفت و نمیگن . برو بشین توو ایوون تا بلند نشدم!!! بذار بابات بیاد!!!!!

مافیا!

تمام شب و روز دخترک بور نق نقو شده مافیا!!!

حالا دیگه کمتر نق میزنه و سعی میکنه باج  بده تا بدونه مافیا چیه؟! اما برادرها زرنگ تر از اینن که ندونن اینهمه ادب و احترام از کجاست؟!

مافیا

مافیا

مافیا

دخترک بزرگ شده و برادر بزرگه بغلش کرده و با خنده ای از ته دل میگه : حالا راستشو بگو بالاخره فهمیدی مافیا چیه؟!!

آبی صورتی قرمز

آبی صورتی قرمز

آبی صورتی قرمز

ببین وقتی آبی میشن بیشتر شبیه ستاره هان .اینطور نیست!  نمیشه به ممد بگیم یه لوستر برامون بیاره چراغهاش همش نارنجی و زرد بشن . عینه عینه ستاره ها چشمک بزنن!

: هنوز قرص دیمن هیدرینات میخوری؟؟؟

: تو رو خدا مثل اوندفعه نریزیشون دور! وقتی سرگیجه دارم  فقط اونا می تونن خوبم کنن!

:خوشم میاد که با دیمن هیدرینات میری فضا!!!

 

از دست ما والدین محترم!!!

وقتی بچه ای از همون بدو تولد همه برات شکلک و ادا در میارن تا یه کلمه حرف بزنی وقتی بزرگ میشی میگن بسه دیگه بچه حرف نزن البته اگه والدین مودبی باشن و گرنه چیزای دیگه هم میگن! بزرگ تر هم که شدی و خواستی حرفهای فلسفی بزنی میگن گنده تر از دهنت حرف نزن بچه!!!

وقتی بچه ای به زور دستت رو میگیرن و راهت میبرن تا کم کم تاتی کنی و کلی هم ذوق می کنن وقتی اولین قدمهای زندگیت رو تنها بر میداری اما وقتی بزرگ شدی زیاد بری بیرون میگن بچه بشین خونه اینقدر ولگردی نکن! وقتی هم بزرگ تر شدی و خواستی قدمهای بزرگ زندگیتو برداری نه تنها ذوق نمی کنن تازه میگن بچه تو هنو اونقدر بزرگ نشدی بیشین سرجات!!!

وقتی بچه ای والدین محترم میخوان که به زور بهت چیزای علمی و فلسفی یاد بدن تا وقتی بزرگ شدی دانشمندی دکتری حالا دست کم مهندسی بشی اما وقتی بزرگ میشی و خودت سوالهای علمی و فلسفی میپرسی میگن بیشین بچه هنوز زوده ادای دانشمندا رو در بیاری!!!

وقتی بچه ای خیلی چیزا یادت می مونه و خیلی حرفها و رفتارا برات الگو میشه اما وقتی بزرگ میشی ناهار ظهر هم یادت نمیاد پس بی خیال بذارین پدر و مادرها راحت باشن و منم خودمو از حالا توجیه کنم برای آینده :دی

وقتی بچه ای بزرگ میبیننت وقتی بزرگی بچه!!!

همیشه ستایش رو بزرگ دیدم اما نمیخوام اینطور باشه که وقتی بزرگ شد بچه ببینمش!

امروز

 

امروز ساعت ۱۲ ظهر کاتا زدیم و مادر و دختر مثبت گرفتیم

این یعنی تا شنبه باید کمربند زرد بخریم و بریم جشن کمر بند!

لباس کاتا بخریم و دو شنبه هم احتمالا میریم برای مسابقه استانی!!!

به همین سرعت داریم پیشرفت می کنیم :دی

 

پ.ن: بعد از مدتها امتحان دادم اما هنوز همون مونسم . شب قبلش راحت نخوابیدم . صبح دل درد و سرگیجه داشتم ولی در نهایت بهترین بودم!

فردا

 

فردا امتحان کاتا و تکنیک برای گرفتن کمربند زرد داریم

خیلی استرس دارم اما نمیخوام به ستایش انتقال بدم

نمیخوام از حالا کلمه ی امتحان توو ذهنش بشینه

بیشتر برای ستایش نگرانم و بهش گفتم باید فردا جدی برای سن سی(مربی کاراته) کاتا و تکنیک ها رو اجرا کنه

خیلی ذوق داره که رنگ کمربندش عوض میشه اما نمیدونه که ممکنه...

یواشکی از سن سی پرسیدم ستایش کمربند میگیره گفت احتمالش زیاده اما بازم مادرم و مثل همیشه نگرانشم

دیشب خوابم نمیبرد و داشتم فکر میکردم که زیادی همه چی رو جدی میگیرم

اما باز مادرم و دوست دارم دخترم همیشه موفق باشه و از حالا شکست نخوره!!!

