به وقت دلتنگی...

دلتنگ که باشی، با یک مرور ساده هم به هم میریزی؛ با عکس‌های قدیمی؛ با خاطرات ... با یادداشت‌هایی که اگر خودت هم آنها را ببینی،  باور نمی‌کنی روزی خودت آنها را نوشته باشی!

 

دلتنگ که باشی، پناه می‌بری به صفحه قدیمی فیس بوک، به وبلاگ قدیمی... به روزهای تلخ و شیرین گذشته... دلتنگ که باشی، یادت می‌رود چقدر تلخ بود آن روزها... خوب به یاد می‌آوری روزهای شیرین گذشته را...

 

به وقت دلتنگی...

8.1.1399

ساعت 22:07

 

پ.ن: کاش بلاگفا هیچ وقت تصمیم به بستن این سرویس دوست داشتنی نکند...

و اما بعد .....

و اما بعد ..... در باب لیاقت انسان ها حرف ها خواهم گفت.....

گذشته ای که ول کن ماجرا نیست

شنیده‌ای؟

وقتی در گذشته گیر می‌کنی؟

وقتی که یک باره، غرق مشغله‌ها می‌شوی؛ در یک سنی می‌مانی، و سال‌ها بعد... هر کاری می‌کنی نمی‌توانی از آن دل بکنی؟؟؟

 

داستان من و این وبلاگ هم، همین است... وارد مدیریتش که می‌شوم، نفسم می‌گیرد... چه باور کنی چه نه، داستان همین است... یک وبلاگ ده ساله که به اندازه عمر من، خاطره برایم زنده می‌کند.... فقط خدا کند که این وبلاگ بیچاره، خدایی نکرده طوری نشود... وگرنه من دلتنگ، دیگر وقتی، جایی ندارم، کاری ندارم و حوصله‌ای ندارم، نمی‌توانم هیچ کجا، چئد دقیقه‌ای خلوت کنم و .... به یاد گذشته‌ها، گذشته‌های دور از نظر ذهنی اما خیلی خیلی نزدیک از نظر حسی، چند لحظه‌ای، عمر بگذارنم....

 

 

پ.ن: کاش می‌شد برگشت به روزهایی که زندگیم شده بود آپدیت کردن این وبلاگ و قند توی دلم آب می‌شد وقتی واردش می‌شدم.... کاش...

؟!!!!!!!!!!

باز میشه اینجا نوشت یعنی؟