زخم

باسمه تعالی


با این که قصه قصه ی هر روز آدم است

اما برای گفتنش افسانه هم کم است

 

مردی که زخم روی تنش درد می کشد

تا صبح با توهم و کابوس همدم است

 

وقتی که صندلی شده بالین همسرش

آغوش تختخواب برایش جهنم است

 

قلبش اگر چه خارج و ناکوک می زند

نبض تشنجش سر وقت و منظم است

 

ترکش نکرده ترکش و دایم کنار اوست

او هم شبیه همسرش آرام و محکم است

 

هی قطره قطره زیر سرم آب می شود

باران اواخرش چه غم انگیز و نم نم است

 

اینجای شعر اشک امانم نمی دهد

حالا تمام صورت او محو و مبهم است

 

دارد دوباره می رود از خاطرات من

تنها همین دو مصرع آخر مجالم است

 

ما با خیال تخت فقط زنده ایم و بس

این تخت هم برای تو خط مقدم است

آقا

باسمه تعالی


اینطور که از نشانه هایش پیداست


انگار یکی هست که دایم با ماست


شایـد نشود شناخـت او را امـا


شک نیست که هر که هست خیلی آقاست

خبر چاپ کتاب

باسمه تعالی

سلام

بی مقدمه:


مجموعه رباعی ((گزینه ی هیچکدام)) سرایش بنده در نمایشگاه



  کتاب تهران غرفه ی سوره ی مهر عرضه میشه.


در پناه حق باشید.


یا علی.

جاکفشی

باسمه تعالی


یه سایه جفت شده توی این جاکفشی

پره از خاطره ی یه پوتین ، جاکفشی


بچه ها همش میگن حالا که عید شده

وقتشه که بره تو زیر زمین ، جاکفشی


دو تا از پایه هاشم لق شده تعطیله

دیگه کم کم باید بخرین جاکفشی


شما بله رو بدین دیگه باقیش با ما

میخریم ما براتون یه دو جین جاکفشی


زن ولی راضی نیست پاشو کرده تو یه کفش

میگه دائم به اونا یا همین جاکفشی...


یا اگه بردینش قید من رو بزنید

واسه ی من اینه بهترین جاکفشی


بعدشم خیره میشه به در ورودی و

مثل اون زل میزنه به زمین ، جاکفشی


یاد اون روز به خیربعد سال تحویل بود

وقت رفتن شده بود و غمین جاکفشی


خیره تو چشمای هم پوتینا تو دستش

یه دفعه واکس... زمین ... آستین... جاکفشی


... اه ... ببین گند زدی... بده من کار تو نیست

دیر شد پاشو از پیش این جاکفشی


سایه میخنده و بعد دس رو شونه ش میذاره

من که رفتنی شدم تو بشین جاکفشی


جای دستش هنوزم هست رو دوشش ، انگار

یکی بش گفته باشه آفرین جاکفشی


حالا چندین ساله داره هر شب تا صبح 

خواب میبینه رفته روی مین جاکفشی

باز هم رباعی


باسمه تعالی


ماه است که در چشم زمین کرده نگاه؟

یا چشم زمین است شده خیره به ماه؟

سریال غم انگیز تمام رمضان

یک مرد پر از بغض و یک حلقه ی چاه

------------------------------

خورشید از آن ظهر چه بی تاب شده

از فرط غم تو ماه بی خواب شده

ازشرم تو و برادر و یارانت

هفتاد و دو درصد از زمین آب شده  *

------------------------------


یک دایره دور هر چه که هست کشید

دست و دل از این زمانه ی پست کشید

با پای خودش از لب دریا برگشت

از دست خودش برای او دست کشید

------------------------------


یک زوج همیشه در کمین عقربه ها

نیشم زده اند از سر کین عقربه ها

از بس که در آغوش زمان خوابیدند

آبستن مرگند همین عقربه ها

------------------------------


یک نامه ی چند خطی سرد ، همین

یک گوشه ی دنج و دست یک مرد ، همین

اینجای قضیه مثبت هجده سال

یک تیغ ، کمی ترس ، کمی درد ، همین


------------------------------


* بعد از اینکه  مصرع آخر این رباعی روگفتم متوجه شدم که قبل از بنده سرکار خانم عارفه دهقانی اون رو سروده بودند و بنده با اجازه ی ایشان از آن استفاده کردم.