اینم دختر شوتوکان کاراته من

پ.ن: امیدوارم فردا آبروی خودم نره :دی

هر چیزی حدی داره!

همیشه وقتی پی ام سی رو نگاه می کنم بیشتر از چیزی که خواننده می خونه کلیپ ها منو در گیر خودش می کنه!

با عرض معذرت به جرات می تونم بگم ۹۰٪ کلیپ های خواننده های ایرانی چیپ و تقلیدی و بی ربط و مزخرف هستن

حالا خواننده های جدید زیاد ایرادی بهشون وارد نیست یا زیاد تجربه ندارن و یا از نظر مالی نمی تونن  هزینه کنن٪

از بین تمام خواننده های ایرانی از نظر من! تاکید می کنم از نظر من آرش بهترین کلیپ ها رو داره حالا اون حس درونی و دوست داشتن من که عاشق شکل مارمولکش هستم یه طرف! اما خدایی کلیپ هاش و اون خواننده های زنی که هر کدوم صدای خاصی دارن باعث شده به نظر من آرش بهترین خواننده باشه حالا ممکنه متن ترانه ای که می خونه بهناز و مهناز و سروناز باشه اما کارش رو بلده . فیگور خاص داره . اداهاش مال خودشه و...

اینا مکنونات ذهنی من بود که زیاد هم مهم نبود اینجا عنوان بشه اما امروز دیگه کاسه صبرم لبریز شد

گفتم بنویسم شاید دردم کمتر شه

امروز یه کلیپ از آقای "سهراب" نامی دیدم که جیگرم کباب شد برای بی کلاسیش

سهراب جان

عزیزم

قربونت بشم حالا درسته شاید تو هم مثل من عاشق "آرش لباف" باشی اما تقلیدی که ازش کردی واقعا خجالت آور بود . صدای من هم نخراشیده است اما کار درستیه برم ادای شکیرا رو در بیارم؟!! این کجا و آن کجا فدات شم!!!

حالا خواستی اداهاشو در بیاری درست . ورداشتی یه زن همراهت کردی درست. اون کچل کردن موهات دیگه منو رسما نابود کرد!!!

تقلید کردن هم حدی داره آخه!

پ.ن: امروز صبح سه تا از ماهی های آکواریمم مردن اعصاب ندارم

دی لی

یکی از آرزوهام دیدن طلوع خورشید از وسط دریا بوده و هست

بچه که بودم کسی این آرزوم رو نفهمید بزرگتر که شدم و صبحهای زود مجبور بودم برای رسیدن به کلاسهای دانشگاه بیدار بشم و با مینی بوس خودمو از ولایت به دانشکده برسونم توو مسیر مخصوصا خط انزلی که اون موقع مسیر حرکت بود طلوع خورشید رو از وسط دریا میدیدم اما از بس خسته و خواب آلود بودم اشعه های خورشید که از لابلای پرده میزد توو چشمامو میبستم (خو چیکار کنم حسش نبود اون موقع صبح )

بعد که وارد زندگی مشترک شدم این آرزوم رو که عنوان کردم اصلا مورد استقبال قرار نگرفت (خو شما هم تمام مدت زندگیت وسط دریا باشی و طلوع و غروب خورشید رو اون وسط به تماشا بشینی عقت میگیره خو!!!)

بعد از مدتها که آرزوی من برآورده شد و اومدیم خونه ی کنار دریا رو خریدیم و ویو هال و آشپزخونه ام شد دریا گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآخ جون هر روز صبح بلند میشم با یه نسکافه ی داغ طلوع خورشید رو جشن میگیرم

اما بعد از سه سال شما طلوع خورشید رو دیدی منم دیدم! اونم هر روز با یه نسکافه ی داغ!!!

امروز صبح که بلند شدم مثل هر روز کنار چای ساز ایستاده بودم تا آب جوش بیاد و نسکافه با بیسکوئت بخورم و برم لم بدم کنار لپ تاپم وبگردی بکنم که یهو چشمم افتاد به این صحنه 

امیدوارم قبل از اینکه برجی چیزی کل ویوی ما رو اشغال نکرده همت کنم و یه روز صبح یه نسکافه ی داغ با طلوع خورشید بزنم!!!

پ.ن: کلا من قدر نشناسم . با آرزوی چیزی که ندارم بیشتر حال می کنم تا با داشتنش!!!

محض اطلاع نوشت : خانومایی که بیست شهریور قرار میذارن! دلم میخواد کله اتونو بکنم چون من دقیقا همون روز امتحان کاتا برای گرفتن کمربند دارم!!!

