هیاهوی گمان...

چقدر روزمرگی بد شده!!

آدم توی هیاهوی زندگی گاهی نیاز به تلنگر یا گوشزد داره که بفهمه داره مسیر رو اشتباه میره،

امروز داشتم قرآن می‌خوندم رسیدم به آیه 12 سوره حجرات که چقدر زیبا می‌فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده‌اید، از بسیاری از گمان‌ها بپرهیزید که برخی از گمان‌ها گناه‌ است!»  

همه شاید این آیه رو بلد باشن اما همیشه یادمون میره، توی زندگی‌ها که نگاه می‌کنی همه‌اش شده گمان و ظن بد به این و اون!!

اما متأسفانه این نوع گمان‌ها نه تنها توی مردم عادی کوچه و بازار هست خصوصاً خانم‌ها!! بلکه به طرز بسیار بدی توی مسئولان دولتی و غیردولتی دیده میشه، یه جورایی افتضاحه، مصداقاشم که دیگه خودتون هر روز می‌بینید...

حالا اینا به کنار اون نکته بسیار بسیار جالبی که من از این آیه زیبا برداشت می‌کنم اینه که خداوند میگه از بسیاری سوءظن‌ها دوری کنید که بعضی از اونا گناهه!! به نظرم خدا داره میگه آی آدم! اگر گمانی که درباره یه چیزی میزنی گناه هم نباشه، بازم کار اشتباهیه و درست نیست و نباید گمان بد کنی...

همینه که اشرف مخلوقات هم می‌گه صدتا گمان خوب بزن، یه گمان بد....

نظر شما چیه؟؟؟

برای او فرقی ندارد...

برای او فرقی ندارد...

فرقی نمیکنه کی باشه آخرش همه رو میبره از این دنیای خاک...

توی این چند روز اخیر که خبر مرگ فوت چند نفر از نامداران توی شغل و لباسشون به گوشم رسید برای هر کدومش یه احساسی داشتم...

 

 

یکی که ایرانی نیست اما صداش تا ابد ماندگار خواهد بود، استاد "ابوالعینین شعیشع"، قاری بزرگ جهان اسلام از کشور مصر که در سن 90 سالگی بعد از حدود 85 سال نشست و برخواست با قرآن کریم دار فانی را وداع گفت.

یکی از اون‌ها که همکار پیشکسوت و عزیزمون "مرحوم گلشنی" بود که خبر رفتنش شوکه‌ام کرد و اون چیزی که جالب بود واسه من و سایر دوستان عرصه رسانه نوع مرگش بود که چقدر راحت به دیدار حق رفت.

دیگری یک ورزشکار دوست‌داشتنی و با اخلاق که ناجوانمردانه به قتل رسید؛ "روح‌الله داداشی"، قهرمان مسابقات مردان آهنین و نفر اول مسابقات قویترین مردان جهان.

و "حجت‌الاسلام مهندسی" کارشناس برنامه سمت خدای شبکه سه که به صورت ناگهانی خبر فوتش پخش شد.

اصل قضیه اینه که میخام بگم چقدر و چقدر مرگ به آدم نزدیکه معلوم نیست من نوعی فردا باشم یا نباشم..

این چهار مرحوم هر کدوم توی شغل، توی لباس، توی سن و توی فرهنگ اختلافشون زمین تا آسمون بود اما تو یه چی مشترک شدن؛ مرگ...

حس می‌کنم بیش از گذشته بهم نزدیکه این مرگ...!!

 

 

گوره بابای انتقاد!!!

بیا، بنویس، ننویس!!!

مسخره‌اس، خنده‌داره، مضحکه واقعاً دیگه شورشو درآوردند...

یه زمانی، یه کسایی ادعا داشتن که ما نماد انتقادیم! یا درست‌ترش نماد انتقادپذیری هستیم!!!

بعضیا می‌گفتن اول از همه منو نقد کنید، شایدم راست می‌‌گفتن بندگان خدا ولی خوب هرچی پیش میریم بدتر میشه.

اما اصلاً بحث من، ربطی به انتقاد نداره، گوره بابای انتقاد!!! دیگه عادت کردیم انتقاد کردن یعنی فحش ناموسی دادن به برخی از مسئولان نسبتاً محترم، عادت کردیم اگه یه کوچولو انتقاد کنیم عوض اینکه پاسخ منطقی بشنویم، متهم بشیم به لائیک بودنو و ضد نظام و حتی گاهی ضد ولایت فقیه!!

