چه خوش گفت ظریف...

ﭼﻪ ﺧﻮﺵ ﮔﻔﺖ ﻇﺮﯾﻒ ﺑﻪ ﺟﻤﻌﯽ ﺍﻓﺮﺍﻁ ﺧﺲ

ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﻠﺖ ﺩﻻﻭﺭﯾﻢ ﻧﻪ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ


ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﻪ ﺟﺎﯼ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯽ

ﻫﻤﻪ ﻧﺮﻡ ﻭ ﻟﻄﯿﻒ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻫﻤﭽﻮ ﺷﺎﻣﭙﻮﯼ ﺑﺲ


ﻫﻤﻪ ﺷﺪﻧﺪ ﺩﺷﻤﻦ ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺖ ﺑﺰﺭﮒ

ﺍﺯ ﺑﯽ ﻟﯿﺎﻗﺘﯽ ﻣﺸﺘﯽ ﺁﺩﻡ ﻧﺤﺲ


ﮐﺴﯽ ﻧﺒﻮﺩ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ ﺍﺧﺘﻼﺱ ﻭ ﺭﮐﻮﺩ

ﺯﺑﺎﻥ ﺩﺭﺍﺯ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺟﻤﻊ ﺍﻧﺪﮎ ﺩﺭﺍﺯ ﺩﺱ


ﺣﺎﻻ ﮔﺬﺷﺖ ﻭ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﺗﺪﺑﯿﺮ

ﺍﺯ ﻗﻠﺐ ﻃﻮﻓﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻨﺶ ﺧﺎﺭ ﻭ ﺧﺲ


ﺁﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺍﺯ ﺳﺎﮐﺘﯿﻦ ﺑﻮﺩﻧﺪ

ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﺎﻥ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﻤﯽ ﮔﯿﺮﻧﺪ ﺩﺭﺱ


ﺍﯾﻦ ﻋﺪﻩ ﮐﻪ ﺯ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﻫﺎ ﮐﺎﺭ ﻭ ﮐﺎﺳﺒﯽ ﮐﺮﺩﻧﺪ

ﻫﻤﭽﻮ ﻋﻠﻒ ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﻫﺮﺱ


ﺗﻮ ﮐﻪ ﺗﺤﺮﯾﻢ ﺭﺍ ﮐﺎﻏﺬﭘﺎﺭﻩ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﺪﯼ

ﭼﻪ ﺷﺪﻩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﮐﺎﻏﺬ ﺗﻮﺍﻓﻖ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﻟﻬﺮﻩ ﻭ ﺗﺮﺱ


ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻪ ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ ﺍﯾﻦ ﻣﻠﺘﻨﺪ ﻭ ﻧﻪ ﺩﯾﻦ

ﺩﻟﻮﺍﭘﺲ ﺟﯿﺐ ﺧﻮﺩ ﺷﺪﻩ ﺍﻧﺪ ﺯ ﻃﻤﻊ ﻭ ﺣﺮﺹ


ﺍﺯ ﺗﻬﻤﺖ ﻭ ﺩﺭﻭﻍ ﻭ ﺍﻓﺘﺮﺍ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﻭﻟﯽ

ﮐﺴﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺑﮕﻮﯾﺪ ﻭﺭﺍﯼ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﺍﺑﺮﻭ ﻫﺲ


ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﯿﻢ ﮐﻪ ﻧﮑﻨﺪ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ ﺧﻮﺩ
ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﻢ ﺑﺒﻨﺪﻥ ﻭ ﺩﺳﺘﺒﻨﺪ ﺯﻧﻨﺪ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﺩﺱ

مذاکرات محرمانه... مذاکرات مجرمانه....

مذاکرات محرمانه
مذاکرات مجرمانه
فاصله بین این دو کلمه از لحاظ معنایی فقط یک نقطه است نقطه ای که به سیاسیون به اصطلاح اصولگرا از آن برای نقطه بازی سیاسی خود استفاده می کنند.
چندی است، برخی از افراد با افتخار اعلام می‌کنند که مذاکره با آمریکا در زمان دولت مطلوب آنان(احمدی نژاد) صورت گرفته ‌و این افتخار‌ (!) مذاکره با آمریکا، متعلق به آنان است و نه دولت جدید!
هرچند این افتخار‌ کردن آنان به مذاکره با آمریکا برای این افراد که مخالف مذاکره با آمریکا هستند، جای تعجب فراوان دارد، ‌نکته مهم‌تر آنکه آنان با افتخار بیشتر اعلام می‌کنند که در دوره قبل بوده که ایران توانسته‌ با آمریکا مذاکره کند؛ آن هم ‌محرمانه!
نکته‌ای اصلی در همین کلمه محرمانه بودن نهفته است. افرادی که امروز به مذاکرات محرمانه خود با آمریکا افتخار می‌کنند، افرادی هستند که اتفاقا مدعی‌اند نباید مذاکرات ایران و ۱+ ۵ محرمانه باشد! آنان مدت‌هاست تیم هسته‌ای را در فشار گذارده‌اند که چرا باید مذاکرات محرمانه برگزار شود، در حالی که اکنون با افتخار از محرمانه بودن مذاکرات، نه با ۱+ ۵ که با آمریکا سخن می‌گویند؛ مذاکراتی که افکار عمومی نه زمان و نه مکان آن را می‌دانست و تازه در حال افشا شدن است؟
بر این اساس، بحث این نیست که محرمانه ماندن یا ‌نماندن مذاکرات مطلوب است یا خیر، بلکه بحث اصلی این است که اگر محرمانه ماندن مذاکرات، آن هم با آمریکا، آن هم در یک کشور سومی، خوب و افتخار است، چرا و چگونه توافق ژنو که زمان و مکان آن معلوم است و حاصل آن هم مشخص و مکتوب؛ ‌به باور این عده مشکل‌زا شده است؟!
این عده که می‌گویند در آن دیدار محرمانه، آمریکا کتبا غنی‌سازی اورانیوم ایران را پذیرفته، چرا مدرکی دال بر درستی ادعاهای محرمانه خود ‌نمی‌آورند؟ چرا نوری بر تاریکخانه مدارک محرمانه خود برای مردم نمی‌اندازند، تا افکار عمومی بدانند آمریکایی‌ها چه را پذیرفته‌اند و در قبال آنچه خواسته‌اند؟
اگر هم محرمانه بودن افتخار است و مطلوب، ‌چرا این عده این همه تیم مذاکره‌کننده کنونی را تحت فشار ‌می‌‌گذارند و می‌خواهند اسرار مگویی را به آنان بگوید که خود به محرمانه بودن آن‌ و دور زدن افکار عمومی افتخار می‌کنند؟
یک روزنامه خارجی در زمان‌های نه چندان دور می‌نویسد: این رویه رجال ایران است که اگر خودشان موفق نشدند، ‌می‌کوشند که عقیده و ایده‌ای که خود نیز طرفدارش بودند، ‌شکست خورده و مدفون شود، گویی این رجال هنوز هم در ایران هستند!
این برخورد ناجوانمردانه افراطیون در قبال سیاست خارجه دولت ما را به یاد این شعر معروف می اندازد شعری که میگه:
ﻫﺮﮐﺠﺎ ﻣﺤﺮﻡ ﺷﺪﯼ ﭼﺸﻢ ﺍﺯ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺎﺯﺩﺍﺭ ﺍﯼ ﺑﺴﺎ ﻣﺤﺮﻡ ﮐﻪ ﺑﺎ
ﯾﮏ ﻧﻘﻄﻪ مجرم میشود...

حذف...

حذف...


بعضيا مدام تو بوق و كرنا مي كنند و ادعاي آزادي بيانشون ميشود كساني كه هشت سال بزرگترين خيانت ها رو در حق اين مردم و اين مملكت كردند.