آمین نوشت :باز کلی کار دارم و دست تنهام. یه عالمه رخت توو دلم ریختن و دارن میشورن!!! خدایا کمی صبر به من عجول عنایت بفرماااااااااااااااا٪

 

 

پست تو پست

وقتایی که زندگی داره روو روال همیشگیش میچرخه و روزمره است عادت دارم روو قبری که هیچ مرده ای تووش نیست بشینم و گریه کنم!

اونقدر که خودم از دست خودم کلافه شم و بگم بلند شو گورت رو گم کن .چس ناله!!!

وقتی هم زندگی یه چرخش لنگید هول کنم و دست و پامو گم کنم و بگم واااای خونه خراب شدم!

دیگه خودم از خودم حالم بهم میخوره!

یکی رو لازم دارم محکم بزنه توو گوشم تا حالم جا بیاد!

پ. ن :بچه که بودم پدر هیچ وقت دست رو هیچ کدوم از ما بلند نکرد . مادر هم گاه گداری تهدید کرد و نهایتش جارویی زد در کونم اما نمی دونم چرا بزرگ که شدم کتک خورم ملس شده!  تا نزنن توو گوشم به خودم نمیام!!!

--------------------------------------------------

امروز بی اعصاب داشتم توری اتاق ستایش رو وصل می کردم که یه نفر دو بار بهم زنگ زد و حرف نزد منم قطع کردم . بعد برام اس ام اس داده : اهل هالی؟

جیف حسش نبود جوابش رو ندادم اما خیلی دلم میخواست کرمم بگیره و بگم نه داداش من فعلا اهل اتاق خوابم! :دی

پ.ن : نمی دونم سنگ شدم یا ماست. قطره مویسچر دراپز هم دیگه بهم افاقه نمی کنه!

چقدر اعتماد به نفس شما کاذب است؟!

 

بعضی از آدمها اعتماد به نفس کاذب دارن

داشتن اعتماد به نفس کاذب تا حدودی!!! خوب هست اما... .

اعتماد به نفس در کل چیزِ خوبیه اما اعتماد به نفس کاذب در ظاهر طرف رو قوی نشون میده اما بعد از دو سه بار برخورد با این آدمها کاملا متوجه تزلزل شخصیتیشون میشیم

این آدمها همیشه از خودشون تعریف می کنن و توهم خود برتر بینی دارن و جوری برخورد می کنن که بقیه بگن عجب آدم پر مغزی!!!

کمی تا حدودی دیکتاتور هستن و قاطعانه میتونم بگم انعطاف پذیری ندارن!

از جاها و چیز هایی حرف میزنن که ممکنه هممون رفته باشیم و داشته باشیم اما طوری با آب و تاب تعریف می کنن که میگیم کاش یه بار دیگه میرفتم و اونجا رو میدیدیم و... .

متاسفانه زیاد حرف میزنن! جوری که بعد از دو سه بار همنشینی باهاشون حوصله ی آدم رو سر میبرن!

دوست دارن توو جمع جلب توجه کنن و برای اینکار همیشه عقاید فیلسوفانه مطرح می کنن و حرفهای قلمبه سلمبه میزنن! و معمولا چیزهای ساده رو با اصطلاحات عجیب و غریب بیان می کنن جوری که گاهی مجبور میشیم بپرسیم "ببخشید این کلمه یعنی چی؟!! "و اونوقت بادی به غبغب میندازن و با اصطلاحات غریب تری توضیح میدن و در آخر با قیافه ی مبهوتی میگیم " اوکی گرفتم!"

تایید طلب هستن و برای اینکار به جنس مخالف روی میارن چون در نظر اول جنس مخالف فوری جذب همچین آدمهایی میشن! 

۹۹ درصدشون کمبود عاطفی دارن و توو خانواده ای بزرگ شدن که همیشه توو سرشون خورده و اجازه ی اظهار نظر و ابراز وجود نداشتن!

برای اینکه دیگران حرفهاشونو بشنون زیاده از حد بلند حرف میزنن تا کسی نتونه حرفشونو قطع کنه! البته توو این مورد باید خیلی دقت داشته باشیم چون اگه طرف آذری زبان باشه ممکنه دچار اشتباه بشیم . این قشر از هموطنانمون ذاتا بلند حرف میزنن! :دی

برای اینکه اجازه ی حرف زدن به دیگران ندن معمولا تند حرف میزنن البته مواردی هم دیده شده که با طمانینه حرف میزنن تا جذاب به نظر برسن!

در لفافه داشته های زندگیشونو به رخ می کشن و صد البته جمع کثیریشون علنا به رخ می کشن!

همیشه در خیال و رویا به سر میبرن و با آدمهای کله گنده و معروف خودشون رو محشور میبینن و برای دیگران فانتزیهای ذهنیشونو طوری بیان می کنن که در عین اینکه میدونیم طرف داره لاف میزنه اما اونقدر قشنگ میزنه که میگیم بذار بزنه!

