عشق در مترو

 

عشق در مترو

باز مشکل به کار من افتاد

عشق در کوله بار من افتاد

در فشار و شلوغی مترو

آمدی و فشار من افتاد

آمدی دستهای من شُل شد

باز ظرف ناهار من افتاد

تا گل روی تو نمایان شد

گل و گلبرگ و خار من افتاد

خواستم از تو شعر بنویسم

کاغذ  آ ، چاهار من افتاد

پیش گیتار برقی ات ای عشق

سیم های سه تار من افتاد

به سر من نخورد سیب ولی

یک گلابی کنار من افتاد

پای من را یکی لگد کرد و

یک نفر شد سوار من افتاد

من حواسم ولی فقط به تو بود

دست تو اختیار من افتاد

ساعت دیدن تو یادم نیست

چون دقیقه شمار من افتاد

تو زمان را دو نیم می کردی

نصف نصف النهار من افتاد

یک نفر داد زد که هل ندهید

کیف پول و دلار من افتاد

آن یکی گفت دیپلمم آقا

دیپلم افتخار من افتاد

یک نفر گفت: اشغری دیدی

آخر این ژهرمار من افتاد

وسط این شلوغی و بلوا

کلمات قصار من افتاد

سر خود را دوباره چرخاندم

گردشی در مدار من افتاد

هر چه چشمم برای دیدن تو

به یمین و یثار من افتاد

تو نبودی و زیر پا چون سنگ

این دل بی قرار من افتاد

بار کج می رسد به منزل خود

صاف شد تا که بار من افتاد

پس به دباغ خانه ات ای غم

مثل هرشب  گذار من افتاد

عمل زیبایی

در میان جنگلی خیلی بزرگ

خانه ی شیر و پلنگ و خرس و گرگ

هر کسی مشغول کار خویش و بود

فکر هر کس کار و بار خویش بود

روزی اما فیل ما هنگام کار

با دماغش جا به جا می کرد بار

خواست بردارد کمی الوار را

کرد با خرطوم خود این کار را

ناگهان خرطومش از جا کنده شد

فیل از این کار خود شرمنده شد

اتفاقا رد شد از آنجا کلاغ

گفت قار و قار پس کو آن دماغ

فیل فوری کرد خود را جمع و جور

گفت  : من انداختم آن را به دور

چون دماغم بود قدری مبتذل

من برای خوشگلی کردم عمل

دوست دارم صورت چون ماه را

این دماغ تازه و کوتاه را

الغرض با قار قار آن کلاغ

پخش شد اخبار داغ آن دماغ

صبح روز بعد وقتی آفتاب

سر زد و برخواست فیل ما زخواب

دید حیوانات جنگل پشت در

صف کشیده ، شیر و ببر و گوره خر

وقت از فیل محل می خواستند

اکثرا وقت عمل می خواستند

فیل هم ناچار شد مشغول کار

مشتری ها یک به یک در انتظار

کند از جا گوش یک خرگوش را

بعد از آن هم کند دم موش را

فیل ما بی هیچ خونریزی و درد

گردن زرافه را کوتاه کرد

پوزه ی میمون شبیه مار شد

ببر خود را رنگ زد کفتار شد

بود یک جراحی خیلی خفن

چال رو گونه های کرگدن

راه راه گوره خر شد ناپدید

پوست تمساح را قدری کشید

از لب پف کرده جنگل گشت پر

چون که الگو  بود لبهای شتر

اسب آبی آن شکم را آب کرد

هیکلش را مثل یک سنجاب کرد

در تن طاووس دیگر پر نبود

هیچ کس شکل خودش دیگر نبود

با گمان اینکه زیبا می شدند

کم کمک شکل هیولا می شدند

قصه ی ما که به اینجایش رسید

ناگهان از خواب فیل ما پرید

گفت پس در خواب بود این ماجرا

هست در صورت دماغ ما به جا

شکر حیوانات ما اهل دلند

دوستانم توی جنگل عاقلند

از عمل کردن پریشان نیستم

ای خدا شکرت که انسان نیستم !

 

مهدی مردانی

 

 

شعر طنز کرونایی

خان هشتم

کنون رزم ویروس و رستم شنو

دگر ها شنیدستی این هم شنو

خبر آمد از روی دیوار چین

بیامد کرونا به ایران زمین

همان دیو بد ذات اهریمنی

که با زندگی داشت خود دشمنی

خبر تا که بر گوش رستم رسید

به جان تهمتن بسی غم رسید

بگفتا که ای ایزد چاره ساز

کجا آمد این تازه ویروس باز

در اینجا مگر دیو کم داشتیم ؟

که از چین یکی تازه بر داشتیم ؟

گرانی ، تورم ، دلار و طلا

چگونه به این هم شوم  مبتلا

مبادا به  ویروسشان تن دهیم

به یکباره خود را کشتن دهیم

پس از شستن ظرف با پیش بند

غمین شد دل آن یل ارجمند

کمی قند را خرد با تیشه کرد

تهمتن در این باره اندیشه کرد

بگفتا  بباید که بی کینه بود

ولی مدتی در قرنطینه بود

به گیو به گودرز پیغام داد

و استیکر بوسه و جام داد:

مرا زین سخن گر چه خون در دل است 

ولی بعد از این  پارتی کنسل است

کنون باید از جمع دوری کنیم

همه توی خانه صبوری کنیم

کرونا ز اکوان بسی بدتر است

هزاران هیولا در او اندر است

چو ویروس ما منشاش قم بود

گمانم که این خان هشتم بود

نه شمشیر بران سزاوار اوست 

نه گرز گران چاره کار اوست

بد اندیش و خونریز و اهریمن است

که این فسقلی همچو رویین تن است

به الکل همی دست ها تر کنید

به جای زره ماسک بر سر کنید

مبادا به حق کسی بد کنیم

که ما دیده بوسی نباید کنیم

مبادا که ما رخش را زین کنیم

همی میل گیلان و قزوین کنیم

شنیدم که کاووس خام و جوان

سفر کرده دی شب به مازندران

بگفته :که من می زنم  تن به آب

به همراه خود برده جوجه کباب

به ناگاه تهمینه فریاد کرد

که کم چت بکن گوشی ات باد کرد

تهمتن بلرزید چون برگ بید

و فوری به زیر پتویش خزید !

 

مهدی مردانی

کتاب پشت سر پاییز نشر کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان

این هم کتاب پایین پای ابیات که توسط نشر جمهوری به چاپ رسید

کتاب مرگ قلابی ماهی ها که توسط نشر سوره مهر چاپ شده است

*قصیده ای به نام آپارتمان

شناسنامه ی من

اولین آجریست که زمین را بوسید

شعری شدم برای بی سرپناهی

که با سنگ و آهن و سیمان

بیت بیت قد کشیدم

بعضی خانه ها یک بیتند

من اما

قصیده ای هستم به نام آپارتمان

شعری که هر کلمه اش

بوی دست کارگری را

به  یاد دارد !

 

 

 

این همه یک شعر از داخل کتاب

بعد از مدتها سلام چند شعر بخوانید از کتاب دلتنگی های یک آپارتمان که توسط کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان چاپ شده بود  این کتاب مجموعه شعر نوجوان است و در فهرست لاک پشت پرنده با کسب سه نشان لاک پشت قرار گرفت