كساني كه با دزدي ها و دست درازي هاشون به اموال بيت المال چهره خبيث و خيانتكارشون براي مردم مشخص شد.

كساني كه با شعار مردمي بودن هر چه خواستند و توانستند بر سر اين مردم آوردند.

و حال كه دورانشان تمام شده و به زباله دان تاريخ پيوسته اند باز هم در منجلاب فساد و خيانت هاي خود دست و پا مي زنند و اين ها مي خواهند با تحقير طرف مقابلشان حرف هاي بي پايه و اساسشان را به آنها تحميل كنند و اگر ديدند راه به جايي نمي برند آنها را "حذف" مي كنند....


صدا و سيما و بازي تاج و تخت...

باشروع تبليغات نامزدهاي رياست جمهوري، صدا و سيماي جمهوري اسلامي ايران نيز خود رابراي اين روزها آماده كرده و تاكنون هشت نامزد انتخابات رياست جمهوري با حضور درصدا و سيما و در قالب برنامه هاي مختلف به ارائه برنامه هاي خود پرداخته و مي پردازند.

دراين ميان انتقادات بسياري نيز نسبت به اين برنامه ها از سوي برخي از نامزدها انجامشده كه از اين ميان مي توان به سانسور صحبت هاي محسن رضايي در شبكه يك سيما وهمچنين قطع يكباره برنامه تبليغاتي محمدرضا عارف از شبكه جهاني جام جم اشاره كرد.

دراين ميان صدا و سيما با استفاده از تصاوير و افكت هاي گرافيكي به ساخت تيزرهاي مختلف از اين هشت نامزد اقدام كرده و تاكنون برخي از اين تيزرها نيز در بخش هاي مختلف خبري به روي آنتن رفته است.

دريكي از اين برنامه صدا و سيما از نامزدها براي حضور در بخش خبري 22:30 دعوت كرده و با حضور مجري از آنها سئوالاتي از برنامه هاي آنها براي رياست جمهوري پرسيده مي شود اين برنامه كه از شبكه دو به روي آنتن مي رود در بخشي از آن و قبل از شروع برنامه تصاويري از حضور نامزدها به صدا و سيما و حضور آنها در استوديو و يا به قول معروف پشت صحنه آن ارائه مي كند كه براي موسيقي اين برنامه در اقدامي جالب ازموسيقي تيتراژ سريال "Game of Thrones" "بازي تاج و تخت" محصول كشور ايالات متحده امريكا استفاده شده است.

البته اينكه صدا و سيما از موسيقي هاي تيتراژ سريال هاي خارجي استفاده مي كند چيز عجيبي نيست چون صدا و سيما در استفاده از اين موسيقي ها سابقه طولاني دارد كه نمونه آنرا مي توان در استفاده از موسيقي هاي سريال " فرار از زندان" و "دزدان درياي كارائيب" اشاره كرد اما چيري كه ما را در اين زمينه به تعجب واداشته اين است كه موضوع سريال " بازي تاج و تخت"  به نوعي به رقابت هاي انتخاباتي باز مي گردد چون كه اگر كه شما نيز اين سريال را ديده و داستان آن را دنبال كرده باشيد این سریال محصول شبکه HBOآمريكاست و ماجرای این سريال هم داستان نبرد هفت خانواده ی اشرافی برای بدست آوردن کنترل سرزمین اسطوره ای وستروس است که سه خانواده اصلی این نبرد استارک،لنیستر و باراتون هستند.

استفاده صدا و سيماي جمهوري اسلامي از موسيقي تيترا‍ژ اين سريال اينجا جالب مي شود كه درانتخابات رياست جمهوري ايران هم هشت نفر براي به دست آوردن صندلي رياست جمهوري يا همان " تاج و تخت" با هم رقابت مي كنند و اين موضوع اگر چه براي مخاطب، موضوعي عادي است اما براي اهالي سينما و كساني كه اين سريال را دنبال مي كنند هر موسيقي تداعي كننده يك موضوع در فيلم مي باشد و استفاده اين موسيقي توسط صدا و سيما براي برنامه هاي رياست جمهوري تداعي كننده اين است كه اين هشت نفر براي تصاحب "تاج و تخت" رياست جمهوري رقابت مي كنند.

كه البته مي توان اين اقدام صدا و سيما و استفاده از اين موسيقي براي برنامه هاي انتخاباتي نامزدها در صدا و سيما را تحسين كرد اما بايد به اين نكته هم توجه كرد كه معاونت موسيقي صدا و سيما بايستي در اين زمينه به خودكفايي برسد.

نسل سوخته

نسل سوخته

یه جوان خسته

 قلبی پر درد داشت

پر غصه و غم

دلی دلسرد  داشت

یه جوانی غمگین

مثل گل زود پژمرد

گوشه‌ای نشست و او

 زل زد و یکباره مُرد

توی آرزوهاش

 همه جور چیزی بود

حتی آرزوی عشق

زیر گنبد کبود

توی فکرش چیزی

آزارش می‌دادش

چون که حق او بود

ناله‌ای سر دادش

آبروش رو بردند

حقش رو هم خوردند

با هزار تهمت و انگ

به زندونش بردند

جوانی بود تنها

آرزویی داشتش

که توی رویاهاش

یک گلی می‌کاشتش

شده حتی یکبار

حلقه‌ تاجی می‌داشت

برای عشق  یار

بوسه‌ای او میگذاشت

حالا این جوان  دلسرد

واسه‌ی آخرین بار

نمی‌دید حلقه‌ی عشق

بلکه دید  حلقه دار

حالا این جوان خسته

چشم‌هاش رو دوباره بسته

شاید این حلقه‌ی عشق

 قلب نازش رو شکسته

شاید هم رسیده باز

آخر جاده عشق

شاید هم با مرگش

شده سرمشق عشق

یه جوان خسته

با دست‌های بسته

با لب‌های دوخته

شده نسل سوخته

 

دنیای قلم و قدم

دنیای قلم و قدم

یکروز قدم برداشتیم تا برویم به سوی روشنی

یکروز قلم برداشتیم تا روشنی را بنویسیم

یکروز قدم برداشتیم اما آهسته می‌رفتیم

یکروز که قلم برداشتیم سریع می‌نوشتیم تا جا نمانیم

یکروز قدم‌های ما در راه خیر برداشته می‌شد

یکروز هم قلم‌هایمان بن‌بستی بود در جاده خیر و نابودی

یکروز جا پای قدم‌های ما برای برخی چراغ راه بود

یکروز جای قلم‌های ما خط تیره‌ای می‌شد برای گمراهی

یکروز قدم می‌زدیم و با دیدن دنیای اطراف خود لذت می‌بردیم

یکروز هم قلم می‌زدیم تا دیگران از دنیای اطراف خود لذت ببرند

یکروز، دو روز، سه روز، چهار روز

تا کی قلم‌هایمان باید از قدم‌های کج بنویسد

تا به کی قدم‌هایمان باید در جاده‌های بی‌راهه برداشته شود

تا به کی باید بنشینیم تا کسی قدم اول را بردارد

تا به کی بایستی  قلم‌های ما اولین‌ها، برترین‌ها و بهنرین‌ها را بنگارد

اینجا قدم‌هایمان به درستی برداشته می‌شود اما قلم‌هایمان به دروغ

اینجا قدم‌ها با قلم برداشته می‌شوند

اینجا اگر قلمت تند باشد قدمی بزرگ برداشته‌ای برای رسیدن به هدف‌های کوچک

اینجا قلمت را می‌فروشی برای قدم‌هایی که خریداری نداشت

اینجا قلم را کج برداشتن و قدم را کج گذاشتن  

نتیجه‌اش نابودیست

اینجا دنیای قلم و قدم است

 

 

 