واسم جالبه طرف نمیدونه ولایت فقیه یعنی چی، حتی اگرم بدونه یکی از حرف‌های رهبری رو حتی گوش هم نمیده بعد جایی که منافعش در میون باشه خودشو پشت سر رهبری قایم می‌کنه که آقا تو الان با این حرفت شدی ضد ولایت فقیه؛ گویا اوشون ولی فقیهند یا جانشینشون یا چیزی مثله اون...

بحث اصلی فارغ از این ماجراهای تلخ و مسخره نقد، به وجود اومده

جدیداً یک اپیدمی دامن‌گیر مسئولان شده که نه تنها اصلاً کاری به نقد ندارن، به گفته‌های خودشونم اشکال میگیرن!!!

نمیدونم شاید همیشه این موضوع بوده ولی باور کنید جدیداً خیلی بیشتر شده، روزی نیست که یه آدم .... تو یه جلسه‌ای حرفی نزنه بعدش که رسانه‌ها صحبتاشونو (بخوانید اراجیفشون) منعکس کردن زنگ نزنه و بگه آقا چرا این خبرو زدی!!!، نه اصلاً تو به چه حقی این حرفمو تیتر کردی؟ امنیت کشور به خطر افتاد!!! من نگفتم که رسانه‌ای بشه (حتی اگه تو نشست خبری باشه!!)، از رو سایت برش‌دار، تو روزنامه زدی جوابیه می‌‌دم!!!

نمی‌دونم شاید این اراجیف گفتن بر می‌گرده به پشت تریبون و جوی که فضا و یا مستمعین به یارو می‌دن!!! به هر حال "مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد"

البته الان ذوق نیستا، همش جوه، جو، جو و باز هم جو

آخه پدر بیامرز یا حرف نزن یا اگه میزنی مثله مرد رو حرفت وایسا و در ضمن به تو هیچ ربطی نداره که دیگه خبرنگار کدوم درفشانی‌هاتو تیتر می‌کنه!!

درسته که میگن "جز راست نباید گفت، هر راست نشاید گفت" ولی بابا تو که میری پشت تریبون جو نگیردت جمعیتو ببینی یا هل کنی بعدش هرچی "راست" می‌دونی رو کنی و بگی که.

باید یاد بگیری و تو ذهنت باشه که "همیشه پای یک خبرنگار تو این جلسات شما در میان است".!!!

باید یادت باشه که خبرنگار مهم‌ترین رسالتش حفظ صداقته و اینکه بدون تعلق به جایی بتونه آزادانه هر مطلبی که شما در سخنرانی گفته رو تیتر کنه، مگه خبرنگار میاد به تو بگه این نامه رو ننویس یا اینطوری بنویس که تو به خودت جسارت میدی میگی چرا اینو تیتر کردی؟.

البته خیلی اتفاق می‌افته فرد سخنران باشعور تو جلسه می‌گه آقا این حرفا دیگه رسانه‌ای نیست، از خبرنگاران محترم خواهشمندم این قسمت مطالبو که میگم پوشش ندن،‌ این باز حرفیه، اما نه اینکه جلسه تموم بشه، ‌بعد خبرنگار خبرشو کار بکنه، بعد تازه طرف زنگ بزنه و صد نفرو واسطه کنه که آقا این خبرو برش‌دار یا تیترشو عوض کن... مگه ما وام‌دار شماییم؟ مگه خود.... این حرفو نزدی؟

مسئولی که روی حرف خودش ایستادگی نکنه از نظر من و خیلیای دیگه!! به درد لای جرز می‌خوره!

البته دوتا نکته باید بگم که اولاً جمعی از مسئولان هستند که واقعاً رسانه‌ای عمل می‌کنن و شعورشو دارن جلوی خبرنگارا هر حرفیو (حرف راستا البته، دروغ که دیگه بماند!!!) نزنن.

بعدم اینکه خود خبرنگارا هم باید حواسشون جمع باشه که بعضیا دیگه دوبله "خ" تشریف دارن و چیزایی رو میگن که واقعاً به ضرر مردم یا نظامه، هرچند راست باشه و مصداق بارز و اشد "هر راست نشاید گفت" باشه؛ خبرنگارا باید مصلحت‌اندیش باشند و این چیزا رو انعکاس ندن و یادشون باشه که اعتدال خیلی چیز مهمیه...

اما سر بحث با مسئولایی که فکر می‌کنن پخی! هستن و حرفشون خیلی در رو داره و چون فلان تیتر ازشون کار شده حالا مملکت بهم میریزه میره رو هوا، باید بهشون گفت: خودتونید رجال! منافعتون بهم میریزه‌، شغلتون به خطر می‌افته نه کشور!!!