و در نهایت خدا نکنه که کم بیارن زود از کوره در میرن و سریع جبهه میگیرن و خودشونو همچین میبازن که فرار رو بر قرار ترجیح میدن!

ها راستی یادم رفت بگم که این آدمها ۱۰۰٪ همشون از خانواده های پولدار و اصیلی هستن که خونه ی پدر یا پدر بزرگشون همیشه سفره مینداختن از این سرررررررررررررررررر تا اون سر! البته بستگی داره طرف وسعت دیدش چقدر باشه چون گاهی سفره ای که روی زانو انداخته میشه برای طرف اونقدر بزرگه که... .

پ.ن: همیشه از اینکه در مقابل همچین آدمهایی سکوت می کنم و بیشتر اوقات حتی بهشون میدون میدم تا جلوون بدن از خودم بدم میاد چون میدونم اونی که میگن نیستن! من به جای اونا خجالت می کشم و حیا اجازه نمیده بگم "عزیزم برو جلو بوق بزن"!

پ.ن : انتظار کشیدن هم خوبه٪

م . خ . ن : چقدر امشب آروومم .

 

لطفا یکی منو سایلنت کنه!

نه که من همیشه زلزله خیز هستم و هر جا میرم یه زلزله و پس لرزه ای همراه من هست

اون سر ایران زلزله بیاد پس لرزه اش به من میرسه البته هر کجای ایران باشم! 

از زلزله ی رودبار که ۹ سالم بود و با پرتاب مادر از توو هال افتادم وسط حیاط تا زلزله ی اردبیل و بم و کیش و این آخری اهر همش خاطرات تلخی توو ذهنم هست و همیشه می ترسم

ترس از مرگ نه هااا! به جان خودم مرگ یه بار شیون یه بار!!!

همیشه از این می ترسم که زیر آوار زنده بمونم و عذاب بکشم

حالا دیروز هم ساعت ۵ عصر بد ترسیدم تا ساعت ۸ شب هم بیرون چرخیدم تا اینکه خیالم راحت شد و اومدم خونه حدودای ساعت ۱۱ برادره زنگ زده و کلی دعوام کرده که چرا تنهاموندی و نرفتی خونه ی مامان! گفتم داداش بی خیال اینجا که خبری نیست!

بعد هم با یه دوست تا ۱۲ حرف زدم و اونم ضده حال زد و گفت ممکنه شب زلزله بیاد سقف بیفته روو شکمت و تا ۱۵ روز همین طور زیر آوار زنده بمونی . کلی لعن و نفرینش کردم.

همین که قطع کردم نشسته بودم و داشتم آماده میشدم واسه خواب . نیم خیز بین نشستن و دراز کشیدن احساس کردم که دارم تکون تکون میخورم گفتم باز ترسیدم فشارم افتاده و توهم زدم و سرم گیج میره!!! دیدم نه!!! لوستر هال داره جیلینگ جیلینگ میخوره بهم!!!

ستایش خواب بود سریع مانتو پوشیدم و کیفمو برداشتم و ستایش رو زدم زیر بغل و بدو رفتم توو راهرو حالا سوئیچ ماشین مونده بود توو خونه خلاصه سوئیچ رو برداشتمو پریدم توو ماشینو رفتم خونه ی مادر آرووم در زدم و صداش کردم البته با خنده و شوخی تا بنده خدا نترسه! اما وقتی قیافه ی منو دید خودش فهمیدم وضیعتم چطوره!

این وسط چه خوشحال و خجسته ای بود ستایش که یه شب پیش مامان جونش میخوابه!

تا همین الان که دوباره بر گشتم خونه می لرزم و استرس گرفتم و همش احساس می کنم خونه داره تکون میخوره سریع لوستر رو نگاه می کنم میبینم نه بابا این منم که موندم روو ویبره!!!

 

پ.ن : خیلی سخته وقتی ترسیده باشی و هیشکی نباشه آروومت کنه!!!

پ.ن : همش فکر اونایی هستم که در عرض چند ثانیه همه ی خانواده و زندگیشون رو از دست دادن و من از یه تکون و صدای لوستر تا خود صبح خوابم نبرده!!! امیدوارم هر چه سریع تر به داد زنده ها برسن!!!

الوعده وفا!

از سفر ماه قبل که رفتیم کتاب خریدیم و برگشتیم براتون گفتم حالا سفر تبریز!

عید امسال برای اولین بار رفتیم تبریز

نه که از شهر ما دور باشه هاا . نه!

نمی دونم چرا ما همیشه اونوری میریم برای مسافرت تا اینوری. مدیونین اگه ندونین اونوری و اینوری چه توفیری با هم دارن!!! :دی

خلاصه یه سفره تقریبا سه روزه داشتیم به این شهر خیلی خیلی زیبا با مردمانی بسیار مبادی آداب و مهمان دوست و خونگرم!!!