نان و جان

نان و جان

نان من

جان من

پخته درمان من

سوخته ایمان من

نانوا می‌زند

به تنورش جان من

جان من شد خمیر

نان من شد فطیر

زندگیم خشک شد

غصه خورد

گشته سیر

نانوا به جانم

می‌زند جوش شیرین

درد فرهاد من

گشته سرود دیرین

این تن گندمگون

آسیاب می‌شود

آرد شود

با آب شود

خمیر و بی‌تاب شود

به آتش یک تنور

پخته چون نان شود

نان شود

جان شود

دارو و درمان شود

از خطر سوختنش

اوست که در امان شود

نانوا می‌پزد

نان من برشته

جان من سرشته

نان و جان با هم‌اند

به هیزم و یک تنور

نان را می‌پزند

جان من سوخته زود

نان من گران بود

جان من چه ارزان

نان من خشک و سخت

جان من چه لرزان

نان را می‌پزند

به آتش یک تنور

جان من پخته شد

به آتش این قبور

نان یارانه داشت

نانوا خانه داشت

جان من در تنم

یک دل دیوانه داشت

نان من گشته خشک

تکه شد

گشته خُرد

دوره‌گرد آمد و

خُرده جان خرید و برد

نانوا می‌پزد

لعبتک می‌خرد

دلقک می‌برد

آدمک می‌خورد

دوره‌گرد چه ارزان

جان مرا می‌برد

فرشته امان بده

جان مرا نان بده

پختنش زمان بده

تا شود برشته

جان من سرشته

به دست این فرشته

روح رشته رشته

به برگ اعمال ما

این جمله نوشه

نان ما

جان ما

داروی درمان ما

گرمی ایمان ما

گذشت زمان ما

به پختن جان نیست

به روح این نان نیست

به حکم این خان نیست

کسی نگهبان نیست

نان و جان گران نیست

قیمتش ارزان نیست

خوردن نان بیات

نشان ایمان نیست

کوپن «پ»

کوپن «پ»

 

هر کی تو هر کاری مشکلی داشته

                                    یا   توی فکرش،  نقشه‌ای  داشته

                                                              میخاد که رد  کنه،  جاده‌ی   بن‌بست

                                                                                             دور زدن مردم، با تاکسی دربست

 

 

اونایی که پولدارن،  پاچه‌ پاره ، پررو

                                    پارتی   براشون، آب  به    هر  سو

                                                              با   یک   اراده،    یه    پارتی   باهم

                                                                                           لیسانس و مدرک و  وامش  فراهم

 

برای  اون‌ها،  پارتی   یه  کارتِ

                              هدف‌گیری،  توی  بازی   دارتِ

                                                          وقتی  یه کاری، این عده دارند

                                                                                      با  کوپن  پارتی،  غصه‌‌  ندارند

 

حل میشه کارش، با زیر میزی والسلام

                                 کارش   می‌افته،   رو     غلتک    اتمام

                                                      این  عده  همیشه،  خوشحال  و شادند

                                                                               چون  که  توی  کارشون،   مانعی    ندارند

 

 

پارتی     بعضیا،    خیلی   کُلُفته

                          کارش حل نمیشه؟ کی اینا گفته!

                                                  مشکلی  داری،  پارتی  رو پل کن

                                                                           دلار  نداری،   ریال   رو   شل  کن

 

به جای خدا، پارتی  توکلشون

                            به جای دعا،  پول توسلشون

                                                  کتاب دعاشون، دفتر چکشونه

                                                                         پارتی و پول و طلا، ذکر لبشونه

 

ادعا می‌کنند،  که  خدا  پرستند

                           اما از بی پولی، خیلی می‌ترسند

                                                       تیغ  زدن  مردم،  جنایت کارشونه

                                                                                دور  زدن  قانون،  مدرک کارشونه

 

تو     دردسرها،    یقه     می‌بندند

                                تسبیح می‌گیرن و دورت می‌چرخند

                                                           تو  اوج   گریه،    همش   می‌خندند

                                                                                    سیاست کارشونه، که خالی می‌بندند

 

ما مردم عادی، پارتی نداریم

                          دروغ  چرا؟!  ما خدا   رو داریم

                                                  کارمون حل نشه، خدا بزرگه

                                                                       بهتر از باج دادن، به عده‌ای گرگه

دعوتنامه

دعوتنامه

می‌خواهم در مورد دعوتنامه‌ای صحبت کنم که تا به حال برای کسی ارسال نشده و مدعوین این مهمانی نیز آدم‌های جالب و البته خاصی هستند.

دعوتنامه‌ها به دست شخص آقای رئیس به تعداد 300 نفر چاپ شده و در حال ارسال برای این افراد است.

محل این قرار جایی است شبیه کاخ که با توجه به اینکه به کار بردن کلماتی مانند کاخ، شاه، شاهزاده و ... ممنوع می‌باشد از آن با نام دفتر کار و یا سالن جلسان نام برده می‌شود.

یک میز بزرگ درست شده از بهترین چوب‌ و نقش و نگارهایی زیبا که اگر کمی دقت کنید در آن رگه‌هایی را می‌بینی که گاه خط چین و گاه استوانه‌ای شکل است.

از انواع میوه‌ها نیز به روی میز چیده شده است از موز‌های افریقایی گرفته تا نارگیل‌های استرالیایی و آناناس و سیب و انار و هلو و....

البته این میزی که توصیفش را شنیدید تنها برای جلسه‌ای است که به گفت و شنود می‌‌گذرد و برای رفع خستگی مدعوین گرامی در سالن کناری میزی کوچکتر از آن برای استراحت و نوشیدن کافی میکس و قهوه و چایی در نظر گرفته شده است تا به میهمانان گرامی بد نگذرد.

البته صرف یک ناهار مفصل در رستوران چرخان برج میلاد را نیز نباید فراموش کرد از انواع غذاهای ایرانی تا ایتالیایی، روسی و چینی آماده است تا نوش جان کنند و شاید دل آقای رئیس را به دست بیاورند.

طبق چیزی که در این دعوتنامه نوشته شده است جلسه حدود 5 ساعت به طول می‌انجامد و خودروهای لیمون شیک و مجهز و ضد گلوله با شیشه کاملا دودی نیز برای ایاب و ذهاب در نظر گرفته شده است.

جلسه قرار است ساعت 8 صبح آغاز شود و باید دید با توجه به هزینه‌ای که برای این جلسه برای هر نفر حدود 500 میلیون تومان در نظر گرفته شده چه تعداد از آنها در این جلسه حضور می‌یابند البته این را هم در نظر بگیرید که برخی از این مدعوین گرامی در مسافرت خارج به سر می‌برند و با توجه به اینکه روابط خارجه ایران با کشور دوست و برادر کانادا کمی تیره و تار شده و با توجه به اینکه امکان پرواز مستقیم از این کشور به ایران وجود ندارد امکان حضور نیافتن برخی از مدعوین نیز وجود دارد.

به هر حال تعداد بیشماری از این مدعوین در داخل به سر می‌برند و در حال اشتغال‌زایی در زمینه‌های مختلف و همچنین ساخت و سازهایی زیاد در زمین‌های زراعی هستند و حضور این افراد در این جلسه بالاست.

وای اینقده حرف زدم که یادم رفت یاداشت‌های آقای رئیس رو بهش برسونم فکر کنم جلسه شروع شده اگر دیر کنم آقای رئیس توبیخم می‌کنه

من دارم می‌رم اما اگه یه کم گوش‌هاتون رو تیز کنین می‌فهمین که آقای منشی داره می‌گه" حضور محترم بدهکاران بانکی را به این جلسه خیر مقدم می‌گوئیم، امیدوارم در این جلسه در زمینه پرداخت بدهی‌ها به توافقات خوبی برسیم و....."   

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتم...

کاش هنوزم همه رو ۱۰ تا دوست داشتم...

 

یادمه بچه که بودیم چه دل‌های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگ شدیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی‌هامون بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند

 

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

 

دنیا را ببین...

بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشم‌های خیسمون رو میدیدند

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

 

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم

و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

 

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و برای ما همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

 

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون می‌مونه و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرممون نمیکنه

اما به جای سرگرمی همیشه سردرگمیم

 

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم

بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

 

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم...

هیچ کس نمی فهمد

بچه بودیم دوستیامون تا نداشت

بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم با آرزوهای بزرگ

بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ

دیگه همون بچه هم نیستیم

 

 

 

 

 

یلدددددددددای طولانی در یک دقیقه کوتاه

یلدا شبی که در آن طولانی بودن آن را دوست می‌داریم دور هم می‌نشینیم ، هندوانه و انار می‌خوریم و از داستان‌های زیبای مادربزرگ‌ها و پدربزرگ‌ها همچون آش گرم لذت می‌بریم.

یلدا شبی که در آن یک دقیقه بیشتر با هم بودن را جشن می‌گیریم اما از این غافل می‌شویم که در طول عمر خود دقیقه‌ها و ثانیه‌های بسیاری را از دست داده‌ایم ساعاتی را که می‌شد از آنها به نحو احسن استفاده کرد و می‌توانست هر دقیقه یک خاطره و جشن باشد.

یلدا به ما می‌گوید امشب را به اندازه‌ای طولانی کرده است تا در زیر آسمان پر از دود و غبار شهر و جایی که ستاره‌ها رمقی برای درخشیدن ندارند فرصتی برای همدیگر داشته باشیم.

یلدا می‌گوید شب از این به بعد کوتاه می‌شود و روز سر و صدایش را بر کرانه آرام شب می‌افکند و پای زمستان سرد را باز می‌کند تا مردم خود را از سیاهی و سردی شب‌ها نجات دهند و در گوشه دنج خانه کنار شعله‌های آتش گرم شوند.

یلدا را جشن می‌گیرند هر ساله و به رسم عادت، عادتی قشنگ اما تکراری و شاید تنها در این شب بتوانی شیرینی هندوانه‌های سپید و دانه‌های ترش و ملس و سرمازده انار را زیر دندان‌های خود حس کنی.

یلدایی که هنوز ردپای پائیزش با برگ‌های زرد و بی‌روح بر روی زمین باقی‌ است و شاید زمستان تنها بتواند این رده پا را با رنگ سپید دانه‌های برفش بپوشاند اما دود و غبار شهر رنگ‌های سپید را پاک می‌کند و شاید صدای خش خش برگ‌های زرد زیر قدم‌های عابران سکوت زمستانی پارک‌ها را می‌شکند و برگ‌ها را آرام می‌کند.

یلدا بلندترین شب سال است به اندازه یک دقیقه ی کوتاه

کرسی مادربزرگ زغالی بود

شب یلدا اون روزها چه عالی بود

 

قصه‌های پدربزرگ برای ما افسانه بود

شعرهای مادربزرگ گرمی توی خانه بود

 

یه کرسی بود محقر و چه ساده بود

برای قصه ما یکی بود یکی نبود

 

هوای سرد بیرون چه بوی کاهگلی می‌داد

تو اون سرما درخت یاس به یادش گلی می‌داد

 

هندوانه چه شیرین بود انارها ترش و ملس

تخمه و آجیل اون شب صفای سوپ عدس

 

از اون شب‌ها نمونده چیز به جز نام "شب یلدا"

همه میوه‌های کال می‌مونه واسه فردا

 

 

 

 

جواب ابلهان...؟!

جواب ابلهان...؟!

"جواب ابلهان خاموشی است" این ضرب‌المثلی است که  قدیم الایام از آن برای یاوه گویی‌های برخی مردم به کار می‌بردند تا افراد به خاطر حرف چرت و پرتی زود از کوره در نروند و یک گوش خود را در کنند و یک گوش دیگر را دروازه..

 شاید این ضرب‌المثل برای روزگاری کاربرد داشت که ابلهان جامعه را چیزی جز جهالت و نادانی نبود و آنها حرف‌های خود را بر زبان می‌راندند بدون اینکه حتی یک لحظه کاهدان کله پوک خود را به کار بیاندازند.

اما در روزگار ما که همه چیز بر روی تکنولوژی می‌چرخد و همگان به اصطلاح خود را همه فن حریف می‌دانند به کار بردن این ضرب‌المثل در مقابل یاوه‌گویی ابلهان کمی سخت و یا حتی غیر ممکن است.

در روزگار ما گوش‌هایمان را هم نمی‌توان درب و دروازه کرد گاهی گوش خود را درب می‌کنی برخی انکرالاصوات را می‌شنوی اما نه تنها دروازه‌ای نمی‌یابی تا این حرف‌ها را از گوش دیگر بیرون کنی بلکه گوش دیگر بن بستی می‌شود و تو را آزار می‌دهد.

گاهی هم گوش خود را دروازه می‌کنی تا به حرف‌هایی که دلنشین است گوش فرا دهی اما باز هم گوش دیگر به جای دروازه، باز باز می‌ماند و تو را از شنیدن محروم می‌کند.

امروزه ابلهان جامعه ابله نیستند بلکه خود را به ابلهی زده‌اند و تمام افراد جامعه را نیز هم کیش خود می‌‌دانند پس در دنیای امروز "جواب ابلهان خاموشی نیست  بلکه خاموشی خود نشانه ابلهیت است" پس باید پاسخ دندانشکنی به ابلهان جامعه داد...

یا حسین(ع)...

باز این چه شورش است که در خلق آدم است

با ز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است


شهادت سید و سالار شهیدان اباعبدالله الحسین را تسلیت عرض می کنم

 امام حسین (ع) تشنه به آب نبود امام حسین(ع) با تشنگی خود نشان داد که باید تشنه و جویای حقیقت باشیم.

دفتر آسمان...

دفتر آسمان...

می‌خوانم امشب از دفتر آسمان زیبایی عشق را و کلمات را از ستاره‌ها می‌بینم که هر کدام چشمکی می‌زنند تا تداعی کنند جمله شب را در صفحه آسمان و چه زیبا خط سپیدی پهنای آسمان را خط‌کشی کرده است و گهگاهی هم شهابی گوشه‌ای از این صفحه را امضا می‌کند و می‌رود و گاهی هم شفق می‌آید برای رنگ‌آمیزی ولی چه رنگی بهتر از سیاه، رنگ تنهایی، رنگ نزدیکی و رنگ من...

ابرهای سیاه خود را در سیاهی شب قایم کرده‌اند و گاهی کلمات را خط‌خطی می‌کنند تا ما از حقیقت، چیزی نخوانیم ولی بادی می‌وزد و پاک می‌کند سیاهی‌ها را از آسمان شب و کلمات دوباره چشمک می‌زنند و من معنی زیبایی عشق را از پهنه آن می‌خوانم...

گهگاهی صدای زوزه سگی آرامشم را به هم می‌زند و جیرجیرک هم همینطور اما آنها هم در تنهایی با من شریک هستند و  شاید می‌شنوند حرف‌های دل همدیگر را؛ صدای مرغ حق را هم از دور می‌شنوم از بالای درخت چنار و صدای جغدی سپید به بالای سروهای سبز بی‌روح، هرکدام شعری می‌خوانند یکی از حق می‌گوید و یکی از باطل...

گربه‌‌‌ای روی دیوار نشسته است خوابش می‌آید اما صدای شکم گرسنه‌اش خواب را از چشمانش ربوده است و موش‌ها هم قایم باشک بازی می‌کنند و شاید روزی گربه‌ها برای پر کردن شکم خود و موش‌ها برای تامین امنیت خود بر سر میز مذاکره بنشینند و دور بریزند کدورت‌ها را....