پیشنهاد 1: آقایون تو کار خبرنگارا دخالت نکنن و سعی کنن اراجیفی بگن که یه وقت به جیبشون ضرر نزنه!!!

پیشنهاد 2: جوگیر نشو برادر پشت تریبون!!!!!

کمالش در کلامم نمی‌گنجد...

این بار این را برای تو می‌نویسم...

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم/ وز هرچه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم

عدالت شاید امروز برای ما مهم‌ترین و بزرگترین ویژگی شخصیت علی (علیه‌السلام) باشد، اما همانطور که بزرگان گفته‌اند امیرالمومنین (علیه‌السلام) انسان کامل بود.

نباید گفت به فرض مثال ایشان در شجاعت،سخاوت، بزرگی، حسن خلق، عدالت و و و و به درجات نهایی رسیده بود بلکه امام در تمام مراحل رشد یک انسان کامل بود؛ کمال جسم و کمال روح...

علی (ع) را خدا نمی‌دانم اما خدا را با او شناخته‌ام و به جد از چیزهایی که دیده‌ام و شنیده‌ام و خوانده‌ام هم والاتر است؛

به راستی کمال وجودش در کلام احدی نمی گنجد...

ظهورت مبارک ای کاملترین و دوست‌ داشتنی‌ترین انسان تاریخ برای من!

روز پدر هم همچنین؛ به ویژه به بهترین دوستم مبارک؛ دستت را می‌بوسم پدر...

اول ارديبهشت...

اول ارديبهشت ماه جلالي                  بلبل شوريده بر منابر قضبان

از گل سرخ بر نم اوفتاده لآلي              همچو عرق بر عذار شاهد غضبان

روحت شاد و روزت گرامي باد بزرگ مرد ادب، سخن و شعر ايران زمين   

فقر یعنی این!!!

مطلبی نمکین و جالب واسم میل (ایمیل!) شده بود، دیدم خالی از لطف نیست بزارمش رو وبلاگ، به هر حال دوستان هم فیضی ببرند.!!

من که ایمیل همه رو ندارم واسشون بفرستم!

اینطوری بهتره، نه؟!

اصلا نیاز به شرح نداره:

*‌ فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛ 

*‌ فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛   

*‌ فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میزاری از شام دیشب و فردا شب خانواده‌ات بهتر باشه؛   

*‌ فقر اینه که از "بابک" و "افشین" و "سیاوش" و "مولوی" و "رودکی" و "خیام" و "سعدی" و "ابن سینا" و و و ... چیزی جز اسم ندونی اما ماجراهای آنجلینا جولی و برادپیت و سیر تحولی بریتنی اسپرز رو پیگیری کنی؛

*‌ فقر اینه که وقتی با زنت میری بیرون مدام بهش گوشزد کنی که موها و گردنشو بپوشونه، وقتی تنها میری بیرون جلو پای زن یکی دیگه ترمز بزنی!

*‌ فقر اینه که وقتی کسی ازت میپرسه در ۳ ماه اخیر چند تا کتاب خوندی برای پاسخ دادن نیازی به شمارش نداشته باشی؛ 

*‌ فقر اینه که فاصله لباس خریدن‌هات از فاصله مسواک خریدن‌هات کمتر باشه؛ 

*‌ فقر اینه که کلی پول بدی و یک عینک دیور تقلبی بخری اما فلان کتاب معروف رو نمیخری تا فایل پی.دی.اف ش رو مجانی گیر بیاری؛ 

*‌ فقر اینه که توی خیابون آشغال بریزی و از تمیزی خیابونهای اروپا تعریف کنی؛   

*‌ فقر اینه که ماشین ۴۰ میلیون تومانی سوار بشی و قوانین رانندگی رو رعایت نکنی؛ 

*‌ فقر اینه که بری تو خیابون و شعار بدی که دموکراسی می خوای، تو خونه بچهات جرات نکنه از ترست بهت بگه که بر حسب اتفاق قاب عکس مورد علاقهات رو شکسته؛

*‌ فقر اینه که ورزش نکنی و به جاش برای تناسب اندام از غذا نخوردن و جراحیزیبایی و دارو کمک بگیری؛ 

*‌ فقر اینه که در اوقات فراغتت به جای سوزاندن چربیهای بدنت بنزین بسوزانی؛

*‌ فقر اینه که با کامپیوتر کاری جز ایمیل چک کردن و چت کردن و موزیک گوش دادننداشته باشی؛

*‌ فقر اینه که کتابخانه خونه‌ات کوچکتر از یخچالت (یخچال‌هایت) باشه.

 

یادش بخیر...