جلوی درب هتل با آقایی آشنا شدیم که ما رو در عرض نصف روز به تمام موزه ها و جاهای دیدنی شهر برد

فکر کنم توو موزه ی سنجش بودیم که آهنگ آذری بی نهایت زیبایی پخش میشد . تنهایی وارد یه سالن شدم که کفپوش تخته ای داشت . منم که کفش پاشنه بلندی پوشیده بودم و صدای تق تق پاشنه ی کفش حس خوبی بهم میداد . شروع کردم به ضرب گرفتن با نوک و پاشنه بعد کمی اطراف رو نگاه کردم ستایش و باباش اتاق بغلی بودن و چون شب شده بود کسی نبود منم فرصت رو غنیمت شمردم و شروع کردم به رقص آذری . بابای ستایش هم که نزده همیشه میرقصه از اون ور شروع کرد به رقصیدن . حالا هی من برقص اون برقص تا اینکه نفس کم آوردیم

بعد از چند ثانیه خانومی که دم درب ورودی نشسته بود وارد اتاق شد چرخی زد و برگشت . بابای ستایش گفت یعنی صدای پای ما اینقدر بلند بود؟!

چرخیدم پشت سرم و گفتم نه عزیزم!!!! اینجا دوربین مدار بسته داره!!!

خلاصه کلی خندیدم و موقع خارج شدن هم آرووم از خانومه خداحافظی کردیم و زدیم به چاک. :دی

هنوزم یاد اون لحظه می افتم خنده ام میگیره اما رووم نشد از خانومه بپرسم آهنگ از کیه وگرنه دوست داشتم یادگاری داشته باشمش چون یه لحظه ی خیلی خیلی خیلی دوست داشتنی ی زندگیم بود . یه لحظه که بی دلیل شادی!

پ.ن : قبلا هر گند کاری می کردم بعدش کلی ناراحت بودم از اینکه چرا همیشه باید من!!! گند بزنم اما حالا در نهایت اعتماد به نفس به گند کاریهام می خندم و میگم جهنم! اتفاق خاصی نیفتاده که!!!

م. خ. ن : وقتی اون مایه میذاره چرا من نذارم و پسش بزنم؟!

باور کنین زندگی زیباست٪

 

 

 

خیانت

 

توو یه جمع شلوغ زنانه نشستم و بر عکس قبلاهااا فقط گوش میدم!

حرف از زنی میزنن که با داشتن یه شوهر خوب (در نظر اون جمع) خیانت کرده!

همه متفق القول میگن اینجور آدمها مریضن!!! کمبود دارن! از محبت زیاد متوقع شدن و هیچی ارضاشون نمیکنه!

توو همین جمع زنی رو میشناسم که خودش هم چند سال پیش همین طور مریض!!! بوده و شوهرش چشم پوشی کرده و به زندگیشون ادامه دادن! البته کسی از این ماجرا مطلع نشد و من چون خیلی بهش نزدیک بودم منو در جریان گذاشت تا شهادت بدم که خیانتی در کار نبوده و ... .

توو صورت تک تکشون نگاه میکنم اما ذهنم درگیره حالا فقط همهمه اشون رو میشنوم و با خودم فکر میکنم که از بین اینها چند تاشون همین طور مریض هستن!!! و با قیافه ی حق به جانب دارن اون زن رو محکوم می کنن!

بعد از اتفاقاتی که اخیرا دیدم و تجربه کردم و با این آدمها حرف زدم و باهاشون حتی رندگی کردم نظری ندارم . سکوت میکنم در حالیکه قبلا من با تمام لطافت روحیم میگفتم: چر طلاق نمیگیرن تا راحت برن دنبال کثافتکاریهاشون . همچین مردها و زنهایی رو باید سنگسار کرد!

اما وقتی نزدیک این آدمها شدم دیدم چاره ای ندارن جز اینکه با کسی زندگی کنن که به هزار و یک دلیل مجبورن به ادامه دادن!!!

دیروز حرفی نزدم چون اگه حرفهامو میزدم منم میرفتم زیر ذره بینشون!

پ .ن : بالاخره کاتای هیان شودان رو یاد گرفتم و این یعنی کمر بند زرد  نهایتش تا آخر شهریور :دی

 

حموم پیچیده!!!

یه وقتایی از سوراخ سوزن رد میشم یه وقتایی هم در دروازه برام تنگه!!!