تیک تیک ساعت هم می‌گوید به مرگ نزدیک شده‌ای حتی یک ثانیه و می‌گوید دقیقه‌ها دقیق نیستند و دل به ساعات باقیمانده نسپار اما امیدت را از دست نده؛ بلی چه زیبا می‌گوید ساعت کهنه آونگ دار که هیچگاه دروغ نمی‌گوید حتی اگر خواب باشد...

راستی امشب دفتر آسمان غایبی بزرگ دارد و آن هم ماه است؛ چراغ مطالعه‌ای که کلمات را پر رنگ می‌کند پررنگ پرنگ پرنگ اما نقطه سرخی بر سر یکی از جمله‌های دفتر آسمان ایستاده است؛ جمله‌ای که خطاب به ناهید می‌گوید " ناهید! پر نورتر از تو عشق است"...

ستاره قطبی هم حرفی برای گفتن دارد کسی که همیشه بی‌اصالتی را بر پیشانی خرس‌ها زده است او می‌گوید من شیرازه دفتر آسمانم و صفحات به واسطه من ورق می‌خورند...

دفتر آسمان در حال تورق است که خروسی ندای قولو قولو سر می‌دهد و این ندا را فرشتگان در آسمان هفتم هم می‌شنوند اما برخی انسان‌ها خواب‌زده گوش‌هایشان کر است و نمی‌خواهند که بشنوند؛ آسمان ورق می‌خورد تا اینکه به صفحات آبی می‌رسد و این نشان می‌دهد که رازهای آسمان رو به پایان است...

کلمات کم‌کم ناپدید می‌شوند و چشم باز می‌کنی می‌بینی در دفتر آسمان هیچ خط و کلمه‌ای نیست حتی یک نقطه، سگ‌ها زوزه نمی‌کشند؛ جیرجیرک رفته و از گربه هم خبری نیست؛ سئوالی ذهنم را مشغول کرده است آیا مرغ حق به حق خودش رسیده است و یا اینکه جغد شوم با اختلاسی بزرگ حق او را خورده است و شاید به خاطر این است که درخت چنار قطع می‌شود و سروهای سبز بی‌روح همواره پا برجا هستند چون جغدها می‌خواهند از رنگ سبز  سواستفاده کنند ...

روزها در دفتر آسمان به جای عشق، نفرت مشق شده است و مردم هم با سکوت خود و برای تایید با خطی از دود گوشه دفتر آسمان را امضا می‌کنند...

 

5+1

5+1

وقتی وارد شدم هر کسی در هیاهوی بستن گزارشی بود یکی گزارش‌ زیر خاکی، یکی مناسبتی، یکی تولیدی و... من هم که چند ماهی از کار خبر و خبرنگاری دور بودم وارد تحریریه شدم و با بچه‌ها و سردبیر شروع کردیم به گفت‌وگو و احوالپرسی

حال و هوای دفتر کمی به هم ریخته بود چون پس از سال‌ها تحولی ایجاد شده بود اتاق‌ها را تعمیر می‌کردند و دیوار‌ها رنگ سپید قشنگی به خودشون می‌دیدند روزنامه‌ای که روی میز تحریریه بود را برداشته تا مطالعه کنم طبق معمول همیشه از صفحه ورزشی شروع کردم؛ این صفحه پر بود از تیترهای تکراری، چندتا از خبرهاشو خوندم و بعد رفتم صفحه سیاسی، تا ببینم دنیا دست کیه؛ چون معتقد بودم آدم اگر همه صفحه‌ها را بخونه اما آخرش نفهمه توی دنیا چه خبر مثه اینه که اصلا چیزی نخونده با اینکه از سیاست بدم می‌آمد اما صفحه سیاسی روزنامه را باز کردم تیتر اصلی این صفحه که خلاصه‌ای از اون در صفحه اصلی روزنامه هم آمده بود در ارتباط با نشست ایران با 1+5 بود نشستی که اروپا و آمریکا بر سر مسائل هسته‌ای ایران پای میز مذاکره آمده بودند؛ نشستی که ترک‌ها میزبانی آن را بر عهده گرفته بودند؛ کمی مطالعه کردم و بعد نظر تعدادی از دوستان تحریریه در مورد این نشست پرسیدم هر کسی چیزی می‌گفت یکی می‌گفت باز هم مثل قبل بی‌نتیجه می‌ماند، یکی می‌گفت خدا کنه که عقب نشینی کنند چون با این وضعیت معیشتی مردم با تحریم‌ها بدجوری شده و روز به روز هم سخت و سخت‌تر می‌شود...

بحث ما گرم شده بود تا اینکه یکی از بچه‌ها که برای تهیه گزارشی تازه از آفیش برگشته بود در مورد سوژه گزارشی خود شروع به صحبت کردن کرد که کمی هم جالب بود...

این طور که دوستم می‌گفت برای تهیه گزارش ورزشی به یکی از باشگاه‌های ورزشی رفته بود تا اینکه به صورت اتفاقی با موضوعی مواجه میشه که این موضوع و مسیر گزارشش رو تغییر میده!

موضوع این بوده که تمامی کارکنان این باشگاه ورزشی همگی به دلیل تاخیر در پرداخت حقوقشان اعتصاب کرده بودند و این همکار خبرنگار هم مصاحبه‌ای با معترض‌ها و همچنین با رئیس باشگاه ورزشی انجام میده و با هزار امید و آرزو بر می‌گردد...

این همکار خبرنگار در حال کپچر کردن نوار گزارش بود تا اینکه دبیر سرویس ورزشی برای طرح موضوع گزارش با آقای رئیس به دفتر رئیس می‌رود اما بعد از چند دقیقه این خبرنگار رو به دفترش فرا خوانده و از اینکه بدون اجازه برای تهیه این گزارش رفته آفیش یه جورایی توبیخ میشه...

پس از چند دقیقه دوست خبرنگار ما از دفتر رئیس برگشت چهره عصبانی همراه با تعجب به خود گرفته بود آقای رئیس هم به دنبالش داخل تحریریه شد و هم فایل گزارشی که کپچر شده بود را پاک کرد و هم نوار فیلم گزارش از خبرنگار گرفت تا نوار را هم از بین ببره..

وقتی که آقای رئیس رفت خبرنگار با عصبانیت شروع کرد به اعتراض در مورد اینکه چرا گزارشش هوا شده و از همه مهمتر به نکته‌ای اشاره کرد که من ضمن خنده از تعجب دهنم باز مانده بود؛

خنده و تعجب من از این بود که گزارش این بنده خدا را ربط داده بود به نشست اخیر 1+5  و گفته بوده که انعکاس این موارد موجب ملتهب شدن فضای کشور در مقابل رسانه‌های بیگانه می‌شود...

راستش دلم واسه دوست خبرنگارم سوخت؛ در مسیر بازگشت به خانه به این فکر می‌کردم که راسته که می‌گند سیاست بی پدر و مادره، اینکه همه چیز رو به سیاست ربط می‌دهند؛ همان موقع به یاد کلاس‌های خبرنگاری سه سال پیش افتادم، استادمون می‌گفت خبرنگار باید پلی میان مردم و مسئولان باشه، باید حرف دل مردم و مشکلات مردم را به گوش مسئولان برسونه نه اینکه کاری کنه که بلندگوی مسئولان باشه؛ استادمون می‌گفت قلم خبرنگاری مقام و منزلت بالایی داره و...

پیش خود گفتم باید به حال اون دولتی که سیاست خارجی کشورش به خاطر گزارشی از اعتصاب چند تا کارمندی که 5 ماهه حقوشون را نگرفتند به خطر بیافته، تاسف خورد.

بارها شنیده بودم که مملکت ما مملکت آقا امام زمان (عج)  است و آقا خودش از کشور در برابر  نقشه‌های دشمنان محافظت می‌کند پیش خودم گفتم باید توکل کنیم به خدای یکتا و توسلمان به 12 امام بر حق و  5 نور مقدس باشه نه اینکه از 5 کشور اروپایی بترسیم...