یادش بخیر؛ چه دورانی داشتیم، محمد اینا که همسایمون بودن یه سگ داشتن که بدجوری پاچه میگرفت! یه روز طبق معمول منتظر محمد بودم تا با هم بریم مدرسه که یهو ناغافل سر و کله آقا سگه پیدا شد...

هیچ وقت اون ترسی که سرتاسر وجودمو گرفت یادم نمیره، چه شانسی آوردم که یه لقمه نون و پنیر بود، نامرد همه رو ازم گرفت یعنی هی دُم می‌زد منم از ترس همه رو دادم خورد بعدم راهشو گرفتو رفت.... بچه بودم؛کلاس اول دبستان!!

یادش بخیر؛ همیشه سر زانوی شلوارامون پاره بود از بس که با محمد لاستیک بازی می‌کردیم و می‌خوردیم زمین؛ به وفور!!! انصافا توی روندن لاستیک موتور با یه تیکه چوب 20 سانتی تبحر خاصی داشتیم!!!

یادش بخیر؛ دیگه هیچ نوع میوه‌ای رو درخت میوه‌های همسایه‌ها باقی نذاشته بودیم، از پرتقال گرفته تا درخت "به" حاج غلامی که معروف بود، کسی یه میوه از درختش کم می‌شد دو ساعت بعدش در خونمون بود؛ شده بودیم گاو پیشانی سفید بس که از درخت میوه های همسایه ها میخوردیم.!

یادش بخیر؛ تو راه مدرسه محمد اون فامیلشونو که عکاس بود دیدو اونم گفت وایسید یه عکس ازتون بگیرم منم فکر کردم که دروغ میگه و الکی دوربینو به سمته ما گرفته!! اما حالا اون عکس یکی از بهترین عکس‌ها و خاطره‌انگیزترین چیزهایی که دارم.

یادش بخیر؛ سر کلاس که میرفتیم تعداد نیمکتا کم بود بعد هر میزی سه نفر می‌نشستیم، موقع امتحان که می‌شد نوبتی یکی از سه نفر میرفت پایین رو زمین می‌نشست.

یادش بخیر؛ اون دوتایی که رو نیمکت واسه امتحان می‌نشستن بین خودشون یه کیف میزاشتن که به اصطلاح از رو دست هم نبینن اما من و محمد کوله پشتی نازکیو میزاشتیم که انگار چهارتا کاغذه همیشم نمراتمون کپی هم میشد!!!

یادش بخیر؛ وقتی داشتیم واسه همیشه میومدیم حس عجیبی داشتم، یهو محمد مثه اینکه خیلی جوگیر شده بود اومد بغلم کرد و گفت: امین، یعنی دیگه من و تو هیچ وقت همدیگه‌ رو نمی‌بینیم!! یادمه تا نیم ساعت همه میخندیدن!!

محله قدیمم

یادش بخیر؛ تماشای لودر و بولدوزری که میومدن تو رودخونه تا خاک‌برداری کنن و جلوی تخریب باغهای مردمو توسط سیل بگیرن، یکی از تفریحات مورد علاقه و مستمر ما بود.

یادش بخیر؛ همیشه بعد از پخش سریال جنگجویان کوهستان جوگیر می‌شدیم میومدیم تو کوچه و با هم مبارزه می‌کردیم!!! تازه سر اینکه کی لین‌چان باشه دعوا بود!!

یادش بخیر؛ چهارشنبه سوری که می‌شد، سرتاسر جاده خاکی، چندتا آتیش پشت سر هم درست می‌کردیم و انقد از روش می‌پریدیم تا آتیشه می‌شد خاکستر!!

 و یادش بخیر و بخیر و .....

نمیدونم چرا دلم یهو واسه اون موقع‌ها تنگ شد انگار دلم میخاد بازم بچه بشم توی اون بهشت با محمد برم دنبال لاستیک بازی!!

دلم اندکی نه؛ خیلی برای اون موقع‌ها و محمد تنگ شده!

دارم به این فکر میکنم که آیا چند سال دیگه هم دلم برای حالا تنگ میشه یا نه؟

امیدوارم اگه دلم تنگ شد واسه حالا، همونجور که دوست دارم به بچگیام برگردم دوست داشته باشم که به این دوران هم برگردم نه اینکه...

 

عجب جلساتی میرویم ما!!

حاشیه نگاری زیر از جلسه شورای اداری استان اصفهان برای .... نوشته بودم که متاسفانه به دلیل گذشت زمان کار نشد!! در واقع کارش نکردن پایتخت‌نشین‌ها

گفتم برای اینکه یه پوزخندی بهشون زده باشم  و روشونو کم کنم میزارم رو وبلاگم.!! والا کی به کیه  

از التيماتوم استاندار تا درگيري لفظي کامران و قادريان!!