یک شعر ساده

باسمه تعالی

 

هی مشت پشت مشت ، بس کن ، نیست دیگر

هیچ آشنایی نیست دیگر پشت این در

 

مرثیه ات را خرج جای دیگری کن

بیخود ادای عاشقان را در نیاور

 

من با خودم هم قهر قهرم ، دست بردار

از این دل بی دست و پای زود باور

 

از من چگونه انتظار اشک داری؟

کی دیده ای بر شاخه ی خشکیده نوبر؟

 

باران همیشه با خودش برکت ندارد

آتشفشان بیدار شد... هم خشک هم تر

 

وقتی دلت از آسمان بیزار باشد

دیگر چه فرقی می کند ، زنجیر یا پر

 

سنگ خودت را هی نزن بر سینه ی من

هیچ آشنایی نیست ،  حتی پشت این در

فاطمیه

باسمه تعالی

 

پیش چشمش اتفاقی ناگوار افتاده بود

قبل از این ها هم برای چند بار افتاده بود

 

باغبانی دست بسته ،  باغش آتش می گرفت

روی برگ گل خراش دست خار افتاده بود

 

دور دور اوج نامردی و پستی بود و کار

دست نامردان پست نابکار افتاده بود

 

همسرش کوه و پدر دریا و فرزند آفتاب

رود اما در مسیر آبشار افتاده بود

 

بوی پونه کوچه کوچه شهر را پر کرده بود

حیف اینجا هم گذار نحس مار افتاده بود

 

قد خود را راست کرد و ایستاد اما چه سود؟

کار پهلو با در و میخ و زوار افتاده بود

 

سیلی و مشت و لگد کار خودش را کرده بود

نوبری خونرنگ از شاخ انار افتاده بود

یک غزل تازه

باسمه تعالی

 

برای دیدن خورشید چشم کافی نیست

بدون ذبح پسر فرصت طوافی نیست

 

خلیل هم بشوی تا بت خودت باقیست

از امتحان وفا رخصت معافی نیست

 

پدر بزن سر فرزند و هیچ وقت نترس

که در لطافت طبع خدا خلافی نیست

.....................................

ببین که فرق پدر تا پدر چه اندازه است

فقط علاقه به فرزند شرط کافی نیست

.....................................

دروغ گفته پدر سادگی نکن سهراب

اگر زمین بخوری فرصت تلافی نیست

 

به فرض باشد اگر نوشدارویی در راه

برای زخم فریب و ریا که شافی نیست

 

و تو که دیر پشیمان شدی و غمگینی

دوای درد تو هم بین این قوافی نیست

....................................

برای دیدن سیمرغ از خودت بگذر

مجال بردن بار کج و اضافی نیست

 

اسیر دانه شدی لاجرم عقب ماندی

تو بسته ای پر خود را نگو که قافی نیست

 

هزار و یک شب دیگر گذشت و رفت از دست

نخواب صبح شده وقت قصه بافی نیست

چند تا رباعی دیگه

باسمه تعالی

سلام . این هم چند تا رباعی با حال و هوا های متفاوت


 

در عصر جنون سرعت و بعد زمان

در دوره ی ارتباط از نوع کلان

نزدیک تر از خودت ندیدیم آقا

لطفا به خودت سلام ما را برسان

 

خوابیده به گهواره ی ابریشم ابر

لالایی او ترانه ی نم نم ابر

شش ماهه که بود بار خود را بست و

بر دست پدر نشست و شد همدم ابر

 

روزی که دلم پر شود اندک اندک

آن روز مرا می شکنی تو بی شک

می خندی و می کنی فراموش مرا

این است تمام سرنوشت قلک

 

آن همهمه ها ، سرسره ها ، فرفره ها

ماندند همه آن طرف پنجره ها

این سمت کنار حسرت کودکیم

من مانده ام و تمام این خاطره ها

 

این درد سر ندارم و دارم ها

این استرس و غصه ی نان فردا

این ها همه مال تو به من بر گردان

یک ساعت تفریح دبستانم را

 

تابوت شکسته ای که نامش بدن است

روحی که تمام خاطراتش کفن است

مجموعه ای از حسرت و ناکامی و یاس

این چینی بند خورده هم قلب من است

یکم ذی حجه

باسمه تعالی

در عرش خدا آمد و رفتی بر پاست

امروز چقدر باغ جنت زیباست

از شادی پیغمبرمان معلوم است

مهمانی پیوند علی و زهراست


و سه تا رباعی دیگه

تا پست چی محله مان در زد و رفت

مادر وسط حیاط بر سر زد و رفت

آن سوی کبوتری به شوق خورشید

با بال و پر شکسته پرپر زد و رفت


آنقدر به فکر راحتی مایی

انگار که فارغ از غم دنیایی

هر بار به مهمانی تو می آیم

من فاتحه میخوانم و تو لالایی


انگار غزل در آسمان می گویند

اسرار مگو به این و آن می گویند

عطر نفس باد صبا می آید

بیدار شو دارند اذان می گویند