 صورتم رو کردم رو به آسمان و گفتم اگه جهان سیاست، 1+5 داره ما هم توی دلمون 1+5 داریم 1 خدای مهربون و 5 نور مقدس ...   

 

کلاغ ها

"کلاغ‌ها" خاطرات سیاه و سپید خبری من

شاید شما هم جمله "یک کلاغ چهل کلاغ" را شنیده باشید.

یادمه بچه که بودم از کلاغ به عنوان نماد خبرچینی استفاده می‌کردند و به آدم‌های فوضول و حراف می‌گفتند مثل کلاغ خبرچینی می‌کنه!!

ذهن برخی از مردم در مورد کار خبرنگاری نیز با توجه به اینکه خبرنگار همواره در جستجوی حقیقت است با یک فوضول و خبرچین هم ردیف می‌شود که بارها و بارها برای خود من نیز اتفاق افتاده بود که از من به عنوان خبر چین یاد می‌کردند.

گاهی هم وقتی که می‌رفتم مهمانی و یا در جمع برخی از دوستانم حضور می‌یافتم در صحبت‌هایشان خیلی دقت می‌کردند و به شوخی می‌گفتند اینجا خبرنگار نشسته و نباید خیلی از حرف‌ها رو زد.

حال از چند ماه پیش به نوشتن خاطرات خبریم اقدام  و برای آن عنوان "کلاغ‌ها" را انتخاب کردم.

البته قبلا از این عنوان و استفاده آن برای حرفه خبرنگاری ناراضی بودم اما در این حرفه چیزهایی رو از برخی خبرنگارها دیدم که من را مجاب کرد تا از این عنوان برای خاطرات خبریم استفاده کنم.

 

دیگر آسمان روزگار ما از کلاغ‌هایی که به صورت دسته جمعی پرواز می‌کردند خبری نیست؛ کلاغ‌ها دیگر به سر کار نمی‌روند و از بالای تیر چراغ برق نظاره‌گر آدم‌هایی هستند که کلاغ‌وار قار قار می‌کنند...   

 

نی می‌گوید برای کسایی چه کسایی آمده بودند.....

نی می‌گوید برای کسایی چه کسایی آمده بودند.....

پیچ رادیو را می‌چرخانم صدای نریشنی تکراری به گوش می‌رسد "اینجا اصفهان است پایتخت فرهنگ و تمدن ایران اسلامی" و این نشان از شروع خبرهایی است بلی از میان تمام خبرهای ریز و درشت و مهم خبری به گوش می‌رسد " استاد کسایی در سکوت شبانه در خانه ابدیش آرام گرفت"

استاد نبودی ببینی در مراسم فاتحه‌ات چقدر شلوغ بود شلوغ بود و فقط شلوغ بود مثل شلوغی روزها در خیابان‌ها، مثل شلوغی در طول صف‌های عابر بانک برای گرفتن یارانه و مثل شلوغی‌های دیگه و در این شلوغی کسانی هم تنها در قاب تصاویر لنز دوربین‌ها ناراحت بودند...

اطراف خیابان مسجد سید اصفهان پر بود از تاج گل‌های رنگارنگ تا در فقدانت شاید تو را زنده یاد صدا بزنند اما دریغ از یک شاخه گل که همه این افراد در زمان زنده بودنت برایت نیاوردند و تو حتی نمی‌خواستی از تو بگویند و همدم همیشگی تو نی بود نی...

استاد تو برای ما تا همیشه زنده هستی همیشه تا وقتی که صدای نوای نی تو را می‌شنویم اما کسانی تو را مرده می‌پندارند که در زمان زنده بودنت هنرت را مرده می‌پنداشتند و هنرت را حتی در زمانی هم که تو ما را ترک کردی درک نکردند...

آری نوای هنرت را که جهانیان آن را با تو می‌شناسند را اهالی این دیار فراموش کرده‌اند.

آری نفس مسیحایی تو بود که به نی جان دوباره بخشید تا طنین موسیقی تو را همگان بشنوند و حالا این مردمان به جای موسیقی آسمانی تو با اصواتی زیرزمینی آرامش می‌گیرند و نی را تنها گذاشتی تا نی هم غصه‌دار تو باشد...

آری نی از گذشته خود برای من می‌گفت از روزی که جان در بدون داشت اما ریشه‌اش درون مرداب بود و حال با اینکه جان در بدن نداشت ولی در فرهنگ و هنر ریشه دوانده بود و او راز این بزرگی خود را تنها نفس تو می‌داند ...

ای کسایی جان کسانی هم هستند که هنوز در گوشه اتاق کوچک خود، در پشت پیشخوان مغازه و حتی زیر دهانه‌های خواجو نوای نی تو را از ضبط ‌صوتی کوچک می‌شنوند

آری اینجا نه پایتخت فرهنگ است و نه تمدن؛ اینجا تمدنی نیست و فرهنگ ما هم مرده‌پرستی شده است...

دلم می‌خواد...

دلم می‌خواد صدا باشم

صدای ماهی‌ها باشم

بگم حباب بگی حباب

دلم می‌خواد هوا باشم

 

دلم می‌خواد هوا باشم

از لب تو رها باشم

برای داشتن چشمات

دلم می‌خواد خدا باشم

 

دلم می‌خواد ببینمت

که از چشمهات جون بگیرم

چیکار کنم نمی‌تونم

نباشی بی‌تاب می‌میرم

 

دلم می‌خواد بشینی باز

بین همه ترانه‌هام

دوباره معنی بگیرند

تمام عاشقانه‌هام

 

می‌خوای برم تو آسمون

فرشته‌ها را جمع کنم

بیاند همه بهت بگند

بگند که عاشق تو ام

 

می‌خوای به ماه شب بگم

بیاد بشینه سر راهت

بهت بگه چه حالیم

بگه که می‌میرم برات

 

دلم می‌خواد ببینمت

که از چشمهات جون بگیرم

چیکار کنم نمی‌تونم

نباشی بی‌تاب می‌میرم

 

دلم می‌خواد بشینی باز

بین همه ترانه‌هام

دوباره معنی بگیرند

تمام عاشقانه‌هام

 

دلم می‌خواد صدف باشم

تو مثل مروارید باشی

تو آغوش ترانه‌هام

تو حس شاعریم باشی

 

دلم می‌خواد یه روز بیای

عصای جادو بیاری

طلسم این جدایی را

از لحظه‌هامون برداری

 

دلم می‌خواد ببینمت

که از چشمهات جون بگیرم

چیکار کنم نمی‌تونم

نباشی بی‌تاب می‌میرم

 

دلم می‌خواد بشینی باز

بین همه ترانه‌هام

دوباره معنی بگیرند

تمام عاشقانه‌هام

 

شعر ترانه دلم می‌خواد

اثر مهنوش

 

 

 

 

شب آرزوها...

شب آرزوها...

شب آرزوی من پر از ستاره

شب دیدن تو در روزی دوباره

 

شب آرزوی من با تو قشنگه

 بی تو آرزوی من دل‌های تنگه

 

شب آرزوی من سحر نداره

نور مهتاب واسه من تیره و تاره

 

تنها آرزوی من در این شب ناز

توی آسمون عشق با تو پرواز

 

آرزو کردم که روزی با تو باشم

گل آرزوهام رو با تو می‌کاشتم

 

آرزوهای قشنگت را به خدا بگو....

تقدیم به آرزوهای بزرگ

قلب‌های پاک

قدم‌های ناب

الفبای اختلاس

الفبای اختلاس

م ح

الف ج

ع م

د ت

ش ب

س ل

ی گ

ص ک

ط ر

پ ع

غ ف

ق ض

ه ل

الف د

ب ی

ز ر

ق د

م ک

غ ج

ح و

.

.

.

حروفی تکراری که با آن جمله ای سه هزار میلیاردی نوشتند....

رنگ عاشقی...