شوراي اداري اين استان که پنج‌شنبه شب در سالن تازه تاسيس مجتمع شيخ‌بهايي واقع در کيلومتر 20 جاده اصفهان – نجف‌آباد برگزار شد، با حواشي جالبي همراه بود.

ابتدا آيين افتتاح دو سالن آمفي‌تئاتر و ورزشي مجتمع که توسط کميته امداد امام خميني(ره) احداث شده است با حضور نماينده ولي فقيه در استان و استاندار راس ساعت 15.15 دقيقه و با 15 دقيقه تاخير آغاز شد و سپس حاضران در محوطه مجتمع، وارد سالن شهيد آويني شدند تا جلسه آغاز شود.

عکسها از وحید گل پرور

ادامه نوشته

برداشت‌ها...

شاید واسه همه پیش اومده باشه که وقتی حرفی میزنن یا کاری میکنن هر کسی برداشت خودشو از اون حرف یا عمل داره

مثالاشم فراوانه و تو شهری مثه اصفهانم که دیگه بماند، میبندن بهت در حد تیم ملی یا یه چیزه بالاتر مثلا لا لیگا (لیگ فوتبال اسپانیا!!)

مثلا تورو با یکی از همکارای جنس مخالفت میبینن و ... دیگه بماند آقا چه چیزها که پشت سرت نمیبندن و نمیگن؛ حتی اگه فقط لحظاتی رو با اون همکار محترم یه مسیر کوتاهی رو طی کرده باشی میبیننتو دیگه دیگه...

یا مثلا با یکی از همکارات داری شوخی میکنی یا یه حرفی میزنی طرف دورترین و غیر منطقی‌ترین چیزی که به ذهنش میرسه رو از گفته‌ات برداشت میکنه و میگه خیلی حرفت زشت بود آقای فلانی، خجالت بکش!!!

راستش من که عادت دارم به این برداشت‌ها!!

غرض گله و شکایت از این وضع نبود، شوخی بود و خنده‌ای دور همی.!!

نمیدونم شاید اون کسی که داره چیزی رو میگه انقد درست و درمون باید حرف بزنه که کسی برداشت غیر از منظور خود متکلم رو نکنه.!!

خدا رو شکر عادت دارم به اینکه برداشت شخصی از مطلب کسی نکنم که منفی باشه و اگرم برداشتی بوده برداشته مثبت بوده.

همین

فقط چند کلمه...

توی این بیش از یک ماهه که اتفاقات و عجیب و غریب افتاد هیچ وقت دوست نداشتم بازم تو متن حاشیه باشم.

خودمو سعی کردم بکشم کنار اما ما رو به عنوان یکی از سران فتنه نام بردند برخی دوستان!

تیکه و متلک که به مراتب مثه گلوله نثارم کردن، بعضیا که ازشون سر زونی انتظار نداشتم.

خدا رو شکر میکنم تو زندگیم هر غلطی(کار اشتباه)!! کردم و هر اخلاقه کوفتی که داشتم و دارم، دو تا اخلاق خوب داشتم که هیچ وقته هیچ وقت حسود نبودم و هیچ موقع هم کینه به دل نگرفتم؛ از کسی، از دوستی و ...

دوستی میگفت یه گوشت در باشه یه گوشت دروازه، نمیدونم شاید واقعا من اشتباه کردم، شاید باید بعضی چیزا رو که می‌شنیدم نشنیدم و بعضی چیزا رو که نباید میشنیدم، شنیدم.

وقتی بابابزرگمو که جاش تو زندگیم انصافا خالیه با اون همه تجربه و درسی که بهم یاد داده، داشتن به دامن خاک می‌سپردن به تنها چیزی که فکر میکردم این بود که وای که چقدر این دنیا بی ارزشه؛

اونقدر بی ارزش که حتی به ناراحتی چند لحظه‌ای یه بچه هم نمی‌ارزه.

شاید اون روز بود که تازه فهمیدم که چرا علی(ع)، این دنیا و حب و مقام تو این دنیا واسش از آب بینی یه بز هم کمتره.

راستی خدمت اون دوستی که نظر گذاشته بود و مطلب نوشته بود بلند بخون برای همه تا بفهمن که ما چه جمعی داشتیم و چیکار میکردیم و ... بگم که خوندم؛ بلندم خوندم!!

انتها: لب باز نکردم به خروشی و فغانی       من محرم راز دل پنهانی خویشم