قضیه هم اینه که در عین شلختگی یه سری وسواسهای خاصی دارم

و همین اواخر که مدتی جزیزه زندگی میکردم موهام شروع کردن به ریزش

هر کاری لازم بود کردم اما در نهایت رفتم تیفوسی کوتاه کردم که حداقل ریزشش محسوس نباشه . چون موی بلند بیشتر روو فرش و سرامیک به چشم میاد

بعد از مدتی خارش هم اضافه شد و دیگه کلافه شده بودم و دوا و درمون جواب نمیداد و می گفتن بخاطر آب جزیره است اما وقتی برگشتم شمال این خوره رو هم با خودم آوردم . کمی بهتر شدم اما بذارید بگم که چیکار کردم

یه بار جایی شنیده بودم که هر چند مدت شامپو رو عوض کنی برای موها خوبه

خودم شروع کردم به آزمایش کردن انواع و اقسام شامپوها

در نهایت به این نتیجه رسیدم که هر بار که دوش میگیرم با سه نوع شامپوی مختلف سه بار موهامو بشورم و

و مشکل اینجا آغاز شد که من از اون موقع که میرم حموم باید ترتیب شامپوها رو رعایت کنم یه وقتایی که حواسم نیست از یه شامپو دوبار میزنم یه وقتایی یادم میره کدوم رو استفاده کردم یه وقتایی یادم میره چند بار موهامو شستم خلاصه اینکه حموم رفتن هم شده برام معضل فکری!!!

پ.ن : خدایی مردم هم مشکل دارن منم مشکل دارم هااا!!! :دی

تنها دلیل : شنیدن صدا!

وقتی به یکی زنگ میزنی چه دلیلی می تونه داشته باشه؟!!

حتما باید کار داشته باشی تا به یکی زنگ بزنی؟!!

وقتی روزی چند بار به یکی زنگ میزنی و اون اینو میدونه بعد برگرده بگه : کاری داشتی زنگ زدی؟ باید چی جوابش رو داد؟!!

 خودمو به هر کاری مشغول می کنم تا دستم به گوشیم نره تا اینکه بالاخره خودش اس ام اس میده

گلایه می کنم اما نمی فهمه !

بعد که توضیح میدم

میگه : باز تو دچار سوٍ تفاهم شدی!!! اول صبح زنگ زدی گفتم شاید کاری داشتی! وقتی چیزی نگفتی خواستم بهت یاد آوری کنم که اگه کاری داشتی یادت نره و نگفته قطع کنی!

پ.ن: خدایا همه ی سو تفاهم ها رو رفع!!! و یه مقدار هم لطافت به مردها عنایت بفرمااااا!  آمین یا رب العالمین

پ.ن : من به شنیدن این جمله (کاری داشتی عزیزم یا کاری نداری ) در اول و آخر صحبتهای تلفنی آلرژی دارم . جون عزیزت زنگ زدم (زدی ) نگی که بد برخورد می کنم دلت می شکنه وااا  :دی

ما زن جماعت!!!

ستایش کلا دوست نداره موهاشو با گُل ِ سر ببنده منم زیاد برام مهم نبود اما چندین بار چندین نفر مختلف به من ایراد گرفته بودن که تو مادری و باید بهش یاد بدی که موهاشو ببنده منم از اون موقع حساس شدم و هی بهش گیر میدادم که مامان تو رو خدا حداقل بذار موقع بیرون رفتن موهاتو ببندم تا نگن مادر ِ به بچه توجه نمی کنه و... .

 خلاصه هر دلیل و منطقی می آوردم قبول نمی کرد

تا اینکه یه بار که به زور موهاشو بالا سرش بسته بودم

یکی از پسرای کلاس زبانش که همیشه با ستایش درگیر بود و باهاش بازی نمی کرد بهش گفته بود : ستایش چقدر خوشگل شدی!!!

از اون روز تا بخواییم بریم بیرون سریع میره جلو آینه میگه مامان موهامو همونجوری ببند که اون روز بسته بودی ماهان بهم گفت خوشگل شدی! 

پ.ن : همه ی ماها دوست داریم از طرف جنس مخالف تایید بشیم و چه لذتی داره این تایید شدن!!! :دی

چند دلیل!

این روزها چند تا دلیل بوده برای نبودنهام

مدتی سیستمم خراب بود و داده بودم احیاش کنن

اما این دلیل زیاد قوی نبود چون یک مدت کوتاهی طول کشید...

وقتی میشنوی نوشته هات ارزش خوندن ندارن دلسرد میشی!

اما اینجا اونقدر برام ارزشمنده که حاضرم چرت و پرت بنویسم فقط برای بودن و تنها نموندن!

از همه مهمتر و قوی تر اینه که خیلی وقته خودمو گم کردم . نمیخوام فلسفی حرف بزنم باور کنین گم شدم . راه زندگیمو گم کردم . باید برگردم و تمام راههای اشتباه رفته ام رو درست کنم . زیاد به بی راهه نرفتم . امیدوارم زود همه چی رو فراموش کنم هرچند خیلی وقته دارم تلاش می کنم!!!