رنگ عاشقی

 

اگه از من                 تو بپرسی                     رنگ عاشقی چه رنگه

من میگم                  رنگی نداره                     رنگ این دلهای تنگه

تو همونی                 که می‌گفتی                  رنگ زرد رنگ جدایی

ولی حالا                   تو می‌چینی                   گل‌های عشق بهاری

 

                                           *        *        *

 

صفحه صفحه               میشه پاره                     چماله میشه دوباره

تکه تکه                      شده جدا                       میگه چاره‌ای نداره

نقطه نقطه                 یک کلمه                        جمله جمله شده صفحه

صفحه صفحه              شده دفتر                       خاطراتی از یه دختر

 

                                           *        *        *

نقطه نقطه                 یک کلمه                        قلبی که دیده صدمه

از یک جمله                که نوشتی                      گفتی عاشق  بی‌مرامه

جمله جمله                میشه نامه                      میشه تقدیم عاشقانه

تکه تکه                     میشه پاره                       با دو دست ظالمانه

 

                                           *        *        *

 

نقطه نقطه                دو سه تا حرف                   برای دل‌های پر درد

ذره ذره                     خط خطی شد                  چرا این دل‌ها شده سرد؟

 

                                           *        *        *

 

نقطه نقطه             اول خط                           دوباره شروعی از بر

می‌نویسه             عاشقانه                           برای عزیز دلبر

جمله جمله           شده دفتر                         خاطراتی از یه دختر

ذره ذره                جز سیاهی                       واسه عشق نمونده بهتر

 

آدمای نحس؛ 13 بیگناه

آدمای نحس؛ 13 بیگناه

بین اعداد خدا  عدد سیزده رو بیشتر از همه دوست دارم چون موقعی که آدما نحسی خودشون رو به گردن این عدد بیگناه می‌اندازند و اون رو 12+1 صدا می‌زنند اون عدد به جای اینکه کوچیک بشه بزرگ و بزرگتر میشه قد 12 ماه سال طولانی و 1 بودن خدا را به ما نشون میده

آدما اولین سیزده سال رو به دامن طبیعت می‌روند و نام آن را می‌گذارند روز طبیعت و در این روز، طبیعت زیبا، زشتی‌های آدما را تحمل می‌کنند؛ آتش و آشغال و زباله و شاخه شکسته و ...

و باز هم می‌گویند 13 عدد نحسی است سبزه‌ها را به هم گره می‌زنند تا گره‌های کور زندگیشان باز شود اما باز هم با دستان خود گره‌های کورتری سر راه زندگی خود ایجاد می‌کنند و بعد گلایه می‌کنند به صاحب طبیعت...

سیزده‌ها از پس هم میگذرند و تو هر لحظه به مرگ نزدیک می‌شوی...

و آیا بازهم سیزده‌ها نحسند؟؟!!

بی‌بی پر غصه بی‌بی  پر قصه

تقدیم به بی‌بی پر غصه قصه‌های مجید...

بی‌بی رفتی و یتیم شده مجید

بی‌بی قصه تو را هیچکسی ندید

بی‌بی این  فراموشی از تو نبود

 بی‌بی را کسی صداش رو نشنید

 

بی‌بی تنها بود و زیر گنبد کبود

بی‌بی خود نشانی از سادگی بود

بی‌بی را همه به قصه می‌شناسند

بی‌بی خود یک قصه واقعی بود

 

بی‌بی آلزایمر تو کنایه بود

بی‌بی قلب تو  پر از گلایه بود

بی‌بی حالا بی‌خبر رفتی و باز

بی‌بی شعر رفتنت پر قافیه بود

 

بی‌بی رفتی و این قصه نبود

بی‌بی رفتن تو از   غصه بود

بی‌بی رفتی و اما خاطره‌هات

بی‌بی برای ما حماسه بود

 

شادی روحش صلوات

هفت سین سفره دل...

سفره هفت سین من پر سین‌های دروغی

پر سوز سرما    سکوت ساز شلوغی

 

                                           پر از بنفشه بود که حالا تیره و تارند

                                            پر ماهی‌هایی که مرده و بی‌حالند

 

                                                                     پر سبزه‌های خشکیده توی یک سینی

                                                                       اینه سفره دلم  پر سین‌های زمینی

 

سفره هفت سین من پر نور سایه بود

پر از سکته و غم  پر از گلایه بود

 

                                    سفره‌ی سرخوردگی  سلامی بی‌پاسخ

                                      قلبی که شکسته شد واسه عکسی نیمرخ

 

                                                                        سفره هفت سین من شیرینی سرکه

                                                                     مثل قلکی شکست خالی از عیدی و سکه

 

سفره هفت سین من سال تحویل نداره

پر از سیب‌های کال اما آجیل نداره

 

                                  سفره هفت سین من خالی از سیر و سماغ

                                   از غم و غصهی دل   کسی نمی‌گیره سراغ


 عید بر همگان خوش

سال نو مبارک.....

و باز هم دوباره‌های دوباره....

به دقایق پایانی سال نزدیک می‌شویم؛ سال نود(90) داره تموم میشه؛ همه دارند به آب و آتش می‌زنند تا از دقایق باقیمانده به نحو احسن استفاده کنند.

انگار همین دیروز بود که پا به توپ شدیم و قول دادیم تا با گفتن "یا مقلب القلوب" از "مدبراللیل و النهار" از صاحب "محول الحول" خواستار " حول حالنا" شدیم.

مثل یک چشم به هم زدن گذشت و گذشت و دوباره سفره‌ای نو و هفت سین جدید و دوباره دور یک سفره نشستن و قرآن خواندن و تخم‌مرغ‌های رنگی و سبزه و ماهی و سنجد و سماغ و سرکه و سکه و سمنو و سنبل و دوباره موقع سال تحویل، سالی خوب را برای همدیگه آرزو کردن و دوباره ماچ و بوس لبخند...

دوباره نامی جدید برای سال جدید و اینکه امسال سال فلان فلان است و دوباره تا 15 روز لوگوی اون رو گوشه جعبه جادویی می‌بینیم و تا یکسال دوباره شعار...

دوباره پس از یکسال می‌ریم مهمونی خونه عمو و دایی و خاله و عمه و دوباره ارزش اسکناس‌های نوی پدربزرگ و مادربزرگ از سه هزار میلیارد بالاتر میره...

دوباره امسال می‌خوایم انتخاب کنیم نه برای مجلس بلکه برای باغچه گل‌های زیبا را و شاید شریکی برای زندگی...

دوباره ماهی‌های قرمز کوچولو یک ماهی میهمان تنگی‌های شیشه‌ای خواهند بود و به تنگی نفس می‌کشند و آنها دوباره آب آب کنان آرزوی دریا می‌کنند..

دوباره پیک‌های شادی بچه‌ مدرسه‌ای‌ها می‌ماند برای روز آخر برای روز سیزده بدر

دوباره سبزه‌ها گره می‌خورند در روز طبیعت تا باز کنند گره‌های کور زندگی را اما دوباره در روز طبیعت، طبیعت دل آزرده می‌شود...

دوباره لباس نو دوباره طبیعت نو و باز هم دوباره‌های دوباره

کاش  رسم طبیعت سرمشق ما می‌شد برای زندگی دوباره ....

صدای چهارشنبه سوری؛ غم چهارشبه دوری

 

صدای سوختن و ساختن واسه آخرین چهار

                                        صدای پای کسی که اسمش رو گفته‌اند بهار

 

صدای آواز قناری که شده مثل کلاغ

                                     صدای پرش کودک  روی آتش چراغ

 

صدای سوختن چوبی که شده خاکستر

                                        صدای ترکه‌ای نالایق که شده از همه برتر

 

صدای اکلیل و سرنج، گوی سیاه و ترقه

                                        صدای میل و سرنگ، روی سیاه و جرقه

 

صدای  رقصیدن  به دور  آتش زرد

                                       صدای قلبی که همیشه  کارش درد

 

صدای خنده و شادی واسه چهارشنبه سوری

                                              صدای گریه و غم واسه چهارشبه دوری


  شعر از آندرومدا

پینوکیو چوبی بمون...

