زخم
باسمه تعالی
با این که قصه قصه ی هر روز آدم است
اما برای گفتنش افسانه هم کم است
مردی که زخم روی تنش درد می کشد
تا صبح با توهم و کابوس همدم است
وقتی که صندلی شده بالین همسرش
آغوش تختخواب برایش جهنم است
قلبش اگر چه خارج و ناکوک می زند
نبض تشنجش سر وقت و منظم است
ترکش نکرده ترکش و دایم کنار اوست
او هم شبیه همسرش آرام و محکم است
هی قطره قطره زیر سرم آب می شود
باران اواخرش چه غم انگیز و نم نم است
اینجای شعر اشک امانم نمی دهد
حالا تمام صورت او محو و مبهم است
دارد دوباره می رود از خاطرات من
تنها همین دو مصرع آخر مجالم است
ما با خیال تخت فقط زنده ایم و بس
این تخت هم برای تو خط مقدم است