وقتی تنهایی راحت می تونی راهت رو پیدا کنی اما وای از روزی که چند نفر خواسته و ناخواسته همراهت باشن!!! اونوقت اونها هم باید کمکت کنن! یا حداقل با حرفها و کاراشون باعث به بیراهه رفتنت نشن!!!

پ.ن : این روزها باز ترس از جنگ و قحطی برام کابوس شده! ترس نه برای خودم ! برای جامعه ای که بچه هامون قراره تووش بزرگ بشن!

 

دل خوش سیری چند؟!!!!!!!!!!

 

چند صباح پیش توو جزیره زن یکی از همکارهای بابای ستایش با دوست پسرش توو خونه کشف و ضبط شدن!!!

کار به چاقو کشی و پلیس و زندان کشید!!!

بعد از این اتفاقات تمام زندگیشونو حراج کردن و زنه رفت پیش پدر مادرش و اون آقا هم آلاخون وآلاخون شد 

یه شب شام اومد خونمون که تازه از زندان آزاد شده بود دلم حسابی براش سوخت!

با اینکه همیشه پز پول و ماشینش رو خودش و زنش میدادن اما مرد بی اندازه مودب و به قول خیلی از اطرافیان با خدایی هست و نماز و روزه اش به موقع هست و خلاصه هر چه مردان دیگه ندارن اون همه رو یکجا داره...!!!

بعد که من اومدم شمال دیگه خبری ازشون نداشتم وقتی هم عید برای زنش زنگ زدم جواب نداد تا اینکه یه روز از بابای ستایش حالشون رو پرسیدم گفت مثل اینکه آشتی کردن!

حالا دیشب این آقا چون توو جزیره جا و مکان نداره رفته پیش بابای ستایش و کلی آه و ناله کرده و از عشق افلاطونیش به زنش  و اینکه حاضره هر کاری بکنه زنش برگرده گفته اما زنش حاضر به آشتی کردن نیست و دارن طلاق میگیرن...

همه ی اینا رو گفتم که بگم :

در نهایت برگشته به بابای ستایش گفته گیریم که من حداقل تا دو سال دیگه زن بگیرم و تشکیل خانواده بدم اما زندگی قبلیمو چطور فراموش کنم؟!!!!!

پ.ن: خدایا این اعتماد به نفس و امید به زندگی و دل خوش رو از این مردها نگیر!!!

 

 

استعداد های نهفته ی من!

دیروز سن سی نیومده بود قرار شد ارشد که دوستِ دورانِ دبیرستانم هست باهامون کار کنه

گفتم خدایا شکر

 اما کم کم فهمیدم ارشد موقع تمرین دادن یه درجه از سن سی هم بداخلاق تره برای آب خوردن هم باید اٌس بگیم و دوساعت بمونیم تا اجازه بده بریم توو زمین!

بعد از اینکه تمرین تموم شد بهش میگم مهین سنم رفته بالا یادگیریم ضعیف شده ضایعم کنی بهت *ماواشی گری میزنمااا!

میگه خوبه یادگیریت پایینه وگرنه با یه هفته اومدن الان بهم کاتا میزدی!!!

* ماواشی گری : لگد دورانی

 

همیشه فکر می کردم ورزش مورد علاقه ام والیبالِ اما حالا می بینم توو هر ورزشی استعداد دارم :دی

جهت اطلاع  نوشت : چند روز پیش یه سی دی آموزش کاراته هم خریدم و توو خونه همش در حال تمرین کردن هستم . مواظب خودتان باشید (امضا مونس کومون)

* "چرا آدمها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچکس نیستم"

چرا هر وقت من از مثبت ترین جهت وارد میشوم طرف مقابلم از منفی ترین جهت قضاوتم می کند!

چرا این روزها که من اینقدررررر حالم خوب است دلم گریه میخواهد!

چرا هر وقت من حالم خوب است یکی باید بیاید و بشاشد به حال خوبم!

وقت خوبی است برای شاشیدن . دلت از هر جا پر است بیا من هستم!

* سال بلوا . عباس معروفی

قبلا گفتم من آدم منظم و مبادی آداب (خیر سرم توو زندگی واقعی) و اهل تربیت درست و اینکه بچه یه قطره خون هم نبینه توو روحیه اش تاثیر منفی میذاره و هر فیلمی که برای سن بچه مناسب نباشه نذارم ببینه و دست توو دماغش نکنه و کاملا توو جمع غریبه درست حرف بزنه و دست به سینه بشینه و کلا مادر گند دماغی هستم بی نظیرررررررررررر!!!

واقعا خودم یه وقتایی از لجبازیهایی که سر تربیت ستایش از خودم نشون میدم حالم بهم میخوره

و کاملا برعکس پدرش!