پینوکیو چوبی بمون

                    آدم‌ها دلسنگ شدند

                                       بدون قلب بمون

                                                        قلب‌ها دلتنگ شدند

 

پینوکیو دروغ نگو

                    آدما راست نمی‌گند

                                         به فرشته‌ی مهربان

                                                             هر چه که خواست می‌گند

 

پینوکیو آدم نشو

                   آدمیت مرده

                                به جای تپش قلب

                                                      مُهر نفرت خورده

 

پینوکیو گول نخور

                    آدمیت حیله و مکر

                                          برو از این شهر شلوغ

                                                                   آدم‌های بی عقل و فکر

 

پینوکیو تو بگو

                به ژپتوی مهربان

                                  نجاری کن یه آدم

                                                       که نباشد نادان

 

گاهی وقت‌ها آدم‌ها

                       کمتر از آهن و سنگ

                                               گاهی بی عقل و شعور

                                                                         گاهی هم عاقل و منگ

 

کاشکی بعضی آدم‌ها

                       یکروزی چوبی بودند

                                             مثل این پینوکیو

                                                               آدم خوبی بودند

 شعر از آندرومدا

 

دوستت داریم ای اصغر فرهادی

تقدیم به فرهادی جان...


                      جایزه‌ای بردی توجشن اسکار

                        گفتی  که   ایرانیم   با افتخار

                                                                   

                          هنر تو  دوباره افتخار شد

                     خزان سینمای ما بهار شد

  

                            فیلم تو گرچه بوده یک جدایی

                             میان    ما   آورده    یکصدایی

                                                                                        

                      گفتی  که  حرف  دنیا  با  ما  از  جنگ

                    گفتی که حرف ایرانی عشق و فرهنگ

                    با فیلم خود به  کسی باج  ندادی

                       دوستت داریم  ای اصغر فرهادی


شعر از آندرومدا

سخنان اصغر فرهادی در مراسم اسکار را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

نمی‌دونم...

نمی‌دونم...

 

همه چیری توی دنیاست، اما بنده نمی‌دونم

همه خواب و همه رویاست، اما بنده نمی‌دونم

 

شب‌ها تاریک، روزها روشن، اما بنده نمی‌دونم

آسمان آبی، گل‌ها سرخ، اما بنده نمی‌دونم

 

یکی پولدار، یکی فقیر، اما بنده نمی‌دونم

یکی ملا، یکی اُمُل، اما بنده نمی‌دونم

 

نمی‌دونم که چرا، یکی خیلی می‌دونه؟

می‌دونم که اون یارو، هیچ چیزی نمی‌دونه

 

نمی‌دونم که چرا، عاشقی مسخره ‌شد؟

نمی‌دونم که چرا، دشمنی یکسره شد؟

 

نمی‌دونم که چرا، علاقه   برای چیست؟

نمی‌دونم که چرا، نفرت شده نمره بیست؟

 

نمی‌دونم که چرا، همه کارشناس شدند؟

نمی‌دونم که چرا، رفقا ناشناس شدند؟

 

نمی‌دونم که چرا، غروب‌ها خیلی دلگیره؟

نمی‌دونم که چرا، زندگی تاریک و تیره؟

 

جواب این سئوالات،چرا من نمی‌دونم؟

نمی‌دونم  بدونم یا بدونم  ندونم؟

 

شما می‌دونین!؟

 

این بار با قلم فولاد می نویسم...

از ورق های کاغذی تا ورق های فولادی / همه وسیله ای برای  تاپ شدن در صفحه روزگار

به یاری خدا دو روز از نخستین روز کاریم در مجتمع فولاد مبارکه می‌گذرد خیلی خوشحال هستم؛ وقتی فکر می‌کنم؛ می‌بینم که در طول 25 سال عمری که از پروردگارم هدیه گرفته‌ام چقدر خدا به لطف کرده است؛ چه در دوران کودکی، چه در نوجوانی و چه حالا، و من خدا را شاکرم که هر آنچه که در دنیا خواسته‌ام به من عطا کرده است و من این مطلب را بارها گفته‌ام و باز هم خواهم گفت...

من آرزوهای بسیاری را در طول زندگی داشتم و به بسیاری از آنها دست یافتم آرزوهایی که گاه کوچیک بودند در حد دوچرخه و گاه بزرگ بودند در شغل و عشق و علاقه...

در برخی از آرزوهام خودخواه بودم و به هیچ چیزی به غیر از رسیدن به آن آرزو فکر نمی‌کردم و این خودخواهی به جایی می‌رسید که خدا را هم فراموش می‌کردم و با اینکه به در و دیوار می‌زدم اما چون خدا جایی در آرزویم نداشت اون آرزو ابتر می‌شد...

یادمه آرزو داشتم که میکروفن به دست بگیرم و خدا مرا به آرزویم رساند و خبرنگار شدم؛ یادمه یکروز قبل از ورودم به عرصه خبر برای انجام کاری گذرم به کوچه کاخ خورد و تابلوی "خبرگزاری فارس" رو مشاهده کردم و چون به کار خبر علاقه‌مند بودم تو دلم گفتم "ای خدا مگه میشه یه روزی توی این خبرگزاری فعالیت کنم" این جمله را اون روز به زبان آوردم و چند ساعت بعد فراموشش کردم اما روزی که برای اولین بار زنگ دفتر خبرگزاری فارس اصفهان رو فشار می‌دادم یاد همین جمله افتادم و به خود گفتم که "اگر خدا بخواهد می‌شود."

چهار سال را با ورق‌های کاغذی سر و کله زدم ورق‌هایی که گاه جملات زیبا به روی آن نقش می‌بست و گاه نیز جملات زشت، گاه جملات عاشقانه و گاه جملات نفرت‌انگیز، بعضی اوقات کلمات، حرف دل مردم می‌شد و گاهی کلمات، شعار مسئولان، و این قلم نوشت و نوشت و نوشت تا اینکه خسته شد و شکست؛ شاید قلم دلش شکست...

باز خاطره‌ای را مرور می‌کنم روزی که از طرف باشگاه خبرنگاران مامور شدم تا بازدید معاون اول رئیس جمهور و وزیر صنایع را از مجتمع فولاد مبارکه پوشش خبری بدهم با جمع خبرنگاران سوار اتوبوس شدیم و به محل مجتمع فولاد رفتیم اون روز برای اولین بار به اینجا می‌‌آمدم و تعریف‌هایی را هم از آن شنیده بودم اون روز آرزو کردم که "ای کاش می‌تونستم اینجا استخدام بشم" اما از سختی‌های استخدام حرف‌های بسیاری شنیده بودم و آن را غیر ممکن می‌دانستم اما دو روز پیش که باز سوار بر اتوبوس راهی مجتمع فولاد می‌شدم یاد اون آرزوی دو سال پیش افتادم "ایمانم به خدا محکمتر شد که اگر خدا بخواهد همان می‌شود" و من در خواب هم نمی‌دیدم...

می‌خواهم بگویم اگر آرزویی دارید؛ هیچگاه آن را به غیر خدا نگوئید.

و من روزی آرزوی خبرنگار شدن و آرزوی فولادی شدنم را به خدا گفتم و به آن رسیدم و در حال حاضر نیز آرزویی دارم و باز هم به پروردگارم می‌گویم ....

می‌خواهم جمله‌ای را که بارها با قلم خود به روی برگه‌های کاغذی می‌نوشتم یک بار دیگر و اینبار با قلم اراده به روی برگه‌های فولادی  بنویسم

می‌نویسم "خدا دوستت دارم"