آدم بی قید و راحتی که حتی خودش حرفهای زشت و حال بهم زن  البته نه فحش ها زشت و حال بهم زن در حد اوغ!!! یاد ستایش میده و کلی با هم خوش هستن و تا به امروز هم کم پیش اومده با ستایش بحث کنه و همیشه هم بهم میگه اینقدر سخت نگیر

تا اینکه من کمی بی خیال شدم و ایشون هم هر کاری دلشون میخواست با دخترشون انجام میدادن و از همه بدتر گیمهایی که من اجازه نمیدادم حتی ستایش ببینه رو در اختیارش گذاشت

خلاصه تا اینکه

خدا خیر بده جو فراست رو یا به قول بابای ستایش جفت راست!

نمیدونم برنامه هاشو دیدین یا نه اما به نظر من باید همه ی مادرها و پدرها ببین .

البته من همچین هم سر بلند بیرون نیومدم هااا اما بیشتر متدهای من درست بود مخصوصا سر گیمهای خشن که نشون داد بچه ها چقدر با دیدن صحنه های خشن به مرور زمان خونسرد و عادی میشه براشون دیدن صحنه های کشت و کشتار واقعی!

با تمام اینها می دونم که ستایش بزرگ بشه بیشتر حرفهای پدرش رو قبول می کنه و الگوش بیشتر اونه اما من هم چند وقتیه آزادیهاشو بیشتر کردم هرچند هر کاری میکنم نمیتونم بیخال اون دیسیپلین ذاتیم بشم به هر حال تربیت یه انسان دست منه حالا امشب خودم اجازه دادم پوآرو رو ببینه

وقتی شروع شد معصومانه گفت برای سن من نیست؟! گفتم نه مادر! باید بخوابی بعد یهو گفتم بذار ببینه . حس می کردم بعضی جاها می ترسه اما تا آخر دید و من باز فهمیدم که نباید اجازه میدادم ببینه!

اینجور وقتها سر در گم میشم و نمیدونم چه کاری درسته . میگه مونس پدر مادرهای ما مارو چطور تربیت کردن؟ مگه ما بد شدیم؟

و من واقعا نمیدونم چقدر درست تربیت شدیم اما میدونم که بیشتر مشکلات ما از بچگی باهامون رشد کردن و الان واکنشهای ما نتیجه ی اون دوران هست . شاید مودب و تحصیلکرده و با شخصیت باشیم اما شخصیت درونی ما چی؟؟؟! واکنشهای ما در مقابل مشکلات چی؟ اعتماد به نفس ما چی؟

مثلا چیزی که منو اذیت میکنه ترس از تاریکی هست و من پدر مادرم رو مقصر میدونم . نمیدونم چیکار کردن که من اینطور شدم اما من بی اندازه ترسو هستم . وقتی تنها باشم و شب بشه قلبم انگار سنگین میزنه و از کوچکترین صدایی می ترسم بخاطر ستایش بروز نمیدم اما شبها با کوچکترین صدایی بیدار میشم و به جرات می تونم بگم تمام مدتی که همسرم سر کار هست و من تنهام یه شب درست نمی تونم بخوابم و برای همین وقتی خونه است و من خیالم راحته که شب تنها نیستیم مثل کسی که دیازپام خورده باشه می خوابم و بمب هم بترکه بیدار نمیشم چون ۲ ماه نخوابیدم .

نمیدونم دلیل نوشتن این حرفها این متن کدبانو و حسادتی که به رابطه ی ستایش و پدرش دارم هست یا آرووم کردن خودم برای تمام سخت گیریهایی که نسبت به ستایش دارم اما هرچی که بود دلم میگیره از اینکه نمی دونم یه وقتایی چطور با ستایش رفتار کنم که بدونه دلیل کارم چیه! و از این بیشتر ناراحتم که وقتی بزرگ بشه منو مادر سخت گیری بدونه و ازم فاصله بگیره مثل الان که وقتی بهش میگم خودت باید کارهای شخصیتو انجام بدی و کمکش نمی کنم میگه تو مامان زور گویی هستی و منو دوست نداری و بهم کمک نمی کنی!!! و من میگم کاش مامان منم بچه که بودم اینهمه لی لی به لالام نمیذاشت تا الان یه مقدار مقاوم تر بودم!!!

+ یه وقتایی کم میارم مثل الان!!! اما به آینده امیدوارم٪

+ میگم چیکار داری می کنی . میگه دارم نقاشی می کشم و طرح میزنم . میگم خوش به حالت خودتی و خودت . از صبح سر پا بودم حالا هم تازه از بیرون رسیدم و کلی کار دارم ستایش حمومه باید برم بشورمش اومدنی هم کلی میوه خریدم هنوز نشستم .میگه خوش به حال تو که پیش ستایشی!!!